به گزارش خبرآنلاین، در یکی از شبهای فروردین، وقتی که دختران و پسران خردسال، خسته از اتاقهای ۳۰-۴۰ متری هتل به دویدن در حیاط پناه بردهاند، دو نفر با دو چمدان خاکی نجاتیافته از موج انفجار در ورودی هتل ایستادهاند. ۱۰ نفر در مبلهای قرمز رنگِ لابی هتل نشستهاند و سه نفر مشغول صحبت با یکی از کارمندان هتلاند.
آتیه آنلاین نوشت: «به من گفتند، شیشه و پنجره را تعویض کن، من گفتم با کدام پول؟ گفتند به زودی واریز میشود.» زن موهای سفیدی دارد و صدایش از صدای باقیِ نشستگان در لابی هتل بلندتر است. «سولماز»، «مریم» و «آزاده» روی سه مبل گرد در لابی کنار هم نشستهاند. آنها زن را میشناسند. میگویند در این ۵۰ روز که ساکن هتل هستند، تقریبا با همه سلام علیک دارند و قصه هر بازمانده جنگی را شنیدهاند.
«این بنده خدا در جنگ قبلی هم آسیب دید، چند ماه در هتل بود، حالا باز هم گرفتار شده.» زن مورد اشاره سولماز رو به تلویزیونی که روشن است مینشیند: «مدام میگویند، امروز، فردا.»
«زندگی در هتل چگونه است؟»
مهمانی دادن تا قبل از این ۵۰ روز برای مریم جور دیگری بود؛ استکانهای مهمان را برق میانداخت، در قوری چای هل و گلاب میریخت، دو نوع غذا میپخت و ظروف شام یا نهار را روی میز هشت نفره خانه میچید. حالا اما مهمانی دادن یعنی آب ریختن توی چایسازی که دوشاخهاش کنار تلویزیون است، چای کیسه انداختن توی استکانهای کوچک و سفید با لوگوی آبی هتل و نشستن روی دو مبل دستهدار کرم رنگ کنار تخت دونفره در اتاقی ۳۰ متری که به اندازه یکی از اتاقهای خانهاش بود؛ خانهای که دیگر نیست.
«کی میایی؟»
«کجا بیام، مامان؟»
«همینجا دیگه، پیش ما؟»
«مامان، اونجا که خونه شما نیست، برای خودتون هم جا نداره.»
«چرا اینجا هم خونه موقته دیگه.»
این دیالوگها روزانه بین مریم و دخترش که عادت به رفتن هفتگی به خانه مادری و پدری داشت، برقرار است.
قبل از این روزها، معاشرت برای آزاده هم شکل دیگری داشت. او با خواهرش تهران را گز میکرد، به سینما و تئاتر میرفتند و در خانه آزاده، مهمانیهای بزرگ و کوچک ترتیب میدادند. حالا اما خواهر آزاده، هرروز به اصرار خودش به او سر میزند. تهرانگردی، یعنی، پیادهروی در حیاط نه چندان بزرگ هتل، سینما رفتن به تماشای تلویزیون اتاق و تحلیل صحبتهای ترامپ تبدیل شده و مهمانی یعنی نشستن در لابی هتل و تماشای رفت و آمد آدمها.
۵۰ روز پیش از آسمانِ زمستان به جای برف و باران، بمب بارید. ۹ اسفند ۱۴۰۴ آمریکا و اسرائیل جنگ را با ایران آغاز کردند، روز اول بیشتر از ۷ موشک، به چند مرکز نظامی و امنیتی در شمال و مرکز تهران برخورد کرد؛ از همان روز مریم، آزاده و سولماز همسرنوشت شدند. تازیانه جنگ به خانه آنها که یکی در مرکز شهر بود و دیگری در شمال برخورد کرد و آنها ساکن هتلی در شرقترین نقطه تهران شدند. هتل، عادت داشت اواخر اسفند و نوروز و حتی بعد از آن میزبان آنهایی باشد که قصد سیاحت داشتند، اما حالا میزبان آنهایی شده که دیگر خانه پذیرایشان نیست.
هتلنشینان ساعاتی از روز، در لابی کنار هم مینشینند، از گذشته میگویند و به آینده فکر میکنند.
«این خانم هم خانهشان در منطقه یازده و کنار پلیس امنیت بود. همان روز اول هم آسیب دید.»
زنان و مردان ساکن هتل، یکدیگر را با آدرس خانههای تخریب شدهشان، به هر تازهواردی معرفی میکنند.
«لحظه انفجار در خانه بودید؟»
«من ده دقیقه تا مرگ فاصله داشتم.» مریم با این دیالوگ، جمع را متوجه خودش میکند. او سومین روز جنگ وقتی که به دلیل لرزش ساختمان در روزهای قبل مجبور به حضور اجباری در خانه یکی از دوستانش در غرب تهران میشود، دوباره به خانهاش بازمیگردد، ده دقیقه قبل از انفجار: «حوالی ساعت ۴ بود برای برداشتن چند دست لباس به خانه آمدیم. کوچه خلوت بود و اطراف محله را بسته بودند، میخواستم بروم حمام اما دخترم و یکی از دوستانم مدام زنگ میزدند که خانه را ترک کنیم، منصرف شدم، اضطرابم زیاد بود، به همسرم گفتم بیا برویم، وارد اتوبان همت شدیم که همسایهمان تماس گرفت. او از طریق یکی از دوستانش که صدای انفجار را شنیده بود، خبردار شد که خانه کناریمان موشک خورده، همه چیز در کمتر از ده دقیقه رخ داد. دوباره دور زدیم و به خانه که رسیدیم، فهمیدیم همه چیز نابود شده اگر خانه مانده بودیم، مرده بودیم.»
آزاده که تا آن لحظه ساکت بود، «دور از جون» بلندی میگوید. مریم دوباره جمع را دست میگیرد: «من ۲۹ سال است که کارمندم، تمام وسایل خانه را خودم به تازگی نونوار کرده بودم، هیچ چیز از وسایل نمانده است، از تمام زندگیام فقط چند دست لباس برایم باقی مانده است.»
مرور لحظه انفجار برای سولماز کار آسانی نیست. دوست داشت به مرض فراموشی دچار میشد و آن لحظه برای همیشه به ناخودآگاه ذهنش میرفت اما نرفته: «من و دخترم از خواب پریدم، شیشهها روی سر و صورتمان خرد شد. دخترم از ترس تکان نمیخورد، فکر کردم مرده، چندبار تکانش دادم، صدایش کردم از ترس تکان نمیخورد، وقتی دیدم زنده است، دلم آرام گرفت. از جا بلند شدیم و به سمت حیاط رفتیم، درِ ورودی خانه گیر کرده بود، چندبار هلش دادیم تا باز شد، وقتی باز شد، چند سرباز در کوچه میگفتند که باید به سرعت خانههایمان را تخلیه کنیم.»
روی مبلهای کناری سه زن و یک مرد پچپچ میکنند، تلویزیون شبکه خبر را نشان میدهد، زیرنویس تلویزیون از آتشبسی نوشته که مشخص نیست تمدید میشود یا نه. از میان صحبتهای زنان و مردان چند کلمه قابل شناسایی است: «بازسازی خانه»، «پیمانکار»، «شهرداری»، «کاری نمیتوانیم بکنیم.» و «گفتند فعلا صبر کنیم.»
گفتوگو میان سولماز، مریم و آزاده به تجهیزاتی رسیده که نمیدانند کدامشان به خانه آنها اصابت کرده است: «نمیدانم با کدام حمله کرد، بعضی میگویند بمبافکن بوده، یکی از همسایهها میگفت، وقتی بمب زدند، پارکینگ خانهاش زیر و رو شده، یعنی خاکها از زیر به روی سطح آمد.»
مریم میگوید: «شاید بی ۵۲ بوده است.» سولماز میگوید: «موشک کروز هم همین کار را میکند.»
سنتکام روزهای اول جنگ اعلام کرد، در حمله آمریکا به ایران از موشکهای کروز «توماهاوک»، جنگندههای F-۳۵، هواپیماهای جنگی F/A-۱۸ استفاده کرد. نام این تجهیزات در ذهن کسانی که مستقیما از آن آسیب دیدند، حک شده است.
آزاده گفتوگوی جمعی را ادامه میدهد: «خانه من چند پلاک با محل انفجار فاصله داشت. همه وسایل برقیام مثل ماکروفر، جاروبرقی، توستر، تلویزیون تکه تکه شد.»
جز رویایی در خواب، چیز زیادی از خانهها باقی نمانده است. هرکدام چند تکه وسیله ضروری با خود به هتل؛ خانه موقتشان آوردهاند. مریم و همسرش روی چند دست لباس و چند جفت کفشِ نجات یافته از انفجار را کاور پلاستیکی کشیدند و در کمد هتل گذاشتند.
سولماز میگوید اطراف خانهشان را بستند و فقط چندباری توانسته به خانه بازگردد، در این رفت و آمدها، لباس و پساندازش را نجات داده است.
«خسارت میدهند؟»
هیچکدام از هتلنشینان جواب دقیقی برای این سوال ندارند.
«گفتند ۴۰۰ میلیون میدهند»، «در اخبار میگفت برای ما یک جایی را اجاره میکنند»، «اگر خانهها را تعمیر کنند و دوباره موشک بخورد چه؟» سولماز و آزاده و مریم یکدیگر را با این دیالوگها تایید میکنند.
آزاده سرتکان میدهد: «چند روز پیش زنگ زدند که میخواهیم برای پنجرههایتان شیشه بیندازیم. گفتم خانه من دیوارهایش خراب شده، تا دیوارها درست نشود، پنجره به چه درد من میخورد؟»
مریم از جایی که آزاده نقطه گذاشته، ادامه میدهد. او میگوید خانهاش به حدی تخریب شده که گویی هیچوقت دستشویی، اتاق خواب، حمام و آشپزخانه نداشته و خانهای بوده با یک سالن پذیرایی: «به ما هم گفتند سقف و کف سالم است، میشود بازسازی کرد!»
به آزاده نگاه میکند و گویی با نگاهش حرفهایش را به او پاس میدهد: «پی ساختمان دیگر محکم نیست، گیریم که بازسازی کنند، با یک زمین لرزه کوچک، خانه دوباره آوار میشود.»
هفتمین روز آتش بس، نصرالله آبادیان، معاون شهرسازی شهرداری تهران اعلام کرد در پایتخت بیش از ۴۰ هزار و ۸۱۳ واحد مسکونی آسیب دیدند: «از این تعداد، ۳۴ هزار و ۳۴۸ واحد نیازمند تعمیرات جزئی، ۴ هزار و ۴۸۳ واحد نیازمند تعمیرات متوسط و ۷۷۹ واحد به مقاومسازی نیاز دارند. برای هزار و ۲۰۳ واحد، تخریب و نوسازی کامل پیشبینی شده است.»
بازماندگان میگویند، خانههایی که جنگ، در و پنجرهشان را از جا کنده، تا حدی بازسازی شدند و صاحبانشان توانستند خسارت بگیرند. برای راویان این گزارش اما شرایط متفاوت است. علیرضا زاکانی، شهردار تهران وعده پول پیش، اجاره ماهانه و ۴۰۰ میلیون تومان برای خرید لوازم خانگی داده است.
«چه زمانی؟»
مریم، همسرش را صدا میکند. مردی حدودا ۵۰ ساله که در لابی قدم میزد و تا پیش از آنکه همسرش صدایش کند، وارد بحث نشده بود: «شهرداری گفت به ما صد در صد خسارت میدهند، اما هنوز معلوم نیست کی. از ما یک شماره شبا هم گرفتند اما نگفتند هزینه ودیعه به حساب صاحبخانه واریز میشود یا حساب خودمان.»
مریم و همسرش مستاجر بودند، اوایل پاییز موعد چانه زدن با صاحبخانه و کم کردن رقم اجاره و رهن بود حالا اما اوضاع فرق کرده و آنها باید برای زمان گرفتن پول پیش با صاحبخانه مذاکره کنند.
مریم به میان حرفهای همسرش میدود: «تمام خانه من تخریب شده، هیچ وسیلهای سالم نیست، شما بگو با ۴۰۰ میلیون تومان چه میشود خرید؟»
سولماز هم درباره خسارت شنیده: «بعضی میگویند تا جنگ کامل تمام نشود، نمیتوان روی این پولها حساب کرد.»
«کی میتوانید در خانه خودتان زندگی کنید؟»
ساعت ۷ و نیم تا ۸ و نیم شب زمان سرو شام در رستوران هتل است. آشپزان هتل خلاف عادت که چند جور غذا میپختند، حالا برای هر وعده یک نوع غذا در حجم بالا میپزند و سهم هر نفر را در ظروف یکبار مصرف آلومینیومی میریزند. هتلنشینان در ابتدا شام و نهار را در رستوران میخوردند.
«شما غذا گرفتید؟» یکی از متصدیان هتل است که سوال میپرسد.
سولماز به ظرف غذاها که در کیسه پلاستیک است اشاره میکند: «از اینجا خسته شدیم، خواستیم بیرون از هتل شام بخوریم.» میخندد.
«خوب کاری میکنید.» متصدی هم لبخند میزند.
پاسخ آزاده جمع را از فضای هتل خارج میکند و دوباره به خانههای گردوخاک گرفته باز میگرداند: «من دیگر صد سال حاضر نیستم در آن منطقه زندگی کنم، دوست دارم زودتر تکلیفم معلوم شود، میخواهم به منطقه دیگری بروم.»
سولماز نظر دیگری دارد: «ما چهل سال است که در آن منطقه ساکنیم، خانه بچگی ماست.»
همسر مریم که تا پیش از این دیالوگ روی دسته مبل قرمز کنار مریم نشسته بود، کنار او مینشیند: «من هم دوست ندارم آنجا بمانم. با اینکه از بچگی در آنجا زندگی کردم، اما دوست دارم جایی زندگی کنم که کمترین اصابت را داشت، قبلا میگفتند اگر کنارتان کلانتری باشد، منطقه امن است، اما حالا خیلیها اینطور فکر نمیکنند، باید به منطقهای بروم که اطرافش نه کلانتری باشد، نه مدرسه. بعد هم باید همسایگان را بررسی کنیم.» لبخند میزند.
مریم «والایی» میگوید و همه با تکان دادن سر تاییدش میکنند.
بازار مسکن هم این روزها شبیه نظر جنگزدگان رفتار کرد و مناطقی که کمتر آسیب دیدند، بیشتر نظر مردم را جلب کرده؛ مثلا آگهیهای فروش مسکن در سایت «دیوار» در تهران فقط ۷ هزار مورد بود و در استان مازندران که جنگ به ۱۱۶ واحد مسکونی آن ضربه زد، یازدههزارتا بودند.
چند خانواده از آسانسور پیاده میشوند و سمت رستوران میروند، آنها برای جمع نشستگان سر تکان میدهند.
«دخترتان کجاست؟» پسری مقابل سولماز میایستد.
«همینجا بود، احتمالا رفته اتاق، شما امروز پایین نیامدید.»
پسر سوییتشرتی را که در دست گرفته، تن میکند: «بیحوصله بودم، گفتم بروم در حیاط قدمی بزنم.»
سولماز سرتکان میدهد: «خوب کاری میکنی.»
پسر دور میشود، مریم با اشاره دست به او میگوید: «جوانها حوصلهشان سر میرود.» سولماز با سر تایید میکند.
«چه حسی دارید؟»
«اولین باری که خانه را دیدم خشمگین شدم اما نمیدانستم باید از چه کسی عصبانی باشم؟الان هم عصبانی هستم اما کمتر، دوستان و خانوادهام کمکم کردند.» همسر مریم به تلفنش که زنگ میخورد، اشاره میکند: «مدام زنگ میزنند و ما را به خانههایشان دعوت میکنند. اما خب تا کی میتوانیم به خانه دیگران برویم؟» از جمع فاصله میگیرد، جمع صدای «الو سلامش» را میشوند.
مریم اما بعد از دیدن خانه تکهپارهش شروع به خورن قرصهای ضد افسردگی کرد. او که سابقه افسردگی هم دارد میگوید نتوانسته خانهاش را بعد از انفجار از نزدیک ببیند و فقط نظارهگر آوار از پشت عکس و ویدیو بوده: «دخترم هم نمیخواهد خانه را ببیند، او وقتی پدرش عکس و ویدئوی جدید میگیرد، با صدای بلند میگوید که نمیخواهد تماشا کند.» شبیه وقتی که فردی بیمار شده و آدمها دوست دارند، تصویری که از او در ذهن دارند، چهره سالم و سرزندهاش باشد.
امیرحسین جلالی ندوشن، سخنگوی انجمن علمی روانپزشکان ایران، نام وضعیت روانی این روزهای ایرانیان را «بازگشت وضعیت ویژه بر بستر یک بحران مزمن» نامیده است. او میگوید: «آنچه اکنون تجربه میکنیم، حاصل تکرار بحرانهای مزمن پیشین است، به همین دلیل علائمی که معمولا در صورت طولانی شدن یک بحران حاد در افراد ظاهر میشوند، در شرایط فعلی از همان روزهای ابتدایی خود را نشان دادهاند.» یک روانشناس هم که به صورت تلفنی به جنگزدگان مشاوره میدهد، میگوید هنگام مشاهده برخی ویژگیهای بیماری باید به شدت، مدت و تاثیرشان در عملکرد روزمره توجه کرد: «اگر فرد، رفتاری از خود نشان داده که زندگی روزمرهاش مختل میشود، باید به متخصص مراجعه کند.»
قبل از جنگ، پژوهشگران اقتصادی، برای توصیف بازار کار از لفظ «نامساعد» استفاده میکردند، یک پژوهشگر اقتصادی میگوید در چنین شرایطی جنگ مانند یک شوک بیرونی، وضعیت را تشدید کرده و کسبوکارهایی که وابسته به اینترنت بودند هم با افت یا توقف مواجه شدند.
رفت و آمدها در لابی هتل بیشتر میشود. زیرنویس تلویزیون از احتمال مذاکره ایران و آمریکا در روزهای آینده نوشته است. آزاده سرش را به طرف جمع میچرخاند: «اگر دوباره جنگ شود، نمیدانیم اینجا هم چهقدر امن باشد.»
صدای بازی دختران و پسران خردسال بلندتر میشود، باد بهاری، برخیشان را مجاب کرده تا از حیاط به لابی هتل بیایند. آخرین چمدان نجاتیافته مرد و زن راهی آسانسور و اتاقشان میشود. جماعت حاضر در لابی یکی در میان به اتاقهایشان پناه میبرند، سولماز میگوید: «بعضیها فکر میکنند زندگی در هتل خوب است، هیچ هزینهای نمیکنیم، به ما غذا میدهند، اما این همه روز ماندن در یک اتاق ۲۰-۳۰ متری کار سادهای نیست. مخصوصا وقتی ندانی کی این وضعیت تمام میشود.»
اینبار تلفن مریم زنگ میخورد، او از جمع دور میشود: «کی میایی؟»
سولماز دستش را روی سرش میگذارد: «واقعا بلاتکلیفی سخت است.»
۴۷۲۳۶