در مقابلِ قرون وسطی که تأکید غالب آن بر خدا و آخرت بود، رنسانس دنیا و زندگی زمینی را دوباره کشف کرد. این به معنای بی‌ایمانی مطلق نبود؛ بلکه نوعی تعادل تازه ایجاد کرد: خدا همچنان هست، اما انسان نیز در مرکز توجه است.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، نورا جمالی در سایت عصر ایران به معرفی جلد پنجم کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت پرداخته و می نویسد: در نوبت‌های پیشین نگاهی افکندیم به چهار جلد اول کتاب «تاریخ تمدن» اثر ویل دورانت. این کتاب در اصل ۱۱ جلد است ولی چون جلدهای چهارم (عصر ایمان) و دهم (روسو و انقلاب) بسیار مفصل‌اند، هر کدام از این دو جلد در قالب دو کتاب منتشر شده‌اند. عناوین و تعداد صفحات ۱۱ جلد این مجموعه عبارتند از:

جلد اول : مشرق زمین، گاهواره تمدن (۱۲۴۴ صفحه)
جلد دوم : یونان باستان (۹۸۲ صفحه)
جلد سوم : قیصر و مسیح (۹۹۶ صفحه)
جلد چهارم : بخش اول عصر ایمان (۹۵۰ صفحه)

جلد چهارم ۲ : بخش دوم عصر ایـمان (۸۰۰ صفحه)
جلد پنجم : رنسانس (۹۷۶ صفحه)
جلد ششم : اصلاح دینی (۱۴۱۸ صفحه)
جلد هفتم : آغاز عصر خرد (۱۰۱۶ صفحه)

جلد هشتم : عصر لویی چهاردهم (۱۰۸۲ صفحه)
جلد نهم : عصر ولتر (۱۲۰۰ صفحه)
جلد دهم : روسو و انقلاب (۱۵۷۲ صفحه)
ادامه جلد دهم : بخش دوم روسو و انقلاب (۹۴۶ صفحه)
جلد یازدهم : عصر ناپلئون (۱۳۲۶ صفحه)

این نوبت به جلد پنجم این کتاب می‌پردازیم که به عصر رنسانس اختصاص دارد. رنسانس برای ویل دورانت فقط یک برهۀ تاریخی نیست؛ نوعی بیداری روحی و فکری است که اروپا را از قرون وسطی به سمت دنیایی بازتر، پرهیجان‌تر و فردمحورتر سوق داد. جلد پنجم «تاریخ تمدن» دقیقاً روی همین نقطه تمرکز می‌کند: اروپای سده‌های چهاردهم و پانزدهم، به‌ویژه ایتالیا؛ جایی که موج دگرگونی آغاز شد و سپس به سراسر قاره سرایت کرد.

دورانت این جلد را با همان نثر گرم، انسان‌محور و روایی‌اش می‌نویسد. او تاریخ را خشک و فهرست‌وار روایت نمی‌کند؛ بلکه مانند قصه‌ای بزرگ و پرجزئیات پیش می‌برد. در «رنسانس» نیز انسان‌ها قهرمانان واقعی تاریخ‌اند: هنرمندان، فیلسوفان، دولت‌شهرها، خانواده‌های قدرتمند، کلیسا، پاپ‌ها، و حتی مردم عادی. دورانت نشان می‌دهد چگونه تغییر در ذوق هنری، کشف دوبارۀ آثار یونانی‌ـ‌رومی و رشد فردگرایی با هم ترکیب شدند و به فضایی کاملاً تازه انجامیدند.

ایتالیا؛ زادگاه بیداری

دورانت مانند یک نقاش تاریخی، اول پس‌زمینه را می‌سازد: ایتالیا در قرون وسطی به‌جای آن‌که کشوری واحد باشد، مجموعه‌ای از دولت‌شهرها بود: فلورانس، ونیز، میلان، ناپل، جنوا، و پاپ‌نشین رم. این شهرها بازرگانی پررونقی داشتند، با شرق در ارتباط بودند، بانک‌داری در آن‌ها رشد کرده بود و ثروت در آن‌ها به گردش درآمده بود. همین انباشت ثروت و رقابت میان خاندان‌های بزرگ باعث شد حامی‌گری هنرمندان و اندیشمندان به یک سنت تبدیل شود.

خاندان‌هایی مانند مدیچی در فلورانس و اسفورزا در میلان، نه‌تنها قدرت سیاسی داشتند بلکه به هنر، معماری و علم نیز توجه نشان می‌دادند. دورانت این نکته را پررنگ می‌کند که رنسانس بدون پول و حامیان ثروتمند ممکن نبود. هنرمندی که می‌خواهد هنرش شکوفا شود، نیاز به نان، سقف، امنیت و سفارش دارد.

در کنار اقتصاد، روحیۀ شهروندی و رقابت شهری نیز اهمیت داشت. هر شهر می‌خواست در کلیساها، میدان‌ها، مجسمه‌ها و نقاشی‌ها از شهر دیگر پیشی بگیرد. همین حس رقابت مثبت، نیروی محرکۀ خلاقیت شد.

بازگشت به جهان باستان؛ اومانیسم

یکی از محورهای اساسی این جلد، اومانیسم (انسان‌گرایی) است. دورانت می‌گوید رنسانس با «بازگشت به یونان و روم» شروع شد؛ اما این بازگشت، صرفاً تقلید نبود بلکه خوانشی جدید از انسان را به همراه آورد.

انسان‌گرایان بزرگی مانند پترارک و بوکاچو به متون لاتین و یونانی پرداختند، نسخه‌ها را گردآوری و تصحیح کردند و روح تازه‌ای به ادبیات کلاسیک دمیدند. برای آنان، انسان موجودی شایستۀ توجه، ستایش و مطالعه بود؛ فردی که می‌تواند خرد بورزد، زیبایی بیافریند و ارزش ذاتی دارد.

در مقابلِ قرون وسطی که تأکید غالب آن بر خدا و آخرت بود، رنسانس دنیا و زندگی زمینی را دوباره کشف کرد. این به معنای بی‌ایمانی مطلق نبود؛ بلکه نوعی تعادل تازه ایجاد کرد: خدا همچنان هست، اما انسان نیز در مرکز توجه است.

کلیسا و تناقض‌های اخلاقی

از نگاه دورانت، کلیسا در عصر رنسانس همچنان مرکز قدرتمند سیاست و اقتصاد ایتالیا بود. اما در همین دوره ــ به‌ویژه در رم ــ شاهد فساد اخلاقی، جاه‌طلبی سیاسی و حتی جنگ‌طلبی برخی پاپ‌ها هستیم. او این بخش را با شجاعت و صداقت تاریخی روایت می‌کند: پاپ‌هایی که به قدرت دنیوی دلبستگی دارند، هزینه‌های سرسام‌آور برای ساخت کلیساها می‌کنند، و گاهی زندگی شخصی‌شان چندان منطبق با آموزه‌های مسیحی نیست. این تناقض، خود بذر نقد مذهبی و اصلاح دینی را در سال‌های بعد کاشت.

دورانت هیچ‌وقت به نفی مطلق کلیسا نمی‌رسد؛ بلکه نشان می‌دهد یک نهاد بزرگ همزمان می‌تواند منبع هنر، فرهنگ و فساد باشد. همین پیچیدگی تاریخی است که روایت او را زنده می‌کند.

هنر؛ اوج شکوفایی روح رنسانس

بخش‌های هنری این جلد، شاید زیباترین صفحات کتاب باشند. دورانت با عشق و مهارت از نقاشان، مجسمه‌سازان و معماران رنسانس سخن می‌گوید. او بر چهره‌هایی مانند جوتو، ماساچیو، فرانچسکا، بوتیچلی، برونلسکی، دوناتلو و داوینچی تمرکز دارد، اما به‌ویژه میکل‌آنژ جایگاهی اسطوره‌ای در این جلد می‌یابد.

نقاشی رنسانس، به قول دورانت، واقعیت را دوباره کشف کرد. به عبارت دیگر، در این نقاشی «جهان از نو دیده می‌شود». همچنین پرسپکتیو وارد هنر شد؛ بدن انسان با دقت آناتومیک تصویر شد؛ چهره‌ها احساس داشتند؛ طبیعت دیگر پس‌زمینۀ تزئینی نبود، بلکه بخشی از معنای اثر بود.

بوتیچلی با «تولد ونوس» و «بهار» دنیای اسطوره‌ای را زنده کرد. ماساچیو قدمی عظیم در عمق‌بخشی به فضا و پیکره برداشت. داوینچی، این نابغه‌ی جامع‌الاطراف، هنر را با علم درآمیخت.

از نظر دورانت، در مجسمه‌سازی، دوناتلو و میکل‌آنژ قله‌های بی‌بدیل‌اند. میکل‌آنژ با مجسمه‌های «داوود» و «پیتا» نشان داد که چگونه می‌توان سنگ مرمر را به موجودی زنده تبدیل کرد؛ انسانی که هم عظمت دارد و هم رنج. انسانی در سنگ، اما چنان واقعی و باورپذیر که قرن‌هاست تحسین جهانیان را برانگیخته است. 

در معماری، برونلسکی گنبد معروف کلیسای جامع فلورانس را ساخت؛ شاهکاری که هنوز هم حیرت‌انگیز است. معماری رنسانس نظم هندسی، تناسب و بازگشت به ستون‌ها و طاق‌های کلاسیک را دوباره زنده کرد. برای دورانت، هنر رنسانس فقط زیبا نیست؛ بیان یک ایدئولوژی است: ایمان به توانایی انسان.

در ادبیات و اندیشه هم کلمات بیدار شدند. برای دورانت، رنسانس فقط تصویر و سنگ نبود؛ کلمه نیز دگرگون شد. نویسندگانی مانند ماکیاولی در فلورانس به سیاست نگاهی واقع‌گرایانه انداختند. کتاب «شهریار» ماکیاولی در این جلد جایگاه برجسته‌ای دارد. دورانت، ماکیاولی را نه شیطان، که تحلیلگری صادق اما بی‌پرده معرفی می‌کند. او سیاست را همان‌گونه که هست توضیح می‌دهد، نه آن‌گونه که باید باشد. در کنار او، ادبیات عاشقانه، طنز، داستان و نامه‌نگاری رشد کرد. زبان‌های محلی جای زبان لاتین را گرفتند و ادبیات به مردم نزدیک‌تر شد.

شهرهایی پر از هیاهوی زندگی

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های جلد پنجم، توصیف زندگی مردم عادی است. دورانت نشان می‌دهد که مردم ایتالیا چگونه زندگی می‌کردند، جشن می‌گرفتند، تجارت می‌کردند، عاشق می‌شدند، با هم دعوا می‌کردند یا به میدان‌های شهر می‌آمدند تا رویدادهای سیاسی را دنبال کنند. او به خانواده، ازدواج، نقش زنان، آموزش، موسیقی، تئاتر و حتی مد لباس نیز می‌پردازد. رنسانس فقط پروژۀ هنرمندان نبود؛ فضایی عمومی بود که در آن، زندگی رنگی‌تر و پرجنب‌وجوش‌تر شده بود.

دورانت ساده‌سازی نمی‌کند. او تأکید می‌کند که همان ایتالیا که میزبان داوینچی و میکل‌آنژ بود، جنگ، دسیسه، ترور سیاسی و رقابت‌های خونین را هم تجربه می‌کرد. دولت‌شهرها مرتب در حال درگیری بودند و مزدوران حرفه‌ای به جنگ‌ها شکل می‌دادند. به زبان ساده، رنسانس همزمان زیبا بود و بی‌قرار. و شاید همین تضاد، نیروی خلاقۀ آن بود.

چرا کتاب «رنسانس» مهم است؟

گرچه تمرکز کتاب بر ایتالیاست، دورانت نشان می‌دهد که چگونه رنسانس از مرزها عبور کرد و فرانسه، آلمان، اسپانیا و انگلیس را تحت تأثیر قرار داد. البته در جلدهای بعدی، او مفصل‌تر به این گسترش می‌پردازد. در این جلد، بیشتر به نقش جنگ‌های ایتالیا، ازدواج‌های سلطنتی، دانشگاه‌ها و کتابت اشاره می‌کند.

نگاه دورانت به رنسانس، تحسین‌آمیز است اما تحسینی همراه با احتیاط. اگر بخواهیم بپرسیم «ویل دورانت رنسانس را چگونه قضاوت می‌کند؟» پاسخ این است: او شیفتۀ آن است، اما نه کورکورانه. رنسانس برای او پیروزی عقل، هنر و فردیت است؛ نشانۀ شکفتن روح انسان. اما همزمان می‌داند که این دوره شاهد سقوط برخی ارزش‌های اخلاقی، بی‌بندوباری و گسست‌های اجتماعی نیز بوده است. با این‌ حال، ترازوی او در نهایت به نفع رنسانس سنگینی می‌کند زیرا این دوره، راه را برای علم نوین، ادبیات مدرن و هنر بزرگ باز کرد و بشر را به مرحله‌ای تازه از خودآگاهی رساند.

یکی از لذت‌های خواندن کتاب «رنسانس»، نثر شاعرانه و محاوره‌گرای دورانت است. او با نوعی عشق به زیبایی می‌نویسد و حتی وقتی از اقتصاد و سیاست حرف می‌زند، لحنش خشک نمی‌شود. شخصیت‌ها برایش زنده‌اند. هنرمندان نه نام‌هایی در تقویم تاریخ، که انسان‌هایی با امید، ترس، رنج و غرور هستند. خواننده هنگام خواندن این جلد، احساس می‌کند در خیابان‌های فلورانس قدم می‌زند، وارد کارگاه‌های هنرمندان می‌شود و در تالارهای بزرگ خانواده‌های اشرافی نفس می‌کشد.

جلد پنجم در واقع پلی میان قرون وسطی و دنیای مدرن است. بی‌فهم این جلد، فهم جلدهای بعدی دشوار می‌شود؛ چراکه رنسانس بذر علم جدید، اصلاح دینی، عقل‌گرایی و انقلاب‌های فکری را در خاک اروپا کاشت. به بیان ساده، دورانت می‌گوید: اگر بخواهی بدانی جهان امروز چگونه شکل گرفت، باید رنسانس را بفهمی. و این فهم، در روایت او نه یک درس تاریخ، بلکه سفری زنده و انسانی است.

۲۱۶۲۱۶

منبع: عصرایران