به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا - آناهید خزیر: میرزا تقیخان امیرکبیر در شمار معدود سیاستپیشگان ایران در دو سده اخیر است که از همان آغاز آشنایی با دنیای سیاست دریافت که ایران از دنیای متمدن و در حال صنعتی شدن آن روزگار عقب افتاده و این فاصله بهسرعت در حال افزایش است. به همین جهت به دنبال راههای مقابله با آن رفت و کوشید بنیانهای کارسازی در ایران به وجود آورد. امیرکبیر خدمات فراوانی به کشور کرد و راه توسعه و گسترش علوم و صنایع جدید را در ایران گشود. او را باید در حقیقت بنیانگذار ایران نو به شمار آورد.
کتاب «امیرکبیر و ناصرالدین شاه» نوشته سیدعلی آلداوود حاصل تجمیع دو اثر پیشین نویسنده درباره میرزا تقیخان امیرکبیر است: اولین کتاب به نام «نامههای امیرکبیر» همراه با رساله «نوادرالامیر» در سال ۱۳۷۱ به همت نشر «تاریخ ایران» انتشار یافت. اثر مذکور حاوی نامههای امیرکبیر به ناصرالدینشاه منتشر شد. کتاب «امیرکبیر و ناصرالدینشاه» تالیف سیدعلی آلداود حاصل درهم آمیختن دو جلد مذکور و تغییر در ترتیب و فصلبندی آنها است. این کتاب به نامههای امیرکبیر به ناصرالدینشاه؛ اسناد و نامههای امیرکبیر؛ نوادرالامیر و داستانهای تاریخی درباره امیرکبیر اختصاص دارد. درباره امیرکبیر با سیدعلی آلداود، پژوهشگر تاریخ و مصحح متون کهن گفتوگو کردهایم که در ادامه میخوانید. لازم به ذکر است که این گفتوگو در اصل به مناسبت سالروز قتل امیرکبیر انجام گرفت اما به علت پارهای ناهماهنگیهای ناخواسته انتشار آن به تعویق افتاد.
شما در کتاب «امیرکبیر و ناصرالدینشاه»، امیرکبیر را «بنیانگذار ایران نو» نامیدهاید. این عنوان تا چه حد با واقعیتهای تاریخی و کوتاهی دوران صدارت او سازگار است؟ و اینکه چرا بسیاری از اصلاحات او پس از مرگش متوقف یا وارونه شد؟
بدیهی است عنوان بنیانگذار ایران نو را به طور مطلق به کسی نمیتوان داد. اساساً آنچه این روز مصطلح شده و بهآسانی و فراوانی به کار میرود اصطلاح بنیانگذار، پدر دانشهای گوناگون و امثال اینهاست که نمیتوان آنها را درست پنداشت، زیرا در هر رشته و دانش و صنعتی نخست باید حرکتهای کوچک را آغاز کرد تا بتوان در آن زمینه به تکاملی دست یافت. امیرکبیر هنگامی که به صدرات رسید با شاه جوان و وطندوستی مواجه بود که چون در شخصیت امیر، قدرت و صلابت اصلاحات عمیق و بنیادی را مییافت با او همراهی مطلق داشت. برخی از مهمترین کارهای امیرکبیر درحقیقت ما را به این نتیجه میرساند که وی آغازگر مسیری با اهمیت بوده است. ازجمله میتوان به تاسیس مدرسه دارالفنون اشاره کرد که بیشتر رشتههای علمی روز در آن تدریس میشد و درحقیقت دانشگاه مدرن ایران بود با اساتیدی متبحر که از کشورهای مختلف مخصوصاً از اتریش به ایران دعوت شده بود. از این رو باید امیر را موسس نخستین دانشگاه جدید در ایران به شمار آورد. آنچه در سال ۱۳۱۳ خورشیدی و در عصر رضاشاه به وجود آمد درحقیقت دارالفنونِ کاملتر و وسیعتر بود. حق آن است که تاسیس نخستین دانشگاه به سبک جدید را مرهون فکر بلند امیر بدانیم.
اگر ناصرالدینشاه به اصلاحات امیرکبیر فرصت بیشتری میداد، آیا ایران میتوانست وارد مسیر پیشرفت پایدار شود؟ یا موانع اجتماعی و فرهنگی اجازه چنین تغییری را نمیدادند؟
شک نیست که اصلاحات بنیادی امیرکبیر دشمنان زیادی برایش تدارک دید. او منافع کثیری از رجال بیخاصیت و شاهزادگان بیکار را قطع و هرگز با سیاستپیشگان و آلت دست روس و انگلیس مشورت نمیکرد، برنامههای خود را با آنان در میان نمیگذاشت فقط به معدودی از رجال ازجمله میرزا جعفرخان مشیرالدوله اعتماد داشت و آنان را به ماموریتهای مهم میفرستاد. یا کسانی را که احتمال میداد با او مخالفت میورزند اما موقع اجرای کار دست به خیانت نمیزنند به ماموریتهایی میفرستاد ازجمله باید به رضاقلیخان هدایت اشاره کرد که او را به سفارت خوارزم برگزید. اینکه گفته میشود ناصرالدینشاه با او همراهی نداشت، فرضی است که پذیرش کامل آن مورد تردید است، شاهی مستبد که همه امور کشور تحت نظر او انجام میشد، مدت سه سال و اندی با امیرکبیر همراهی میکرد، در این مدت درواقع مدیر و فرمانروای مملکت امیرکبیر بود و شاه صرفاً فرامین وی را که گاه مودبانه و گاه با درشتی همراه بود اجرا میکرد و در این میان همه رجال و شاهزادگان و مخصوصاً مادر شاه بهتدریج دشمن سرسخت صدراعظم نفوذناپذیر شدند و سرانجام توانستند نظر شاه جوان را نسبت به او بدبین سازند. ناصرالدینشاه در نامهای که اواخر سلطنتش نوشته از کشتن امیر اظهار پشیمانی کرده و گفته است که من نظیر او را دیگر نداشتهام.
نقش امیرکبیر بیشتر یک اصلاحگر آرمانگراست یا یک سیاستمدار واقعگرا؟ آیا تقابل امیرکبیر و ناصرالدینشاه را میتوان تقابل «اصلاحطلبی» و «حفظ قدرت» دانست؟
طبعاً اگر امیر مجال بیشتری مییافت و ناصرالدینشاه زمان طولانیتری او را در صدرات نگه میداشت، اصلاحات عظیمتری در کشور به وجود میآمد اما ایران این شانس را نداشت زیرا کشور اساساً در موقعیتی قرار نداشت که پذیرای اصلاحات وسیع باشد؛ هنوز نیروهای ارتجاعی و فرصتطلب و سنتگرایان نیروی اجتماعی مهم در ایران بودند. طرفداران اصلاحات اندک بوده و حتی همین کسان معدود توان حمایت از امیر و گستاخی ایستادگی در مقابل طبقه وسیع ریشهدار گذشتهگرایان را نداشتند، از این رو امیرکبیر که حاضر نشد حتی اندک انعطافی در مقابل این گروه نشان دهد مغلوب فشارهای آنان شد. باید دانست که عامل مهم قتل امیر و محروم ساختن کشور از وجود تنها شخص ناصرالدینشاه نبود، او صرفاً عامل اول بود که ناگزیر برای حفظ سلطنت خود به نابودی امیر تن داد.
مهمترین اشتباه سیاسی امیرکبیر چه بود؟ آیا او را میتوان سیاستمدار واقعگرا نامید؟
اشتباه مهم امیر، تندی و سختگیری نسبت به شاه جوان و مادرش بود، البته قطع منافع نزدیکان دربار و شاهزادگان به طور کلی دشمنان زیادی برایش فراهم آورد، شاید اگر این برنامه را با احتیاط و تامل بیشتر اجرا میکرد، ثمرات بیشتری به بار میآورد. طبعاً امیر را نمیتوان سیاستمدار واقعگرا خواند. واقعگرایی در آن زمان معادل همراهی با سیاستهای روس و انگلیس و حفاظت و حمایت از منابع طبقه برگزیده آن عهد یعنی فئودالها بود. امیر فکری بلندتر در نظر داشت، او دلش به حال کشور و مردمان فقیر میسوخت و میتپید. از داستانهایی که درباره او نقل شده و من بیشتر آنها را در انتهای کتاب «امیرکبیر و ناصرالدینشاه» نقل کردهام برمیآید که امیر افزون بر میهنپرستی، و وطندوستی شخصیتی مردمگرا داشته و همواره منافع طبقات زیردست و محروم جامعه را در نظر میگرفته است و اگر تصمیم به قطع وجوه دریافتی شاهزادگان و رجال بیخاصیت و شاعران را گرفته بود، هدف اصلیاش اصلاح وضع اقتصادی و ترمیم وضع معیشت طبقات پایین جامعه بوده است، امری که تاکنون توجه چندانی به آن نشده است.
عباس امانت در کتاب «قبله عالم» به این مسئله اشاره میکند که فریدون آدمیت در آثارش درباره امیرکبیر بهویژه در تحلیل رابطه امیرکبیر و ناصرالدینشاه به برخی اسناد مهم یا توجه نکرده یا آنها را کماهمیت جلوه داده است. آدمیت بیشتر تلاش میکند ناصرالدینشاه را شاهی جوان، کمتجربه و تحت نفوذ اطرافیان (مثل مهدعلیا) نشان دهد، اما عباس امانت با استناد به آن سند میگوید که شاه آگاهانهتر و فعالتر در حذف امیرکبیر نقش داشته و نمیتوان همه مسئولیت را به درباریان نسبت داد. دیدگاه شما در این باره چیست؟
دکتر امانت در کتاب «قبله عالم» -هرچند اثری عالمانه و مبتنی بر تحقیق بسیار است - اما بینظر نیست و گاه عقاید پیشساخته خود رار در تدوین کتابش دخالت داده است. و اما دکتر آدمیت بهرغم آنکه هنوز هم کتابش مهمترین اثر در شناخت امیر و کارهای اوست در استفاده از اسناد گاه کوتاهیهایی کرده و مخصوصاً به نظر میرسد در بخشی که نظر امیرکبیر را مبتنی بر ایجاد مشروطیت در ایران کرده خالی از اغراق نیست.
درباره امیرکبیر کتابهای بسیاری نوشته شده است. شما کدام پژوهشهای مستند را برای مطالعه پیشنهاد میدهید؟ و اینکه چه جنبههایی از شخصیت سیاسی و فرهنگی و اجتماعی امیرکبیر مغفول مانده است؟
راجع به امیرکبیر تاکنون چندین کتاب نوشته شده، به نظر من کاملترین کتاب همان اثر معروف دکتر آدمیت یعنی «امیرکبیر و ایران» است، اما این اثر در پارهای دربردارنده نظرهای خاصی نیست و اما دقیقترین و بینظیرترین کتاب در مورد امیر، کتاب معروف استاد عباس اقبال آشتیانی است که بهرغم ناتمام ماندن هنوز مفیدترین اثر درباره این صدراعظم نامآور ایران به شمار میآید.
۲۵۹