به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، همسرش باردار است و پا به ماه؛ قرار است چند ماه دیگر جمع کوچیکشان سه نفره شود. همه چیز عالی است، اما ناگهان اتفاقی زندگی آنها را زیر رو میکند، جنگ شروع میشود...
خانه و زندگیشان در تهران در اثر حملات جنگنده های آمریکایی و اسرائیل به کلی تخریب شده است؛ مجبور به کوچ موقت است؛ عشق به امام هشتم علیه السلام باعث میشود تصمیم بگیرد میهمان تنها فامیلی که در این شهر دارد، شود؛ برادر همسرش.
تمام دار و ندارش را جمع و جور و نقد کرده و تبدیل به دلار و سکه میکند؛ ۱۴ هزار دلار و چندین سکه بهار آزادی؛ حاصل عمری کار و زندگی است. مدارک مهم را جمع و جور میکنند و راهی مشهد مقدس میشوند تا نورچشم شان در فضایی آرام قدم به این دنیا بگذارد. چون اوضاع زندگی برادر همسرش هم چندان خوب نیست امیدش به همین پس اندازش است که تا آرام شدن اوضاع بتوانند زندگیشان را بگذارند.
به مشهد میرسد؛ اول زیارت میکنند وبعد راهی منزل برادر همسرش میشود؛ در مسیر در نزدیکی طرقبه برای خرید یکی دوبار توقف میکنند و مجدد حرکت میکنند؛ ناگهان متوجه میشود که کیف پول ها نیست!
دنیا بر سرش آوار میشود؛ مساله را به همسرش نمیگوید که مبادا حالش بد شده و مشکلی برای فرزند دلبندشان بهوجود بیاید. به بهانهای، مسیر رفته را برمیگردد و تکتک توقفگاه ها را چک میکند؛ به سراغ همه فروشنده ها و کسانی که در مسیر هستند میرود اما خبری از کیف نیست که نیست...
از ماشین پیاده میشود؛ دلش شکسته؛ ناامید و مستاصل؛ با بغض رو به حرم امام رضا علیهالسلام میکند: یا علی ابن موسی الرضا من به امیدی پیش شما آمدم. آیا این درست است که تمام زندگی ام در این شرایط در شهر شما گم شود؟ آقا شما را به فرزندتان جوادالائمه قسم میدهم که کمکم کنید...
اشک میریزد و به حضرت متوسل میشود...
ماشین را روشن میکند و حرکت میکند؛ دیگر نمیداند پاسخ سوال های خانمش را چه بدهد...
ناگهان تلفنش زنگ میخورد؛
مردی پشت خط است؛
سلام، آقای فلانی؟
-بله بفرمایید؛
شما چیزی گم کردید؟
قلبش شروع میکند به تپیدن؛
-بله بله ، یه لحظه گوشی...
ماشین را متوقف میکند؛ از خودرو پیاده میشود؛ بله آقا، یک کیف که تمام دار و ندارم در آن است. ماجرا را تعریف میکند، من منزلم در جنگ خراب شده و همه چیزم برداشتم آمدهام اینجا تا در منزل برادر همسرم مدتی زندگی کنیم و ...
در آن سوی ماجرا؛
حمید؛ در یک اقامتگاه بومگردی در روستای گردشگری کنگ کار میکند. ماجرا را اینگونه تعریف میکند: برای کاری به سمت مشهد میرفتم، در مسیر چشمم به یک کیف خورد، کنجکاو شدم؛ پیاده شدم و آن را برداشتم.
داخلش را که نگاه کردم چشمانم از تعجب برق زد؛ هزاران دلار پول و سکه های طلا و ... اول شیطان در جلدم رفت. حقیقتاً من خیلی آدم معتقدی نیستم. گفتم خدایا این چه شانسی است؛ زندگی ام متحول شد!
حمید کیف مدارک را باز میکند؛ کارت ماشین را که نگاه میکند میبیند پلاک متعلق به تهران است. ناگهان صدایی از درونش به حمید نهیبی میزند که این بنده خدا زائر آقاست و جنگزده، که به مشهد آمده و به امام هشتم علیه السلام پناهنده شده... کیف را به اون برگردان...
حمید میگوید: انگار نوری در دلم روشن شد. حس کردم این امتحان من است و نباید جلوی امام هشتم روسیاه شوم. بدون لحظه ای درنگ تلفن را برداشتم و از طریق یکی از آشنایان در نیروی انتظامی طرقبه درخواست کردم شماره صاحب کیف را برایم پیدا کند.
افسر آگاهی هم پس از شنیدن ماجرا کمک میکند و طی چند دقیقه تلفن جوان تهرانی را به او میدهد و حمید تماس میگیرد و کیف را به صاحبش برمیگرداند و ...
آری، اینگونه امام غریب ما هوای مهمانان غریبش را دارد ...
منبع:شبستان