هابرماس معتقد بود که زبان فقط برای انتقال اطلاعات نیست، بلکه ابزاری برای رسیدن به تفاهم است. او میان «کنش استراتژیک» (که در آن افراد به دنبال منافع شخصی و غلبه بر دیگری هستند) و «کنش ارتباطی» (که در آن هدف رسیدن به درک مشترک است) تمایز قائل بود. او رهایی انسان را در گرو حاکمیت کنش ارتباطی می‌دید.

گروه اندیشه: گزارش زیر خلاصه ترجمه کتاب «تئوری انتقادی، مقدمه‌ای خیلی کوتاه» ؛ نوشته: استیون اریک برونر؛ انتشارات آکسفورد و ترجمه وحید اسلامزاده است.در خلاصه گزارش حاصر آمده که نویسنده معتقد است  یورگن هابرماس، آخرین بازمانده بزرگ مکتب فرانکفورت، با عبور از بدبینیِ استادانش، سنگر جدیدی برای رهایی انسان بنا کرد: «زبان». او معتقد است برخلاف کنش‌های استراتژیک که هدفشان فریب و غلبه است، «کنش ارتباطی» شاه‌کلید رسیدن به تفاهم متقابل و مشروعیت دموکراتیک است. هابرماس هشدار می‌دهد که در عصر سیطره رسانه‌های مصرف‌گرا و بوروکراسی‌های غول‌آسا، «حوزه عمومی» در خطر نابودی قرار دارد. او با دفاع از «پروژه ناتمام مدرنیته»، راه نجات را نه در نفی عقلانیت، بلکه در اصلاح مسیر گفت وگو و تقویت جامعه مدنی می‌بیند تا شهروندان از مصرف‌کنندگانی منفعل به مشارکت‌کنندگانی فعال بدل شوند. این مطلب را در ادامه می خوانید: 

****

 یورگن هابرماس، یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان و نظریه‌پردازان اجتماعی قرن بیستم، در ۱۴ مارس ۲۰۲۶ (۲۴ اسفند ۱۴۰۴) در سن ۹۶ سالگی در آلمان درگذشت. آثار فکری او برای بیش از هفت دهه به مباحث مربوط به دموکراسی، ارتباطات و جامعه مدرن شکل داد.

تحلیلی کوتاه بر میراث او 

درگذشت هابرماس در اوایل سال ۲۰۲۶، پایان فصلی مهم در فلسفه قاره‌ای بود. او که به عنوان برجسته‌ترین چهره نسل دوم «مکتب فرانکفورت» شناخته می‌شد، عمر خود را صرف دفاع از خردگرایی و دموکراسی بر پایه گفت وگو کرد.

نکته کلیدی در اندیشه او، باور به این بود که بحران‌های جوامع مدرن نه با قدرت نظامی یا صرفاً ساختارهای اقتصادی، بلکه از طریق احیای «زیست‌جهان» و تقویت «حوزه عمومی» (Public Sphere) قابل حل هستند. او معتقد بود اگر انسان‌ها بتوانند در شرایطی برابر و بدون اجبار با هم گفت وگو کنند، می‌توان به تفاهمی دست یافت که پایه مشروعیت سیاسی باشد.

میراث او امروز بیش از هر زمان دیگری در بحث‌های مربوط به «اتحاد اروپا»، «حقوق بشر فراملی» و «اخلاق گفت وگو» زنده است. همان‌طور که در متون قبلی اشاره شد، ایده‌های او درباره «اجتماعات گفت وگویی» الهام‌بخش بسیاری از نظریه‌پردازان دموکراسی جهانی بوده است.

اگر بخواهیم میراث او را در چند محور اصلی خلاصه کنیم، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

۱. نظریه کنش ارتباطی (Theory of Communicative Action)

هابرماس معتقد بود که زبان فقط برای انتقال اطلاعات نیست، بلکه ابزاری برای رسیدن به تفاهم است. او میان «کنش استراتژیک» (که در آن افراد به دنبال منافع شخصی و غلبه بر دیگری هستند) و «کنش ارتباطی» (که در آن هدف رسیدن به درک مشترک است) تمایز قائل بود. او رهایی انسان را در گرو حاکمیت کنش ارتباطی می‌دید.

یکی از تأثیرگذارترین چارچوب‌های نظری او، تبیین چگونگی همکاری اجتماعی ، وابسته به ارتباطاتی است که هدف آن‌ها «تفاهم متقابل» باشد، نه «سلطه» بر دیگری. این رویکرد استدلال می‌کند که مشروعیت دموکراتیک زمانی رشد می‌یابد که تصمیمات حاصلِ یک گفت وگوی آزاد و گشاده‌رو (Open Dialogue) باشند.

۲. حوزه عمومی (Public Sphere)

یکی از مشهورترین مفاهیم او، «زیست‌جهان» و تقابل آن با «سیستم» است. او نگران بود که سیستم‌های اداری و اقتصادی (پول و قدرت)، فضای گفت وگوی آزاد میان شهروندان یا همان «حوزه عمومی» را ببلعند. از نظر او، دموکراسی زمانی زنده است که شهروندان بتوانند در فضایی آزاد و بدون اجبار، درباره سرنوشت خود گفت وگو کنند.

هابرماس مفهوم «حوزه عمومی» را معرفی کرد؛ فضایی اجتماعی که در آن شهروندان درباره مسائل عمومی گفت وگو می‌کنند و از طریق مباحثه بر تصمیمات سیاسی تأثیر می‌گذارند.

از نظر هابرماس یک دموکراسی سالم نیازمند موارد زیر است:

- رسانه‌های آزاد
- گفت وگوی عقلانی
- مشارکت شهروندان در مباحثات عمومی

۳. دموکراسی شورایی و اخلاق گفت وگو 

هابرماس بر این باور بود که قوانین زمانی مشروعیت دارند که حاصل یک گفت وگوی آزاد و عادلانه میان همه کسانی باشند که آن قانون بر آن‌ها اثر می‌گذارد. این ایده، پایه و اساس بسیاری از نظریات دموکراسی مدرن و حقوق بشر قرار گرفت.

۴. پروژه ناتمام مدرنیته

در حالی که بسیاری از متفکران پست‌مدرن به عقلانیت و مدرنیته حمله می‌کردند، هابرماس سرسختانه از مدرنیته دفاع می‌کرد. او معتقد بود مدرنیته و روشنگری به اهداف والای خود (آزادی و برابری) نرسیده‌اند، اما راه حل، بازگشت به عقب یا رها کردن عقلانیت نیست، بلکه اصلاح و تکمیل این مسیر است.

۵. میهن‌پرستی قانون اساسی (Constitutional Patriotism)

او برای جلوگیری از ناسیونالیسم افراطی، مفهومی را ترویج کرد که در آن وفاداری شهروندان نه به «خون و نژاد»، بلکه به «اصول دموکراتیک و قانون اساسی» مربوط است.

۶. نقد رسانه‌های جمعی و فرهنگ مصرف‌گرا

هابرماس با پیروی از اندیشمندان پیشینِ مکتب فرانکفورت، هشدار داد که تجاری‌سازیِ بیش از حدِ رسانه‌ها می‌تواند به تضعیف مباحثات دموکراتیک منجر شود. هنگامی که نیروهای بازار و سرگرمی بر ارتباطات چیره شوند، شهروندان ممکن است به جای آنکه «مشارکت‌کنندگان فعال» در سیاست باشند، به «مصرف‌کنندگان منفعل» تبدیل شوند.

اهمیت جهانی

هابرماس بر چندین حوزه فکری تأثیر گذاشت:

- فلسفه سیاسی
- جامعه‌شناسی

- مطالعات ارتباطات
- نظریه قانون اساسی

ایده‌های او همچنین به بحث‌ها درباره همگرایی اروپا، مشروعیت دموکراتیک و گفتمان عمومی در جوامع مدرن شکل داد. او حتی در سال‌های پایانی عمر خود، همچنان به نوشتن درباره سیاست جهانی، دموکراسی و آینده نهادهای لیبرال ادامه داد.

هابرماس تا آخرین روزهای زندگی‌اش نسبت به مسائل روز جهان، از جمله اتحاد اروپا، بحران‌های دموکراسی و نقش مذهب در جامعه سکولار، حساس بود و با قلم تند و تیزش در بحث‌ها شرکت می‌کرد. میراث او برای هر کسی که به دنبال جامعه‌ای عادلانه‌تر و عقلانی‌تر است، منبعی بی‌پایان از الهام خواهد بود. هابرماس که با سنت «مکتب فرانکفورت» پیوند خورده بود، نظریه‌هایی را توسعه داد که تبیین می‌کردند چگونه جوامع دموکراتیک به ارتباطات عقلانی میان شهروندان و نهادها وابسته‌اند.

استیون اریک برونر 

یورگن هابرماس که بود؟

هابرماس فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی بود که آثارش ترکیبی از فلسفه، جامعه‌شناسی و نظریه سیاسی را در خود داشت.

تأثیرات فکریِ مهم او شامل اندیشمندانی همچون افراد زیر بود:

- ماکس هورکهایمر
- تئودور آدورنو

پژوهش‌های او موضوعاتی نظیر موارد زیر را کاوش می‌کرد:

- دموکراسی و مشروعیت
- ارتباطات و استدلال در حوزه عمومی (Public Reasoning)
- رابطه میان رسانه، قدرت و جامعه

او با گذشت زمان، به یکی از فیلسوفانی تبدیل شد که آثارشان بیشترین میزان ارجاع را در علوم اجتماعی مدرن داشته است.

جایگاه ویژه و تحول فکری یورگن هابرماس

هنوز باید کلامی درباره یورگن هابرماس گفته شود. این استثنایی‌ترین شاگرد هورکهایمر و آدورنو، به پرکارترین اندیشمند در میان تمامی متفکران مرتبط با مکتب فرانکفورت تبدیل شد. نوشته‌های او تمامی جنبه‌های زندگی اجتماعی، از جمله دین را در بر می‌گیرد و جستارهای او از تفسیر متون کلاسیک فلسفی تا یادداشت‌هایی درباره مسائل روز را شامل می‌شود. با این حال، اگرچه آثار اولیه او سهم مهمی در «نظریه انتقادی» داشتند، اما مسیر فکری‌اش در نهایت او را به سمت‌وسوهای جدیدی سوق داد.

۱. جامعیت و تنوع آثار: هابرماس تنها یک فیلسوف انتزاعی نیست؛ او به مسائل انضمامی جامعه (مثل دین و سیاست روز) می‌پردازد. این نشان‌دهنده تعهد او به نقش «روشنفکر عمومی» است.

۲. تداوم و گسست: هابرماس اگرچه از دل مکتب فرانکفورت (با آن نگاه نقادانه و گاه بدبینانه به مدرنیته) برآمد، اما در ادامه راه متفاوتی را برگزید.

۳. مسیر جدید: این «سمت‌وسوهای جدید» عمدتاً همان چرخش او به سمت «نظریه کنش ارتباطی» است. برخلاف استادانش (آدورنو و هورکهایمر) که نسبت به عقلانیت مدرن بسیار بدبین بودند، هابرماس تلاش کرد با تکیه بر «زبان» و «گفت وگو»، راهی برای نجات دموکراسی و بازسازی عقلانیت پیدا کند.

چراییِ تفاوت‌های فکری و زمینه‌های تاریخی شکل‌گیری اندیشه‌ی هابرماس

تربیت‌یافتن در سایه‌ی نازیسم، تجربه‌ای که سایر اعضای مکتب فرانکفورت نداشتند، برای هابرماس باوری عمیق نسبت به حاکمیت قانون و دموکراسی به ارمغان آورد. این تجربیات همچنین دغدغه‌ی او را درباره‌ی دستکاریِ گفتمان و اهمیت «ارتباط کشف نشده»۱ (Undistorted Communication) مشخص کرد. این مضامین در تمام آثار او جاری است.

او چهره‌ای مهم در جنبش دانشجویی دهه‌ی ۱۹۶۰ بود، اگرچه هرگز با هیچ یک از جناح‌های افراطی آن درگیر نشد؛ نوشته‌های اولیه‌ی او، تاملات نقادانه‌ای بر ماتریالیسم تاریخی، مشروعیت نهادها و نسبت میان نظریه و عمل ارائه می‌دهد.

در مقابل، نوشته‌های متأخر هابرماس، بیش از پیش در فلسفه‌ی تحلیلی تنیده می‌شود. این آثار بر ضرورتِ «استوارسازی ادعاها»، «طراحی استدلال‌های سیستمی» و «ارائه‌ی ویژگی‌های وجودشناختی» از طبیعت و علم تأکید دارند. میزانِ گسست آن‌ها از نظریه‌ی انتقادی، موضوعِ گفتگوییِ جاری است. برای داوری درباره‌ی این موضوع، در واقع بررسیِ انگیزه‌های حاکم بر آن پروژه‌ی اصلی لازم است.

گفتمان فلسفی مدرنیته و نقدهایی به رویکرد او

یورگن هابرماس در کتاب «گفتمان فلسفی مدرنیته» (۱۹۸۷) تلاش کرد تا با این مسائل فلسفی مواجه شود. او تأکید بر یک «سوژه‌باوریِ (ذهنیت) شناور و آزاد برای مقاومت» را زیر سؤال برد و بر ضرورت وجودِ مبانی صریح و روشن برای هرگونه «نظریه انتقادیِ واقعاً اصیل» در جامعه پافشاری کرد.

[از نظر او] بهتر است برای استقرارِ عمل متقابل (Reciprocity)، تأمل (Reflection) و جهان‌شمولی (Universality)، به ساختار زبان — یا همان کنش ارتباطی — تکیه کرد. اما این شکل از نقد، بیش از حد به فرم‌های «نظام‌مند و رسمیِ» (Establishmentarian) فلسفه میدان می‌دهد. این رویکرد در دغدغه‌های تحلیلی گرفتار می‌ماند؛ به طوری که استدلالِ آن، همچنان توسط همان چیزی تعریف می‌شود که قرار است با آن مخالفت کند:

۱. نقدِ «سوژه شناور»: هابرماس با فیلسوفانی (مثل پست‌مدرن‌ها یا حتی اسلاف خود در مکتب فرانکفورت) که نقد را صرفاً یک امر شخصی، ذهنی یا برآمده از «حس مقاومت» می‌دانستند، مخالفت کرد. او معتقد بود نقد نباید «روی هوا» باشد؛ بلکه باید بر پایه یک منطق استوار بنا شود.

۲. زبان به مثابه سنگ‌بنا: راه حل هابرماس برای یافتن این مبنای استوار، زبان بود. او معتقد است در ذاتِ زبان و گفت وگو، تمایلی برای رسیدن به تفاهم و عدالت وجود دارد. وقتی ما با هم حرف می‌زنیم، به‌طور پیش‌فرض پذیرفته‌ایم که باید به حقوق هم احترام بگذاریم (عمل متقابل) و استدلال‌های منطقی را بپذیریم (جهان‌شمولی).

۳. نقدِ وارد شده به هابرماس؛ نزدیکی به ساختار قدرت: منتقدان می‌گویند هابرماس با استفاده از ابزارهای «فلسفه تحلیلی» و تلاش برای ساختن یک سیستم بسیار دقیق و آکادمیک، در واقع به همان مسیری رفته که فلسفه‌های رسمی و دولتی می‌روند.

گرفتار شدن در زمین دشمن: نقد نهایی این است که هابرماس آن‌قدر درگیر پاسخ دادن به ساختارهای موجود و استفاده از قوانین آن‌ها شده که زبانِ انتقادی‌اش، تحت تأثیر (یا محدود به) همان ساختارها قرار گرفته است. به عبارتی، او می‌خواهد با قواعد بازیِ «وضع موجود»، علیه «وضع موجود» استدلال کند.

هابرماس در این دوره از تفکرش معتقد بود که برای حل مشکلات بزرگی مثل «بیگانگی» (اینکه انسان با خودش و جامعه غریبه شده)، باید به سراغ اصلاحِ زبان و گفتگو برویم. او «نظریه انتقادی» را از یک نقد اقتصادی/سیاسی صرف، به سمت یک «نقدِ زبانی و روان‌شناختی» برد تا ریشه‌های سلطه را در لایه‌های عمیق‌تر ارتباطات انسانی پیدا کند.

این اصطلاح به این معناست که هابرماس به جای تمرکز بر «اقتصاد» (مثل مارکس) یا «فرهنگ» (مثل آدورنو)، «زبان» را به عنوان میدان اصلی مبارزه و رهایی انتخاب کرد. از نظر او، اگر زبان و گفتگو اصلاح شود، جامعه و سیاست هم اصلاح خواهد شد. هابرماس با این کار، به نقدِ اجتماعی، یک «مبنای علمی و منطقی» داد تا دیگر کسی نتواند بگوید نقد صرفاً یک نظر شخصی است. او ثابت کرد که «میل به آزادی و تفاهم» در ذاتِ زبانِ ما نهفته است. اما هزینه این کار، انتزاعی شدنِ بیش از حدِ نظریات او و نزدیک شدن به مباحث پیچیده فلسفه تحلیلی بود.

هابرماس با «نظریه کنش ارتباطی» سعی کرد سنگرِ دموکراسی را در برابر هجوم سرمایه‌داری حفظ کند. اما منتقدان می‌گویند او با دور شدن از مسائل اقتصادی و سیاسیِ عینی، نقد را به یک بحثِ زبانی و هویتی تبدیل کرد. اکسل هونت تلاش کرد با وارد کردنِ مفاهیمی مثل «مراقبت» و «عاطفه»، به این نظریه‌یِ نسبتاً خشکِ زبانی، روحی انسانی‌تر و اجتماعی‌تر ببخشد.

نقد تند یورگن هابرماس به هربرت مارکوزه

مقاله «تکنولوژی و علم به مثابه ایدئولوژی» (۱۹۶۸) نوشته یورگن هابرماس، حمله‌ای ویرانگر به مارکوزه و دیدگاهی بسیار متفاوت ارائه می‌دهد. ادعای هابرماس این است که تکنولوژی دارای یک «ساختار وجودشناختی» (Ontological Structure) است و سخن گفتن از یک «علم جدید»، بدون تبیین معیارهایی برای تأییدِ دعاویِ حقیقت، نامشروع است.

با این حال، یک استدلال متقابل می‌تواند چنین پیشنهاد کند که این دست انتقادات [هابرماس]، به جای آنکه «درون‌ماندگار» (Immanent) باشند، «بیرونی» (External) هستند؛ یعنی به اصلِ موضوع (آنچه در خطر است) نمی‌پردازند.

مسئله اصلی این است که آیا کتاب «اروس و تمدن» [اثر مارکوزه]، استانداردی آرمانی و مناسب برای محکوم کردنِ واقعیت ارائه می‌دهد یا خیر؟ یا به بیان صریح‌تر، چشم‌اندازِ آن تا چه حد واقعاً آرمان‌شهری (Utopian) است و پیامدهای آن تا چه حد رادیکال هستند؟

۱. نقد هابرماس به مارکوزه (علم به مثابه ابزار): مارکوزه معتقد بود که علم و تکنولوژیِ فعلی، ذاتاً ابزارِ سلطه و سرکوب هستند و ما به یک «علم جدید» و «تکنولوژی جدید» نیاز داریم که با طبیعت و انسان مهربان‌تر باشد. هابرماس در مقابل می‌گوید: خیر! تکنولوژی صرفاً یک «روشِ عقلانی برای حل مسائل فنی» است (عقلانیت ابزاری). او معتقد است نمی‌توان به راحتی از علم جدید حرف زد، مگر اینکه منطق و معیارهای اثبات حقیقت در آن مشخص باشد. هابرماس، نگاه مارکوزه را نوعی «رومانتیک‌گراییِ غیرعلمی» می‌دید.

۲. نقدِ «بیرونی» در برابر نقدِ «درون‌ماندگار»: در سنت مکتب فرانکفورت، نقد درون‌ماندگار یعنی اینکه یک نظریه را با منطقِ خودش بسنجیم. منتقدانِ هابرماس می‌گویند او از «بیرون» و با خط‌کشِ فلسفه تحلیلی و منطقِ صلب به مارکوزه نگاه می‌کند. آن‌ها معتقدند هابرماس متوجه نشده که هدف مارکوزه ارائه‌ی یک فرمول آزمایشگاهی نبود، بلکه او می‌خواست یک «ترازوی آرمانی» (Utopian Standard) بسازد تا نشان دهد چقدر زندگیِ فعلی ما از پتانسیل‌های واقعیِ رهایی دور افتاده است.

۳. اروس و تمدن (Eros and Civilization): این کتاب مشهور مارکوزه است که در آن سعی کرد با ترکیب آراء مارکس و فروید، جامعه‌ای را تصور کند که در آن کارِ طاقت‌فرسا از بین رفته و «لذت و بازی» جایگزین آن شده است. پرسش نهایی متن این است: آیا این آرمان‌شهرِ مارکوزه واقعاً قدرت تغییر جامعه را دارد (رادیکال است) یا فقط یک رویای خیالی است؟

یورگن هابرماس در کلاس درس دانشگاه

حوزه عمومی» (Public Sphere)

سکون و انفعالِ فرد و بسته‌شدنِ حیات سیاسی، به عنوان پیامدی از سرمایه‌داری، دولت بوروکراتیک و رسانه‌های جمعی تلقی می‌شد. یورگن هابرماس این موضوع را در اولین کتاب جریان‌ساز خود، «دگرگونی ساختاری حوزه عمومی» (۱۹۶۱)، تحلیل کرد. عنوان فرعی این کتاب در زبان آلمانی «مقوله‌ای از جامعه بورژوایی» است. الکساندر کلوگه و اسکار نِگت، دو شاگرد جوان‌ترِ آدورنو، بعدها این تلاش را با مطالعه‌ی خود درباره‌ی رقیبِ «پرولتریِ» (کارگری) آن تکمیل کردند. با این وجود، این هابرماس بود که مفهوم «حوزه عمومی» را وارد واژگانِ تخصصیِ جامعه‌شناسی کرد.

۱. حوزه عمومی چیست؟

از نظر هابرماس، حوزه عمومی فضایی است میان «دولت» و «خانواده/بخش خصوصی». جایی که شهروندان آزادانه دور هم جمع می‌شوند (مثلاً در کافه‌ها، مطبوعات یا انجمن‌ها) تا درباره مسائل مشترک با هم گفتگو کنند و قدرتِ حاکم را نقد کنند. هابرماس معتقد بود دموکراسی بدون یک حوزه عمومیِ زنده و پویا، معنایی ندارد.

۲. دگرگونی ساختاری و انفعال

هابرماس در این کتاب توضیح می‌دهد که در قرن ۱۸ و ۱۹، حوزه عمومی بسیار قوی بود (مثلاً در کلوپ‌های ادبی و روزنامه‌های مستقل). اما در قرن ۲۰، با ظهور رسانه‌های جمعی و تبلیغات تجاری، این فضا تخریب شد. مردم به جای اینکه «شهروندانی فعال» باشند که در سیاست مشارکت می‌کنند، به «مصرف‌کنندگانی منفعل» تبدیل شدند که فقط اخبار را تماشا می‌کنند. او این پدیده را «دوباره فئودالی‌شدنِ» (Refeudalization) جامعه نامید.

۳. حوزه عمومی بورژوایی در برابر پرولتری

- نقد هابرماس: او بر حوزه عمومیِ طبقه متوسط (بورژوا) تمرکز داشت که بر پایه منطق و استدلال بود.

- نقد کلوگه و نگت: آن‌ها معتقد بودند هابرماس از تجربیات و فضاهای گفت وگویِ طبقه کارگر (پرولتاریا) غافل شده است. آن‌ها می‌گفتند کارگران هم حوزه عمومیِ خاص خود را دارند که بر اساس تجربیاتِ تولید و زندگیِ سخت‌شان شکل گرفته است.

هابرماس با این کتاب به ما هشدار داد که اگر اجازه دهیم رسانه‌های بزرگ و بوروکراسیِ دولتی جای گفت وگوهای آزادِ شهروندان را بگیرند، روح دموکراسی می‌میرد. او با معرفی مفهوم «حوزه عمومی»، ابزاری به جامعه‌شناسان داد تا بفهمند چرا در جوامع مدرن، با وجودِ ظاهرِ دموکراتیک، حیات سیاسی اغلب سست و بی‌جان است.

راهی برای نجات دموکراسی

با این حال، در رابطه با توانمندسازی توده‌ها، زمانی مشکل پدیدار شد که «افکار عمومی» با «نمایشگری/تبلیغات» (Publicity) یکی گرفته شد. با به دست گرفتنِ کنترل توسط رسانه‌های جمعی، مبارزات مردمی شروع به تسلیمِ قدرت خود به سازمان‌ها و کارشناسانی کردند که با «دولت رفاهِ بوروکراتیک» در ارتباط بودند. دستگاه فرهنگیِ جدید، بیش از پیش بر «اجماع» (Consensus) تأکید کرد و دامنه گفتگوها را محدود ساخت.

هابرماس در تمام دوران فعالیت خود، دلمشغولِ نقشی بود که «صورت‌بندیِ اراده‌ی دموکراتیک» ایفا می‌کند. دلیلی وجود دارد که او در ابتدا از جنبش دانشجویی دهه‌ی ۱۹۶۰ استقبال کرد. او همچنین همچنان باور داشت که یک «جامعه مدنیِ دگرگون‌شده» ممکن است هنوز بتواند با سلطه‌ی روزافزونِ «عقلانیت ابزاری» به مبارزه برخیزد؛ کتاب «بحران مشروعیت» (۱۹۷۵) همچنان یکی از برجسته‌ترین (هرچند نادیده گرفته‌شده‌ترین) آثار اوست.

اما تأکید هابرماس بر اولویتِ «گفتمان رهایی‌بخش» و «مشارکت سیاسی»، مورد تأیید اکثر اعضای حلقه‌ی مرکزی [مکتب فرانکفورت] نبود. تا آنجا که به آن‌ها مربوط می‌شد، «تنها واژگانی که توسط تجارت ضرب شده‌اند» نفوذ دارند و تلاش برای روشنگریِ توده‌ها، تنها می‌تواند به «فریب توده‌ای» منجر شود.

۱. افکار عمومی در برابر نمایشگری (Publicity): هابرماس میان دو چیز تفاوت قائل است: افکار عمومیِ واقعی: حاصل گفت وگوی منطقیِ شهروندان در کافه‌ها و انجمن‌ها.

نمایشگری (Publicity): چیزی که امروز به آن «روابط عمومی» یا PR می‌گوییم. رسانه‌ها و دولت‌ها یک «شو» یا نمایش از افکار عمومی می‌سازند تا مردم را متقاعد کنند که همه با هم موافق هستند (اجماع مصنوعی)، در حالی که گفت وگوهای واقعی سرکوب شده است.

۲. بحران مشروعیت (Legitimation Crisis): هابرماس در این کتاب استدلال می‌کند که دولت‌های سرمایه‌داری با یک تضاد روبرو هستند: آن‌ها باید از یک سو به سودآوریِ شرکت‌های بزرگ کمک کنند و از سوی دیگر رضایتِ توده‌ی مردم را (با خدمات رفاهی) جلب کنند. وقتی دولت دیگر نمی‌تواند هر دو را راضی نگه دارد، دچار «بحران مشروعیت» می‌شود؛ یعنی مردم دیگر به سیستم اعتماد نمی‌کنند.

۳. هابرماسِ خوش‌بین در برابر پیشینیانِ بدبین: - آدورنو و هورکهایمر (نسل اول): آن‌ها به شدت ناامید بودند. معتقد بودند که زبانِ ما کاملاً توسط «تجارت و تبلیغات» اشغال شده و هر تلاشی برای بیدار کردن مردم، در نهایت توسط سیستم بلعیده می‌شود و به فریبِ بیشتری می‌انجامد (اشاره به مفهوم «صنعت فرهنگ»).

- هابرماس (نسل دوم): او با وجود تمام مشکلات، هنوز به «قدرتِ کلمات» و «گفتگوی رهایی‌بخش» ایمان داشت. او معتقد بود اگر جامعه مدنی (نهادهای غیردولتی) تقویت شود، هنوز امیدی به تغییر هست.

یادداشت‌ها:

۱-این مقاله خلاصه‌ای از کتاب: تئوری انتقادی، مقدمه‌ای خیلی کوتاه؛ نوشته: استیون اریک برونر؛ انتشارات آکسفورد

۲-ارتباط کشف نشده: این مفهوم کلیدی، هسته‌ی مرکزی اندیشه‌ی هابرماس است؛ یعنی ارتباطی که در آن هیچ نیروی بیرونی (مانند بازار، تبلیغات یا قدرت سیاسی) مانع از رسیدن به تفاهم واقعی نشود.

منابع:

Habermas, Jürgen. Philosophical-Political Profiles. Translated by Frederick Lawrence. Cambridge, MA: MIT Press, ۱۹۸۳.

Jay, Martin. Marxism and the Totality: Adventures of a Concept   from Lukacs to Habermas. Berkeley: University of California Press, ۱۹۹۶.

Habermas, Jürgen. Toward A Rational Society: Student Protest, Science, and Politics. Boston: Beacon Press, ۱۹۷۰.

Habermas, Jürgen. Moral Consciousness and Communicative Action. Translated by Christine Lenhardt and Shierry Weber Nicholson. Cambridge, MA: MIT Press, ۱۹۹۱.

۲۱۶۲۱۶

منبع: خبرآنلاین

برچسب‌ها