به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، سعید کریم داداشی، پژوهشگر نوشت: ایمانوئل کانت در رساله «صلح پایدار» مفهوم صلح جهانی را نه بهمثابه آتشبسی موقت، بلکه بهعنوان نظمی پایدار، عقلانی و مبتنی بر قانون طرح میکند. از دیدگاه او، تحقق صلح زمانی امکانپذیر است که دولتها دارای ساختار جمهوری باشند؛ بدین معنا که حکومت بر پایه قانون استوار باشد و شهروندان در فرآیند تصمیمگیری سیاسی مشارکت داشته باشند.
از آنجا که هزینهها و پیامدهای جنگ مستقیماً بر دوش مردم قرار میگیرد، حکومتهای جمهوری بهطور منطقی کمتر گرایش به ورود در جنگ دارند و در نتیجه، تصمیمات جنگطلبانه در چنین نظامهایی بیشتر مهار میشود. افزون بر این، کانت بر اهمیت وجود قوانین و نهادهای بینالمللی تأکید میکند.
وی پیشنهاد میدهد که کشورها در چارچوب اتحادیهای صلحآمیز از دولتها گرد هم آیند تا اختلافات خود را از طریق سازوکارهای حقوقی و نه از راه جنگ حلوفصل کنند. همچنین، کانت مفهوم «حق مهماننوازی جهانی» را مطرح میکند که بر احترام متقابل میان ملتها و رعایت حقوق بنیادین انسانها استوار است. در مجموع، از منظر کانت صلح جهانی محصول پیشرفت عقلانیت، گسترش حاکمیت قانون و همکاری میان دولتهاست.
اندیشه کانت درباره صلح پایدار از حیث نظری تأثیر عمیقی بر شکلگیری مباحث روابط بینالملل و نهادهای جهانی داشته است. تأکید او بر حکومتهای جمهوری، توسعه حقوق بینالملل و همکاری میان دولتها بعدها در تأسیس و تحول نهادهایی همچون جامعه ملل، سازمان ملل متحد و اتحادیههای منطقهای انعکاس یافت.
با این حال، تحقق کامل ایده کانت با محدودیتهای عملی مواجه است. در نظام بینالملل هنوز اقتدار مرکزی نیرومندی برای اجرای الزامی قوانین جهانی وجود ندارد و منافع ملی، رقابت قدرتها و نابرابریهای سیاسی و اقتصادی اغلب مانع تحقق صلحی پایدار میشوند.
از این رو، بسیاری از نظریهپردازان بر این باورند که طرح کانت بیش از آنکه برنامهای عملی برای ساماندهی فوری نظام جهانی باشد، افقی فلسفی است که جهتگیری مطلوب تحولات نظام بینالملل را نشان میدهد؛ افقی که تحقق آن مستلزم شکلگیری شرایط سیاسی، اقتصادی و نهادی گستردهتری است.
در نقد دیدگاه کانت همچنین میتوان به شواهد تاریخی اشاره کرد که نشان میدهد برخی دولتهایی که ساختار دموکراتیک داشتهاند، در مقاطعی به سیاستهای استعماری یا مداخلهگرانه روی آوردهاند. این تجربهها یکی از مهمترین نقدها به نظریه کانت و نیز به نظریه «صلح دموکراتیک» به شمار میآید.
منتقدان استدلال میکنند که ساختار جمهوری بهتنهایی تضمینکننده صلح نیست، زیرا عواملی همچون منافع اقتصادی، رقابت قدرتهای بزرگ، دغدغههای امنیتی و تعارضهای ایدئولوژیک نیز میتوانند دولتها را به سمت سلطهطلبی یا جنگ سوق دهند.
از این رو، بسیاری از تحلیلگران نتیجه میگیرند که تحقق صلح پایدار، افزون بر نوع ساختار حکومت، نیازمند شکلگیری نظمی عادلانهتر در روابط بینالملل، وجود سازوکارهای مؤثر اجرای حقوق بینالملل و محدود شدن منطق قدرت در مناسبات جهانی است.
در عرصه عملی، دولتها برای جلوگیری از جنگ و حفظ امنیت خود معمولاً به ترکیبی از مشروعیت در چارچوب نظام روابط بینالملل و نیز برخورداری از توان دفاعی_جنگی و بازدارندگی نظامی تکیه میکنند. اتکای صرف به نظام حقوقی بینالمللی، بهویژه در شرایطی که از ضمانت اجرایی قوی برخوردار نباشد، برای حفظ امنیت دولتها کافی به نظر نمیرسد.
از آنجا که در نظام بینالملل نهادی با قدرت الزامآور کامل وجود ندارد، بسیاری از کشورها حفظ توان دفاعی_جنگی و بازدارندگی را ضروری میدانند تا هزینه تجاوز برای دیگران افزایش یابد و استقلال سیاسی و سرزمینی آنان حفظ شود. این منطق با برخی از دیدگاههای واقعگرایانه «جنگ برای امنیت ملی پایدار» همخوانی دارد که قدرت و بازدارندگی را از عناصر مهم حفظ «امنیت ملی» تلقی میکنند.
در این چارچوب، برخی اندیشمندان امکان طرح این ایده را مطرح کردهاند که جنگ در برخی شرایط میتواند بهگونهای پارادوکسیکال در خدمت برقراری نوعی تعادل یا نظم پایدار قرار گیرد. برای نمونه، هگل جنگ را پدیدهای صرفاً منفی تلقی نمیکند، بلکه آن را بخشی از واقعیت حیات دولتها میداند.
از نظر او، دولتها موجودیتهایی مستقل و دارای حاکمیتاند و در عرصه بینالمللی قدرتی برتر از آنها وجود ندارد که بتواند اختلافات را بهطور قطعی حلوفصل کند؛ ازاینرو، تعارض منافع میان دولتها گاه به جنگ میانجامد.
هگل معتقد است که در برخی شرایط تاریخی، جنگ میتواند به بازتنظیم توازن قدرت میان دولتها کمک کند و زمینهساز تحولات تاریخی شود. در عین حال، او جنگ دائمی یا بیحد را توصیه نمیکند، بلکه آن را بخشی از روند تاریخی تحقق آزادی و پویایی حیات سیاسی دولتها میداند.
در سنت فلسفه اسلامی نیز میتوان به دیدگاه فارابی اشاره کرد. در منظومه فکری او، جنگ نه امری مطلوب در ذات خود، بلکه ابزاری است که در شرایط خاص میتواند در خدمت عدالت و نظم اخلاقی قرار گیرد. فارابی مسئله جنگ را در چارچوب فلسفه سیاسی و اخلاقی خود و در نسبت با مفاهیمی همچون «مدینه فاضله» و «مدینه جاهله» تبیین میکند.
به باور او، انسان ذاتاً موجودی اجتماعی و سیاسی است و تنها در جامعهای خردمند و عادل میتواند به کمال برسد. در صورتی که جامعهای فاضله در برابر جوامع جاهله، ضاله یا فاسده قرار گیرد، جنگ میتواند وسیلهای مشروع برای دفاع از حقیقت و خیر عمومی باشد.
در این معنا، جنگ در خدمت اصلاح جامعه و پاسداری از فضیلت قرار میگیرد، نه در جهت سلطهجویی یا تأمین منافع شخصی. بنابراین، از دیدگاه فارابی جنگ تنها زمانی مشروع است که هدف آن دفاع از عدالت و حمایت از جامعه فاضله باشد. جنگی که از سر طمع، قدرتطلبی یا جهل شکل گیرد، در اندیشه او جنگی «جاهلانه» تلقی میشود و رهبران فاضل از آن پرهیز میکنند.
برآیند این دیدگاهها نشان میدهد که گرچه جنگ در ظاهر مفهومی هراسآور و ویرانگر است، اما در برخی شرایط تاریخی ممکن است به عاملی برای آشکار شدن ساختارهای سلطه و بازتعریف نظم جهانی عادلانه تبدیل شود. چنین وضعیتی میتواند به شکلگیری نظمی جدید در روابط بینالملل بینجامد و زمینه را برای طرح الگوهای بدیل در جهت دستیابی به استقلال سیاسی، اقتصادی و حقوقی بومی از ساختارهای سلطه فراهم آورد.
در این چارچوب، مسئله جنگ و صلح نه صرفاً بهعنوان تقابلی مطلق، بلکه بهعنوان بخشی از پویاییهای تاریخی و سیاسی نظام جهانی مبتنی بر اندیشه های مستقل قابل تحلیل است و می تواند راهی باشد برای ظهور قدرت های منطقه ای و چند قطبی.
۲۱۶۲۱۶