گروه اندیشه: احمد مسجدجامعی، در ایرنا یادداشتی نوشته در باره اوج جنگ آن جا که نبض حیات هویتی ایران زمین علیرغم تهدید ترامپ به نابودی تمدنی آن، قدرتمند می زد. او نوشته که در آستانه تهدید به نابودی تمدن ایرانی، نبض زندگی در کوچهپسکوچههای تهران با ترکیبی از سوگ، هنر و استقامت میتپید. از مراسم چهلم شاعری جوان تا تلاش برای حفاظت از میراث آسیبدیده و بازدید از کنیسهای مجروح، همه نشان از هویتی داشت که در قطعات آینه پیوند خورده است. یادداشت مسجدجامعی گزارشی است از چهل شب اضطراب که با همبستگی اقوام و نخبگان با نظامیان، به صلحی ختم شد که پیروزیاش را باید در آیینهگیِ فرهنگِ ایران جست. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
یک روز قبل از تهدید نابودی تمدن ایرانی، روز سهشنبه ساعت ۲۰:۳۰ برای سفری یکروزه بلیط قطار تهران به مشهد را داشتم. اواسط روز خبر لغو سفرهای ریلی اعلام شد. روز را به جستوجو و خبرگیری میدانی و دیدار این و آن گذراندم. به چند کتابفروشی، یک گالری، مراسم چهلم یکی از شعرای شهید جوان در امامزاده صالح بن زینالعابدین در فرحزاد، یک جلسۀ کاری در باب تنظیم ساختاری مناسب برای بناهای آسیبدیدۀ تاریخی ـ
میراثی (همچون کاخ مرمر، کاخ موزۀ ملی قرآن کریم، کاخ موزۀ گلستان، کاخ موزۀ سعدآباد و موزۀ مقدم) و بالاخره دیدار از کنیسهای دایر و فعال واقع در خیابان بزرگمهر، خیابان فریمان، کوچۀ ملک که به ناحق در بامداد همان روز مورد حمله قرار گرفته بود گذراندم.
مقصد بعدی، ناشران خیابان انقلاب بهویژه کتابفروشیهای آسیبدیدۀ آنجا بود که به دلایل امنیتی راهها را بسته و اجازۀ ورود به آن منطقه را نمیدادند؛ در عوض میدانها و خیابانهای اصلی این مسیر بنا به شواهد آمادۀ حضور شبانۀ مردم میشد. حضور انواع سبکها و با سلیقههای متفاوت اجتماعی در کنار هم ذیل پرچم مقدس ایران و پخش سرودهایی که نام میهن و وطن و ایران در آن برجستگی داشت حال و هوای خاصی به این تجمعات داده بود.
در گفتوگوی با ناشران بحث تعدیل نیروی انسانی به لحاظ مشکلات مالی از اهم مباحث مطروحه بود. اقدامی که ناشران عموماً رضایتی به آن نداشتند و از سر ناچاری به این کار تن داده و در عین حال نگران عواقب معیشتی نیروهای خود بودند. البته گرانی کاغذ هم دغدغۀ مهم آنها بود.
ایران در یک کلام یعنی همۀ ایرانیان
حضور در مراسم غریبانۀ چهلم شاعرِ شهیدِ جوان آقای سعید عسگری برایمان بغضآلود بود؛ مادر شهید، برادر او و جمع اندکی از دوستان؛ اما هرچه بود صلابت و همدلی خانواده با ایراندوستی و نشانههای حب وطن در گفتار و کردارشان نمایان بود و پرچم سه رنگی که بر مزار شهید جلوهگری میکرد.
نگرانی از آسیبهای جبرانناپذیر به برخی بناهای مهم تاریخی ایران و پایتخت یکی از دغدغههایی بود که در همان روز، قبل از نیمهشب چهارشنبه نوزده فروردین ماه و ادعای گزاف تمدنستیزانه یکی دیگر از مباحث جلسۀ کارشناسی ما بود که برای آن ساختاری طراحی و تهیه کردیم تا در اختیار نهادهایی که از ما نظر خواسته بودند قرار گیرد. مشورتی که شهرداری تهران از ما خواسته بود.
نکتۀ بارز در مقاومت ملی ایرانیان شعار اتحاد و انسجام حول محور ایران بود و همهجا سه رنگ سبز و سفید و سرخ به چشم میخورد و نام بلند ایران طنین داشت. ایران یعنی مجموعۀ اقوام و زبانها و گویشها و آداب و رسوم و هویتها و فرهنگها و سلیقهها و باورها و نگرشها و ... ایران در یک کلام یعنی همۀ ایرانیان در هر کجای عالم و همۀ ایراندوستان غیرایرانی.
علاقهمندان به زبان و ادب پارسی و آئین ایرانی و حافظ و سعدی و فردوسی و خیام و ابنسینا و مولوی و عطار و نظامی و ابوریحان بیرونی و خوارزمی و خواجهنصیر طوسی و ملاصدرا و شیخ اشراق و کلینی و صدوق و امیرکبیر و ... که دل در گرو نهتنها این مرز و بوم بلکه این تمدن و فرهنگ و آیین دارند.
کار زیبای سینا جعفریه، مانی کومار و شایلان عشایری هنرمندان جوان ایران در گالری ثالث روایتی متفاوت از این مرز و بوم داشت. نقشۀ جغرافی ایران به رنگ «سبزآبی بلاتشبیه» با نقاط مینیاتوری سرخفام در جای جای نقشه و با رنگ سفید گستردۀ بیانتها در بالا و پایین آن طنازی میکرد و باغ ایرانی را به تصویر میکشید.
در دو سوی این بوم، ماکت کلاهک دو موشک متفاوت همچون سربازان سرافراز هخامنشی جلوهگری داشت. موشکهایی با پوشش آئینه و صفت آیینهگی که از ویژگیهای شعری و هنری ماست و یادآور بناهای کهن ایرانی است. قطعات کوچک آیینه که در عین جدایی به هم پیوستهاند و یکدیگر را کامل میکنند و هر کسی خود را در آن میبیند.
آیینه و آیینهگی که تمدن ایرانی را بازتاب میدهد. این را در فردای ادعای «نابودی تمدن ایرانی و بازگرداندنِ به عصر حجر» بار دیگر یافتم. جایی که در بازدید دوباره از کنیسۀ به ظاهر ویران کلیمیان عیان شد. من نگران حفاظت آثار ارزشمندی بودم که در هر مکان مقدسی وجود دارند و هویتبخش آنجا هستند.
تصمیم داریم که این کوچه را بهتر از گذشته، خودمان آباد کنیم
علیرغم آن که صبح خیلی زود بود و در طول شب گذشته ایرانیان نگران اتفاقاتی بودند که خواب را از چشمشان ربوده بود از خوشاقبالی در همان کوچه با استقبال یکی از مدیران نشر آقای ابراهیمزاده که دفتر و منزلش در همان کوچه بود روبهرو شدم؛ با اعتماد به نفس و صدایی پرشکوه چنین گفت: ما اهالی کوچه تصمیم بر آن داریم که این کوچه را بهتر از گذشته، خودمان آباد کنیم.
و اکنون نان بربری و پنیر تبریز و چای ایرانی آماده است تا دیگر همسایگان هم کمکم برسند. بههرحال با فال حافظ سخن را به پایان بردیم. چنین آمد:
فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در این میانه به همین مناسبت بستهای شیرینی به زبالهگردی اهدا کردم. با تعجب پرسید مگر امروز عید است؟ گفتم نه؛ صلح شده است؛ با صراحت گفت برای امثال ما جنگ و صلح چه فرقی دارد؟ او نمیدانست. البته من هم نمیدانم. اما به نظرم لسانالغیب در همان غزل پاسخ داده است:
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
در این گشت و گذار، ایران برایم همچون کوه دماوند بلند و باصلابت و باشکوه تداعی شد و چون گفتم دماوند جا دارد از کار بزرگ هنرمند گرانمایه علی قمصری یاد کنم که این روزها جسم و جان و تار و هنرش را برداشت و در مقابل نیروگاه دماوند آماده شد تا همگی را فدای ایران کند.
که ایران چو باغی است خرم بهار ... چو ایران نباشد تن من مباد
۲۱۶۲۱۶