جوادی یگانه: من اصولاً بر این باورم که ترور، کارکردی پایدار و درازمدت ندارد. ممکن است در کوتاه‌مدت صحنه سیاست را دگرگون کند، موازنه نیروها را بر هم بزند و روند تحولات را شتاب بخشد، اما در افق بلندمدت معمولاً به تثبیت یک نظم مطلوب منجر نمی‌شود. چه‌بسا واکنش‌های بعدی، صحنه را دوباره به نقطه‌ای نزدیک به پیش از ترور بازگرداند یا حتی وضعیت را پیچیده‌تر کند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، کتاب «ترورهای سیاسی در ایران» به یکی از پرتنش‌ترین و کمتر واکاوی‌شده‌ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران می‌پردازد؛ دورانی که در سال‌های پایانی حکومت احمدشاه قاجار و هم‌زمان با آشفتگی‌های پس از انقلاب مشروطه ایران، گروهی مخفی با هدف «مجازات خائنان به وطن» دست به ترورهای سیاسی زد.

«کمیته مجازات» که در حدود سال ۱۲۹۵ شمسی شکل گرفت، متشکل از افرادی با گرایش‌های ملی‌گرایانه و انقلابی بود. اعضای این کمیته خود را مدافع استقلال ایران در برابر نفوذ قدرت‌های خارجی، به‌ویژه روس و انگلیس، می‌دانستند و معتقد بودند برخی رجال سیاسی و اقتصادی کشور با بیگانگان همکاری می‌کنند. بر همین اساس، ترور را به‌ عنوان ابزاری برای ایجاد رعب، حذف چهره‌های مورد نظر و «پاک‌سازی» فضای سیاسی برگزیدند.

کتاب با رویکردی تحلیلی و مستند، ضمن معرفی اعضا و ساختار تشکیلاتی کمیته، به بررسی زمینه‌های اجتماعی و سیاسی شکل‌گیری آن می‌پردازد؛ از ناامنی گسترده و ضعف دولت مرکزی گرفته تا رقابت‌های جناحی و بحران مشروعیت سیاسی. همچنین، عملیات‌های مهم این گروه و پیامدهای آن‌ها —چه در سطح افکار عمومی و چه در عرصه قدرت —به‌دقت واکاوی شده است.

از نقاط قوت اثر، استفاده از اسناد تاریخی، مطبوعات دوره قاجار و بازخوانی پرونده‌های قضایی مرتبط است که به خواننده امکان می‌دهد تصویری روشن‌تر از چرایی گرایش به خشونت سیاسی در آن مقطع به دست آورد. نویسنده تلاش کرده نشان دهد که «کمیته مجازات» صرفاً یک گروه تروریستی یا یک حرکت آرمان‌خواهانه ساده نبود، بلکه پدیده‌ای پیچیده در بستر بحران‌های عمیق ساختاری ایران آن روزگار بود؛ پدیده‌ای که فهم آن، برای درک ریشه‌های ترور سیاسی در تاریخ معاصر ایران اهمیت اساسی دارد.

بخش نخست این میزگرد ۲۷ بهمن‌ماه با تیتر «از شاه‌کشی تا ترور سیاسی» در ایبنا منتشر شد. اینک بخش دوم از نظر می‌گذرد؛

در بخش نخست میزگرد به بحث درباره ترور ناصرالدین‌شاه و علی‌اصغرخان اتابک و تا حدودی محمدعلی شاه پرداخته شد که نگاه و نظر شرکت‌کنندگان در میزگرد، علیرضا ملایی توانی، رئیس پژوهشکده اسناد آرشیو ملی و تاریخ‌نگار با سهراب یزدانی، مولف کتاب متفاوت بود. پس از آن بحث به دو مهمان دیگر رضا مختاری، سندپژوه و تاریخ‌نگار و محمدرضا جوادی یگانه، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران کشیده شد که هر کدام نگاه و نظر خاص خود را به وقایع تاریخ مشروطه و بازیگران آن داشتند. در بخش دوم میزگرد بحث پس از بررسی ترور موفق یا ناموفق محمدعلی‌شاه که محل مناقشه شرکت‌گنندگان در میزگرد بود به سمت کمیته مجازات رفت. جالب این‌که حاضران در این بخش با هم توافق‌ نظر بیشتری داشتند. نکته جالب‌تر که در سخنان پایانی یزدانی مطرح شد و جای تاسف و درنگ دارد، بحث ناپدید شدن پرونده بازجویی موسسان کمیته مجازات بود و پس از آن محو شدن موزه آگاهی که هر دو جای تامل و بررسی بیشتر دارد که چرا چنین شد و از کدام نهاد باید پیگیر این دو مورد مهم شد!

بحثی که درباره ترور محمدعلی شاه مطرح کردید که سوءقصد ناقصی بوده، تقریبا باید بگوییم این ترور اثرات کوتاه‌مدتی داشت و به‌مرور جامعه را به سمت خشونت زیادی برد. هرچند که در ابتدا برخی مظنونان به ترور دستگیر شدند، اما بعد با فشار مجلس آزاد شدند. آیا با این موافق هستید که حرکت ترور محمدعلی‌شاه به بسته شدن جامعه کمک کرد یا نه، به این نگاه باور دارید که گشایشی به وجود آورد؟

ملایی‌توانی: ترور محمدعلی‌شاه قاجار یکی از پرونده‌های باز و مناقشه‌برانگیز تاریخ معاصر ایران در عصر انقلاب مشروطه ایران است. سهراب یزدانی در کتاب خود، حتی در فرضِ موفقیت این ترور نیز آن را به سود جریان مشروطه ارزیابی نمی‌کند و اساساً چنین اقدامی را راهگشا نمی‌داند.

با این حال، می‌توان دیدگاهی متفاوت نیز مطرح کرد. به باور من، اگر ترور محمدعلی‌شاه به‌ طور کامل و قطعی انجام می‌شد، شاید پیامدهای آن برای مشروطه‌خواهان کم‌هزینه‌تر از وضعیتی بود که ترور نافرجام باقی ماند. زیرا سوءقصد ناکام ــ که به زخمی شدن و هراس شاه انجامید ــ فضای سیاسی را به‌شدت ملتهب کرد و شکاف میان دربار و مشروطه‌طلبان را عمیق‌تر ساخت. این اقدام نه‌تنها فرصت‌های گفت‌وگو، سازش و کاهش تنش میان نیروهای استبداد و آزادی‌خواه را از میان برد، بلکه به رادیکال‌تر شدن فضای سیاسی و افزایش خشونت انجامید.

در پی این رخداد، فشارها بر هواداران آزادی در سراسر کشور شدت گرفت و شرایط به‌ گونه‌ای پیش رفت که نهایتاً به واقعه به توپ بستن مجلس انجامید. از این منظر، می‌توان گفت ترور ناکام، بیش از آن‌که به تقویت مشروطه بینجامد، به تشدید بحران و انسداد سیاسی کمک کرد.

در مقابل، یزدانی بر این باور است که چون شاه در این سوءقصد کشته نشد و در ادامه، مشروطه دوم شکل گرفت، جنبش اجتماعی توانست مشروعیت گسترده‌تری به دست آورد و خود را نه به‌ عنوان حرکتی مبتنی بر حذف فیزیکی، بلکه به‌ مثابه جنبشی سیاسی با پشتوانه اجتماعی معرفی کند.

در مقابل این دیدگاه، من معتقدم اگر ترور محمدعلی‌شاه قاجار به‌ طور کامل انجام می‌شد، می‌توانست یکی از اثرگذارترین ترورهای تاریخ معاصر ایران باشد؛ حتی مهم‌تر از ترور ناصرالدین‌شاه قاجار.

استقرار و تداوم مشروطه در ایران، افزون بر نیاز به مقدمات فکری، اجتماعی و اقتصادی ــ که بسیاری از آن‌ها هنوز به‌ طور کامل فراهم نشده بود ــ در عمل تا حد زیادی به رویکرد و حسن‌نیت شاه بستگی داشت. در نظام مشروطه، پادشاه می‌بایست سلطنت کند، نه حکومت؛ یعنی جایگاه خود را در چارچوب قانون اساسی تعریف کرده و محدودیت‌ها و قیود آن را بپذیرد؛ اما محمدعلی‌شاه اساساً به چنین چارچوبی باور نداشت. او خود را ادامه‌دهنده راه و جایگاه پادشاهان پیشین، به‌ویژه ناصرالدین‌شاه، می‌دانست و تمایلی نداشت از اختیارات گسترده سلطنت سنتی چشم‌پوشی کند. از این منظر، بقای او بر تخت سلطنت، با توجه به نگرش سیاسی‌اش، یکی از موانع جدی تثبیت مشروطه به شمار می‌رفت. بنابراین، می‌توان استدلال کرد که حذف او  ــ  در آن مقطع تاریخی خاص  ــ  شاید مسیر تحولات سیاسی را به‌ گونه‌ای دیگر رقم می‌زد و امکان تثبیت ساختار مشروطه را افزایش می‌داد.

طبیعی است که اگر در آن مقطع، پادشاهی بر سر کار بود که همراهی و همدلی بیشتری با مشروطه‌خواهان نشان می‌داد، از تشدید تنش‌های سیاسی پرهیز می‌کرد و هواداران خود را در نقاط مختلف کشور علیه مشروطیت بسیج نمی‌کرد، شرایط کشور می‌توانست به‌ مراتب آرام‌تر و باثبات‌تر پیش برود. بخش مهمی از بحران آن دوره، نه صرفاً از اصل اختلاف، بلکه از نحوه مواجهه دربار با جریان مشروطه ناشی می‌شد.

از همین منظر است که گفته می‌شود اگر ــ به فرض ــ محمدعلی‌شاه قاجار کشته می‌شد، احتمالاً فردی مانند ناصرالملک زمام امور را در مقام نایب‌السلطنه در دست می‌گرفت و احمدشاه قاجار جوان تحت سرپرستی او در جایگاه سلطنت قرار می‌گرفت؛ وضعیتی مشابه آن‌چه بعدها عملاً رخ داد. در چنین سناریویی، کشور ممکن بود زودتر به همان الگویی برسد که پس از خلع محمدعلی‌شاه تجربه کرد: سلطنتی محدودتر، با نقش پررنگ‌تر نهادهای مشروطه و کاهش تقابل مستقیم میان شاه و مجلس.

در مقابل، می‌توان استدلال کرد که اگر محمدعلی‌شاه قاجار ــ با آن رویکرد سلطه‌جویانه و ناسازگار با مشروطه ــ از صحنه قدرت حذف می‌شد، تجربه بعدی تاریخ نشان می‌دهد که گزینه‌ای متفاوت برای اداره کشور وجود داشت؛ شخصیتی چون عضدالملک که رویکردی همدلانه با مشروطه‌خواهان داشت و در این مسیر نیز هزینه‌های قابل توجهی پرداخت. او در مقاطع حساس، ازجمله در جریان تحصن در باغ سفارت انگلستان و نیز هنگام مهاجرت مشروطه‌خواهان به قم، نقشی فعال در استقبال، انتقال پیام‌ها و میانجی‌گری میان نیروهای مشروطه‌طلب و دربار ایفا کرد. همین سوابق نشان می‌دهد که نگاه او به تحولات سیاسی، مصالحه‌جویانه‌تر و قانون‌مدارانه‌تر بود. عضدالملک حتی برای مدتی کوتاه نایب‌السلطنه احمدشاه قاجار شد و در همان دوره محدود کوشید او را به پادشاهی قانون‌مدار و همراه با ملت تبدیل کند.

این در حالی است که عملکرد ناصرالملک ــ به روایت برخی تحلیل‌ها ــ به بی‌انگیزگی سیاسی احمدشاه و گرایش او به انزوا و بی‌اعتنایی به امور حکمرانی انجامید. بر این اساس، اگر در آن مقطع تاریخی محمدعلی‌شاه کشته می‌شد و عضدالملک برای دو یا سه سال در جایگاه نایب‌السلطنه قرار می‌گرفت، این فرصت وجود داشت که روند تثبیت مشروطه با تنش و خشونت کمتری پیش رود. شاید در چنین سناریویی، کشور از رخدادهای فاجعه‌باری چون به توپ بستن مجلس، ترور چهره‌های برجسته سیاسی و پراکندگی و سرخوردگی گسترده نیروهای سیاسی در امان می‌ماند یا دست‌کم دامنه این بحران‌ها به‌مراتب محدودتر می‌شد.

به باور من، اگر آن فضای آکنده از اضطراب، ترس، درگیری‌های داخلی و جنگ‌های پراکنده پدید نمی‌آمد ــ از رخدادهای تلخ تبریز و رنج‌هایی که مردم آذربایجان متحمل شدند گرفته تا بحران‌های دیگر نقاط کشور، واکنش علمای نجف، تحولات پس از فتح تهران و حتی لشکرکشی مجدد محمدعلی‌شاه قاجار برای بازپس‌گیری قدرت ــ مسیر مشروطه می‌توانست کم‌هزینه‌تر و باثبات‌تر طی شود.

همچنین باید ناکام ماندن اصلاحات اقتصادی مورگان شوستر، کارشکنی‌ها در پرداخت حقوق مصوب مجلس به او و نزدیکی شاه با سفارت روسیه را نیز در همین چارچوب ارزیابی کرد. مجموعه این رویدادها نشان می‌دهد که تداوم حضور چنین پادشاهی، عملاً به تعمیق بحران‌ها انجامید. از این منظر، نبودن او می‌توانست به سود کشور باشد؛ به‌ویژه آن‌که آلترناتیوی مانند عضدالملک وجود داشت که قادر بود در مقام نایب‌السلطنه، خلأ قدرت را پر کند و با رویکردی همدلانه‌تر و قانون‌مدارانه‌تر، زمینه گشایش‌های بیشتری را در مسیر تثبیت مشروطه فراهم آورد.

در چنین سناریویی، احتمالاً از بروز حرکت‌های رادیکال و تند که فضای کشور را به‌ سوی ناامنی، خودکامگی و تنش‌های انقلابی سوق داد، جلوگیری می‌شد یا دست‌کم دامنه آن محدودتر می‌ماند. از این‌ رو، من در این نقطه با نظر شما اختلاف دارم و معتقدم اگر آن ترور به نتیجه می‌رسید، می‌توانست برای کشور سودمند باشد. با این حال، هم‌نظر هستم که نافرجام ماندن آن سوءقصد، پیامدهایی فاجعه‌بار به همراه داشت و به تشدید بحران‌های سیاسی انجامید.

جوادی یگانه: من اصولاً بر این باورم که ترور، کارکردی پایدار و درازمدت ندارد. ممکن است در کوتاه‌مدت صحنه سیاست را دگرگون کند، موازنه نیروها را بر هم بزند و روند تحولات را شتاب بخشد، اما در افق بلندمدت معمولاً به تثبیت یک نظم مطلوب منجر نمی‌شود. چه‌بسا واکنش‌های بعدی، صحنه را دوباره به نقطه‌ای نزدیک به پیش از ترور بازگرداند یا حتی وضعیت را پیچیده‌تر کند.

اگر از بحث کتاب «ترورهای سیاسی» فاصله بگیریم و به پژوهش‌های سهراب یزدانی درباره کودتاها توجه کنیم، می‌توان این فرض را مطرح کرد که برخی کودتاها درواقع واکنشی به بی‌ثباتی‌های ناشی از ترورها بوده‌اند؛ واکنش‌هایی برای بازگرداندن نظم، ولو نظمی اقتدارگرایانه. به این معنا، ترور نه‌تنها مسیر دموکراتیک را تضمین نمی‌کند، بلکه گاه زمینه بازتولید اقتدارگرایی را نیز فراهم می‌آورد.

در همین چارچوب، کتاب «ریشه‌های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی» اثر دارون عجم‌اوغلو و جیمز ای. رابینسون قابل توجه است؛ اثری که در نقطه مقابل کتاب «ریشه‌های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی» نوشته برینگتون مور ترجمه حسین بشیریه قرار می‌گیرد. پرسش محوری عجم‌اوغلو و رابینسون این است که چرا در برخی کشورها دموکراسی نه‌تنها شکل گرفته، بلکه پایدار مانده است، اما در برخی دیگر ــ ازجمله شماری از کشورهای آمریکای لاتین ــ تلاش‌های دموکراتیک یا به شکست انجامیده یا بارها به چرخه بازگشت به دیکتاتوری گرفتار شده است.

براساس این نگاه، پایداری دموکراسی بیش از آن‌که به حذف فیزیکی افراد یا رخدادهای دفعی وابسته باشد، به ساختارهای اقتصادی، توازن قدرت اجتماعی و نهادهای فراگیر بستگی دارد؛ عواملی که در صورت فقدان آن‌ها، حتی تغییرات ناگهانی نیز نمی‌توانند به استقرار نظمی دموکراتیک و ماندگار بینجامند.

در ادامه می‌توان چنین استدلال کرد که مشروطه، با همه آرمان‌ها و شور آغازینش، در سال‌های بعد به‌تدریج به حاشیه رانده شد. برای نمونه، افرادی چون سیدحسن تقی‌زاده، ملک‌الشعرای بهار و بسیاری از نمایندگان مجلس دوم، بعدها در دوره رضاشاه در ساختار قدرت حضور یافتند، بی‌آن‌که دیگر سخنی جدی از آرمان‌های مشروطه یا دفاع نظری از آن به میان آورند؛ گویی آن تجربه تاریخی به خاطره‌ای دور بدل شده بود.

از این منظر، می‌توان گفت مشروطه همچون تب تندی بود که زود فروکش کرد؛ حرکتی پرشور که نتوانست به‌ صورت نهادی و پایدار در ساخت سیاسی ایران تثبیت شود. این تحلیل حتی فراتر می‌رود و بر این نکته تأکید می‌کند که اگر ترور ناصرالدین‌شاه قاجار رخ نمی‌داد، شاید اساساً زمینه‌های شکل‌گیری انقلابی چون مشروطه ــ آن‌گونه که در چارچوب تحلیلی ماکس وبر درباره دگرگونی‌های اقتدار سنتی قابل فهم است ــ فراهم نمی‌شد.

به بیان دیگر، این نگاه بر پیوند میان رخدادهای خشونت‌بار، گسست در اقتدار سنتی و امکان بروز تحولات ساختاری تأکید می‌کند؛ هرچند درنهایت، همان تحول نیز نتوانست به نظمی پایدار و ماندگار بینجامد.

اما مدعای من این است که اگر ناصرالدین‌شاه قاجار ترور نمی‌شد، روند تغییرات در ایران احتمالاً تدریجی‌تر و درنتیجه پایدارتر پیش می‌رفت و جامعه با این همه افت‌وخیز و گسست‌های تند مواجه نمی‌شد. همچنین در مورد محمدعلی‌شاه قاجار نیز—اگر فرض کنیم ترور او می‌توانست معادلات را بر هم بزند—تجربه تاریخی نشان می‌دهد که حذف یک فرد لزوماً به تثبیت یک نظم جدید منجر نمی‌شود. پس از روی کار آمدن احمدشاه قاجار نیز کشور دوره‌ای طولانی از ناامنی و بی‌ثباتی را تجربه کرد و سرانجام با قدرت‌گیری رضاشاه، عملاً بخش مهمی از محتوای مشروطه تضعیف شد و تنها صورتی ظاهری از آن باقی ماند؛ به‌ گونه‌ای که مخالفت جدی و سازمان‌یافته‌ای با استقرار دیکتاتوری شکل نگرفت.

از این منظر، تغییراتی که از مسیر ترور پدید می‌آیند، الزاماً ماندگار و موفق نیستند. چنین رخدادهایی ممکن است روند تحولات را شتاب دهند و فشرده کنند — چنان‌که در تجربه جنگ جهانی اول دیدیم که تحولات چندین‌ساله در مدتی کوتاه رقم خورد — اما این شتاب‌زدگی لزوماً به تثبیت نهادهای پایدار نمی‌انجامد.

بر همین اساس، به نظر می‌رسد در یکصد و پنجاه سال اخیر تاریخ ایران، بعید است بتوان نمونه‌ای یافت که در آن ترور، به‌تنهایی، منشأ تحولی پایدار و ریشه‌دار در ساختار سیاسی و اجتماعی کشور شده باشد.

جناب ملایی توانی درباره کارکرد درازمدت ترور ناصرالدین‌شاه قاجار توضیح داد که این رخداد زمینه‌ساز تحولات بعدی و ازجمله انقلاب مشروطه شد. با این حال، با وجود همدلی کامل با آرمان‌های انقلاب مشروطه ایران، می‌توان از زاویه‌ای دیگر نیز به موضوع نگریست. اگر ترور ناصرالدین‌شاه رخ نمی‌داد و نیروهای انقلابی ناگزیر بودند در حضور پادشاهی سالخورده ــ  که در زمان شکل‌گیری مشروطه حدود ۷۴ سال داشت ــ مطالبات خود را پیش ببرند، بی‌تردید مسیر دشوارتر و پرهزینه‌تری در پیش داشتند. تقابل مستقیم با شخص شاه و واداشتن او به پذیرش محدودیت‌های قانونی، کار ساده‌ای نبود؛ اما همین دشواری ممکن بود به دستاوردی پایدارتر بینجامد؛ زیرا در چنین حالتی، تغییرات نه در خلأ قدرت یا در پی حذف فیزیکی شاه، بلکه در دل یک چانه‌زنی سخت و تدریجی با رأس قدرت شکل می‌گرفت. به بیان دیگر، اگر مشروطه در حضور و با پذیرش ناگزیر ناصرالدین‌شاه تحقق می‌یافت، احتمال داشت بنیان‌های آن استوارتر شود و از گسست‌ها و ناپایداری‌های بعدی بکاهد.

مختاری اصفهانی: در این تحلیل که بررسی می‌کرد اگر محمدعلی‌شاه ترور می‌شد چه رخ می‌داد، سهراب یزدانی به تحلیل رحیم رئیس‌نیا استناد کرد؛ به این معنا که شاید خودش با این نظر موافق نبود. یادم هست در کلاس بحث بر سر این بود که دیکتاتورها و مستبدان با زبان نرم و ملایم کنار نمی‌آیند، و این نقدی بود که آن زمان نسبت به نگاه فریدون آدمیت مطرح می‌شد.

به هر حال، این‌که در فرض «اگر» چه اتفاقی می‌افتاد، نمی‌توان با اطمینان گفت. حتی ماندن محمدعلی‌شاه هم به ضرر مشروطه بود، چراکه تجربه نشان داده بود او با این وضعیت جدید کنار نمی‌آید. از دوره ولایتعهدی‌اش مشخص بود که شخصیتی متفاوت دارد و بعد از رسیدن به تخت نیز همین رویه را ادامه داد. بنابراین، این‌که اگر کشته می‌شد یا نمی‌شد چه اتفاقی می‌افتاد، به نظر من تفاوت چندانی نداشت. محمدعلی‌شاه قرار نبود با ساختار جدید کنار بیاید و همین رویه باعث شد، مثلاً در فتح تهران، نیروهای متعلق به نظم سابق وارد عمل شوند و آسیب زیادی به مشروطه برسانند.

شاید اگر محمدعلی‌شاه در آن ترور کشته می‌شد، ساختار سیاسی به اندازه کافی تغییر نمی‌کرد تا نیروهای ایلی نظم سابق به دلیل مستقر شدن مشروطه توسط نیروهای مدنی و شهری تفاوتی محسوس ایجاد کنند. حتی خود نیروها نیز می‌توانستند تأثیرگذار باشند، اما این به معنای ایجاد تغییر بنیادین نبود. اما آیا جامعه ایران به یک وضعیت دموکراتیک می‌رسید؟ فکر نمی‌کنم، زیرا باید مسئله سیاست خارجی را نیز در نظر گرفت. همان زمان، قرارداد ۱۹۰۷ تقریباً تمامی پایه‌های مشروطه را چه با محمدعلی‌شاه و چه بدون او تضعیف کرده بود. توافق بین روسیه و بریتانیا نکته‌ای کلیدی بود که مسیر تحولات داخلی را نیز محدود می‌کرد.

جناب ملایی بحثی مطرح کرد درباره موافقت با ترور محمدعلی‌شاه؛ گفته شد اگر این ترور موفق می‌شد و عضدالملک در مسند نایب‌الحکومه قرار می‌گرفت، اتفاقات تلخی که پس از ترور ناموفق شاه رخ داد، پیش نمی‌آمد. نظر شما درباره این گمانه‌زنی چیست و تا چه حد قابل اعتناست؟

یزدانی: به عقیده من، گمانه‌زنی درباره رویدادهای تاریخی که هرگز اتفاق نیافتاده‌اند و ادعا کردن این‌که «اگر چنین می‌شد، این‌گونه رخ می‌داد»، بسیار دشوار و گاه غیرممکن است. یک مورخ انگلیسی به نام ای. جی. پی. تیلور با نام کامل آلن جان پرسیوال تیلور (انگلیسی: A. J. P. Taylor؛ زاده ۲۵ مارس ۱۹۰۶ – درگذشته ۷ سپتامبر ۱۹۹۰) که چند کتابش درباره ریشه‌های جنگ جهانی دوم به فارسی منتشر شده، در یک همایش حضور داشت با او بحثی مطرح شد که اگر فرضاً آلمان در جنگ جهانی اول پیروز می‌شد، چه می‌شد… او حرفی زد که برای من بسیار قابل تأمل بود: «آقایان مورخ، ما همین حالا به اندازه کافی در تحلیل مسائلی که رخ داده مشکل داریم و در آن گرفتار شده‌ایم، وای به حال مسائلی که رخ نداده و بخواهیم بگوییم اگر اتفاق می‌افتاد، چه می‌شد.»

در مسائل اجتماعی و سیاسی، عوامل متعددی به‌ طور همزمان تأثیرگذارند و بنابراین نمی‌توانیم با قطعیت پیش‌بینی کنیم که پس از یک رویداد خاص چه رخ می‌داد. به عنوان مثال، همان نمونه‌ای که دوست ما درباره عضدالملک مطرح کردند: شاید محمدعلی‌شاه زودتر از موعد می‌مرد، یا دچار بیماری می‌شد، یا اتفاق دیگری رخ می‌داد؛ یا حتی ممکن بود روسیه و انگلیس به ایران لشکرکشی کنند، چراکه حضورشان بالای سر ما بود. آیا آن‌ها اجازه می‌دادند ایران به همین صورت باقی بماند؟ البته بعداً چنین کردند و به محض این‌که دیدند اوضاع در ایران رو به وخامت است، وارد عمل شدند؛ اما این احتمال هم وجود داشت که این کار را انجام نمی‌دادند.

بنابراین به این سادگی نمی‌توان قوه تخیل را در مسائل تاریخی به کار برد، زیرا تاریخ داستان‌نویسی نیست و هدف ما تحلیل واقعی رخدادهاست. به عقیده من، تمرکز صرف بر آن‌چه واقعاً اتفاق افتاده، می‌تواند راهگشاتر باشد.

در مورد آن‌چه درباره رحیم رئیس‌نیا گفتید، من تنها یک جمله از او نقل کردم. به وضوح می‌توان دید که جانشین محمدعلی‌شاه، جانشین مردمی نبود و ناگزیر همان طبقه حاکم، قدرت را در دست گرفت که در عمل نیز همین اتفاق افتاد. بعدها نیز همان طبقه حاکم قبلی، شامل مالکان و زمین‌داران بزرگ، دوباره سرکار آمدند و تنها تغییرات نسبی و محدودی در قشر بالایی حکومت رخ داد.

بله، افرادی مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک آمدند، اما همهٔ آن‌ها وابسته به همان طبقهٔ حاکم بودند. بنابراین نباید وقت خود را صرف گمانه‌زنی دربارهٔ این موضوع کنیم. شاید بهتر باشد به اینکه چه اتفاقات دیگری ممکن بود رخ دهد فکر نکنیم؛ حداقل من خودم نمی‌توانم در این باره اظهارنظر کنم.

در بخشی از کتاب، من از سه نویسنده نقل‌قول کرده‌ام که بر این باورند ترور پیامدهایی شش‌گانه دارد. به این معنا که برخی ترورها از نظر تاریخی اصلاً تأثیر نداشته‌اند و برخی دیگر تنها تأثیر اندکی برجای گذاشته‌اند. برخی ترورها توانسته‌اند به دلایل مختلف در برخی جوامع مؤثر واقع شوند، اما این اثر زمانی رخ می‌دهد که جامعه آمادگی پذیرش تغییر را داشته باشد. یعنی خود ترور به تنهایی نمی‌تواند محرک تغییر و تحول باشد، بلکه جامعه آمادهٔ تغییر است و ترور تنها تلنگری ایجاد می‌کند.

کسی که در رأس قدرت قرار دارد و مانع تحولات تاریخی است—یا به تعبیر من، مانند سدی که جلوی اصلاحات را گرفته—با ترور ممکن است شکسته شود. این مسئله در بسیاری از جوامع قابل مشاهده است. من با این دیدگاه موافقم که ترور به خودی خود در بلندمدت نمی‌تواند عامل مؤثر سیاسی باشد، اما در کوتاه‌مدت می‌تواند تغییراتی ایجاد کند، البته در چارچوب خاص اجتماعی و سیاسی، وگرنه نمی‌تواند بر خلاف جریان اصلی حرکت کند.

آخرین سؤال را مطرح می‌کنم و هر یک از شما که مایل بود، می‌تواند پاسخ دهد: درباره کمیته مجازات صحبت کنید. به نظر شما، ترورهایی که این کمیته انجام داد، تا چه اندازه تأثیرگذار بود و این کمیته چه ارتباطی با بدنه اجتماعی جامعه داشت؟ همچنین، نقش کمیته مجازات تا چه حد با کل موضوعات کتاب پیوستگی دارد؟

ملایی‌توانی: بحثی که من درباره «تاریخ جایگزین» مطرح کردم، خود شما نیز در صفحات ۱۲۴ و ۱۲۵ اشاره کرده‌اید. ابتدا نقل‌قولی از رحیم رئیس‌نیا آورده‌اید که قدرت همچنان در دست طبقه حاکم باقی می‌ماند، و پسر خردسال شاه، یعنی احمدمیرزا، ده یا یازده ساله، عنوان پادشاهی می‌گیرد و یکی از بزرگان قاجار به نیابت سلطنت تعیین می‌شود. حکومت‌دارانی از سنخ ناصرالملک نیز اداره کشور را برعهده می‌گیرند. به عبارت دیگر، خود شما نیز به همین نکته اشاره کرده‌اید.

واقعیت این است که مسائل حل‌نشده بسیار داریم و حتی به یک‌دهم آن‌ها نیز نمی‌رسیم. درباره ترورهای کمیته مجازات، به نظرم شما شجاعت زیادی به خرج دادید، زیرا این یکی از پرونده‌های بسیار پیچیده و سردرگم در تاریخ ماست. یکی از دوستان ما — که نامش را نمی‌برم — کتابی درباره این کمیته می‌نوشت و چند سال بعد مقاله دیگری منتشر کرد؛ برایم جالب بود که ببینم چه رفت‌وآمدها و تغییرات عجیبی در ایده‌های او رخ داده است.

درمجموع، کسانی که در کمیته مجازات بودند و آن ترورها را طراحی و اجرا کردند، به دلیل تبلیغات سیاسی یا ابزارهایی که دولت علیه آن‌ها در اختیار داشت، در جامعه ایران افراد خوش‌نامی تلقی نمی‌شدند و همواره نسبت به آن‌ها سوءظن وجود داشت. بسیاری از این اقدامات حتی به اختلافات داخلی سفارت انگلستان، دربار و وزارت خزانه‌داری یا سفارت هند نسبت داده شد.

با این حال، شما شجاعانه این بحث را مطرح می‌کنید که این افراد بخشی از نیروهای ملی‌گرای سرخورده از وضع موجود بودند. اگرچه آن‌ها نمی‌توانستند تغییرات گسترده‌ای ایجاد کنند، اما دست‌کم قادر بودند برخی عوامل برجسته و تأثیرگذار را از سر راه بردارند. این اقدامات در شرایطی صورت می‌گرفت که کشور طی جنگ جهانی اول و نهضت مهاجرت و دیگر بحران‌ها، با بی‌نظمی، گرسنگی، فقر و ناتوانی گسترده‌ای مواجه بود.

در این بخش، سهراب یزدانی به نوعی این شخصیت‌ها و اقدامات‌شان را بررسی و تحلیل می‌کند. به نظر من، اقدامش یکی از نوآوری‌های این کتاب است. با این حال، این نوع ترورها با ترورهای پیشین تفاوت دارند. ترورهای قبلی بیشتر موردی بودند؛ برای مثال، در ترور اتابک یا محمدعلی‌شاه، تیمی پشت ماجرا وجود داشت که خود دچار اختلاف‌نظر بود و تنها در همان موارد خاص موفق می‌شد.

کمیته مجازات یک رشته منسجم از ترورها بود و به نظر می‌رسد تیم طراح آن با اسناد و مدارک کافی و با نگاه به آینده‌ای متفاوت عمل می‌کرد. آن‌ها تلاش می‌کردند یکی‌یکی اهداف خود را از سر راه بردارند و در برخی موارد نیز موفق شدند. بعداً برخی از اعضای این کمیته در نهضت جنگل ظاهر شدند. اما درنهایت، در گمنامی و به دلیل اقدام توطئه‌آمیز حکومت مرکزی، همه آن‌ها کشته شدند و به کمک تبلیغات و ابزارهای حکومتی بدنام جلوه داده شدند. در این میان، تاریخ‌نگاری ایرانی، تاریخ‌نگاری رسمی آن زمان و حتی خاطره‌نویسان ذی‌نفع تلاش کردند چهره آن‌ها را منفی نشان دهند.

با این حال، سهراب یزدانی معتقد است باید وجوه دیگری از شخصیت این افراد را نیز در نظر گرفت؛ او آن‌ها را کنشگرانی نگران و دلسوز برای ایران می‌داند که اقدامات سیاسی خود را انجام دادند و به گونه‌ای نادرست در جامعه ایران معرفی شده‌اند. به همین دلیل، لازم است درباره آن‌ها بازنگری صورت گیرد و فهم تازه‌ای از عملکردشان به دست آید.

مولف در کتاب «ترورهای سیاسی در ایران» تلاش کرده است تصویری متفاوت از این جوانان ارائه دهد و به نظر من، این رویکرد کاملاً نوآورانه است. ما پیش از این، در چنین سطحی چنین بحثی نداشتیم و در همین‌جا شایسته است از تلاش‌های شما قدردانی کنم.

مختاری اصفهانی: درواقع می‌توان گفت کمیته مجازات نتیجه بن‌بست مشروطه است؛ یعنی مشروطه برای نسلی که از آن برخاسته بود، ناکام مانده و به بن‌بست رسیده بود، و اعضای کمیته در شرایطی از نوع بی‌دولتی قرار داشتند. همان‌طور که سهراب یزدانی روایت می‌کند، ما با وضعیت بی‌دولتی و بی‌نظمی روبه‌رو هستیم: نظمیه می‌دانست چه کسانی مسئول این ترورها هستند، اما با آن‌ها به‌راحتی مذاکره می‌کرد، زیرا اقتدار واقعی دولت وجود نداشت.

ایده یک دولت مقتدر که بتواند خود را به جامعه اثبات کند، وجود نداشت؛ نمونه آن تلاش حسن وثوق‌الدوله بود که می‌خواست این اقتدار را به کمک بریتانیا از طریق قرارداد ۱۹۱۹ تثبیت کند، اما به دلیل این اقدام، دچار بدنامی شد.

یکی از نکات مهم درباره کمیته مجازات، مسئله عدم گردش نخبگان است. وقتی افراد نتوانند به آن‌چه در ذهن دارند برسند و به بدنه حکومتی وارد شوند، ناکام می‌مانند و اغلب طرد یا اخراج می‌شوند. این مشکلی است که همچنان طبقه متوسط برای ورود به دولت با آن مواجه است که کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ این بن‌بست را می‌شکند؛ یعنی همان طبقه متوسط که حتی در دوران مشروطه نمی‌توانست به شکل گسترده وارد ساختار دولت شود، با وقوع کودتا توانست سدّ موجود را پشت سر بگذارد.

یکی دیگر از مسائل مهم، ملی‌گرایی نظامی است؛ یعنی همان ملی‌گرایی که گروهی از نظامیان با اندیشه‌های ملی‌گرا در عرصه سیاست خود را نشان می‌دهند. بخشی از این گروه‌ها همراه با کمیته مجازات و در جریان کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ فعال بودند و نسلی از نظامیان ملی‌گرا را شکل دادند.

نکته جالب این است که زمانی که تیمورتاش با بریتانیا بر سر جزایر سه‌گانه وارد مذاکره شد، گفت که «ما نمی‌توانیم با شما به توافق برسیم، زیرا نظامیان ایرانی که احساسات ملی دارند، در مقابل این تصمیم خواهند ایستاد.» این روحیه در ارتش شکل گرفت و ارتش شاهنشاهی بعداً از این میراث بهره‌مند شد.

در ارتباط با تصوری که شما در کتاب مطرح کرده‌اید، باید گفت که در تاریخ ایران، اقدامات و تصمیمات انسان‌ها اغلب با آرزو و انگیزه آغاز می‌شود و درنهایت به تراژدی ختم می‌شود.

جوادی یگانه: من جامعه‌شناسی تدریس می‌کنم و اخیرا جامعه‌شناسی انقلاب مشروطه را در دانشگاه تهران تدریس کرده‌ام. به عنوان مخاطب مطالب می‌گویم ویژگی این کتاب «ترورهای سیاسی» و باقی کتاب‌های شما که درباره تاریخ مشروطه نوشته‌اید، جنبه روایی بسیار خوبی دارد در عین این‌که پژوهش است‌، اما ابعاد پژوهشی کتاب را از ابعاد روایی آن تفکیک کرده‌ و تمرکز روی روایت و پژوهش پاورقی است و خواننده سردرگم نمی‌شود در اثبات این که اسناد تاریخی دارد یا خیر. بالاخره این خوش‌خوان بودن در روایت بسیار کمک می‌کند.

به باور من، مسئله اصلی در حوزه مطالعات مشروطه، فقدان یک روایت جامع و منسجم از اصل انقلاب مشروطه است. امروز اگر یک مخاطب بیرونی، مثلاً دانشجوی دوره کارشناسی، بخواهد کتابی روشن، قابل‌فهم و در عین حال مستند درباره انقلاب مشروطه بخواند، با کمبود جدی اثر روایی و تحلیلی مواجه می‌شود.

این خلأ، مایه تأسف است؛ زیرا انقلاب مشروطه یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ معاصر ایران به‌ شمار می‌آید. جبران این کمبود، وظیفه‌ای علمی و فرهنگی است که برعهده پژوهشگران و نویسندگان این حوزه قرار دارد و انتظار می‌رود با تولید آثاری دقیق، روان و روایت‌محور، این نیاز جدی برطرف شود.

به‌ نظر می‌رسد مسئله اصلی، نسبت ما با دانشجو و نسل امروز است؛ نسلی که اتفاقاً در دو دهه اخیر نشانه‌های بازگشت او به موضوع مشروطه آشکار شده و در سه تا چهار سال گذشته گرایشش به تاریخ عمومی انقلاب مشروطه افزایش یافته است. این استقبال، نشان می‌دهد که مشروطه همچنان برای نسل جدید مسئله است، اما پاسخ مناسبی به این کنجکاوی داده نشده است.

مشکل اساسی، فقدان یک روایت جذاب و در عین حال علمی از انقلاب مشروطه است؛ روایتی که مخاطب بتواند آن را بخواند، با آن همراه شود و تصویری روشن و منسجم از رخدادها به دست آورد. این کمبود را حتی در حوزه فیلم و سریال نیز کم‌وبیش شاهدیم؛ آثاری که یا اساساً تولید نشده‌اند یا به دلیل غلبه نگاه‌های ایدئولوژیک، نتوانسته‌اند روایت تاریخی متوازن و قابل اتکایی ارائه دهند.

در حوزه ادبیات دانشگاهی و عمومی نیز جای کتابی خالی است که ضمن حفظ دقت علمی، جزئیات انقلاب مشروطه را به شکلی روایت‌محور و بی‌طرفانه عرضه کند؛ اثری که بتوان آن را با اطمینان به دانشجوی کارشناسی معرفی کرد، بی‌آن‌که بار ایدئولوژیک یا هدف‌گذاری سیاسی خاصی بر آن سایه افکنده باشد. امید است پژوهشگرانی چون سهراب یزدانی به این ضرورت جدی توجه کنند و با نگارش اثری جامع، روان و روایی، این خلأ محسوس در مطالعات مشروطه را برطرف سازند.

من هر ترم گرفتار که چه کتابی را معرفی کنم و واقعا کتابی عمومی نیست که داشجویان بخوانند به قول (برودل) که می‌گوید دیالوگ جامعه‌شناسان و مورخان دیالوگ میان کرهاست، چنین چیزی نیست و این را به عنوان مطالبه جامعه‌شناسان از مورخان بپذیرید.

یزدانی: نکته پایانی درباره «کمیته مجازات» آن است که همانند بسیاری از مقاطع و جریان‌های تاریخ ایران، با کمبود جدی منابع دست‌اول ـ به‌ویژه از درون خود کمیته ـ مواجه هستیم و اطلاعات موجود بسیار محدود است.

پس از دستگیری اعضای کمیته، بازجویی‌های مفصلی از آنان انجام شد که حاصل آن، پرونده‌ای قطور در حدود ۶۰۰ صفحه بود. قرار بود این پرونده در اختیار دولت قرار گیرد، اما به دلیل حجم بالای مطالب، آن را تلخیص کردند و نسخه‌ای خلاصه‌شده تحویل دادند. متأسفانه با وجود جست‌وجوهای فراوان، نه نسخه کامل آن پرونده و نه حتی گزارش خلاصه‌شده آن در دسترس قرار نگرفت و به نظر می‌رسد این اسناد مفقود شده باشد؛ مسئله‌ای که خود بر دشواری پژوهش درباره این کمیته افزوده است.

در همان زمان، از یکی از دوستانم که از دانشجویان پیشین من بود و در سازمان اسناد قوه قضائیه فعالیت می‌کرد، درخواست کردم این پرونده را پیگیری و جست‌وجو کند. با این حال، با وجود بررسی‌های انجام‌شده، او نیز نتوانست ردی از آن بیابد. درنهایت روشن نشد که این پرونده دقیقاً در کجا نگهداری می‌شده، به چه سرنوشتی دچار شده و به چه دلیل مفقود شده است؛ ابهامی که همچنان بر وضعیت این سند تاریخی سایه انداخته است.

نکته دیگر این‌که سال‌ها پیش فردی به نام «خادمی» در یکی از خیابان‌های فرعی نزدیک میدان فردوسی عکاسی‌ داشت که دیوارهای آن پوشیده از عکس‌های تاریخی، از دوره قاجار تا سال‌های معاصر بود. او به من گفت در گذشته در اداره شهربانی، موزه‌ای با عنوان «موزه آگاهی» وجود داشته که بخشی از آن به «کمیته مجازات» اختصاص داشته است؛ ازجمله سلاح‌ها، لباس‌ها و عکس‌های مرتبط با این کمیته در آن‌جا نگهداری می‌شده و طبعاً می‌توانسته منبع ارزشمندی برای پژوهش باشد. در پی این اطلاع، موضوع را دنبال کردم، اما متأسفانه آن موزه و مجموعه آثار مربوط به آن به‌کلی ناپدید شده و اثری از آن در دست نیست.

از سوی دیگر، خاطرات ارزشمندی از آقای محمودزاده وجود دارد که نسخه‌ای از کتاب او به دستم رسید و در نگارش کتاب «اجتماعیون عامیون» از آن بهره بردم. او هم‌زمان با دستگیری اعضای کمیته مجازات بازداشت و زندانی شد و بخشی از کتابش به شرح همین خاطرات اختصاص دارد. با این حال، نسخه خطی کامل این اثر در اختیار فردی است که تاکنون آن را در دسترس پژوهشگران قرار نداده و فعلاً قصد دارد آن را برای انتشار در آینده نگه دارد.

در پاسخ به فرمایش محمدرضا جوادی یگانه باید گفت خوشبختانه کتابی درباره انقلاب مشروطه از سوی علیرضا ملایی توانی منتشر شده است که برای مخاطبانی خارج از رشته تاریخ، با زبانی ساده و قابل‌فهم نوشته شده و می‌تواند برای دانشجویان و علاقه‌مندان غیرمتخصص اثری مفید و راهگشا باشد.

به یاد دارم سال‌ها پیش در نشستی در خدمتش بودم؛ در آن جلسه اشاره کرد که قصد دارد کتابی ساده و روان درباره مشروطیت بنویسد. به نظر می‌رسد اثری که امروز در دسترس است، حاصل همان تصمیم و وعده‌ای باشد که سال‌ها پیش از آن سخن گفته بود.

موافقم که هنوز کتاب جامع و مؤثری که بتوان آن را در اختیار دانشجویان گذاشت و ابعاد مختلف مشروطیت را به شکل کامل پوشش دهد، در دسترس نیست. یکی از اشکالات اصلی این است که پژوهش‌ها و آثار موجود به بررسی همه جنبه‌های انقلاب مشروطه نپرداخته‌اند و همین مسئله باعث شده بسیاری از ابعاد آن برای مورخان نیز تا حدی نامشخص باقی بماند.

۲۵۹

منبع: ایبنا