گروه اندیشه:گزارش زیر نوشته راضیه خوئینی در روزنامه ایران، روایتی است از کتاب «برهوت و ملکوت» آلبر کامو نویسنده و متفکر فرانسوی الجزایری تبار. این گزارش با موضوعات محوری چون دو وضعیت یک سرنوشت، رهایی در آسمان کویر، فروپاشی عقیده و زبان، داستان نبرد کارگران با سکوت، اخلاق در جهان بی پاداش، هنر، شهرت انزوا، امکان همدلی و بازگشت با کامو، صورت بندی شده و سامان یافته است. خوئینی تلاش می کند کامو را به عنوان یک فیلسوف بلکه نویسنده ای که فلسفه را در دل تجربه زندگی انسان می جست، روایت کند. از نظر خوئینی، کامو نه با مفاهیم انتزاعی صرف، بلکه با روایت هایی ملموس از انسان ها، نشان می دهد که با موقعیت های بحرانی و لحظه های ظریف زندگی در میان روزمرگی ها سروکار داشت. در آثار کامو مفاهیمی چون پوچی، بیگانگی، اخلاق و عصیان نه بهعنوان نظریههایی خشک، بلکه بهمثابه تجربههایی زیسته و دردناک ظاهر میشوند؛ تجربههایی که خواننده را ناگزیر به تأمل و همدلی میکنند. کامو در واپسین سالهای زندگی کتابی شامل شش داستان کوتاه با عنوان «L’Exil et le Royaume» نوشت؛ اثری که بسیاری از منتقدان آن را جمعبندی ادبی و فلسفی جهانبینی او میدانند. این کتاب بهتازگی با ترجمه مهستی بحرینی و با عنوان «برهوت و ملکوت» از سوی انتشارات نیلوفر منتشر شده است؛ ترجمهای که امکان خواندن دوباره یکی از تأملبرانگیزترین آثار کامو را برای مخاطبان فارسیزبان فراهم آورده است. این گزارش را می خوانید:
****
دو وضعیت، یک سرنوشت
عنوان کتاب، خود کلیدی است برای ورود به جهان داستانها. «برهوت و ملکوت»، در نگاه کامو به معنای دو مکان جغرافیایی نیست، بلکه دو وضعیت وجودی انسان است. برهوت، وضعیت غالب انسان مدرن شامل تنهایی، سکوت، بیگانگی، ناتوانی از ارتباط عمیق و حس رانده شدن از جهان است؛ جهانی که دیگر خانه یا وطن به نظر نمیرسد. در مقابل، ملکوت اشاره به لحظههایی نادر و شکننده دارد؛ لحظههایی از آرامش، همدلی، یگانگی با طبیعت یا تجربهای عمیق از معنا که انسان احساس میکند، هرچند برای زمانی کوتاه، در جای درست ایستاده است.
این دو وضعیت نه در تقابل مطلق، بلکه در رابطهای سیال با یکدیگر قرار دارند. شخصیتهای کامو گاه طعم ملکوت را میچشند، اما این تجربه پایدار نیست؛ بازگشت به برهوت و تبعیدگاه اغلب اجتنابناپذیر است. همین ناپایداری، هسته تراژیک ایدئولوژی کامو را شکل میدهد؛ جهانی که در آن خوشبختی فقط برای لحظهای رخ میدهد، اما تبعید و برهوت وضعیت غالب انسان است.
خوانش این مجموعه بدون توجه به بستر تاریخی و سیاسی زمان نگارش آن کامل نمیشود. سال ۱۹۵۷، سالی است که الجزایر؛ زادگاه کامو، هنوز مستعمره فرانسه محسوب میشد و منازعات سیاسی، اخلاقی و هویتی عمیقی در آن جریان داشت. این تنشها گاهی به طور غیرمستقیم در فضای داستانها، در احساس بیگانگی شخصیتها، در تبعید و دوری از وطن و در بحرانهای اخلاقی آنها بازتاب یافته است. کامو، که خود میان تعلق به فرانسه و پیوند عاطفی با الجزایر گرفتار بود، این شکاف را نه با شعار، بلکه با روایت انسانهایی نشان میدهد که در میانه تضادها تنها ماندهاند.
شش داستان این کتاب:«زانیه»، «مرتد»، «خاموشان»، «میزبان»، «یونس یا نقاش در حال کار» و «سنگی که میروید» با وجود تفاوتهای چشمگیر از نظر شخصیتها، فضاها، جغرافیا و موقعیتهای داستانی و لحن روایی، همگی در یک شبکه معنایی مشترک به هم پیوند خوردهاند؛ شبکهای که کامو آن را با دوگانه بنیادین «برهوت و ملکوت» صورتبندی میکند. هر داستان، روایتی مستقل است، اما در کنار هم، تصویری چندوجهی از انسان معاصر ترسیم میکنند؛ انسانی که میان میل به ارتباط با دیگری و وسوسه انزوا، میان اخلاقگرایی و سیاست،
میان امید و ناامیدی سرگردان است. برای درک عمیقتر این مجموعه، خوانش خطی و صرفاً داستانمحور کافی نیست. آنچه اهمیت دارد، توجه به تحولات درونی شخصیتها و روابط بینامتنی میان شش داستان است. اتفاق اصلی در این آثار، نه در کنشهای بیرونی، بلکه در ذهن، احساس و وجدان شخصیتها رخ میدهد. در واقع، قهرمانان کامو عموماً در سفری میان دو جهان در حرکت هستند؛ از وضعیتی مشابه ملکوت (لمس لحظهای گذرا از خوشبختی و یگانگی با طبیعت و جهانی بالاتر) به تبعید (که اغلب بهعنوان حالت پایانی یا چیره بر زندگی انسان ترسیم میشود) بازمیگردند.
این قلمروهای خوشبختی، وعدهای است که جهان به انسان میدهد، اما هرگز به طور کامل نصیب انسان نمیشود و این ماجرا فلسفه اصلی کتاب را شکل میدهد. به عقیده بسیاری از تحلیلگران، ایدههای محوری طرح شده در این کتاب که با پوچی زندگی، سرگشتگی شخصیتها، نارضایتی و مالیخولیای وجودی مرتبط است، تقریباً با تمامی آثار کامو از «بیگانه» و «سقوط» گرفته تا «عصیانگر» همخوانی دارد. «برهوت و ملکوت» را میتوان واپسین تأمل کامو درباره همان پرسش همیشگی دانست: چگونه میتوان در جهانی بیپاسخ، همچنان با اخلاق و انسان باقی ماند؟
رهایی در آسمان کویر
در میان داستانهای این مجموعه، «زانیه» تصویری شاعرانه و تأثیرگذار از تجربهای نادر ارائه میدهد. ژانین، زنی پاریسی (شخصیت اول داستان)، همسرش را زیاد دوست ندارد؛ چرا که از سر اجبار و طبق سنتهای فرانسه؛ با این تفکر که نباید تا آخر عمر تنها بماند ازدواج کرده است. ژانین در سفری همسرش را با اکراه همراهی میکند و برخلاف عنوان این داستان که تداعیگر خیانت است، کامو داستانی کاملاً متفاوت روایت میکند.
زندگی این زن در چهارچوبی تکراری و بیهیجان جریان دارد؛ او نه از کمبود آسایش، بلکه از فقدان معنا رنج میبرد. سفر او به سرزمینی خشک و بیابانی، بهانهای میشود برای مواجههای عمیقتر با خودش و جهانی بالاتر. در دل صحرای الجزایر، این زن زمانی که شوهرش در خواب است از هتل خارج میشود. او شبی را به تنهایی در کویر میگذراند؛ شبی که به تجربهای شاعرانه، سرخوشانه و... بدل میشود. او با آسمان، ستارگان، سرما و سکوت کویر یکی میشود؛ گویی برای لحظهای از مرزهای جسمانی خود فراتر میرود. این تجربه، نه اخلاقی است و نه اجتماعی؛ نوعی وصل متافیزیکی است. ژانین به قلمرو فراجسمانی میرسد، اما این قلمرو دوامی ندارد. بازگشت به هتل، به شوهر نهچندان دوستداشتنی و زندگی روزمره، بازگشت به تبعید و برهوت است.
کامو در این داستان، بدون آنکه به روایت خطی یا حادثهمحور متوسل شود، تجربهای درونی و جسمانی را به تصویر میکشد؛ تجربهای که در آن، طبیعت با سکوت، سرما و وسعتش، به شریک یک مکاشفه بدل میشود. این تجربه، نه اخلاقی است و نه اجتماعی؛ لحظهای است از وصل، از گم شدن مرز میان بدن و جهان، از رهایی کوتاه از زندگی روزمره. اما همانگونه که جهان کامو حکم میکند، این لحظه پایدار نیست.
بازگشت به زندگی معمول، بازگشت به برهوت است؛ بازگشتی آگاهانهتر و شاید دردناکتر. این داستان دوباره سؤالی را مطرح میکند؛ آیا انسان میتواند بدون دیگری (دیگری انسانی یا طبیعت) به معنای واقعی زندگی کند؟ شخصیتهای کامو همواره در جستوجوی پیوند، همدلی و رستگاری هستند، اما جهان، جامعه، یا خودِ تنهایی، اغلب این مسیر را مسدود میسازد. در فضای متروک و بیکران الجزایر است که نوعی رها شدن از زندگی و تنهایی مطلق آغاز میشود.
فضاهایی که او خودش را در آنها مییابد، ابتدا باعث ترس او میشود. ابتدا در اتوبوس، احساس خفگی از گرما و گیر افتادن در یک دام را دارد. سپس در هتلی وسط بیابان، احساس تنهایی و غریبه بودن به معنای کامویی به او دست میدهد، غریبه با دیگران، یعنی اعراب جنوبی، غریبه با شوهرش، غریبه با خودش. اما فضایی که او را تا مغز استخوان تکان میدهد، قلعهای است که در میانه بیابان قرار دارد و او خودش را بر بلندای آن مییابد.
ما شاهد دگردیسی واقعی شخصیت او هستیم: ژانین، در حالی که بر فراز قلعه ایستاده است، در حالی که در خیالی خارقالعاده گرفتار شده، از دنیای واقعی به دنیایی خیالانگیز و شاعرانه قدم میگذارد: او پوچی بیابان، ستارگان آسمان، شب عمیق، بیکرانگی فضا را مشاهده میکند و بدین ترتیب خود را سعادتمند مییابد. او با این محیط بیابانی و سکوت درهم می آمیزد و با طبیعت یکی میشود و لذتی عجیب را تجربه می کند.
فروپاشی عقیده و زبان
دومین داستان «مرتد» قبلاً از سوی مرحوم ابوالحسن نجفی در کتاب «۲۱ داستان از نویسندگان معاصر فرانسوی» (انتشارات نیلوفر) ترجمه شده بود که همان ترجمه با ذکر نام ایشان بازنشر شده است. در داستان «مرتد»، کامو خواننده را به فضایی تیره و هولناک میبرد؛ جایی که بنیادگرایی مسیحی، قدرت و خشونت درهم تنیدهاند. این داستان که به صورت مونولوگی تبآلود روایت میشود، تجربه انسانی را به تصویر میکشد که با نیت هدایت و نجات دیگران وارد سرزمینی بیگانه میشود، اما خود بهتدریج در چرخهای از توهم، تحقیر و فروپاشی گرفتار میآید.
در این روایت، تبعید تنها به معنای دوری از وطن نیست؛ بلکه تبعیدی عمیقتر و دردناکتر در کار است: تبعید از خویشتن، از زبان و از ایمان. کامو با جسارتی کمنظیر، نشان میدهد که چگونه میل به سلطهگری؛ میتواند به انکار انسانیت بینجامد و انسان را گرفتار بلاهایی عجیب کند. «مرتد» داستانی نیست که پاسخ بدهد؛ بلکه خواننده را با پرسشی ناتمام رها میکند.
در این روایت یک جوان مسیحی پروتستان به دین کاتولیک گرویده است. این طلبه کاتولیک قصد دارد به کشیش و الگویی واقعی تبدیل شود و همه را به سوی پروردگارش هدایت کند. او با فرار از حوزه علمیه الجزایر و ورود به شهر نمکی تقاصه، فرصتی به دست میآورد. او که احساس میکند قدرتی مطلق دارد، آرزو میکند دشمن خود را وادار به تسلیم کند. اما اوضاع چندان باب میل او پیش نمیرود و با ماجراهایی هولناک روبهرو میشود. سرانجام به بردهای تبدیل میشود که باید در برابر یک بت سنگی تسلیم شود و به زانو بیفتد.
ابتدا تسلیم نمیشود، اما زبانش را از حلقومش بیرون میآورند و ماجرای تغییر کیشاش بسیار عجیب پیش میرود. این شخصیت در تبعیدی دوگانه گرفتار میشود: هم تبعید مکانی و هم تبعید روانی. او همهچیز را از دست میدهد، حتی زبانش را که ابزار ارتباط و راز و نیاز با خدایش بود.
داستان نبرد کارگران با سکوت
داستان «خاموشان» ما را به دنیای پرتلاطم یک کارگاه بشکهسازی میبرد؛ جایی که کارگران اعتصاب و سکوت کردهاند و با کارفرما اصلاً حرف نمیزنند. در فضای این داستان، سکوت به ابزار اعتراض بدل میشود؛ سکوتی که نهتنها رابطه کارگر و کارفرما، بلکه پیوندهای انسانی را نیز فرسوده میکند. کامو در این داستان، نشان میدهد که چگونه فقدان گفتوگو میتواند رنج را عمیقتر کند. در میان این سکوت سنگین، لحظهای انسانی رخ میدهد؛ لحظهای که در آن، یک کنش کوچک، پلی موقت میان انسانها میسازد.
این لحظه، هرچند کوتاه، یادآور این نکته است که ارتباط حتی اگر شکننده و ناپایدار باشد تنها راه خروج از تبعید است. «خاموشان» داستان امیدی بزرگ نیست؛ اما به امکانهای کوچک و انسانی اشاره میکند. این داستان نشان میدهد که نبودِ ارتباط، رنج انسان را عمیقتر میکند. ارتباط، راهی است برای خروج از تبعید و رسیدن به ملکوت و قلمرو همدلی. شخصیت اصلی این داستان مردی نوستالژیک است؛ دلبسته خاطرات الجزایر، تابستانهای زیبا، دریا و جوانی. آن روزها برای او ملکوت بودهاند، و زندگی کارگری بخور و نمیر امروز برایش یک تبعید روانی اجباری است.
اخلاق در جهان بیپاداش
داستان «میزبان» از سیاسیترین و در عین حال انسانیترین داستانهای کامو است. دارو، معلم فرانسوی یک مدرسه روستایی در قلب الجزایر، به درخواست دوستش بالدوتچی که افسر ژاندارم است، مأموریت مییابد تا یک زندانی عرب را اسکورت کند و او را به نزدیکترین زندان در آن منطقه برساند. این معلم با اخلاق هر چندکه این مأموریت را با کراهت انجام میدهد؛ اما ماجراهایی جالب را پشت سر میگذارد و با آن قاتل عرب بسیار کنار میآید.
این داستان، معلم را در یک موقعیت اخلاقی پیچیده قرار میدهد که هیچ انتخابی در آن بیهزینه نیست. کامو، بدون صدور حکم یا ارائه راهحل، مخاطب را با پیچیدگی تصمیمگیری اخلاقی در جهانی پرتنش روبهرو میکند. آنچه این داستان را ماندگار میکند، نه حادثهای خاص، بلکه پیامد روانی انتخابهای اوست. انسان نیکنیت در جهان کامو، تضمینی برای رستگاری ندارد. نیکی، ممکن است به تنهایی بیشتر بینجامد؛ و همین آگاهی، بار اخلاق را سنگینتر میکند.
هنر، شهرت و انزوا
در «یونس یا نقاش در حال کار»، کامو به سراغ نسبت هنر با جامعه میرود. این داستان، روایتی ظریف از هنرمندی است که میان نیاز به دیدهشدن و ضرورت خلوت خلاقانه گرفتار شده است. تحسین دیگران، در ابتدا به او حس معنا میبخشد؛ اما همین تحسین، بهتدریج به باری سنگین بدل میشود.
کامو در این داستان، نشان میدهد که چگونه موفقیت میتواند به شکلی متناقض، خلاقیت را از درون تهی کند. سکوت، انزوا و یک واژه مبهم، در پایان داستان، خواننده را با پرسشی باز رها میکنند: هنرمند باید به کدام سو وفادار بماند؟ خود یا دیگران؟
امکان همدلی
«سنگی که میروید» این داستان تنها اثر کامو است که نه در فرانسه میگذرد و نه در الجزایر و آفریقا و برخلاف بسیاری از آثار او، پایانی روشن و امیدوارکننده دارد. داراست، یک مهندس است که برای ساخت یک سد به برزیل فرستاده میشود. او مأموریت دارد در روستایی که همیشه در معرض سیل قرار میگیرد، سدی در امتداد رودخانه بسازد. بزرگان روستای ایگوآپه با خوشحالی از او استقبال میکنند، اما در میان مردم سیاهپوست و فقیر، نوعی بیاعتمادی و سردی نسبت به او احساس میشود.
در میان این شش داستان، «سنگی که میروید» لحنی متفاوت دارد و تصویری نادر از امکان همدلی و پذیرفتهشدن در میان دیگران را ارائه میدهد. شخصیت اصلی، نه با ادعا و نه با تحمیل، بلکه با مشارکت و دلسوزی، راهی در دل جمعی بیگانه پیدا میکند. کامو در این داستان، به شکلی کمسابقه، روزنهای از امید نشان میدهد؛ امیدی محتاطانه و محدود، اما واقعی. این امید، نه از طریق ایدئولوژی، بلکه از دل یک کنش انسانی ساده سر برمیآورد.
بازگشت به کامو
«برهوت و ملکوت» کتابی است برای خواندنِ دوباره؛ کتابی که نهتنها جهان کامو، بلکه وضعیت خود ما را به پرسش میگیرد. این مجموعه، نه وعده رستگاری میدهد و نه تسلی و آرامش آسان عرضه میکند. در عوض، خواننده را به مواجههای صادقانه با تنهایی، اخلاق و میل به معنا دعوت میکند.
کامو در این شش داستان، نشان میدهد که انسان هر چقدر که در دل پوچی و برهوت گرفتار باشد، باز هم از جستوجوی ملکوت دست نمیکشد؛ با اینکه میداند بازگشت به برهوت اجباری انکارناپذیر است. شاید ارزش این کتاب در همین صداقت تلخ نهفته باشد؛ صداقتی که خواننده را نه آرام، بلکه بیدار میکند.
برهوت و ملکوت
نویسنده: آلبر کامو
مترجم: مهستی بحرینی
انتشارات: نیلوفر
تعداد صفحات: ۱۸۴ صفحه
قیمت: ۲۷۰۰۰۰ تومان
۲۱۶۲۱۶