فقر چیست؟ فقیر کیست؟

با این تفاسیر فقر اخلاقیات را هم نشانه می‌رود و زمینگیر می‌کند. اینکه تا چه حد می‌توانیم جهان را عادلانه‌تر ببینیم و طرحی نو دراندازیم. اگر تنگدستی را صرفا مشکل دیگرانِ محروم بدانیم در حقیقت به آن دامن زده‌ایم. فقر ‌آزمون وجدان جمعی ماست. شاید نتوانیم آن را به کلی از بین ببریم، اما می‌توانیم از خودمان شروع کنیم. با فهم درست، با احترام، با همدلی و دلسوزی. فقر و تنگدستی وقتی پایان می‌یابد که انسان، دوباره انسان را ببیند. 

گروه اندیشه: علی علمی، در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد، در یادداشتی به ساحت های مختلف فقر پرداخته است. فقر چیست وچه ابعاد دارد؟ آیا فقر حکایت از کم ارزشی و پرارزشی افراد می کند؟ فقر نداشتن حق انتخاب یا نداشتن حق اشتباه و تجربه اندوزی است؟ آیا فقر نوعی فراموشی از جمعی در باره همبستگی دائم ما به یکدیگر است؟ شاید هم فقر ناتوانی در دیدن دیگری است و این که یک فرد متفاوت از من می تواند وجود داشته باشد؟ در نهایت راه رهایی از فقر، چگونه میسر است، آیا راه رهایی تنها با تعیین سیاست های مناسب ممکن است یا مسئله در جایی دیگر نهفته است. هرچه به داشتن بیندیشیم فقیرتریم و هرچه به بودن بیندیشیم ثروتمندتر می شویم. علمی معتقد است که پس باید دوباره بیاموزیم که ارزش در «بودن» است نه در بیشتر «داشتن». باید فقر را نه به عنوان واژه‌ای شرم‌آور بر پیشانی بشریت، بلکه نشانه‌ای از بیماری جدی‌تری ببینیم: بیماری خودخواهی و خودبزرگ‌بینی. این مطلب در زیر از نظرتان می گذرد: 

****

در جامعه‌ای که ثروت، قدرت و خاص بودن معیار ارزش و توانمندی می‌شود و افراد فاقد این شاخصه‌ها، ناتوان و کم‌ارزش، فقر نه‌تنها یک وضعیت صرف اقتصادی، بلکه نوعی تحدید اخلاقی است. فقر الزاما نداشتن پول و نقدینگی نیست؛ فقر گاهی نداشتن انتخاب است. نداشتن حق اشتباه و حتی نداشتن وقت تجربه‌اندوزی. فقر و نداری حفره‌ای در زندگی نیست که تنها با اسکناس و بریز و بپاش پر شود؛ شکاف ژرفی است میان آنچه انسان می‌تواند باشد و آنچه ناچار است بماند. فرد فقیر از حق حضور در گفت‌وگو، در تصمیم‌گیری، در زیبایی‌شناسی و حتی آرزوها محروم می‌شود. 

جامعه مدرن با همه شعارها و ادعاهایش درباره برابری، حقوق شهروندی و آزادی‌های فردی غالبا پاشنه‌اش بر مدار همان کهن الگوی «دارا و ندار» می‌چرخد. در خیابان‌های شهر فارغ از زرق و برق و هیاهو و نورافشانی‌ها، از قیافه کارگر آبرومندی که لبخند به چهره سنگی شده‌اش ماسیده، فقر را می‌توان دید. از چهره زن دستفروشی که جوراب‌های ارزان‌قیمت می‌فروشد و صدای اصرار اعلانش لابه‌لای شلوغی‌ها گم می‌شود یا از وادادگی کارمند دون‌پایه‌ای که حساب و کتاب آخر ماه را می‌کند و همیشه بدهکار، با ملغمه‌ای از رنج و تحمل ناخواسته و تلخی روزمره قابل تشخیص است.

 با نگاهی خاص‌تر و گسترده‌تر به این نتیجه می‌رسیم که فقر نوعی فراموشی جمعی هم هست؛ فراموشی از اینکه همه ما به هم وابسته‌ایم اما گاهی این واقعیت را از یاد می‌بریم. تمدن، همزیستی و پیشرفت از آنجایی آغاز می‌شود که انسان‌ها بخواهند رنج و زحمت کمتری داشته باشند. اما امروز، هرچه پیشرفت ظاهری بیشتر می‌شود، فاصله میان طبقات نیز ژرف‌تر می‌شود. ثروت‌های کلان و فرصت‌های گران در بستر دیجیتالیسم به رخ کشیده می‌شوند و خشم و حیرتی انباشته شده را اشاعه می‌دهند. اما در همان لحظه، کودکی محروم و مغموم در گوشه‌ای از جهان برای یک بسته نان در صف امدادگران دوربین به دست ایستاده است. این تضاد نامیمون صرفا اقتصادی نیست، اخلاقی و انسانی است. 

با همه تفسیرها و مذمت‌ها و زنهارها، فقر جامعه را بی‌پیرایه نشان می‌دهد. هر اجتماعی را می‌توان از نحوه رفتار با فقیران و کمتر برخوردارها شناخت. اگر فقر را فقط به عنوان مساله‌ای آماری - که به درد بولتن‌های بانک مرکزی و جزوه‌های قطور دانشگاهی می‌خورد - ببینیم، درواقع آن را از معنای انسانی‌اش تهی کرده‌ایم. فقر، داستان آدم‌هایی است که در مسیر زندگی، سهم‌شان به جای فرصت و ثروت، عسرت و زحمت بوده؛ ممکن است بی‌تقصیر نباشند ولی بیشترشان قربانی ساختارهایی هستند که به سود ثروتمندان و برخورداران طراحی شده‌اند. 

اما از سوی دیگر فقر صرفا نتیجه سیاست‌ها و نابرابری‌ها و چپاول‌ها نیست؛ بازتابی از نگرش ما به زندگی هم هست. جامعه‌ای که ارزش را در مصرف و تملک به هر قیمتی می‌بیند، ناخواسته فقر و تنگدستی را تکثیر و توزیع می‌کند. زیرا همیشه کسانی هستند که از مسابقه بی‌پایان «داشتن» و «خواستن» و «به رخ کشیدن» جا می‌مانند. این نوع فقر، نه‌تنها در بالاترین طبقات که در همه سطوح جریان دارد. چه فقرایی که هشت‌شان گروی نه‌شان است و چه پولدارهایی که در درون خود فقیرند؛ از معنا، از آرامش، از عشق و انسانیت.

فقر گاهی از جایی آغاز می‌شود که انسان «دیگری» را نمی‌بیند. وقتی فرد، دیگران را صرفا به چشم ابزار، مشتری، سکوی پرتاب، خدمتکار یا عددی در جداول می‌بیند، فقر به صورت مویرگی بازتولید می‌شود. فلسفه فقر درواقع فلسفه رابطه انسان با انسان برای دستیابی به داشته‌های بیشتر است. در جهان امروز که هر چیزی قیمتی دارد و حتی جان آدمیزاد کارکردی رسانه‌ای و آماری پیدا می‌کند، روابط انسانی نیز رنگ معامله و مبادله به خود می‌گیرند. اینجاست که فقر معنوی و فرهنگی دست‌کمی از فقر مادی ندارد. 

شاید بزرگ‌ترین نداری زمانه ما، بی‌تفاوتی باشد. وقتی رنج و سختی دیگران درک نشود و حتی به تمسخر و استهزا کشیده شود، بیشتر جلوه‌های زشت و خشن این هیولای پلشت را نمایان می‌کند. جامعه‌ای که درد همسایه‌اش را به ریشخند می‌گیرد و به جای دستگیری پای بر او می‌زند، دیر یا زود خود نیز از درون می‌پاشد. زیرا پیوند اجتماعی و غنای فرهنگی بر پایه همدلی و همراهی استوار است نه بر اساس رقابت بی‌رحمانه و تقابل مغرضانه. 

راه رهایی از فقر، تنها در کمک‌های مالی یا اصلاح سیاست‌های اقتصادی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در بازسازی معنای انسان است. باید دوباره بیاموزیم که ارزش در «بودن» است نه در بیشتر «داشتن». باید فقر را نه به عنوان واژه‌ای شرم‌آور بر پیشانی بشریت، بلکه نشانه‌ای از بیماری جدی‌تری ببینیم: بیماری خودخواهی و خودبزرگ‌بینی. وقتی کسی می‌گوید سرم به کار و بار و خانه و زندگی‌ام گرم است و بقیه اهمیتی برایم ندارند، فقر همان جا یک گام جلوتر آمده است. زیرا فقر فقط با نبود پول شروع نمی‌شود ولی با نبود مسوولیت ادامه می‌یابد. 

با این تفاسیر فقر اخلاقیات را هم نشانه می‌رود و زمینگیر می‌کند. اینکه تا چه حد می‌توانیم جهان را عادلانه‌تر ببینیم و طرحی نو دراندازیم. اگر تنگدستی را صرفا مشکل دیگرانِ محروم بدانیم در حقیقت به آن دامن زده‌ایم. فقر ‌آزمون وجدان جمعی ماست. شاید نتوانیم آن را به کلی از بین ببریم، اما می‌توانیم از خودمان شروع کنیم. با فهم درست، با احترام، با همدلی و دلسوزی. فقر و تنگدستی وقتی پایان می‌یابد که انسان، دوباره انسان را ببیند. 

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2167920

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 2 =

آخرین اخبار