به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، هویت، به معنای آگاهی از «کیستی جمعی»، شناسنامهای است که افراد یک جامعه را از «دیگری» متمایز کرده و پیوندی عمیق میان آحاد یک ملت برقرار میکند. این مفهوم که از عناصر مکان، زمان و فرهنگ مایه میگیرد، در طول تاریخ ایران همواره به مثابه رشتهای استوار، اقوام مختلف را به هم تنیده است. در دوران مغول، زمانی که ساختارهای سیاسی و اجتماعی ایران تحت هجوم ویرانگر چنگیزخان فروپاشید، پرسش از هویت و تلاش برای حفظ آن، به ضرورتی حیاتی تبدیل شد. عطاملک جوینی، مورخ و دیوانسالار هوشمند این دوره، در کتاب خود «تاریخ جهانگشا»، فراتر از ثبت وقایع، به بازسازی این هویت همت گماشت.
عطاملک جوینی؛ تدبیرگر فرهنگ در دستگاه قدرت
جوینی یک مورخ نبود؛ او سیاستمداری بود که با نفوذ در لایههای حساس حکومت مغول، سعی در مهار سیل ویرانگر تهاجم داشت. او با درک این واقعیت که طبقه عالم و فرهیخته در حال نابودی است، نوشتن تاریخ را ابزاری برای حفظ میراث قرار داد. جوینی با استفاده از ترفندهای زبانی و ادبی، میان خواسته مغولان (نوشتن تاریخ فتوحاتشان) و نیاز ایرانیان (حفظ غرور ملی) تعادلی ظریف برقرار کرد. او با تشبیهات حماسی و تحلیلهای فیلسوفانه، علل شکست خوارزمشاهیان و ظهور مغولان را بررسی کرد تا راهی برای ایستادگی فرهنگی بیابد.
دینمداری: پیوندگاه سیاست و معنویت
یکی از ارکان اصلی هویت ایرانی در نگاه جوینی، دینمداری است. در تفکر ایرانی، دین و دولت همواره دو برادر توأمان بودهاند. جوینی معیار مشروعیت و عظمت پادشاهان را در میزان پایبندی آنان به حفظ دین و رعایت عدل میبیند.
او حتی در ستایش سلاطین خوارزمشاهی، بر جنبههای دینی آنان تأکید میکند و شکست آنان را نه فقط در ضعف نظامی، بلکه در تقابل با «دارالاسلام» (مانند قصد سلطان محمد برای حمله به بغداد) جستوجو میکند. نکته جالب توجه، تلاش جوینی برای «خودی کردن» حاکمان بیگانه از طریق دین است؛ او مغولان را به دلیل تسامح مذهبی و ایجاد امنیت برای مسلمانان، به نوعی در حوزه فرهنگی ایران و اسلام پذیرا میشود تا از این طریق، هویت ملی را در سایه امنیت دینی بازسازی کند.
شاهنامه؛ نبض تپنده هویت در نثر جهانگشا
برجستهترین شگرد جوینی برای بازتولید هویت ایرانی، بهرهگیری آگاهانه از شاهنامه فردوسی است. شاهنامه برای ایرانیان فقط یک کتاب نیست، بلکه سند موجودیت ملی است. جوینی با گنجاندن بیش از صد بیت از بخشهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه در متن خود، پیوندی میان تاریخ حال و گذشته اساطیری برقرار میکند.
او در یک تشابهجویی هنرمندانه، قهرمانان ملی و اساطیری ایران را به دنیای واقعی عصر خویش فرامیخواند. او سلاطین خوارزمشاهی، بهویژه سلطان جلالالدین را به رستم و سهراب تشبیه میکند؛ پهلوانانی که نماد رشادت و صیانت از مرزهای ایران در برابر انیران بودند. این انتخاب هرگز تصادفی نیست؛ جوینی با گزینش آگاهانهی ابیات بخشهای پهلوانی شاهنامه و پیوند زدن آنها به توصیف نبردهای جلالالدین، در پی برانگیختن غرور ملی و ایجاد همبستگی در میان مردمانی بود که در زیر یوغ مغول، خودباوریشان را از دست داده بودند.
در مقابل این قهرمانسازی، او چنگیزخان را به «افراسیاب» تشبیه میکند؛ بزرگترین دشمن تاریخ اساطیری ایران که مظهر ویرانی و ستیز با فرهنگ ایرانزمین بود. این گفتمان «غیریتساز»، مرزی شفاف میان «ما» (ایرانیان اصیل و حافظان فرهنگ) و «دیگری» (مغولان غارتگر) ترسیم میکند. البته جوینی در بخشهای بعدی، برای حفظ جایگاه سیاسی خود، حاکمان مغول را نیز به پهلوانان اساطیری تشبیه میکند، اما این تشبیهات، برخلاف توصیفات پرشور او از خوارزمشاهیان، شکلی «تاکتیکی و ابزاری» دارد و از ناخودآگاه فرهنگدوست او سرچشمه نمیگیرد.
تلاش برای غلبه فرهنگی: تحلیل بردن بیگانه در هویت خودی
ایران در طول تاریخ طولانی خود، بارها مورد تهاجم قرار گرفته است، اما سلاح پنهان این سرزمین در برابر شمشیر بیگانگان، همواره «فرهنگ» بوده است. ایرانیان به جای تسلیم محض، مهاجمان را در ساختار فرهنگی خود هضم کرده و آنان را به «ایرانیانی جدید» تبدیل میکردند. جوینی در تاریخ جهانگشا، این ویژگی «تحلیلبرندگی» روح ایرانی را به زیباترین شکل به نمایش میگذارد.
در دورانی که خلافت عباسی سقوط کرده و هیچ مرکزیت سیاسی برای اتحاد مسلمانان وجود نداشت، جوینی سعی کرد «نهاد سلطنت ایرانشهری» را جایگزین نظام خلافت کند. او با نفوذ در دستگاه مغول، آنان را با مفاهیم کشورداری ایرانی، عدل و آبادانی آشنا کرد. او حتی پیروزیهای مغولان بر دشمنان مشترکی مانند «اسماعیلیان» را به عنوان خدمتی به جهان اسلام و ایران بازنمایی میکند. او سربازان مغول را که تحت فرمان او و برادرش بودند، «شمشیرزنان احمدی» مینامد تا با این برچسبزنی فرهنگی، صبغهی بیگانه بودن آنان را کمرنگ کرده و آنان را به بخشی از ابزارهای حفظ تمدن ایرانی تبدیل کند.
زبان حماسی؛ بازتولید شاهنامه در جامه نثر
تأثیر شاهنامه بر جوینی تنها به نقلِ ابیات محدود نمیشود، بلکه «ساختار روایی» و «موسیقی کلام» او نیز عمیقاً حماسی است. نثر جهانگشا در توصیف صحنههای نبرد، بهشدت تحت تأثیر زبان فردوسی است. استفاده از استعارههایی چون «شیر»، «نهنگ» و «پلنگ» برای توصیف جنگجویان، و تصویرسازیهای اغراقآمیز از گرد و غبار جنگ که چهرهی خورشید را میپوشاند، همگی یادآور اتمسفر شاهنامه هستند.
جوینی با این زبان فاخر و پرطنین، گویی در حال خلق یک «شاهنامه منثور» برای دوران جدید است. او با استفاده از موسیقی کلام و ابزارهای بلاغی، تاریخنگاری را از یک گزارش خشک وقایع به یک بیانیهی هویتی تبدیل میکند. این سبکِ بیان، به مخاطب ایرانی اجازه میدهد که حتی در میانهی شکستهای تلخ نظامی، شکوه زبانی و فرهنگی خود را بازجوید و احساس حقارت در برابر قوم غالب را با برتری فرهنگی جبران کند.
استقلال و آزادی در سایه غلبه فرهنگی
مؤلفهی دیگر «ناپذیریِ شکست» در روح ایرانی است. جوینی نشان میدهد که ایرانیان اگرچه در میدان جنگ از مغولان شکست خوردند، اما در میدان اندیشه و مدنیت، فاتحان را به زانو درآوردند. او با ترسیم چهرهای خردمند و مدبر از دیوانسالاران ایرانی (مانند خاندان خودش)، بر این نکته پای میفشارد که ادارهی جهان و برقراری نظم، بدون دانش و فرهنگ ایرانی ناممکن است. این تلاش برای غلبهی فرهنگی، در واقع تلاشی برای کسب «استقلال پنهان» بود؛ استقلالی که در آن، اگرچه حاکمیت سیاسی در دست بیگانه است، اما نظام فکری، اداری و ارزشی همچنان بر مدار معیارهای ایرانی میچرخد. جوینی با این استراتژی، مفهوم «ایران» را از یک قلمرو جغرافیایی صرف، به یک «قلمرو فرهنگی» ارتقا داد که هیچ لشکری قادر به فتح کامل آن نیست.
تداوم تاریخی مفهوم «ایران» در غیاب دولت ملی
جوینی در «تاریخ جهانگشا» نشان میدهد که هویت ایرانی، امری صرفاً سیاسی نیست که با سقوط یک سلسله (خوارزمشاهیان) از بین برود، بلکه این هویت در «روایت» و «خاطرهی جمعی» تداوم مییابد.
او با زیرکی تمام، حتی در نامهنگاریهای میان حاکمان که در کتاب نقل شده، نام «ایران» را برجسته میکند. برای نمونه، در ذکر نامهی خلیفه به هلاکو، از قلمرو ایران سخن به میان میآید. جوینی با این کار، به مخاطب یادآوری میکند که این سرزمین، با وجود پارهپاره شدن و تحت سلطه قرار گرفتن، همچنان یک واحدِ هویتیِ یکپارچه به نام «ایران» است. او با بازخوانی سنتهای پیشین و پیوند زدن آنها به دوران مغول، در واقع در حال «بازسازی هویت سرزمین قدیم» در کالبدی جدید بود.
استراتژی «خودیسازی» بیگانه و نفی غیریت
جوینی در مواجهه با مغولان از الگویی پیروی کرد که پیش از او در برخورد با اعراب و ترکان سلجوقی نیز آزموده شده بود. او به جای تقابل مستقیم که به نابودی حتمی منجر میشد، از در «تفاهم فرهنگی» وارد شد. او مغولان را با این ایده روبهرو کرد که برای بقای قدرت خود، نیازمند خرد پیران ایران و نظام دیوانی این سرزمین هستند.
این «برونسازی» و «درونسازی» توأمان، باعث شد تا جوینی مغولان را از موجوداتی صرفاً غارتگر، به حاکمانی تبدیل کند که به تدریج خود را «پاسدار مرزهای ایران» میدیدند. او با اعطای صفات آرمانی پادشاهان ایرانی به خانان مغول، در واقع آنان را در «تور فرهنگی ایران» گرفتار کرد. این رویکرد، نه از سر چاپلوسی، بلکه یک تدبیر سیاسی عمیق برای حفظ هستهی اصلی تمدن ایرانی (زبان، دین و سنتهای اداری) در برابر اضمحلال کامل بود.
جهانگشا، دژ دفاعی فرهنگ ایرانی
در نهایت، میتوان گفت «تاریخ جهانگشای جوینی» فراتر از یک کتاب تاریخ، یک «سند هویتی» است. یافتههای این پژوهش تأکید میکند که سه رکنِ اساسیِ «تأثیرپذیری از شاهنامه»، «دینمداری» و «تلاش برای استقلال فرهنگی»، ستونهای خیمهی هویت ایرانی در این اثر فاخر هستند.
جوینی با پیوند زدن حماسهی فردوسی به حوادث عصر خود، میان گذشتهی پرشکوه و حال بحرانی، پلی استوار ساخت. او با تأکید بر دین، انسجام اجتماعی را حفظ کرد و با نفوذ در لایههای قدرت، بیگانه را در فرهنگ خودی هضم نمود.
عطاملک جوینی با قلم خود ثابت کرد که حتی در سیاهترین ادوار تاریخی، زمانی که شهرها ویران و کتابخانهها به آتش کشیده میشوند، هویت یک ملت اگر در سنگرِ «زبان» و «آگاهی تاریخی» پناه بگیرد، میتواند از خاکستر خود برخیزد و بار دیگر قد برافرازد. «جهانگشا» گواهی است بر این حقیقت که هویت ایرانی، نه یک نژاد، بلکه یک «فرهنگ تحلیلبرنده» و جویندهی آزادی است که از دل هر شکستی، راهی به سوی پایداری و جاودانگی میجوید. این کتاب، میراث مردی است که دانست چگونه با جوهر قلم، جلوی تیغ تیز مغول بایستد و روح ایران را برای نسلهای آینده نگاه دارد.
۲۱۶۲۱۶