گروه اندیشه: سایت مشق نو، یادداشتی را از نانسی فریزر فیلسوف ترجمه کرده با تیتر «پس از هابرماس». این مطلب که در سایت London Review of Books منتشر شده هابرماس را به تفسیر نشسته و لایه های مختلف شخصیتی اش را می شکافد. فریزر هابرماس را احیاء کننده اندیشه انتقادی و هم کسی که مرگ آن را در همکاری با سرمایه داری جهانی رقم زد تحلیل می کند.نانسی فریزر متولد ۲۰ می ۱۹۴۷، نظریهپرداز انتقادی آمریکایی است. او هماکنون در دپارتمان فلسفه و سیاست دانشگاه نیو اسکول نیویورک درس میدهد. فریزر مدرک دکتری خود را در رشته فلسفه از دانشگاه شهری نیویورک گرفته و سالها در دپارتمان فلسفه دانشگاه نورت وسترن تدریس کردهاست. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
یورگن هابرماس را میتوان به شکلهای گوناگونی توصیف کرد: وجدان اخلاقی آلمانِ پساجنگ، آخرین فیلسوف بزرگ سیستمساز، چهرهی مسلطِ نسل دوم مکتب فرانکفورت و متفکری که به این «مکتب» پایان داد. دیگران میتوانند و خواهند توانست دستاوردهای او را در چنین مقیاس کلانی ارزیابی کنند. آنچه من در باب او برای ارائه دارم، خاصتر است: تأملاتِ عضوی چپگرا اهل آمریکای شمالی از حلقهی او، دربارهی آنچه از وی آموخت و آنچه را که تنها با نگاه به جاهای دیگر میتوانست بیاموزد.
پیوندهای من با هابرماس چندلایه بود. او منبع الهام و الگو بود؛ مرشد و هماورد بود؛ شخصیتی که از همان ابتدا به من نشان داد چگونه «نقد با نیت رهاییبخشی» را تمرین کنم، اما در نهایت مجبور شدم از او فاصله بگیرم.
اولین بار در اواسط دههی ۱۹۷۰، زمانی که دانشجوی دکترا و فیلسوفی جویای نام بودم، با اندیشهی هابرماس روبرو شدم. تازه از «چپ نو» بیرون آمده بودم و در جستجوی چارچوب فکریِ منسجمی بودم که بتواند تعهدات سیاسیام را پایهریزی کند و به مبارزات جاری برای تحقق آنها یاری رساند. دو چهره در این صحنه برجسته بودند: هابرماس و میشل فوکو. با کندوکاو در بینشها و نقاط کورِ هر یک از آنها، به این نتیجه رسیدم که خود را یک نظریهپردازِ انتقادی بدانم. فکر میکردم در سایهی مکتب فرانکفورت است که میتوانم پروژهام را به بهترین شکل پیش ببرم.
برخلاف فوکو، هابرماس چشمانداز «ماتریالیسم تاریخیِ بازسازیشده» را ارائه میداد. او جامعهی سرمایهداریِ پس از جنگ را بهعنوان یک کلیت در نظر میگرفت که از درون با تضادها و گرایشهای بحرانزا شکافته شده بود، در عین حال که تقلیلگرایی اقتصادی را نیز رد میکرد. او با برجسته کردن «ارتباط» در تمایز با «کار»، و «زیستجهان» در تمایز با «سیستم»، استقلال نسبیِ فرهنگ، ایدهها و سیاست را مطرح کرد و همزمان «استعمار» آنها از سوی بوروکراسی را نیز تبیین کرد.
نتیجهی این رویکرد، نظریهی انتقادیِ نوینی در باب سرمایهداری دولت رفاه بود– خطراتی که ایجاد میکرد و چشماندازهایی که برای رهایی میگشود. نظریهی هابرماس که تلفیقی از مارکس، وبر و نظریهی کنش گفتاری بود، از یک سو به شهودهای چپ نو وزنی سیستماتیک بخشید، و از سوی دیگر در برابر تصویرسازیهای خیرهکنندهی فوکو ایستاد.
سایر روشنفکران نسل من نیز از این تلفیق الهام گرفتند. اما من کمتر از دیگران به سطح هنجاریِ بنای فکری هابرماس علاقهمند بودم. در حالی که دیگران «اخلاق گفتمان» را برای پایهریزی نظریههای سیاسیِ مستقل درباره دموکراسی و قانون پذیرفتند، من همچنان بر نقد «سرمایهداری متأخر» متمرکز ماندم. بدون آنکه چندان تحت تأثیر کتاب میان واقعیتها و هنجارها (۱۹۹۲) قرار بگیرم، در عوض با دگرگونی ساختاری حوزه عمومی (۱۹۶۲)، بحران مشروعیت (۱۹۷۳) و فصل مربوط به «استعمار درونی زیستجهان» در نظریه کنش ارتباطی (۱۹۸۱) کلنجار رفتم.
کتاب او «دگرگونی ساختاری» به من آموخت که نهادهایی را تاریخمند کرده و مسألهمند کنم که به نظر میرسید رضایتِ تحتسلطهگان را در جامعهی سرمایهداری تولید میکنند. «استعمار درونی زیستجهان» به من یاد داد تا جامعهی سرمایهداری را بهعنوان نظم اجتماعی نهادینهشده درک کنم، نظمی شامل سیستمهای دولتی و اقتصادی، و زیستجهانهای عمومی و خصوصی، که همگی با مرزهایی از هم جدا شدهاند که قابل جابجایی و محل مناقشه هستند.
بحران مشروعیت به من آموخت تا اشکال بحران سرمایهداری را فراتر از اقتصاد شناسایی کنم– بیشک بحرانهای مشروعیت سیاسی، اما با تعمیم آن، بحرانهای بازتولید اجتماعی و بومشناختی. در این آثار، هابرماسی را که در جستجویاش بودم یافتم– کسی که در حال کمک به ابداع مارکسیسمِ دموکراتیک و غیرمتعارف برای عصری جدید بود.
البته هرگز با تفکر او کاملاً چفتوجور نشدم. از آنجا که پیشتر با تاریخگرایی رادیکال ریچارد رورتی همدل شده بودم، تمایل چندانی به تلاش برای ایجاد «بنیانهای هنجاری» در نظریهی انتقادی نداشتم، آن هم در اعماق انسانشناختیِ گرایش فرضیِ انسانی برای جستجوی توافق از طریق ارتباط.
در عوض، هدف من روشن ساختنِ بزنگاه تاریخیِ خاصی بود که در آن زندگی میکردیم– و آشکار کردن امکانات رهاییبخشی در درون آن. هنگام نوشتن دربارهی حوزهی عمومی، من بیتوجهی هابرماس به «ضد-حوزههای عمومیِ فرودستان» و فراملی را به چالش کشیدم و در عین حال ظرفیت آنها را برای شکافتنِ هژمونی بورژوایی بررسی کردم.
در مورد استعمار زیستجهان، احساس میکردم که او با ذاتگرایی در تمایز میان سیستم و زیستجهان، اشکالِ از نظر تاریخی خاصِ سلطهی مردانه را پنهان کرده و پتانسیل تحولآفرینِ جنبشهای فمینیستی را نادیده گرفته است.
در هر دو مورد، به دنبال بازگشاییِ فضایی بودم که او بر روی جایگزین سوسیالیستی دموکراتیک برای «سرمایهداری متأخر» مسدود کرده بود. اگرچه مداخلهی اول با استقبال خوبی مواجه شد، مداخلهی دوم به شکافی انجامید که پنج سال به طول انجامید.
در این میان، جهان در حال تغییر بود. همانطور که «آسیبشناسیهای حقوقیشدن» جای خود را به هرجومرجِ نئولیبرالسازی میداد، نقد نیز باید تغییر مسیر میداد. بهویژه، نقدِ بحران نیاز به احیاء داشت.
در غیر این صورت، چگونه میتوان «ناکارآمدیهای» نظاممند آشکاری مانند همهگیریهای جهانی و گرمایش سیاره، بدهیهای سرسامآور و سقوط دستمزدها، کاهش خدمات عمومی و زیرساختهای رو به زوال، مرزهای سختگیرانه و قربانیکردنهای آزارگرانه، دموکراسیزدایی و نظامیگری، نسلکشی و جنگ گرم را درک کرد– و چگونه میتوان آنها را نه بهعنوان «بدیهای» تصادفی، بلکه بهعنوان پیامدهای غیرتصادفیِ منطق درونی سرمایهداری فهمید؟
در جستجوی شکلهای غیراقتصادیِ نظریهی بحران، بار دیگر به سراغ هابرماس رفتم. بحران مشروعیت این شایستگی بزرگ را داشت که چرخش نسل من به سمت ارزشهای «پسا-مادی» را در دگرگونیهای ساختاری-نهادیِ جامعهی سرمایهداری ریشهیابی کند. اما دو مورد از تزهای اصلیِ آن چندان درست به نظر نمیرسیدند. من نه متقاعد شده بودم که بحران سیاسیِ مشروعیت، جایگزین بحران اقتصادیِ انباشت شده است، و نه بر این باور بودم که شهروندان دموکراتیک باید جایگزین فرودستانِ تحتستم بهعنوان عاملان اصلیِ دگرگونی شوند.
من به جاهایی دیگر رو آوردم: به گرامشی در باب هژمونی و ضدهژمونی؛ به آلتوسر دربارهی ایدئولوژی؛ به نظریهپردازان فمینیست دربارهی بازتولید اجتماعی؛ به اکو-مارکسیستها در مورد «طبیعتهای» سرمایه؛ به دانیل بل و لوک بولتانسکی پیرامون فرهنگهای آن؛ به رزا لوکزامبورگ و دیو بویس در باب امپریالیسم نژادپرستانه؛ به ادوارد سعید و رشید خالدی در خصوص استعمار شهرکنشین؛ به کارل پولانی در مورد کالاییسازیِ موهوم و مبارزهی اجتماعی؛ به دیوید هاروی دربارهی نئولیبرالیسم؛ و به خود مارکس در باب منطق سرمایه. با این وجود، احساس میکردم که هابرماس بهنوعی در هر قدم با من همراه است.
این هابرماس بود که در ابتدا مسیر مرا بهعنوان نظریهپرداز انتقادی روشن ساخت. من عمیقاً از این بابت سپاسگزارم. اما با گذشت سالها، نوری که او میتاباند سوسو زد و کمرنگ شد– تا اینکه، با موضعگیریاش دربارهی غزه، گویی کاملاً خاموش شد.
مورخان در نهایت تصمیم خواهند گرفت که آیا این موضعگیری استثناء بود، یا نقطهی اوج فرآیند طولانیای که در آن نظریهی انتقادی مکتب فرانکفورت به شکلی از لیبرالیسم تبدیل شد که اغلب با امپریالیسم آمریکا همدست بوده است.
من تمایل دارم در کنار کسانی قرار بگیرم که معتقدند هابرماس در ابتدا نظریهی انتقادی را احیاء کرد، اما در نهایت به آن پایان داد. حتی اگر چنین باشد، او با حضور فوقالعاده و غنای تفکرش، الهامبخش بسیاری از کسانی شد که همچنان به «نظریهپردازی انتقادی با نیت رهاییبخشی» و آرمانهای سوسیالیستِ دموکراتیک مرتبط با آن متعهد ماندهاند. شاید برخی از ما دیگر هابرماسی نباشیم، اما ما از او، همراه با او و در تقابل با او آموختیم که وفادار ماندن به مفهوم نقد به چه معناست.
منبع: London Review of Books
۲۱۶۲۱۶




نظر شما