گروه اندیشه: جهانگشایی هیتلر، در نهایت جهان غرب را به واکنش در برابر آن مجبور کرد. متفقین به رهبری انگلیس بر متحدین به رهبری هیتلر در جنگ جهانی دوم به پیروزی رسیدند. دلیل پیروزی آن بود که آلمانیها در میان سایر ملل به موجوداتی مطرود (پاریا) تبدیل شده بودند. آلمانی ها مانند آمریکا و اسراییل در شرایط حاضر، سیاست نسل کشی سیستماتیک را در پیش گرفته بودند. شرافت آلمان به واسطه قساوتهایی که یک ایده دیوانهوار بر مردم بیگناه تحمیل کرد، از بین رفته بود....روشنفکرانی چون توماس مان به تحلیل عمیقتری از آنچه او «رسوایی ما» مینامید، دست یافتند. او «ضدانقلاب رمانتیک علیه... عقلگرایی عصر روشنگری» را منبع اصلی «بربریت هیستریک» نازیها میدانست و به همین دلیل خواستار بازگشت به ارزشهای تمدن غرب شد...دادگاههای نورنبرگ با خونخواهیِ ، از طریق یک فرآیند قانونی، به دنبال تثبیت دوباره اصل «حقوق بشر» برای آینده بود. چیزی که امروز اثری از آن در رفتار آمریکا و اسراییل مشاهده نمی شود. متفقین برای تکمیل پیروزی خود «سیاست سختگیرانه» بازسازی آلمان با نازیزداییِ مورد نیاز را پیش گرفتند. سیاستی که آگاهانه دنبال تضعیف اقتصادی آلمانیها و فلج کردنِ سیاسی آنها بود. مطلب حاضر که توسط وحید اسلام زاده ترجمه شده، بخش های مهمی از مقدمه کتاب کونراد اچ. یاروش (Konrad H. Jarausch) در باره آلمان در مقطع تاریخی ۱۹۴۵ تا ۱۹۹۵ است به نام «بعد از هیتلر» که از سوی انتشارات آکسفورد در سال ۲۰۰۶ منتشر شده است. ترجمه این کتاب برای ایرانیان از آن رو مناسب است که با مطالعه آن، در می یابند، متفقین که برای آزادی و عدالت علیه کشتار نظام هیتلری بسیج شده بودند، امروز آمریکا و نظام سرمایه داری خود در کنار اسراییل به کشتار تاریخی مردم غزه و فلسطین، و اکنون کشتار مردم ایران روی آورده است، تا همان انگیزه سلطه بر جهان که نظام هیتلری را به جنگ جهانی دوم وادار کرد، دنبال کنند. این کتاب را سید محمدرضا دادگستر، پژوهشگر، و مترجم کتاب «مسائل بدخیم، در سیاست عمومی»، انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی در اختیار خبرآنلاین گذاشت: این مقاله کوتاه را در ادامه می خوانید:
****
میراث وحشتناک هیتلر
"میراث وحشتناک دیکتاتوری هیتلر در عکسهای تاثیرگذار گرفته شده توسط عکاس آمریکایی، مارگارت بورک-وایت، که در سال ۱۹۴۵ همراه با سربازان پیشروی آمریکایی وارد رایش (آلمان) شد، به طرز چشمگیری آشکار میشود. عکسهای او مناظر غمانگیزی از ویرانهها، زخمیها، کوهی از آوار، پلهای تخریب شده، مراکز صنعتی ویران شده، خانههای سوخته و ماشینآلات جنگی شکسته را نشان میدهند. نه تنها قربانیان خودکشی و گورهای انفرادی دیده میشدند، بلکه اجساد سوختهای که از سیمهای خاردار آویزان بودند و کوهی از اجساد که در مقابل کورههای اردوگاههای کار اجباری انباشته شده بود نیز قابل مشاهده بودند.
در حالی که چهرههای سیر و خودکامه حامیان نازی موفقیتشان را در رایش سوم منعکس میکرد، چهرههای دلسوزانهتر مخالفان رژیم با چین و چروکهای عمیق مشخص شده بود، و چشمهای بیش از حد بزرگ که از صورتهای استخوانی قربانیان به بیرون خیره شده بودند، گویی برای بخشش التماس میکردند. در مقابل، متفقین با اطمینان به دوربین نگاه میکنند و علیرغم تمام ممنوعیتها، شروع به معاشرت با "دوشیزگان" میکنند. با این حال، به نظر میرسد در خانههای بمباران شده، در کارخانههای ویران، در قطارهای شلوغ و در سراسر جادههای پر از چاله، زندگی به رغم همه ناامیدیها، ادامه دارد."
فراتر رفتن از جنگ های متعارف چه در ابعاد فیزیکی و چه ابعاد جسمی
«چنین تصاویر تکاندهندهای، گواهی آشکار بر پیامدهای ویرانگر رژیمی است که با جنگِ نابودگرانه و نسلکشی تودهای خود، از مرزهای جنگهای متعارف فراتر رفته بود. در حالی که ابعاد تخریب فیزیکی واقعاً نفسگیر بود، فاجعه اخلاقی شاید از آن هم فراتر میرفت. جای تعجب نیست که بلاتکلیفی درباره آینده به شدت رواج داشت. از آنجا که وسعت شکستِ رایش سوم بسیار فراتر از شکست آلمانِ امپراتوری پس از جنگ جهانی اول بود، پرسشهای پیدرپی در مردم بهت زده موج میزد:
آیا اصلاً به آلمانیهای منفور اجازه بقا داده خواهد شد، یا همسایگانِ آزاد شدهشان انتقامی خونین برای جنایاتی که علیه آنها مرتکب شده بودند، خواهند گرفت؟ قدرتهای اشغالگر با این مردم شکستخورده چگونه رفتار خواهند کرد—آیا کشور را تقسیم کرده و غرامتهای سنگین طلب میکنند، یا حداقلِ معیشت را برای آنها فراهم میکنند تا بتوانند به نحوی به زندگی ادامه دهند؟ آیا متفقین هرگز به دشمنان سابق خود اجازه خواهند داد تا نظم داخلی متمدنانهتری را بازسازی کنند و به عنوان یک عضو فعال به امور بینالمللی بازگردند؟ به این ترتیب، «تحقیر و انزجار دنیای متمدن» که هیتلر مسبب آن بود، هم پیشنیاز و هم مانعی برای هرگونه آغاز دوباره در آلمان محسوب میشد.»
نمایش جنایت آلمان نازی پس از اشغال توسط متفقین
«کشف جنایات جنگی هولناک در اوایل سال ۱۹۴۵، موجی از انزجار عمیق و جهانی را برانگیخت که نام آلمان را برای دهههای متمادی تیره و تار کرد. در حالی که نبرد نهایی برلین بر همه چیز سایه افکنده بود، شایعات درباره قتلعام بیش از ۵ میلیون یهودی در آشویتس و نقاط دیگر، در ابتدا چنان غیرقابل تصور به نظر میرسید که کسی باور نمیکرد. اما به تدریج، گزارشهای مربوط به آزادسازی «۳۰۰۰ اسکلت زنده و ۲۷۰۰ جسد دفن نشده» از کارخانه زیرزمینی موشکهای وی-۲ (دورا-نوردهوزن) و همچنین «پیادهرویهای مرگبار» اسرای جنگی متفقین، به رسانههای سراسر جهان راه یافت.
با این حال، آزادسازی اردوگاه کار اجباری بوخنوالد در نزدیکی شهر وایمار توسط نیروهای آمریکایی در آوریل ۱۹۴۵ بود که مدرک انکارناپذیری ارائه داد. وضعیت اسفبار ۲۱۰۰۰ زندانی که بسیاری از آنها در آستانه مرگ بودند، در کنار سوابق کمیته زندانیان که از قتل ۳۲۷۰۵ نفر حکایت داشت، هرگونه شک و تردید باقیمانده را از بین برد. هارولد دنی، روزنامهنگار، گزارش داد: «آنچه دیدم چنان وحشتناک بود که اگر با چشمان خودم ندیده بودم، باور نمیکردم.» او که از چنین «سادیسم سازمانیافتهای» منزجر شده بود، عهد بست: «جهان نباید چنین چیزهایی را فراموش کند.» دنی در ادامه توصیف کرد که چگونه یکی از روسهای آزاد شده، در حالی که به مؤسسه بهداشتی جنایتکارانه وافن اساس اشاره میکرد، با کنایه گفت: «و اینگونه است که آلمانیها متمدن هستند!»»
«برای ابطال این ادعای رایج که "ما هیچ نمیدانستیم"، ارتش ایالات متحده ۱۲۰۰ نفر از شهروندان شهر وایمار را مجبور کرد تا "با چشمان خود شاهد وحشت، بیرحمی و وقاحت انسانی باشند که علیه «همسایگانشان» در اردوگاه بدنام کار اجباری بوخنوالد روا داشته بودند." به گفته "جین کوریوان"، گزارشگر نیویورک تایمز، بازدید از این "کارخانه مرگ" ابتدا با مشاهده قطعاتی از پوست انسان آغاز شد که به صورت "پوستهای منقوش" برای استفاده به عنوان کلاهک آباژور فرآوری شده بودند. »
واکنشهای درونی جامعه آلمان و تحلیلهای روشنفکری آن
«برای آلمانیها، شکست همچنین روند فاصلهگیری از رایش سوم را تسریع کرد، اما لزوماً به پذیرش مسئولیت شخصی در قبال جنایات آن منجر نشد. یک نظرسنجی آمریکایی که در اوایل ژوئن ۱۹۴۵ انجام شد، گویای وضعیت جمعیتی ظاهراً درمانده بود که عموماً رهبران نازی را مسئول این فاجعه میدانستند و از این رو خواستار «محو تمام آثار حزب نازی» بودند. زنی مبهوت از اهالی هامبورگ نوشت: «آلمانیها در میان سایر ملل به موجوداتی مطرود (پاریا) تبدیل شدهاند. شرافت آلمان به واسطه قساوتهایی که یک ایده دیوانهوار بر مردم بیگناه تحمیل کرد، از بین رفته است.»
او در ادامه چنین تأمل کرد: «هیچکس فکرش را هم نمیکرد که چنین چیزی توسط آلمانیها رقم بخورد... اینکه آلمانی که با افتخار کسانی چون گوته، شیلر، هامبولت یا کانت را از آنِ خود میدانست، بتواند تا این حد سقوط کند.» تنها در تبعید بود که روشنفکرانی چون توماس مان به تحلیل عمیقتری از آنچه او «رسوایی ما» مینامید، دست یافتند. او «ضدانقلاب رمانتیک علیه... عقلگرایی عصر روشنگری» را منبع اصلی «بربریت هیستریک» نازیها میدانست و به همین دلیل خواستار بازگشت به ارزشهای تمدن غرب شد. برای اقلیتِ منتقدی از ناظران مستقل و ضدفاشیستها، روشن بود که یک آغازِ اساساً نوین در تمام ابعاد ضرورت دارد.»
پیامدهای کنفرانس پوتسدام و تصمیمات قدرتهای بزرگ برای آینده آلمان
«با فاش شدن ابعاد «قتلعام علمی و خونسردانه»، این موضوع بر کنفرانس پوتسدام نیز سایه افکند؛ کنفرانسی که قرار بود راه پیشرو را به سوی یک «اروپای اصالتاً باز-متمدن شده» نشان دهد. بهرغم مشکلات اجرایی که مدیریت متفقین با آن روبرو بود، پایان حاکمیت آلمان در ۵ ژوئن ۱۹۴۵، از همان ابتدا نشاندهنده رویکردی سختگیرانه بود. بنابراین، جای تعجب نبود که تصمیماتِ ابتدا موقتی و سپس در نهایت توسط سه قدرت بزرگ در مورد آینده آلمان اتخاذ می شد، که هم به دنبال تنبیه و هم به دنبال بازسازی آن بودند.
با توجه به میلیونها نفری که به دست رایش سوم کشته شده بودند، تقاضا برای امنیت نظامی و غرامت مادی از طریق جدا کردن قلمروهای شرقی و همچنین وضع غرامتهای سنگین، کاملاً مناسب به نظر میرسید...به طور خلاصه، بیانیه پوتسدام تلاش کرد تا قدرت صنعتی اروپا را دوباره به کشوری مبتنی بر کشاورزی و تولیدات داخلی صلحآمیز تبدیل کند. با این حال، برای مردم آلمان، این شرایطِ غیرنظامیسازی، نازیزدایی و انحصارزدایی (از کارتلهای بزرگ) کاملاً «ناامیدکننده» نبود، زیرا به آنها این فرصت را میداد تا «خود را برای بازسازی نهایی زندگیشان بر پایهای دموکراتیک و صلحآمیز آماده کنند.»»
واکنشهای متفاوت نخبگان و مردم آلمان به قطعنامههای متفقین و آینده مبهم کشورشان
«قطعنامههای متفقین به بلاتکلیفی و ابهامی که بر ماههای نخست اشغال سایه افکنده بود پایان داد و همانطور که ژنرال آیزنهاور میدید، شرایط روشنی را برای بازسازی و نوسازی گامبهگام (آلمان) ارائه کرد. مارگارت بووری، روزنامهنگار، در دفتر خاطراتش نوشت: «ما نیز از بیانیه کنفرانس پوتسدام که سعی در تفسیرش داشتیم، افسرده بودیم.» بهویژه در برلینِ تقسیمشده، بحثهای مردم «تقریباً همیشه بر پایه این پرسش بود: شرق یا غرب» - یعنی بلشویسم یا آمریکاییگرایی - و اینکه آیا کسی «نمیتواند شاید به جای انتخابِ این یا آن، انتخاب سومی از آنِ خود داشته باشد.»
ویکتور کلمپرر، استاد دانشگاه و لیبرال که به سختی از آزار و اذیت نژادی نازیها جان سالم به در برده بود، با این حال ویران شده بود: «این آلمانِ کوچک و مچاله شده، به یک ایالت زراعیِ فلاکتزده، فاقد استقلال و بدون هیچ شانسی برای بازیابی قدرتش تبدیل خواهد شد.» در حالی که اکثریت آلمانیهای «افسرده و ناراضی» درک نمیکردند که «چرا دنیای بیرون آنها را برای جنایات» نازیسم سرزنش میکند، برخی از اعضای بازمانده نخبگان - برای مثال گرهارد ریتر، مورخ محافظهکار - تلاش کردند تا ویژگیها و میراث بهتر تمدنی ملت آلمان را نجات دهند. اگرچه مردم هنوز بر سر جهت و میزان اصلاحات مورد نیاز با هم بحث میکردند، اما برای اکثر آنها روشن شده بود که میلیتاریسم (نظامیگری) و ناسیونالیسم (ملیگرایی)، آلمان را به سیهروزی کشانده است.»
ابعاد حقوقی و اخلاقی دادگاههای نورنبرگ
«هرچند که دادگاههای نورنبرگ با چالشهایی روبرو بودند، اما تلاشی ضروری برای انتقامگیری از «نقض هنجارهای تمدن» ناشی از جنایات نازیها از طریق مجاری قضایی محسوب میشدند. «تمام تلفات انسانی و خسارات مادی که اروپا از زمان به قدرت رسیدن هیتلر متحمل شده بود، از جمله خون ۵,۷۰۰,۰۰۰ یهودی که به طور سیستماتیک نابود شدند، به حساب دسیسههای جنایتکارانه آنها (سران نازی) گذاشته شد.»
کیفرخواستها بر سلسلهمراتبی از اتهامات متمرکز بودند که از معاهدات «جامعه ملل» استخراج شده بود؛ از آمادهسازی آلمان برای جنگ (اتهام اول) گرفته تا به راهاندازی جنگهای تجاوزکارانه (اتهام دوم) و نقض قوانین سنتی جنگ از طریق پیشبرد یک «جنگ نابودگرانه» (اتهام سوم). اتهام «جنایت علیه بشریت» که واکنشی به تصاویر هولناک اردوگاههای کار اجباری بود، نوآوری حقوقی دیگری را اضافه کرد که بر «نابودسازی، به بردگی کشیدن و اخراج جمعیتهای غیرنظامی پیش از جنگ و در طول آن» و همچنین «آزار و اذیت بر پایه انگیزههای سیاسی، نژادی یا مذهبی» دلالت داشت. این اتهام چهارم، تلاش متفقین را برای پاسخگویی نه تنها به تقصیر آلمان در شروع جنگ و بیرحمی در پیشبرد آن، بلکه به کیفیتِ پیشتر غیرقابلتصورِ جنایات علیه غیرنظامیان، آشکار کرد. دادگاههای نورنبرگ با خونخواهیِ این تخلفات از طریق یک فرآیند قانونی، به دنبال تثبیت دوباره اصل «حقوق بشر» برای آینده بودند.»
«در مجموع، دادگاههای نورنبرگ بر برداشتِ عمومی از گناهکار بودنِ رهبران نازی صحه گذاشت. در عین حال، این آزمایشِ بیسابقه در عدالت بینالمللی، به نوعی احساس تبرئه در میان توده مردم نیز کمک کرد؛ چرا که اکنون بسیاری از آلمانیها میتوانستند ادعا کنند که یا از ابتدا چیزی از جنایات نمیدانستند و یا صرفاً از دستوراتی که از بالا صادر شده بود، پیروی کردهاند.»
چالشهای بازسازی سیاسی و اداری آلمان تحت اشغال
«تحت نظارت قدرتهای اشغالگر، فرآیند بازپروری احتمالاً طولانی و طاقتفرسا میبود، بهویژه از آنجا که متفقین به طور فزایندهای بر سر اهداف و روشهایِ تحولِ لازم با یکدیگر اختلاف نظر داشتند. بیتردید، یک «سیاست سختگیرانه» که در کنار نازیزداییِ مورد نیاز، آگاهانه به دنبال تضعیف اقتصادی آلمانیها و فلج کردنِ سیاسی آنها بود، در واشنگتن و مسکو طرفداران زیادی داشت. اما به همان اندازه بدیهی بود که چنین مسیری به ندرت میتوانست یک ملت شکستخورده را به سوی دموکراسی سوق دهد.
در مقابل، سیاستگذاران واقعگرا مانند لوسیوس کِلی (رئیس دولت نظامی آمریکا در آلمان)، از یک «برنامه مثبت» دفاع میکردند؛ برنامهای که شامل انگیزههایی برای بازسازی دشوارِ ساختاری و همچنین پیشنهادهایی برای تغییر جهتگیریِ چالشبرانگیزتر در زندگی عمومی بود که در پیش داشتند. در همان حال، برخی ناظران از وجود یک «خلاء سیاسی» ابراز تأسف میکردند که مردم شکستخورده را مجبور میکرد بین مدلهای رقیب، یعنی دموکراسی آمریکایی و کمونیسم شوروی، دست به انتخاب بزنند. در نهایت، به هیچ وجه روشن نبود که آیا دوباره یک دولت مرکزی برای آلمان تشکیل خواهد شد یا اینکه از سرگیری زندگی سیاسی باید مطابق با دیدگاههای ایدئولوژیکِ قدرتِ اشغالگر در هر منطقه صورت گیرد.»
تحلیل وضعیت روانی و آمادگی سیاسی جامعه آلمان برای دموکراسی
«از دیدگاه آلمانیها که هنوز لبریز از حس خوددلسوزی (مظلومنمایی) بودند، شرایط برای دموکراتیزه شدن چندان مساعد به نظر نمیرسید. تنها اقلیت کوچکی، بهویژه مخالفان رژیم و قربانیان آن، شکست «ورماخت» (ارتش آلمان نازی) را واقعاً به عنوان رهایی از دیکتاتوری جشن گرفتند. هرچند اکثریت مردم از پایان جنگ شادمان بودند، اما بسیاری نیز نسبت به فاتحان احساس کینه داشتند و از شکستِ وعدههای نازیها سرخورده بودند؛ حسی که بسیاری داشتند این بود: «آنها به ما دروغ گفتند و به ما خیانت کردند.»
در حالی که مصاحبهکنندگان آمریکایی ممکن بود «یک احساس گناه پنهان و احتمالاً ریشهدار را درباره وحشیگری ورماخت» بیابند، اما «اشتیاقِ وسواسگونه به حرف زدن» در میان مردم، بیشتر به نظر میرسید که برای کمرنگ کردن مسئولیت فردی و نسبت دادنِ تقصیر به سرانِ دانه درشت نازی طراحی شده است. بدین ترتیب، جستوجو برای یافتنِ دموکراتهای اصیلِ آلمانی تا حد زیادی بیهوده بود، چرا که به نظر میرسید اکثریت همچنان در بندِ الگوهای رفتاریِ اقتدارگرایانه گرفتارند و تقریباً به طور غریزی به قدرتهای اشغالگر نزدیکی (چاپلوسی) میکنند. در مقابل، مسیحیانِ درستکاری که به همکاری با رژیم آلوده نشده بودند، در کنار سوسیالدموکراتهایی که «آماده پاکسازیِ خانه» (اصلاحات اساسی) بودند و بدین ترتیب خطرِ یک شروع سیاسی جدید را به جان میخریدند، کالایی نایاب به شمار میرفتند.»
ضرورت بازسازی عمیق آلمان و مسیر دشوار بازگشت به جامعه جهانی
«با توجه به ابعاد جنایات نازیها، تلاش دوباره برای بازسازی آلمان پس از سال ۱۹۴۵، مستلزم مداخلهای به مراتب عمیقتر از آن چیزی بود که پس از سال ۱۹۱۸ نیاز بود. برای جلوگیری از مسلح شدنِ مجدد در آینده، قدرتهای پیروز بر «تسلیم بیقید و شرط»، اشغال کامل، پایان حاکمیت ملی و مجازات قانونی جنایتکاران جنگی پافشاری کردند.
با توجه به بمبارانهای هوایی گسترده، کشتار در جبهه شرقی، و فرار و اخراج از سرزمینهای شرقی، بسیاری از آلمانیهای مغلوب دریافتند که شکستِ کامل، پیامدهای بسیار شدیدتری نسبت به پایان جنگ جهانی اول خواهد داشت. علیرغم تمام انکارهای مسئولیت فردی، ابعاد عظیم و کیفیتِ نوینِ جنایاتی که در جریان «جنگِ نابودگرانه» و نسلکشی رخ داده بود، به سختی قابل کتمان بود؛ بهویژه از آن رو که هزاران شاهد، اعم از یهودیان بازمانده، کارگران اجباری سابق یا اسرای جنگیِ آزادشده، همچنان در خاک آلمان حضور داشتند.
شاید بیش از هر چیز دیگری، همین شرمساریِ غیرقابلتصور بود که بازسازی داخلیِ یک دولتِ قانونمدار و پذیرش دوباره در جامعه جهانی را به فرآیندی طولانی بدل میکرد. همانطور که کارل جرینگ، روشنفکر جوان، به صراحت بیان کرد: «طرد شدنِ ما، نتیجه خیانت ما به تمدن بشری است.» حال باید منتظر ماند و دید که اشغالگرانِ پیروز و اقلیتِ آلودهنشده در میانِ مغلوبان، تا چه حد در «پاکسازیِ» ضروریِ فرهنگ سیاسی آلمان موفق خواهند شد.»
۲۱۶۲۱۶