حسین شقاقی نوشت: یادداشت‌های ویتگنشتاین در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا می‌دهد.در یادداشت‌های روزانه‌اش می‌نویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر می‌گوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون می‌گوید که «می‌خواهم انسان شایسته‌ای بشوم.»

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، حسین شقاقی، پژوهشگر فلسفه نوشت: مشغله من پژوهش در باب موضوعات فلسفی است. تقریبا در تمام ایام جنگ نوشتن و مطالعه فلسفه را رها کردم. هیچ تمرکزی برای این کار نداشتم. در صحبت با دوستان و همکاران پژوهشگر، در مباحث مختلف نظری، پی بردم آن ها هم غالبا به همین معضل دچارند. داغ هموطنان قربانی، حس ناامنی و اخبار ضدونقیض مربوط به جنگ، مجالی برای تمرکز بر مباحث نظری باقی نمی‌گذارد.

حسین شقاقی

 اما امروز به یاد متن فلسفی عمیق و دوران سازی افتادم که در دل حضور در جبهه جنگ نگاشته شده است، «رساله منطقی-فلسفی» اثر ویتگنشتاین.من از ماه‌های آغازین تحصیل در رشته فلسفه توسط یکی از دوستان عزیزم با اندیشه‌های ویتگنشتاین آشنا و به مرور مجذوب این فیلسوف شدم. این علاقه توامان معطوف به اندیشه و شخصیت پیچیده ویتگنشتاین بود. واقعیت‌های بسیاری از زندگی او حاکی از این پیچیدگی شخصیت است اما برای من یکی از غامض‌ترین مسائل درباره زندگی او، شرکت داوطلبانه در جنگ جهانی اول است.

ویتگنشتاین تقریبا تمام طول جنگ (به مدت چهار سال) سرباز نیروهای اتریش-مجارستان بود. مشارکت او در جنگ را نمی‌توان محصول شور جوانی و هیجان زدگی دانست. هرچند او در ابتدای جنگ فقط ۲۵ سال داشت ولی در همان سن، فردی بسیار فرهیخته بود. تحصیلات فنی-مهندسی را به اتمام رسانده بود و یکسال بود که تحصیلات تکمیلی در فلسفه را آغاز کرده بود. فرزند خانواده‌ای مرفه و در عین حال اهل فرهنگ بود و از این رو ویتگنشتاین از سنین کودکی با ادبیات و موسیقی فاخر عمیقا آشنا بود.

او با چنین پیشینه ای با انتخاب خود در مهلک ترین میادین جنگ حاضر شد و در مدت قابل توجهی از حضور چهار ساله در جنگ، مسئولیت خطرناک دیده‌بانی را به عهده داشت. در آن ایام مکررا تجربه نزدیک به مرگ خود و مواجهه با مرگ همرزمانش را از سر گذراند، به خاطر حضور در میادین پرتنش مدال شجاعت گرفت و در اواخر جنگ به اسارت درآمد.

ویتگنشتاین رساله منطقی-فلسفی را (که از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم است و فهم فقراتی از آن همچنان محل تفسیرهای متفاوت است) در ایام حضور در جبهه و اسارت نگاشت. زبان این رساله بسیار سرد و روح حاکم بر آن منطقی و ریاضی است. این ویژگی‌های رساله منطقی-فلسفی این پرسش را ایجاد می‌کند که چطور شخصی با این ایده‌های فلسفی سرد و ریاضی‌وار می‌تواند داوطلب حضور در آوردگاه جنگ باشد. آیا او حضور در جنگ را وظیفه‌ای ملی می‌دید؟ آیا در جنگ جبهه خودی را حق و طرف مقابل را باطل می انگاشت؟

در یادداشت‌هایش در ایام جنگ هیچ شواهدی دال بر نگاه میهن‌پرستانه یا سیاسی و یا ایدئولوژیک در باب دولت‌های طرف جنگ وجود ندارد، به نحوی که برخی فیلسوفان حضور او را در جبهه جنگ به لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار دادند، چرا که به باور این دست از فیلسوفان نمی‌توان بدون حق دانستن یک طرف و باطل دانستن طرف مقابل، اخلاقا وارد جنگ شد. اما به نظر می‌رسد برای ویتگنشتاین انگیزه‌هایی عمیق‌تر برای حضور در جبهه وجود دارد. از مهمترین ویژگی‌های جنگ برای ویتگنشتاین اندیشیدن به مساله معنای زندگی از رهگذر مواجهه با مرگ است.

یادداشت‌های او در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا می‌دهد.در یادداشت‌های روزانه‌اش می‌نویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر می‌گوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون می‌گوید که «می‌خواهم انسان شایسته‌ای بشوم.»

او می‌نویسد: «من فقط می‌توانم بر خودم تأثیر بگذارم؛ دنیا را نمی‌توانم تغییر دهم. اما خودم را می‌توانم.» این جملات حاکی از این است که او جنگ را نوعی عرصه آزمایش شخصیت یا بلکه میدان پرورش شخصیت می‌دید. تمرکز او بیش از اینکه معطوف به این مساله باشد که حق با کدام طرف است، و آیا دشمن من سزاوار مرگ است، معطوف به چنین پرسش‌هایی بود: من چگونه انسانی هستم؟ آیا من شجاع‌ام؟ آیا زندگی‌ام معنایی دارد؟ توجه او بیشتر به مرگ خود (و از آن رهگذر ، به مساله معنای زندگی خود) بود تا «کشتن دیگری» و مرگ دشمن. از این مسیر تاکید او بر ایده سکوت شایان توجه است.

کارت شناسایی ویتگنشتاین در جنگ جهانی اول

 در رساله منطقی-فلسفی ایده سکوت اهمیت زیادی دارد. در یکی از فقرات معروف رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین می‌گوید «در باب آنچه نمی‌توان سخن گفت باید سکوت کرد.» آشنایان با رساله منطقی-فلسفی می‌دانند مقصود از آنچه می‌توان درباره آن سخن گفت، واقعیت‌های جهان است (اشیا، جانوران و...) و از جمله آنچیزهایی که نمی‌توان در باب آن سخن گفت اموری است چون معنای زندگی و اخلاق. اینها گفتنی نیستند بلکه نشان دادنی‌اند. اینها اموری است که در متن زندگی تجربه و نشان داده می‌شوند. در هنگام مواجهه با نیستی و مرگ، و در لحظه تنازع بقا است که دغدغه بقای دیگران گواه و نشان‌گر شخصیت اخلاقی است.

اخلاقیات و معنای زندگی لقلقه زبان نیستند، بلکه در آوردگاه زندگی نشان داده می‌شوند. در حال حاضر اغلب ما نه داوطلبانه بلکه از جبر روزگار داخل وضع جنگی قرار گرفتیم (کاش در این وضع قرار نمی‌گرفتیم). این وضع می‌تواند هر روز به شکلی وحشتناک‌تر درآید، حتی ممکن است از منابع انرژی مثل برق و گاز محروم شویم، ممکن است دچار قحطی شویم و... این وضع برای هر انسانی که به شکل طبیعی میل به بقا دارد اسفبار است. در عین حال از مسیر این تجربه اسفبار وزن اخلاقی شخصیت ما - دست کم برای خودمان - نمایان می‌شود.

انسان در این میدان احتمالا بیشتر در موقعیت‌های مرزی اخلاقی قرار می‌گیرد و در می‌یابد که تا چه حد دغدغه‌اش از بقای خودش فراتر می‌رود و سلامت، امنیت و حیات دیگران برایش اولویت دارد. در چنین موقعیت‌هایی است که میزان فضیلت هر شخص نمایان می‌شود. شاید این یکی از عریان‌ترین عرصه‌ها برای محک اخلاقی ما و، از آن مسیر، یافتن معنای زندگی ما است.

۲۱۶۲۱۶

منبع: ایبنا