مذاكرات اسلام آباد

سمفونی باروت و بیداری / جنگ نه پایان روایت که آغازی جدید با توسعه است / بزرگترین مانیفست توسعه پایدار رشد و بلوغ عاطفی در جنگ

در دوران جنگ، موسیقی به مثابه یک نخ نامرئی روان‌های پراکنده و مضطرب را به یکدیگر کوک می‌زند و سازنواز را در کنار سرباز وطن متحد می‌سازد تا به آرمان بزرگشان دست یابند. به قول متن مقاله: «در پی این وحدت و انسجام، محمدعلی شاه خودکامه به هزیمت رفت و ملت پیروز شد.» این نشان می‌دهد که موسیقی در فاز جنگ، صرفاً یک پدیده زیبایی‌شناختی نیست، بلکه یک مکانیسم دفاعی فعال و یک سلاح استراتژیک برای بقای ملی است.

 گروه اندیشه: مرتضی امیرعباسی روانکاو برند و پژوهشگر روایت، سال‌هاست که در دالان‌های تودرتوی «روایت‌های جمعی» پرسه می‌زند تا بفهمد یک ملت، چگونه از میان آوار بحران‌ها، برند هویتی خویش را بازآفرینی می‌کند. گفت و گوی حاضر از امیرعباسی با عرفان عباسی در این باره است. امروز، در بزنگاهی تاریخی ایستاده‌ایم؛ روزهایی که غریو شوم یک جنگ تحمیلی، اتمسفر روانی جامعه‌ی ما را درنوردیده است. اما تاریخ به ما می‌آموزد که جنگ، پایان روایت نیست، بلکه نقطه‌ی گره‌گاهی گذار به دوران پساجنگ و توسعه است.

برای درک این پوست‌اندازی دردناک اما ضروری، تصمیم گرفتیم به سراغ هنری برویم که همواره چونان یک ضمیر ناخودآگاه جمعی، بازتاب‌دهنده‌ی روان‌زخم‌ها و آرمان‌های ما بوده است: «موسیقی». در این راستا، با جناب آقای «عرفان عباسی»، پژوهشگر و نویسنده در حوزه موسیقی به گفت‌وگو نشسته‌ایم. مقالات ایشان (معمای موزیکانچی‌باشی، نغمه مطرب شده چون نفخ صور؛ روایت خنیاگران قهرمان عصر مشروطه، و مقاله‌ی سرو خمیده روایت روزگار ناسازگار عارف قزوینی و کتاب تألیفی نجات خنیاگری: روایت زیست و زمانه خنیاگران عصر قاجار که در آستانه‌ی انتشار است، به‌مثابه‌ی نقشه‌ی راهی است که به ما نشان می‌دهد چگونه «آوای رزم» می‌تواند به «هارمونی توسعه» بدل گردد.

این گفت‌وگو، تلاشی است برای واکاوی این پرسش سترگ: چگونه می‌توان از دل آواهای برآشفته‌ی جنگ، نت‌های بنیادین توسعه و نوزایی ملی را استخراج کرد؟

 ****

 در گفت‌وگو با عرفان عباسی، طرح کلی ارتباط میان موسیقی، جنگ و توسعه را بررسی کردم. اما برای درک دقیق‌تر این مکانیسم روانی-اجتماعی، نیازمند آن بودم که به بطن مقالات پژوهشی عرفان عباسی نفوذ کنم و پاسخ پرسش‌های بنیادین خود را از دل تاریخ بیرون بکشم. کشوری که درگیر جنگ است، چگونه روان جمعی خود را برای گذار به توسعه و نهادسازی آماده می‌کند؟ پاسخ این پرسش در کالبدشکافی سه‌گانه تاریخی لومر، خنیاگران مشروطه و تقابل عارف-وزیری نهفته است. در ادامه، مشروح پاسخ‌های آقای عباسی به این پرسش‌های کلیدی را می‌خوانیم.

سمفونی باروت و بیداری / جنگ نه پایان روایت که آغازی جدید با توسعه است / بزرگترین مانیفست توسعه پایدار رشد و بلوغ عاطفی در جنگ
عرفان عباسی

پرده اول: جنگ، تهییج روانی و سلاحی به نام خنیاگری

مرتضی امیرعباسی: آقای عباسی، در بحبوحه جنگ و بحران‌های ملی، روان جمعی دچار نوعی گسیختگی و اضطراب مرگ می‌شود. در مقاله دوم شما نغمه مطرب شده چون نفخ صور، به نقش موسیقی‌دانان در عصر مشروطه پرداخته‌اید که بی‌شباهت به وضعیت یک جامعه درگیر جنگ تحمیلی نیست. پرسش من این است: خنیاگران دقیقاً چگونه از ابزار هنر برای ترمیم این روان آسیب‌دیده و تبدیل اضطراب به یک نیروی پیش‌برنده استفاده کردند؟

عرفان عباسی: برای پاسخ به این پرسش باید به رفتارشناسی خنیاگران در آن مقطع تاریخی نگاه کنیم. آن ها در مواجهه با استبداد و جنگ داخلی، نقش منفعلانه یک هنرمند درباری را که به خوش‌باشی دربار وقت ساز کوک می‌کرد، کنار گذاشتند. همانطور که در پژوهشم آورده‌ام:

«خنیاگران آرام نگرفتند. خوی انقلابی و وظیفه‌ی ملی‌شان ایجاب می‌کرد تا با استفاده از افزار خنیا، به نبرد زور و تزویر بروند و دشمنان نهان و در سایه نشسته ملت را رسوا سازند.»

از منظر روان‌کاوی اجتماعی، آن ها هنر را از یک ابزار تخدیرکننده در انحصار طبقه حاکم، به یک رسانه افشاگر و کاتالیزور تبدیل کردند. در همان صفحه اشاره کرده‌ام که: «خنیاگران مشروطه‌خواه به‌واسطه‌ی پیوندی که میان هنر و دادخواهی ایجاد کرده بودند، هنر را از کنج سرای سلطنت به بطن جامعه تسری دادند و انس و معاشرت مردم با موسیقی را تحکیم بخشیدند.»

این تسری به بطن جامعه، دقیقاً همان نقطه عطفی است که همبستگی ملی را می‌سازد. در واقع، در دوران جنگ، موسیقی به مثابه یک نخ نامرئی روان‌های پراکنده و مضطرب را به یکدیگر کوک می‌زند و سازنواز را در کنار سرباز وطن متحد می‌سازد تا به آرمان بزرگشان دست یابند. به قول متن مقاله: «در پی این وحدت و انسجام، محمدعلی شاه خودکامه به هزیمت رفت و ملت پیروز شد.» این نشان می‌دهد که موسیقی در فاز جنگ، صرفاً یک پدیده زیبایی‌شناختی نیست، بلکه یک مکانیسم دفاعی فعال و یک سلاح استراتژیک برای بقای ملی است.

پرده دوم: لومر و معمای توسعه؛ از هارمونی تا انحصار اقتصادی

مرتضی امیرعباسی: بسیار خب. فرض کنیم از فاز بحران و جنگ عبور کردیم. جامعه اکنون نیازمند «توسعه» و «نهادسازی» است. در مقاله «معمای موزیکانچی‌باشی»، شما پرده از راز شخصیتی برمی‌دارید که به ظاهر یک موسیقی‌دان نظامی (آلفرد لومر) است، اما در عمل به یک ابرنیروی توسعه‌گرای استعماری و به‌ظاهر به یک الیگارش اقتصادی تبدیل می‌شود. این دگردیسی چگونه رخ داد و چه الگویی برای دوران پساجنگ به ما می‌دهد؟

عرفان عباسی: داستان لومر، یک مثال کلاسیک برای فهم درهم‌تنیدگی نظم‌آفرینی فرهنگی و توسعه اقتصادی است. لومر کار خود را با ایجاد نظم در موزیک نظامی آغاز کرد؛ یعنی ایجاد هارمونی و دیسیپلین در جایی که پیشتر بی‌نظمی مطلق بود. اما او به سرعت فهمید که به‌واسطه نزدیکی به مرکز قدرت پشتوانه سیاسی و اقتصادی برای انجام کارهای خارج از حیطه اختیاراتش را دارد.

در صفحه ۱۱ مقاله معمای موزیکانچی‌باشی به یک سند حیرت‌انگیز اشاره کرده‌ام. پس از ماجرای انحصار دخانیات، دولت ایران در سال ۱۲۷۳ خورشیدی قراردادی انحصاری برای تریاک می‌بندد که طی آن کمپانی موظف می‌شود تمام تریاک ایران را خریده و سالانه سی هزار لیره انگلیسی به دولت بدهد. در آنجا صراحتاً نوشته‌ام:

«طرف قرارداد این امتیاز بزرگ کسی نبود جز موزیکانچی‌باشی دربار قبله‌ی عالم: موسیو لومر.»

چرا یک موسیقی‌دان باید وارد تجارت کلان تریاک شود؟ پاسخ در شبکه‌سازی توسعه البته در جهت منافع استعماری نهفته است. در همان صفحه ۱۱ تأکید کرده‌ام:

«ازین پس دولت ایران صرفاً با رئیس دسته‌جات موزیک شاه مواجه نبود، بلکه از میان نت‌ها، سازهای فرنگی و درس و بحث موزیک نظامی رایزن کارکشته‌ای قد برافراشته بود که روزبه‌روز نفوذش در دستگاه سلطنت بیشتر می‌شد و مناسبات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دربار و جامعه را به فراخور محاسبات و اقتضائاتش تغییر می‌داد.»

لومر با کمک افرادی چون حکیم تولوزان (پزشک فرانسوی شاه و ناپدری همسر سابق لومر)، در پروژه‌های زیرساختی کشور دخالت مستقیم داشت. از مذاکرات خرید جنگ‌افزار از صاحب‌منصبان امریکایی گرفته تا تلاش در جهت کسب امتیاز سد اهواز، امتیاز معادن و جنگل‌های جنوب و راه‌آهن تهران ـ قم برای فرانسوی‌ها (همان، ص ۱۱).

البته که این قراردادهای کلان مشفقانه نبود و تماماً منافع استعماری کشورهای بیگانه را برآورده می‌ساخت اما این رخداد خبر از تأثیر یک موسیقیدان در دربار پادشاه خبر می‌دهد، نفوذی که اگر در راستای آرمان اعتلای پیشرفت ملت ایران رقم می‌خورد، نیک‌فرجامی لومر و پادشاه قاجاری و در نهایت ملت ایران را به ارمغان می‌آورد.

پرده سوم: درد زایمان تجدد؛ نبرد عارف و وزیری

مرتضی امیرعباسی: اینجا به جذاب‌ترین بخش ماجرا از منظر روان‌کاوی می‌رسیم. هر فرایند توسعه‌ای که افراد موثر پایه‌گذاری کردند با یک مقاومت شدید از سوی سنت‌گرایان با برافراشتن پرچم «اصالت» روبه‌رو می‌شود. در مقاله سوم شما (سرو خمیده)، این مقاومت در قالب درگیری تند میان عارف قزوینی (به عنوان نماد احساسات ملی و سنت) و علینقی وزیری (به عنوان نماد توسعه، آموزش و هارمونی غربی) تجلی پیدا می‌کند. ریشه روانی این کینه و تقابل چه بود؟

عرفان عباسی: این تقابل، تجسم عینی «درد زایمان مدرنیته» در ایران است. عارف قزوینی نماینده روان آسیب‌دیده اما مغرور جامعه سنتی بود که از هرگونه تغییر فرمال هراس داشت. در صفحه ۱۰ مقاله توضیح داده‌ام که مقاومت عارف از روزهای ورود گرامافون آغاز شد. او ضبط صدا را نفی می‌کرد و با لحنی تند می‌گفت:

«این صدای خوش، ودیعه‌ی الهی است و طبیعت به من لطفاً عنایت کرده است… پست‌فطرت نیستم که به معرض بیع آرمش.»من در مقاله ذکر کرده‌ام که: «این کج‌اندیشی خسارت جبران‌ناپذیری به موسیقی ایران وارد کرد و بانگ عارف را برای همیشه خاموش نگاه داشت.»

اما درگیری اصلی بر سر پروژه توسعه موسیقی رخ داد. وزیری با یک مدل توسعه‌محور وارد شد. او می‌خواست «با ورود نت و هارمونیزه کردن نواهای ایرانی، تأسیس مدرسه‌ی عالی موسیقی، بنیان کلوب موزیکال و بیان مفاهیم نظری هنر… آرای جامعه‌ی عقب‌افتاده را سامان ببخشد.»

واکنش عارف چه بود؟ او که «بازار موسیقی ایرانی را کم‌رونق می‌دید، لب به انتقاد گشود و در قالب رنجنامه‌ای وهن‌آمیز، وزیری را دشمن موسیقی ایران خواند.» عارف پشت نقاب دفاع از شعائر ملی پنهان شد، اما تحلیل من در متن مقاله این است که در این دعوا ریشه‌های شخصی و روان‌شناختی هویدا است:

«شاعر ملی مشروطه ملامت‌کنان کلنل وزیری را به از رونق انداختن خنیاگری ایران به‌وسیله‌ی رواج موسیقی غرب متهم می‌کرد، در حالی‌که خود اشتیاق وافری به ساخت اپرای غربی و برپایی مدرسه‌ی موسیقی داشت. در حقیقت، او کلنل را رقیب خود می‌دید.»

در مقابل، واکنش وزیری کاملاً نهادین و خردگرا بود. او سخنان عارف را «عاری از منطق و استدلال پایدار و مملو از احتجاج حسی می‌دانست» و سال‌ها بعد گفت: «ما از لحاظ روحیه و فکر درست در دو قطب مخالف قرار داشتیم…»).

کادانس نهایی: موسیقی به مثابه درمانگر؛ از نبرد با دیوهای درون تا بلوغ روان جمعی

مرتضی امیرعباسی: آقای عباسی، بیایید در ایستگاه پایانی این گفت‌وگو، از سطح سیاست و نهادسازی فراتر برویم و به تاریک‌ترین و در عین حال حیاتی‌ترین لایه‌های روان جمعی نفوذ کنیم. جامعه‌ای که درگیر یک جنگ ویرانگر یا بحران عمیق تاریخی بوده، پس از عبور از التهاب، دچار نوعی ترومای جمعی، سوگ، و خستگی مفرط روانی است. در چنین اتمسفر سنگینی، موسیقی چگونه از یک ابزار تهییج‌کننده، به یک مکانیسم درمانگر تبدیل می‌شود؟ چگونه این هنر می‌تواند روان زخم‌خورده و جنگ‌زده‌ی یک ملت را نه تنها تسکین دهد، بلکه به سمت یک رشد و بلوغ روانی در دوران پساجنگ هدایت کند؟

عرفان عباسی: این دقیقاً همان نقطه عطفی است که هنر، کارکردی پیامبرگونه و روان‌کاوانه پیدا می‌کند. برای فهم این دگردیسی، باید به سیر تطور کارکرد موسیقی در روان جامعه نگاه کنیم. در گام نخست و در دل بحران، روان جمعی مملو از ترس و فروپاشی است. موسیقی‌دانان ما در دوران باستان «با نوای سازشان به جنگ دیوهای جادویی و ددان اسطوره‌ای رفتند». این «دیوها»، در تحلیل روان‌کاوانه، می‌تواند نماد اضطراب‌های مرگ، ترس‌های فلج‌کننده و تاریکی‌های روان جامعه در هنگامه‌ی هجوم بیگانگان یا استبداد باشد. در فاز جنگ، کارکرد موسیقی، تزریق آدرنالین به کالبد نیمه‌جان جامعه است؛ همان‌طور که در مقاله یادآور شده‌ام: «به هنگامه‌ی نبرد هیجان و شجاعت را به سربازان القا کردند.»

مرتضی امیرعباسی: اما پس از پایان نبرد چطور؟ وقتی سلاح‌ها زمین گذاشته می‌شود، جامعه با کوهی از فقدان و اندوه روبه‌روست. این هیجان جنگی چگونه باید مهار و درمان شود؟

عرفان عباسی: اینجا مرحله‌ی دوم، یعنی «پالایش روانی» آغاز می‌شود. جامعه‌ی پساجنگ پر از دردهای سرکوب‌شده است. موسیقی در اینجا نقش یک پل ارتباطی میان «رنج توده‌ها» و «آگاهی رهبران» را بازی می‌کند. خنیاگران «احساسات رهبران مشروطه را راهبری می‌کردند و قصه‌ی پرغصه‌ی مردم را به مبارزان یادآور می‌شدند.»

موسیقی اجازه نمی‌دهد درد مردم جنگ‌زده به یک عقده‌ی فروخورده تبدیل شود؛ بلکه آن را به آواز درمی‌آورد، به آن رسمیت می‌بخشد و سوگ پنهان را به یک تجربه‌ی مشترک و قابل تحمل تبدیل می‌کند برای تحقق رشد و توسعه .

مرتضی امیرعباسی: این تسکین روان است؛ اما شما در پژوهش‌هایتان به مفهوم «ترقی» و رشد هم اشاره کرده‌اید. جامعه‌ی جنگ‌زده چگونه به واسطه‌ی موسیقی «بزرگ» می‌شود و رشد روانی را تجربه می‌کند؟

عرفان عباسی: این مهم‌ترین بخش ماجراست که در روان‌شناسی به آن «والایش» می‌گوییم؛ یعنی تبدیل یک انرژی مخرب یا ابتدایی به یک دستاورد والای فرهنگی. در دوران گذار، موسیقی‌دانان متوجه شدند که برای رشد دادن روان جامعه، دیگر نمی‌توان به خشم سطحی یا شعارهای صرف بسنده کرد. در مقالاتم این بلوغ را چنین روایت کرده‌ام:

«آهنگسازان نیز دریافته بودند که هجو شخصیت‌های سیاسی و استهزای کردارشان به‌تنهایی برای شورانگیزی کافی نیست… خالقان این عرصه به مضامین نیکوتر متمسک شدند و با پل زدن به مفاهیم غنی و سبک شعری قرن‌های قبل، تصنیف‌های تلفیقی آفریدند.»

ببینید چه اتفاقی می‌افتد. هنرمند، خشم  ناشی از جنگ و بحران را می‌گیرد و آن را با مفاهیم غنی درمی‌آمیزد. هدف آن‌ها دیگر فقط شکست دادن دشمن نبود، بلکه هدف بالاتری داشتند: «همت موسیقی‌دانان بر آن شد تا سرود صرفا غلبه را به تصنیف متشخص مبدل کنند و سلیقه‌ی جامعه را ترقی ببخشند.».

این «ترقی سلیقه»، دقیقاً معادل «رشد روانی جامعه» است. جامعه‌ای که یاد می‌گیرد رنج خود را در قالب یک «تصنیف متشخص» (و نه یک سرود صرفا مبتنی برغلبه) فریاد بزند، از فاز و مرحله عملکرد واکنشی عبور کرده و به عملکرد مبتنی بر بلوغ شناختی و عاطفی می رسد.

در نهایت، همین هنر است که روان پاره‌پاره‌ی ملت را بخیه می‌زند. پاداش این بلوغ و این گذار دردناک آن بود که پس از آن همه خروش و نبرد، در نهایت: «ساز و آوازشان راحت روح و روان مردمان شد.» این بزرگترین مانیفست توسعه است: توسعه‌ی پایدار، بدون التیام روان جمعی ممکن نیست و هیچ مرهمی برای این روان مجروح، عمیق‌تر، اصیل‌تر و نافذتر از موسیقی وجود ندارد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2199723

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 0 =

آخرین اخبار