آقایون در کل آدمای تنوع طلبی هستن و هر گل براشون یه بویی داره... هیچ مردی نیست که به گل خوش رنگ و بوی باغچه خونه خودش قناعت کنه و به گل باغچه دیگری شبیخون نزنه!

به گزارش خبرآنلاین، هفتادمین اثر داستانی نسرین ثامنی با نام «شبِ آفتابی» از سوی نشر آموت منتشر شد. این رمان ماجرای مرد نقاشی است که یک آتلیه نقاشی دارد و هنرجویانی نزد او نقاشی یاد می‌گیرند و دختری که از او 20 سال جوان‌تر است، عاشق استادش می‌شود و مرد نقاش که به همسر و زندگی‌اش وفادار است، دست رد به سینه‌ معشوقه جوانش می‌زند و ماجراهای دیگری اتفاق می‌افتد.

از انتشار اولین رمان نسرین ثامنی در سال 1361 تاکنون بیش از سه دهه می گذرد. او طی این سال ها پرکارترین نویسنده زن پس از انقلاب بوده است. جوانان دیروز که با خواندن آثاری چون «گلی در شورزار» نوشته این نویسنده، رمان خوان شده اند، اکنون در میانسالی به سر می برند.

نسرین ثامنی که به نویسنده عامه‌پسند شهره است، می‌گوید: «زن و مرد ندارد، انسان با رنج به دنیا آمده و با رنج زندگی می کند و با رنج می میرد. ما فقط قصه این رنج ها را می نویسیم.»

در پشت جلد کتاب جدید او آمده است: «گفت: از پیدایش خلقت بشر تا به امروز کدوم مردی رو سراغ داری که به همسرش خیانت نکرده باشد؟ نه مرگ من! اگه سراغ داری بگو تا بهش جایزه نوبل بدم!
بگم؟
خب بگو اگه می دونی بگو!
حضرت ادم دیگه!
شهرام با صدای بلند خندید و گفت: بله چون حضرت آدم واقعا آدم بود! از طرفی هم حوا تنها زن روی کره زمین بود! آقایون در کل آدمای تنوع طلبی هستن و هر گل براشون یه بویی داره و حتی با داشتن بهترین و زیباترین همسر دنیا، مرغ همسایه در نظرشون غازه و بدشون نمی یاد گاهی به اون مرغا تک بزنن! هیچ مردی نیست که به گل خوش رنگ و بوی باغچه خونه خودش قناعت کنه و به گل باغچه دیگری شبیخون نزنه!».

نسرین ثامنی

آنچه می‌خوانید گزیده ای از این کتاب است که «خبرآنلاین» با اجازه ناشر در فضای وب منتشر می‌کند:

مهسا و ترانه آخرین نفراتی بودند که می رفتند. مهسا که به عمد تعلل می کرد تا دورو بر استاد خلوت شود، وقتی آخرین هنرجو خداحافظی کرد و از در بیرون رفت، در حالیکه یواشکی استاد را می پایید، سوئیچ اتوموبیلش را به طرف ترانه گرفت و گفت:
برو توی ماشین منتظرم بمون.
ترانه به استاد که پشت میز خود نشسته و بی توجه به اطرافش در حال ورق زدن یک کتاب طراحی بود نگاهی کرد. لبخند معناداری زد و به آرامی گفت: از من می شنوی بی خیال شو خانمی! این آقایی رو که من می بینم به این راحتی دم به تله نمی دهد! نمی بینی سگرمه هایش همیشه تو همه و با یه من عسل هم نمی شه قورتش داد!

مهسا با آرنج به پهلویش زد و آرام جواب داد:
تو کاریت نباشه. بالاخره هر جوری شده یه راهی برای نفوذ به قلب این آدم به قول تو بدعنق و سنگدل باز می کنم. لطفا این قدر آیه یاس نخون و برو!
ترانه از روی صندلی بلند شد. لب و لوچه اش را به طرز مضحکی کج و معوج کرد. چند بار سر تکان داد و مایوسانه گفت: من که چشمم آب نمی خوره! حتی اگه فرهاد کوه کن هم باشی با کندن تونل و حفر چاه و نقب زدن هم نمی تونی توی قلبش نفوذ کنی. صنار بده آش به همین خیال باش!
برو دیگه معطلش نکن! الان پا می شه می ره ها!
باشه چشم. فقط زیاد طولش نده.

ترانه بند کیف اش را روی دوش انداخت و به راه افتاد. از مقابل استاد که می گذشت با صدای بلند خداحافظی کرد. استاد با متانت جواب داد و نگاه اش را در سالن چرخاند. مهسا را دید که با چهره ای خندان به سمت او می آید. مهسا مقابل میز استاد ایستاد. دستش را به داخل کوله پشتی اش فرو برد و از داخل آن بسته کوچک کادو شده ای را بیرون آورد. دو دستی و آن را روی میز گذاشت و با هیجان گفت: عذر می خوام استاد، قابل شما رو نداره.
لبخندی زد و گفت: امیدوارم این دفعه دیگه دست منو رد نکنین!

بعد همچنان که لبخند بر لب داشت به استاد خیره شد. نیما سرد و بی تفاوت نگاهش کرد. کتابی را که باز کرده بود بست و کناری گذاشت. از پشت میز بلند شد و ایستاد. خطاب به مهسا گفت: خانم دلجو! فکر می کنم وقتش رسیده باشه که من و شما کمی جدی تر به این موضوع نگاه کنیم.
مهسا خود را به ندانستن زد و با خنده پرسید:
کدوم موضوع استاد؟

نیما از میز فاصله گرفت. چند قدمی در سالن راه رفت، بعد در همان نقطه ایستاد. رو به مهسا کرد و گفت:
همین رفتارهای شما. همین ابراز علاقه های یک طرفه و همین هدیه دادن های مکرر. اونم بی هیچ مناسبتی! من قبلا محترمانه به شما متذکر شدم که لزومی نداره به چنین روش هایی متوسل بشین.
استاد دارین کم لطفی می کنین. من...
...

کوله پشتی از دست مهسا رها شد و روی زمین افتاد. دست هایش را مقابل صورتش گرفت و بی صدا گریست. نیما کاملا به او نزدیک شد و مقابلش ایستاد و با اندوه نگاه اش کرد. خم شد و کوله پشتی را از زمین برداشت و روی میز خود گذاشت. گفت:
خانم دلجو! خواهش می کنم آروم باشین. لطفا به اعصاب تون مسلط بشین و خودتون رو کنترل کنین. خدا منو نبخشه اگه قصد آزار شما را داشته باشم. من فقط حقیقت رو بهتون گفتم. دلم نمی خواد شما رو به امیدی واهی و پوچ نسبت به خودم دلگرم و امیدوار کنم. این از انسانیت به دوره که آدم با احساسات پاک یه دختر جوون و معصوم بازی کنه. شما منو خوب می شناسین و به این موضوع اشراف کامل دارین که من از اون طیف افرادی نیستم که به دنبال فرصت و سودجویی هستند. من هر چه رو که در قلبم می گذره صادقانه با شما درمیون گذاشتم و ...

دست های مهسا از روی صورتش کنار رفت. نگاهی به نیما انداخت. زهرخندی زد و به طعنه گفت:
از کدوم قلب حرف می زنین استاد؟! مگه شما قلبی هم در سینه دارین؟ مگه شما چیزی از مهر و عاطفه می دونین؟ خودتون گفتین که قلبتون مرده و با همسرتون به خاک سپرده شده!
امروز شما درس بزرگی به من دادین و من فهمیدم که هیچ مردی شایستگی اینو نداره که آدم قلبش رو بهش ببازه. شما مردا همه تون متکبر و از خود راضی هستین! مطمئن باشین از این لحظه به بعد من قلبم رو مثل این هدیه توی سطل آشغال می اندازم تا دیگه هیچ وقت عشق شما رو در خودش جای نده! من این قلب رو زیر پا لگدکوب می کنم اگه دیگه بخواد به خاطر وجود شما توی سینه بتپه!

 

علاقمندان برای تهیه کتاب «شب آفتابی» و سایر کتاب‌های نشر آموت می‌توانند با شماره تلفن 66408640 پخش ققنوس تماس بگیرند. این کتاب که به تازگی به چاپ رسیده است، در 444 صفحه با قیمت 8500 تومان روانه بازار نشر شده است. ناشران و نویسندگان کشور می‌توانند برای معرفی آثار و تازه‌های خود با نشانی Ketab@khabaronline.ir مکاتبه کنند.

191/60

کد خبر 123752

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 7 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 16
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۰:۲۰ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    1 0
    موهاشو!!!
  • بدون نام IR ۱۱:۰۲ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 0
    هیچ مردی شایستگی اینو نداره که آدم قلبش رو بهش ببازه
  • خواننده فهیم IR ۱۱:۳۶ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 0
    کتاب عامه پسنده دیگه...خودتونم گفتین...برای اطلاع رسانی هم ممنون
  • يك زن IR ۱۱:۴۶ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 1
    طرح جلدش خيلي خوبه. فك كنم كاره جالبي باشه
  • حالا IR ۱۱:۵۵ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 1
    قلم خوبی داره...خب البته 70 تا کتاب نوشته الکی که نیس...باید خوند
  • بدون نام IR ۱۲:۱۴ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 0
    نه اونقت شما زنها شايستگي دارين نه؟
  • فیلم ساز IR ۱۲:۲۲ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 0
    تهیه کننده فیلم فارسی نو هم می شین ؟
  • بدون نام IR ۱۲:۲۴ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 0
    وا به موهاش دقیا چیکار داری شما؟؟؟؟
  • شهاب US ۱۹:۴۴ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
    0 0
    حرف حق تلخه
  • نیلوفر IR ۱۰:۱۷ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۷
    0 0
    چند روز پیش گفتگوی خانم ثامنی را خواندم. حالم بد شد. برای مادرم هم خواندم. اون هم حالش بد شد
  • محسن IR ۰۰:۵۹ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۸
    0 1
    من عاشق کاراشم
  • یه دوست IR ۰۱:۰۳ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۸
    0 1
    سالهاست کتاباشو میخونم ولذت میبرم. واقعیتو مینویسه.
  • شیرین IR ۰۵:۳۴ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۸
    0 0
    من می گم توی ایران یه زن یه خط هم که بنویسه و چاپ بشه باید دورشو طلا گرفت ...
  • مینا IR ۰۸:۲۶ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۸
    1 0
    کتاب عامه پسند خوندن یعنی وقت تلف کردن... داستانهای خوب و درست و حسابی بخونین
  • سحر یزدی IR ۱۳:۴۱ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۸
    0 1
    خیلی وقته یه رمان خوب نخوندم ممنون از راهنماییتون.اگه این کتاب رو هم خانم ثامنی نوشته باشه حتما مثل رمان گلی در شورزار عالی خواهد بود
  • خواننده فهیم IR ۲۰:۱۱ - ۱۳۸۹/۱۰/۲۸
    0 0
    عجیب نیست از نشر آموت و مدیرش نشر آموت که این کتاب رو چاپ کرده؟ البته شنیدم که خودش هم کتاب را ویراستاری کرده است