تا زمانی که آقای خمینی برنگردد این عمامه را بر سرم نمی‌گذارم!

یحیی آل اسحاق در یادداشتی در جماران خاطره‌ای از بنیانگذار انقلاب روایت کرده و نوشته است؛ اولین برخورد من با امام و حرکت ایشان درست در روز 15 خرداد سال 1342 بود.

آن زمان دانش آموز دبیرستان علوی بودم و باید صبح زود از میدان حضرت عبدالعظیم(ع) با اتوبوس به میدان شوش، از آنجا به مولوی و از مولوی به مدرسه می رفتم.

صبح 15 خرداد وقتی می می خواستم به مدرسه بروم دیدم مسجدی که بین میدان عبدالعظیم و بازار بود شلوغ و شرایط غیرعادی است. نزدیک رفتم و متوجه شدم همه متاثرند. پرسیدم چه شده است؟ که گفتند آقای خمینی را گرفته اند. اینجا جمع شدیم که علیه دولت تظاهرات کنیم. من هم که جوان بودم مدرسه را رها کردم و ایستادم که ببینم چه اتفاقی می افتد.

مردم به تدریج جمع شدند. فردی روحانی به اسم موسوی که بعدا دیگر از او خبردار نشدم بالای منبر هشت پله ای رفت و به جای آنکه بر روی منبر بنشیند ایستاد. عمامه اش را از روی سر برداشت و گفت، «مردم! آقای خمینی را گرفته اند. دیگر برای ما مرگ و زندگی یکی است. تا زمانی که آقای خمینی برنگردد این عمامه را بر سرم نمی گذارم». اینها را گفت و عمامه اش را به طرف مردم پرت کرد.

مردم که یک پارچه حرارت و آتش شده و شعارهایی از قبل آماده کرده بودند به سمت میدان حضرت عبدالعظیم(ع) حرکت کردند. در سمت چپ میدان عبدالعظیم(ع) یک کلانتری بود که هنوز هم هست. ناگهان مردم به کلانتری حمله کردند. ماموران کلانتری فرار کردند و مردم آنجا را تسخیر کردند.

بعد از آنجا سراغ یک مشروب فروشی رفتند. قبل از آن یک جا به خاطر بنایی آجر ریخته بود. یک نفر از مردم گفت اسلحه بردارید. سپس همه به مشروب فروشی حمله ور شدند. مردم کم کم جمع می شدند. در فاصله چند ساعت نیروهای گارد و ساواک به خیابان ریختند و شروع به تیراندازی کردند. جمع کثیری آسیب دیدند. مردم داخل بازار ریختند و بازاریان دکان های خود را بستند و سپس به صحن حضرت عبدالعظیم(ع) رفتند.

۲۷۲۱۲

کد خبر 1267119

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 10 =