۳ نفر
۷ آذر ۱۴۰۰ - ۱۹:۰۰
برادر «میر»؛ یادداشتی بر کشف یک مسئول!

اصلاً مسئول جماعت، ژنش معیوب است. یعنی اصل، انگار این است. حالا مسئول پیدا شد، نبود، چه کار بایدکرد؟ طلا باید گرفت! با همین طلای گرمی خُداد تومن!

هرگز جز این ندیدم. هر جا ناچار باید دَم مسئولی را می‌دیدی، گر­هی باز کند از کار بچّه­‌ها، می­دیدی گره، خودِ مسئول است. ای خدا گرهت بزند! در تمام سال هایی که در مناطق کم ‌برخوردار - که اصرار دارند محروم بماند و اسم محروم هم رویش بماند - روایتگر بوده ام، مسئول ندیده بودم این طور. این طور که الان می‌گویم چه طور.

آقا این بشر، اصلاً مسئول نبود. یعنی هیچ چیزش به «مسئول» نمی‌ خورد. از آن اولش هم نمی ‌خورد. سلام می‌ کرد، مثل خودت. خوش آمد می گفت، از جنس خودت. حرف می زد، مثل آدمی زاد. تملق توی چشم هاش نبود. شرارت زیر ابروهاش نخوابیده بود. دروغ نداشت لای لبخند زورکی و مصنوعی، تحویلت بدهد. سر و شکل دیپلمات ها را درست نمی کرد برای خودش. انگشتر و این ها هم نداشت. دست های تُپُلِ کارنکرده هم ندارد. همه اش، «بود». همه جا، «بود».

منطقه می رفتی، می ‌آمد. مرز بودی، بود. شب می نشستی، می نشست. روز پا می شدی، پشت در آماده بود. غذا می‌ خوردی، سفره می‌ انداخت. سر می گذاشتی زمین، می ‌نشست بالا سرت که کِی بخوابی. بود و بود تا خودت بفرستی برود.

یک وقت گفتم: «برادر، خوبی؟» - می طلبید بگویی «برادر». به مسئول، کجا می شود یا دلت می آید بگویی «برادر»؟ - خلاصه، گفتم: «خوبی؟» گفت: «آقا، چاکریم.» گفتم: «نه، کلّاً خوبی؟» گفت: «شماها هستید، ما خوبیم.» گفتم: «آخر به تو هم می‌گویند مسئول؟! ببخشیدها! امّا ... دیوانه ای نشسته ای تا این وقت - که دو و سی و چند دقیقه نصفه شب باشد - با لباس بیرون، پای بساط گروه، که کی چی کم دارد و کی کجا کارش گیرِ کدام نامردی مانده و چه طور می شود چه کارش کرد؟ برو پی زندگیت مرد! بعدش هم، کمک می خواهی بکنی، یک رندی ای، زرنگی ای، حرکتی ، پُلِتیکی، فلانی آخر! چیزی بماسد به خودت. تو دیگر چه جور مسئولی هستی؟ یعنی این قدر هم نیستی که چهار تا دبّه سوخت ببری آن ور؟ یا بالا پایینی کنی، پس فردا بروی شورا؟» لبخند زد. همین. لبخند زد.

سیستان که آبی شد، تلفن زد که: «می کشانمشان کلاس! هرچی مجازی یاد گرفته اند، بس است! درس نمی‌خوانند که!» گفتم: «برادر، صبر نکنیم بهتر شود؟ گفت حساب که ندارد. باز مرز را ول می کنند، سیاه می شود اوضاع. قتل عام می شوند مردم. الان واکسن دارند می زنند بی نوبت. ساخت سالن تمام می شود این یکی دو روز. شش، هفت تا اسپلیت گذاشته ام. صندلی هم، بانی پیدا کرده ‌ام، فردا می‌ رسد. با فاصله می چینیم. ناهار و میان وعده هماهنگ شد. ماسک هم داریم.» گفتم: «مثل آن سری، شر نشود برادر؟ گفت: شرّش مال من. بگو جزوه ها را برسانند.»

بابت همه این ها توبیخ شد بعداً. مهم این بود که بچّه ‌ها آمدند کلاس. وقتی بچّه می آید، معلّم نمی آید؟ ای شیر مادر و نان زابلی حلالت مَرد!

چند وقت پیش ها، وقت خوبی، جای خوبی بودم. اتّفاقی. گفتم چیزی بخوانم و یادی کنم، دو نفر نصیبی ببرد. کاغذ را درآوردم. داشتم اسم هاشان را همراه. کنار بزرگ ترها، استادها، «ذَوِی الحقوق» که می گویند، کنار این ها که حق حیات دارند به گردن آدم، اضافه کردم: «برادر میر».

کارشناس ارشد زبان و ادبیّات فارسی، فعّال حوزه آموزش*

4747

کد خبر 1577445

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 12 =