شیخ‌نشین‌های خلیج فارس: گذار از نفت به سمت توسعه‌محوری / دیگر تمام مسائل خلیج فارس در اختیار آمریکا نیست / رهبران خلیج فارس در جست و جوی جایگزین هستند

یک کارشناس مسائل منطقه می‌گوید: از سال‌های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ به بعد، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تلاش کردند سیاستی «توسعه‌مدارانه» در پیش بگیرند؛ یعنی هدف دیگر صرفاً حضور در متن تحولات نبود، بلکه پیگیری یک سیاست توسعه‌محور بود. این روند پس از روی کار آمدن ملک سلمان و ولیعهدی فرزندش محمد و به قدرت رسیدن شیخ محمد حاکم ابوظبی با سرعت بیشتری به پیش رفت و همه‌گیر شد.

خبرآنلاین- تحولات پرشتاب چند دهه اخیر در کشورهای حاشیه خلیج فارس، این منطقه را به یکی از مهم‌ترین کانون‌های توجه در مباحث توسعه، اقتصاد و ژئوپلیتیک معاصر تبدیل کرده است. کشورهایی که تا نیمه قرن بیستم عمدتاً در چارچوب ساختارهای سنتی قبیله‌ای و اقتصاد محدود  به حیات خود ادامه می‌دادند، در عرض چند دهه مسیرهایی کاملاً متفاوت را طی کردند و امروز در بسیاری از شاخص‌های زیرساختی، فناوری، آموزشی و خدماتی در ردیف کشورهای پیشرو قرار گرفته‌اند. این گذار سریع  که اکنون در مرحله‌ای جدید با عنوان «توسعه‌مداری» شناخته می‌شود، پرسش‌های اساسی درباره ماهیت، بنیان‌ها و پیامدهای آن مطرح می‌کند.

در این گفت‌وگو تلاش شده است با دیدگاه‌ها و تحلیل‌های محمد مسجدجامعی در مورد روند تحولات تاریخی این کشورها از دوره پیش از نفت تا ورود به صحنه منطقه‌ای، و در نهایت سیاست‌های توسعه‌محور، آشنا شویم. این گفتگو در ۸ آذر ۱۴۰۴ در موسسه مطالعات راهبردی اسلام معاصر (مرام) انجام شد.
 

*** شما در آثار گذشته خود برای کشورهای حاشیه خلیج‌فارس چند مرحله تحول تاریخی ترسیم کرده‌اید. جایگاه «توسعه‌مداری» در این الگوی تحول چیست و چه تفاوت‌هایی با مراحل پیشین این کشورها دارد؟

این مجموعه کشورها، یعنی کشورهای شش‌گانه حاشیه خلیج فارس، از بسیاری جهات به یکدیگر شباهت دارند؛ همه آن‌ها کشورهایی نفتی‌اند و سوابق تاریخی و ساختار اجتماعی بسیار مشابهی دارند. مرحله نخست این کشورها، تا پیش از دهه پنجاه قرن بیستم ــ و تقریباً درباره همه آن‌ها به‌جز بحرین به دلیل شرایط خاصش ــ مرحله‌ای بود که می‌توان آن را زندگی در «شرایط تاریخی» نامید؛ یعنی زیست قبیله‌ای با همان ساختارها و سازوکارهای سنتی. این مرحله، در واقع همان دوره پیش از کشف و استخراج نفت است.

از دهه پنجاه به بعد، از وضعیت تاریخی خارج می‌شوند. هرچند این تغییر در این کشورها هم‌زمان نیست: در بحرین به‌دلیل کشف نفت قبل از جنگ دوم جهانی آغاز می‌شود، در کویت کمی بعد از جنگ دوم، در عربستان پس از بحرین و کویت، در امارات و قطر دیرتر، و در عمان دیرتر از همه. به‌طور کلی، پس از این مرحله اولیه، دوره دوم، یعنی دوره کشف نفت آغاز می‌شود. در این دوره این کشورها می‌کوشند از مواهب زندگی جدید برخوردار شوند، و در عین حال، برای حفظ خود در برابر تهدیدهای عربی و منطقه‌ای می‌کوشند به‌ویژه به کشورهای غربی و در رأس آن‌ها آمریکا، نزدیک شوند؛ و آنان نیز از این نزدیکی استقبال می‌کردند.

مرحله بعدی، مرحله‌ای است که کم‌وبیش از اواسط دهه نود آغاز می‌شود؛ مرحله‌ای که می‌توان گفت قطر ــ به‌خصوص پس از روی کار آمدن پدر پادشاه جدید ــ در آن نقش پیشگام داشت. در این دوره، این کشورها می‌کوشند وارد جهان موجود شوند؛ از حاشیه تحولات به متن می‌آیند و حتی در آن نقش‌آفرینی می‌کنند. این روند، مرحله‌ای جدید محسوب می‌شود. میانجی‌گری‌های قطر در دهه نود و سال‌های پس از 2000 نمونه خوب آن است.
 

کشورهای عربی خلیج‌فارس سیاستی توسعه مدارانه در پیش گرفته‌اند

از سال‌های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ به بعد، این کشورها تلاش کردند سیاستی «توسعه‌مدارانه» در پیش بگیرند؛ یعنی هدف دیگر صرفاً حضور در متن تحولات نبود، بلکه پیگیری یک سیاست توسعه‌محور بود. این روند پس از روی کار آمدن ملک سلمان و ولیعهدی فرزندش محمد و به قدرت رسیدن شیخ محمد حاکم ابوظبی با سرعت بیشتری به پیش رفت و همه‌گیر شد.

این مرحله اخیر ــ که آن را «سیاست‌های توسعه‌مدارانه» می‌نامیم ــ اکنون همه آنان را دربر گرفته و ویژگی‌های متعددی دارد. مهم‌ترین ویژگی آن، تلاش برای رهایی از وابستگی به درآمدهای نفتی و آماده‌سازی داخلی جامعه ــ به‌ویژه از نظر اقتصادی و صنعتی و آنچه لازمه توسعه در چارچوب یک ساختار شیخ‌نشینی است ــ برای ورود به این مسیر توسعه است؛ موضوعی که بعداً جداگانه درباره آن بحث خواهد شد. در حال حاضر، این کشورها در این مرحله قرار دارند و با وجود مشکلات و نارسایی‌ها، به موفقیت‌های قابل توجهی دست یافته‌اند.

برای نمونه، در پنج سال اخیر، تعداد دانشگاه‌های عربستان که در رتبه‌بندی شانگهای قرار می‌گیرند سه برابر شده است؛ در حالی که در ایران این تعداد به نصف کاهش یافته است. این امر نشان‌دهنده رشدی کیفی در درون ساختار آموزشی عربستان است؛ البته این به‌تنهایی کافی نیست، اما به هر حال واقعیتی مهم است و آن‌ها نیز در همین مسیر با سرعت به پیش می‌روند. حتی کشور محافظه‌کاری چون عمان.

*** با توجه به اینکه فرمودید کشورهای حوزه خلیج فارس وارد فاز توسعه‌مداری شده‌اند، اما می‌بینیم این توسعه مشابه الگوی کشورهای توسعه‌یافته دیگر نیست، ممکن است توضیح دهید توسعه در مفهوم «شیخ‌نشینی» دقیقاً به چه معناست و چه تفاوت‌هایی با الگوی توسعه کشورهای موفقی مانند کره جنوبی دارد؟

در جهان کشورهایی هستند که طی سه چهار دهه اخیر ـ و حتی شاید بیش از این مدت ـ مسیر توسعه را با سرعت طی کرده‌اند. نمونه روشن آن، برخی کشورهای آسیای دور است؛ کشورهایی مانند تایوان، هنگ‌کنگ، سنگاپور و یا کره جنوبی. برای مثال، سنگاپور را در نظر بگیرید: این کشور هیچ سابقه تاریخی قابل‌توجهی ندارد و در گذشته کشوری به‌شدت فقیر و فاقد زیرساخت‌های لازم بود. اما امروز سنگاپور در سطح کشورهایی مانند سوئد، دانمارک و هلند قرار دارد.

توسعه سنگاپور به این معناست که با وجود جمعیت کم، توانسته است اعتماد و اعتبار جهانی کسب کند؛ به یک مرکز مهم ترابری دریایی تبدیل شود؛ جایگاهی برجسته در حوزه بانکی و بیمه به‌دست آورد؛ در حوزه خدمات و خدمات پزشکی و توریستی پیشرو شود؛ مجموعه‌ای از زیرساخت‌های لازم برای توسعه را در ابعاد مختلف فراهم سازد. از نظر سیاسی نیز سنگاپور نظامی دموکراتیک و گردش‌پذیر دارد و یکی از شفاف‌ترین ساختارهای حکمرانی را در جهان داراست. فساد اداری و مالی در آن در پایین‌ترین سطوح قرار دارد. بر همین اساس است که آن را کشوری توسعه‌یافته می‌نامیم. به‌ویژه کشورهایی مانند کره جنوبی که با سرعت پیشرفت کرده و اکنون جزو بزرگ‌ترین صادرکنندگان جهانی است. البته باید توجه داشت که توسعه در این کشورها صرفاً به فراهم‌کردن زیرساخت‌های اقتصادی، صنعتی، تجاری، ترابری و بانکی محدود نیست؛ در این کشورها نظام سیاسی برآمده از متن جامعه است و کشورهایی دموکراتیک و آزاد به شمار می‌آیند.

اما در کشورهای حوزه خلیج‌فارس این وضعیت متفاوت است. در این کشورها نظام پارلمانی یا انتخاباتی مبتنی بر رأی واقعی مردم و برخاسته از اراده عمومی که بتواند حاکمیت را شکل دهد، وجود ندارد. ساختار قدرت در این کشورها تفاوت چندانی با دهه‌های گذشته ندارد و کم‌وبیش همان شکل سنتی خود را حفظ کرده است.

در عین حال، انکارناپذیر است که این کشورها در برخی حوزه‌ها پیشرفت‌های قابل‌توجهی داشته‌اند.شفافیت به‌مراتب بیشتر و فساد ملی و اداری به‌مراتب کمتر شده است. همچنین روشن است که آزادی‌های فردی در این کشورها بسیار محدود است و هرگونه آزادی که علیه حاکمیت تلقی شود و یا حاکمیت نسبت بدان حساس باشد، به‌شدت محدود است؛ حتی می‌توان گفت این محدودیت‌ها نسبت به گذشته افزایش یافته است. بنابراین در این بخش‌ها ما با توسعه‌ مواجه نیستیم، هرچند در حوزه‌های دیگر توسعه اتفاق افتاده است.

*** با وجود چنین محدودیت‌هایی، این کشورها چگونه توانسته‌اند به سطح کنونی توسعه برسند؟

باید گفت که نوع توسعه‌ آن‌ها ـ مستقل از ساختارهای حاکمیتی و سیاسی ـ با توسعه کشورهایی مانند سنگاپور تفاوت دارد. یعنی مدل توسعه در آنجا یک شکل دارد و در اینجا شکلی کاملاً متفاوت. در حوزه توسعه سیاسی و اجتماعی مشکلات و موانع پابرجاست، اما این کشورها به شیوه خود توانسته‌اند این کاستی‌ها را در بخش‌های دیگر جبران کنند. در واقع، سیستم اجتماعی و سیاسی این کشورها، به‌ویژه در زمینه آزادی‌ها، تغییر بنیادینی نکرده است.

*** با توجه به توضیحاتی که ارائه فرمودید، آیا می‌توان گفت این کشورها نوعی «الگوی خاصِ توسعه» را دنبال می‌کنند؟ الگویی که در آن، بدون ایجاد تغییرات در ساختارهای سیاسی، اجتماعی و نظام‌های مشارکتی ـ برخلاف تصور رایج که توسعه را وابسته به توسعه سیاسی و اجتماعی می‌داند ـ عمدتاً بر توسعه اقتصادی و حتی برخی اصلاحات محدود تمرکز دارند؟

توسعه در این کشورها صرفاً به بُعد اقتصادی محدود نمی‌شود؛ توسعه علمی، آکادمیک، و تا حدی فرهنگی نیز در آن‌ها مشاهده می‌شود و حتی در برخی کشورها، مانند قطر، نوعی توسعه سیاسی نیز دیده می‌شود. به‌بیان دیگر، نوع توسعه‌ای که این کشورها در پیش گرفته‌اند، متناسب با شرایط داخلی‌شان، الگوهای متفاوتی دارد.

اما نکته اساسی این است که همه این موارد متأثر از متن اجتماعی این جوامع است. در این کشورها، اصلاحات ـ برخلاف الگوی کلاسیک در بسیاری از جوامع جهان سوم و حتی جوامع دیگر ـ از بالا به پایین صورت می‌گیرد. در حالی که در تجربه تاریخی بسیاری از کشورها، اصلاحات معمولاً از پایین به بالا حرکت می‌کرده است، در اینجا هر نوع اصلاحی از حاکمیت آغاز می‌شود و به جامعه منتقل می‌شود.

کشورهای عربی ایدئولوژی‌های گذشته را کنار گذاشته اند

موضوع دوم آن است که در متن این جوامع، و اصولاً در میان عرب‌زبانان به‌طور کلی، تغییرات محسوسی رخ داده است. مجموعه‌ای از ایدئولوژی‌هایی که پیش‌تر نقش پررنگی در جهان عرب داشتند ـ از اندیشه‌های قومی و پان‌عربیستی گرفته تا گرایش‌های سوسیالیستی، جریان‌های اسلامی سیاسی، و نیز حرکت‌های سلفی و تکفیری ـ امروز یا کنار گذاشته شده‌اند و یا به حاشیه رانده شده و به‌شدت تعدیل شده‌اند.

سومین نکته این است که در شرایط کنونی، مردم بیش از هر چیز دغدغه مسائل معیشتی دارند. این وضعیت منحصر به کشورهای خلیج فارس نیست و در بسیاری از نقاط منطقه دیده می‌شود. نتیجه چنین وضعیتی آن است که حساسیت عمومی نسبت به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک کاهش یافته است.

عامل چهارم، تغییرات بزرگ در شرایط جهانی است. جهان امروز ـ چه از نظر سیاسی و امنیتی و چه به لحاظ روندهای عمومی ـ نسبت به گذشته دگرگون شده است. به‌ویژه پس از بحران کرونا، جنگ اوکراین و نیز تحولات پس از جنگ غزه. فضای بین‌المللی امکان بیشتری برای حضور مستقلانه یا نیمه‌مستقلانه کشورهای مختلف را فراهم کرده است. این امر موضوعی جهانی است و اختصاصی به کشورهای خلیج فارس ندارد. نکته مهم این است که شیخ‌نشین‌ها شرایط جدید را به‌خوبی درک کرده‌اند و تلاش می‌کنند از فرصت‌های به‌وجودآمده در جهت پیشبرد برنامه‌های توسعه‌محور خود، بهره ببرند.

در این میان نباید از رشد خیره‌کننده چین غافل شد؛ رشدی که برای قدرت‌های غربی چالش‌آفرین و تهدیدزا تلقی می‌شود. کشورهای مورد بحث ما این نکته را دریافته‌اند و به همین دلیل، در طراحی مدل‌های توسعه‌ای خود، دیگر به‌طور کامل به غرب وابسته نیستند و جایگزینی جدی برای پیشبرد زیرساخت‌های توسعه‌ای یافته‌اند؛ هرچند پس از روی کار آمدن ترامپ میزان گرایش آشکار آن‌ها به چین کاهش یافته، اما نقش چین در پروژه‌های زیربنایی آنها همچنان مهم و پابرجاست، حتی زیرساخت‌های صنایع نظامی.

مجموعه این عوامل شرایط را برای موفقیت برنامه‌های توسعه‌گرایانه آن‌ها بیش از پیش مهیا کرده است. از طرف دیگر، تهدیدهای منطقه‌ای که پیش‌تر برای این کشورها نگران‌کننده بود، امروز یا بسیار کم‌رنگ شده یا به‌کلی از میان رفته است. برای مثال، جریانی مانند اخوان‌المسلمین ـ که بیش از همه امارات و سپس عربستان نسبت به آن حساسیت داشتند ـ اکنون عملاً حضور مؤثری ندارد و به مجموعه‌ای بسیار منفعل تبدیل شده است. به همین ترتیب، رژیم‌هایی همچون عراقِ بعثی و یا رژیم قذافی دیگر وجود خارجی ندارند. همچنین بازگشت گروه‌های قومی، تکفیری یا سلفی، یا احیای رژیم‌های رادیکال که پیش‌تر تهدید بالقوه‌ای محسوب می‌شدند، دست‌کم در آینده قابل پیش‌بینی بسیار دور از انتظار است. همین کاهش تهدیدهای ایدئولوژیک و سیاسی، فضای آرام‌تری را برای تمرکز این کشورها بر توسعه فراهم کرده است.

*** بنابراین آیا می‌توان گفت گروه‌های رادیکال و جریان‌های افراطی ـ چه در قالب رژیم‌های گذشته و چه سازمان‌های تکفیری ـ در دهه‌های پیشین یکی از موانع توسعه‌مداری در کشورهای حاشیه خلیج فارس بودند و حذف یا تضعیف این عوامل، مسیر تحولات توسعه‌محور کنونی را هموار کرده است؟

بله، این گروه‌ها همواره نگرانی ایجاد می‌کردند. اگر از دهه هفتاد قرن بیستم به بعد نگاه کنیم، در آن زمان در دوره‌ای که خالد پادشاه بود عملاً فهد همه‌کاره بود، و سپس فهد خود به قدرت رسید.از مجموع سخنان و مواضع او کاملاً مشخص است که او می‌خواست جامعه عربستان را مدرن کند و نوعی توسعه در آن ایجاد نماید.

اما این روند با مخالفت شدید گروه‌های رادیکال برخورد پیدا می‌کرد؛ اوج این چالش در سال ۱۹۷۹ و ماجرای جهیمان و قیام مسجدالحرام بود. پس از آن هم این مخالفت‌ها به شکل‌های مختلف، ادامه یافت. یعنی این‌گونه نبود که پس از پایان آن حادثه، ماجرا خاتمه یابد؛ بلکه جریان‌های مشابه با اشکال دیگر استمرار یافتند.

علاوه بر تهدیدهای خارجی مانند گروه‌هایی نظیر داعش و یا القاعده، در داخل نیز تهدیدهایی متوجه آنان بود. اما این تهدیدها امروز دیگر تقریباً وجود ندارند؛ نه در سطح داخلی و نه در سطح خارجی. در واقع، این تهدیدها اکنون بسیار کم‌رنگ شده‌اند، بلکه می‌توان گفت تقریباً از میان رفته‌اند.

*** شما اشاره کردید که در شرایط امروز، جامعه عربی بیش از گذشته دغدغه معیشت دارد و حساسیتش نسبت به گفتمان‌های ایدئولوژیک کاهش یافته است. با توجه به اینکه کشورهای همسایه عربستان، مانند سوریه یا عراق، در گذشته درگیر ناآرامی‌ها و جریان‌های ایدئولوژیک بوده‌اند، این بی‌ثباتی‌ها چه تأثیری بر متن اجتماعی عربستان و کشورهای مشابه گذاشته است؟ آیا کاهش حضور جریان‌های ایدئولوژیک در منطقه، به‌طور غیرمستقیم جامعه را برای برنامه‌های توسعه‌ای آماده‌تر کرده است؟

بله، وقتی کشوری مانند عربستان با مجموعه‌ای از همسایگان متفاوت روبه‌روست از اردن و سوریه گرفته تا عراق و حتی مصر و سودان طبیعی است که هرگونه ناآرامی ایدئولوژیک در این کشورها، چه منشأ دینی داشته باشد چه غیردینی، بر وضعیت عربستان اثر بگذارد. این جریان‌ها، وقتی قدرتمند باشند، می‌توانند به اهرم فشار تبدیل شوند و فضای کشورهای حاشیه خلیج فارس را تحت تأثیر قرار دهند.

اما امروز این وضعیت عملاً وجود ندارد. برای مثال، در آغاز موج بهار عربی، امارات یکی از نگران‌ترین کشورها نسبت به نفوذ اندیشه‌های اخوان‌المسلمین بود؛ به‌گونه‌ای که بخش مهمی از تصمیمات سیاست خارجی‌اش بر اساس همین نگرانی شکل گرفت. بسیاری از آنان را چه اماراتی و چه غیراماراتی، زندانی کرد. مهم‌ترین نمونه آن، تحریم قطر بود که توسط امارات، عربستان، بحرین و مصر اعمال شد. بخش قابل توجهی از این تحریم، به این دلیل بود که قطر رویکردهای اخوانی داشت و در تقویت جریان‌های اخوان‌المسلمین فعال بود. البته این تنها عامل نبود، اما بدون تردید یکی از مهم‌ترین دلایل اتخاذ آن موضع سیاسی، محسوب می‌شد.

مرحله فعلی بسیار خطرناک است

*** بنابراین شما توسعه‌مداری کشورهای حاشیه خلیج‌فارس را حاصل هم‌زمانِ مجموعه‌ای از عوامل داخلی و خارجی می‌دانید؛ از یک‌سو، کاهش و افول جریان‌های رادیکال، تغییرات در ذهنیت و اولویت‌های جوامع عرب‌زبان و کم‌رنگ‌شدن گفتمان‌های ایدئولوژیک؛ و از سوی دیگر، تحولات بین‌المللی مانند رشد چین، پیامدهای کرونا، جنگ اوکراینمایلم بپرسم که در این میان، چگونه ساختار سنتی و قبیله‌ای این کشورها، که معمولاً از آن به‌عنوان مانعی در مسیر توسعه یاد می‌شود، در عمل به یک عامل انسجام‌بخش و تسهیل‌کننده روند توسعه‌ در این دولت‌ها تبدیل شده است؟

این موضوع، بحث مفصلی است که در کتاب تحول ثبات در خلیج‌فارس که مدت‌ها قبل نوشته شد به‌طور کامل مورد بررسی قرار داده‌ام. در آنجا توضیح داده شده که چگونه ساختار قبیله‌ای در این کشورها به انتقال آرام و کم‌تنش آن‌ها از مرحله پیش از کشف نفت به مرحله پس از کشف نفت کمک کرد. این مرحله، مرحله‌ای بسیار لغزنده و خطرناکی است؛ زیرا هنگامی که ثروتی کلان در مدت کوتاهی به درون یک جامعه تزریق می‌شود، طبیعی است که جامعه با مجموعه‌ای از مشکلات تازه روبه‌رو می‌شود و این مشکلات می‌تواند به ناآرامی‌های اجتماعی و سیاسی و حتی به سقوط حاکمیت منجر شود.

در مورد کشورهای خلیج فارس، البته باید گفت که عربستان و بحرین ــ به‌ویژه عربستان ــ در این زمینه وضعیتی متفاوت دارند. اینکه این تفاوت دقیقاً چیست و چه ابعادی دارد، بحث جداگانه‌ای است.

این بخش نخست پاسخ. اما بخش دوم به مرزبندی‌های قبیله‌ای مربوط می‌شود. این تقسیم‌بندی‌های سنتی که "این منطقه متعلق به فلان قبیله و آن منطقه متعلق به قبیله دیگر است"، امروز به‌دلیل شرایط جدید، به‌شدت کم‌رنگ شده است. حساسیت‌های قبیله‌ای که در گذشته بسیار قوی و تعیین‌کننده بود، اکنون شدت سابق را ندارد.

برای نمونه، همین چند سال پیش و در جریان اجرای پروژه «نئوم»، دولت تصمیم داشت زمین فردی را در منطقه تبوک تملک کند و او به‌شدت مقاومت می‌کرد. مقاومت او چنان شدت گرفت که در نهایت درگیری مسلحانه‌ای میان او و نیروهای امنیتی رخ داد و آن فرد کشته شد. این اتفاق مربوط به سه یا چهار سال قبل است و می‌توانید آن را در اخبار بیابید. اما این نوع واکنش‌ها امروز عملاً دیده نمی‌شود و در سال‌های اخیر تقریباً از بین رفته است.

بنابراین می‌توان گفت مرزکشی‌های قبیله‌ای و منطقه‌ای اکنون بسیار کم‌رنگ شده و یا حتی از بین رفته است. یکی از دلایل آن، تحولات اجتماعی و رسانه‌ای جدید ــ به‌ویژه فضای مجازی ــ است که همه منطقه را تحت تأثیر قرار داده است.

مسئله مهم دیگر این است که حساسیت‌های قبیله‌ای به‌نفع حساسیت و هویت ملی عقب‌نشینی کرده است. این تحول، پدیده‌ای جدید است. اکنون هر یک از این کشورها توانسته‌اند نوعی «افتخار ملی» برای شهروندان خود ایجاد کنند. امروز یک شهروند سعودی می‌گوید:

«من سعودی‌ام» و به سعودی بودن خود و به پاسپورت سعودی خود افتخار می‌کند؛ فرد قطری به قطری بودن خود و به خطوط هوایی قطر یا شبکه الجزیره افتخار می‌کند؛ اماراتی به پاسپورت اماراتی و موقعیت کشورش می‌بالد. به‌جز مورد خاص بحرین که اکنون وارد بحث آن نمی‌شوم، می‌توان گفت این کشورها موفق شده‌اند غرور و افتخار ملی را جایگزین هویت‌های قبیله‌ای کنند.

شیخ‌نشین‌های خلیج فارس: گذار از نفت به سمت توسعه‌محوری / دیگر تمام مسائل خلیج فارس در اختیار آمریکا نیست / رهبران خلیج فارس در جست و جوی جایگزین هستند

در نتیجه، آن حساسیت‌های قبیله‌ای که تا چندی پیش قدرت و نفوذ قابل‌توجهی داشت، از جمله در ماجراهایی مانند داستان جهیمان و اشغال مسجدالحرام، امروز بسیار ضعیف شده و دیگر امکان قابل‌توجهی برای احیای آن نوع حساسیت‌های قبیله‌ای که به گذشته تعلق دارد، وجود ندارد.

*** حساسیت‌های طایفی هم به همین کیفیت است؟

تا حد قابل توجهی بله. حساسیت‌های طایفی تا حدودی چنین شده‌اند. البته ریشه‌های این حساسیت‌ها متنوع است و توضیح همه آن‌ها در این مجال ممکن نیست؛ اما نکته مهم این است که جریانات و نیروهایی که پیش‌تر این حساسیت‌ها را در جامعه دامن می‌زدند و آن را پمپاژ می‌کردند، امروز ـ به دلایل مختلف سیاسی و غیرسیاسی ـ دیگر قادر و یا قایل به چنین کاری نیستند.

در شرایط کنونی، بافت عمومی سیاست، وضعیت اجتماعی، فضای رسانه‌ای و تبلیغاتی، و حتی مناسبات دینی به‌گونه‌ای تغییر کرده است که دیگر اجازه بروز و تشدید را نمی‌دهد. به عبارت دیگر، بستر اجتماعی و سیاسی امروز جهان عرب و به ویژه کشورهای خلیج‌فارس، امکان احیای حساسیت‌های طایفی را ـ آن‌گونه که در دوره‌هایی مانند اوج بهار عربی مشاهده می‌شد ـ به حداقل رسانده است.

*** با توجه به نقش فزاینده چین در معادلات اقتصادی و ژئواستراتژیک جهان، مایلم بپرسم سهم و جایگاه چین در فرایند «توسعه‌مدار شدن» کشورهای حوزه خلیج فارس چیست؟به‌بیان دیگر، این کشورها چگونه از رشد سریع اقتصادی، فناوری و زیرساختی چین برای پیشبرد برنامه‌های توسعه‌ای خود بهره برده‌اند؟

 در مورد چین باید گفت که این کشور طی دو دهه اخیر ــ و شاید به‌ویژه در دهه گذشته ــ رشد بسیار سریع و چشمگیری در حوزه‌های مختلف، از جمله علمی، صنعتی و تجاری داشته و وارد صحنه جهانی شده است. البته چین پیش از این نیز حضور بین‌المللی داشت، اما نه با کیفیت و گستردگی‌ای که امروز شاهد آن هستیم. بر همین اساس، چین در سال‌های اخیر به‌تدریج وارد منطقه خلیج فارس نیز شده و به یک بازیگر مهم برای این کشورها تبدیل شده است.

چین برای کشورهای عربی استثنا قائل است

موضوع دیگر به نوع سیاست خارجی چین بازمی‌گردد. چین برای برقراری روابط با کشورهای دیگر ــ از جمله شیخ‌نشین‌های خلیج فارس ــ آن محدودیت‌ها و شرط‌وشروطی را که کشورهای غربی معمولاً تحمیل می‌کنند، اعمال نمی‌کند. سیاست خارجی چین مبتنی بر رویکرد «برد ـ برد» است؛ یعنی حاکمیت‌های موجود را به‌رسمیت می‌شناسد و با همان‌ها کار می‌کند، بدون آنکه بخواهد در ساختار داخلی کشورها دخالت کند. حتی در مورد طالبان نیز این رویکرد را مشاهده می‌کنیم. بنابراین چین برای کشورهای خلیج فارس شریکی کم‌هزینه‌تر و قابل‌اعتمادتر نسبت به غرب به شمار می‌رود.

علاوه بر این، چین را «کارخانه جهان» می‌دانند. طی سال‌های اخیر، کالاهای مصرفی متنوعی توسط چین تولید شده و بخش قابل توجهی از این کالاها در کشورهای حوزه خلیج فارس مشتری دارد. نکته مهم‌تر اینکه برخی از کشورها مانند امارات و تا حدودی عربستان و اکنون عمان، نقش پخش کننده محصولات آن‌ها را دارند؛ یعنی کالا را از چین وارد می‌کنند، نه برای مصرف داخلی، بلکه برای صادرات دوباره به بازارهای دیگر. چین در این حوزه نیز برای آن‌ها شریک بسیار موفقی بوده است.

نکته اساسی دیگر این است که چین در سال‌های گذشته در زمینه طرح‌های زیربنایی ــ چه در داخل کشور خودش و چه در سایر کشورها ــ عملکرد بسیار برجسته‌ای داشته است. به همین دلیل، برای پروژه‌های زیرساختی که کشورهای خلیج فارس به‌شدت به آن‌ها نیاز دارند، مانند جاده‌سازی، ایجاد بندر، ساخت‌وساز انبوه، توسعه صنعت ساختمان، ایجاد زیرساخت‌های صنعتی و حتی صنایع نظامی، چین یک شریک بسیار مناسب و توانمند محسوب می‌شود. چین در بسیاری از این زمینه‌ها هم‌سطح کشورهای غربی است و از نظر تکنولوژیک فاصله بسیار کمی با آن‌ها دارد.

بنابراین طبیعی است که این کشورها که سال‌ها از سوی غرب تحقیر و تهدید شده بودند، به‌سمت چین به‌عنوان یک گزینه جایگزین و قابل اتکا گرایش یابند و چنین کردند. این روند تا دوره ترامپ به‌خوبی ادامه داشت. البته پس از روی‌کارآمدن ترامپ، برخی تغییرات به وجود آمد که بحث دیگری است اما اصل موضوع همچنان پابرجاست. به‌ویژه اینکه برای برنامه‌های توسعه‌ای، به‌خصوص توسعه زیرساخت‌ها، چین همچنان برای آن‌ها اهمیت راهبردی دارد و این اهمیت در آینده نیز حفظ خواهد شد.

*** از نظر شما آیا می‌توان این الگوی توسعه را پایدار دانست و آیا امکان استمرار و تداوم در بلندمدت را خواهد داشت؟

 واقعیت این است که امروز مفهوم «توسعه پایدار» نیز نسبت به گذشته تغییر کرده است. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا توسعه باید هم‌زمان در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی نیز رخ بدهد یا نه، بلکه این است که آیا یک کشور می‌تواند در شرایط جهانیِ متحول و پرشتاب کنونی دوام بیاورد و خود را با تغییرات وفق دهد. کشورهای خلیج فارس در سال‌های اخیر نشان داده‌اند که از چنین قابلیتی برخوردارند.

آنها در حوزه‌هایی مانند فناوری اطلاعات، دولت الکترونیک و مدل‌های بدون کاغذ، هوش مصنوعی و زیرساخت‌های نوین دیجیتال سرمایه‌گذاری‌های گسترده‌ای کرده‌اند. این کشورها به‌ویژه نسبت به رشد و پرورش نیروهای نخبه علمی در حوزه‌های جدید توجه جدی دارند و این رویکرد، فضای تازه‌ای را برای آنها ایجاد کرده است. همان‌گونه که اشاره شد، دانشگاه‌هایشان عملکرد قابل توجهی دارند و حتی بسیاری از دانشگاه‌های آنان استادان و دانشجویان ایرانی را نیز جذب کرده‌اند. بنابراین توسعه آنها صرفاً اقتصادی نیست و در ابعاد علمی و فناورانه نیز هست.

به همین دلیل، آن نوع برداشت سنتی از توسعه پایدار که پیش‌تر مطرح می‌شد، اکنون دیگر همچون گذشته نیست. البته باید به نکته‌ای مهم اشاره شود. برداشت ما از این کشورها اغلب دچار افراط‌وتفریط است. بخشی از نگاه‌ها همچنان همان تصویر تاریخیِ پیش از کشف نفت را در ذهن دارد و تحولات شگرف این کشورها طی هفتاد سال اخیر و به‌ویژه در سه دهه گذشته را، نادیده می‌گیرند. در مقابل، گروهی دیگر این کشورها را بسیار فراتر از ظرفیت واقعی‌شان ارزیابی می‌کنند. هر دو نگاه اشتباه است.

برای توضیح این موضوع می‌توان به نمونه‌ای تاریخی اشاره کرد. پس از بحران نفتی ۱۹۷۳، تصور غربی‌ها از مردم این کشورها بسیار تحقیرآمیز بود. کاریکاتورها و نوشته‌های آن زمان غالباً شیخ‌نشین‌ها را با چفیه و عقال، احاطه‌شده با سه و یا چهار زن، بشکه‌های نفت، شتر، نخل، بیابان، در کنار کادیلاک‌های بزرگ نشان می‌دادند. به عبارت دیگر، آنان را به‌صورت «بدویان ناگهان ثروتمند شده» تصویر می‌کردند. اما با گذشت زمان، خودِ غربی‌ها واقعیت جدید منطقه را درک کردند و فهمیدند که اوضاع به‌کلی دگرگون شده است.

در حالی که برخی از ما همچنان در همان تصور قدیمی متوقف مانده‌ایم و همین موضوع باعث می‌شود واقعیت امروز این کشورها را درست نبینیم. همان‌طور که آن گروه اندک که تصویری اغراق‌آمیز و بیش از اندازه مثبت از آنها ارائه می‌دهند نیز دچار خطای مشابه‌اند؛ هر دو نگاه، مانع فهم درست واقعیت‌های موجود است.

***با توجه به نقش تاریخی نفت در شکل‌گیری ساختار اقتصادی و سیاسی کشورهای حوزه خلیج فارس، امروز نفت چه تأثیری بر روند توسعه‌مداری این کشورها دارد؟ و جایگاه آن در حال حاضر و آینده توسعه این کشورها چگونه ارزیابی می‌شود؟

واقعیت این است که نقش نفت دیگر مانند گذشته تعیین‌کننده نیست. نمی‌توان گفت این کشورها کاملاً از «دوران نفت» عبور کرده‌اند، اما به‌طور جدی در حال خروج از اتکای به نفت هستند. امروز درآمد بسیاری از این کشورها از حوزه‌های غیرنفتی تأمین می‌شود؛ برای نمونه، در بخشی از آنها درآمد حاصل از توریسم، خدمات، حمل‌ونقل دریایی و هوایی، خدمات بانکی و مالی، خدمات پزشکی و گردشگری درمانی و حتی آموزشی، به‌مراتب بیش از آن چیزی است که از فروش نفت به دست می‌آورند. البته این وضعیت برای همه این کشورها یکسان نیست؛ برخی هنوز وابستگی بیشتری به نفت دارند، اما برنامه‌ریزی راهبردی آن‌ها به‌طور جدی در جهت کاهش این وابستگی است. یعنی حتی آن‌هایی که هنوز وابستگی قابل توجهی دارند، مسیر توسعه را به‌گونه‌ای طراحی کرده‌اند که بتوانند در آینده نزدیک اقتصاد خود را از نفت جدا کنند.

از سوی دیگر، تحولات مربوط به انرژی نیز در این روند نقش مهمی دارد. این کشورها در سال‌های اخیر در حوزه انرژی‌های تجدیدپذیر به‌ویژه در زمینه تولید برق، سرمایه‌گذاری بسیار گسترده‌ای انجام داده‌اند. در برخی از آن‌ها میزان تولید انرژی تجدیدپذیر به سطحی رسیده که عملاً می‌تواند آن‌ها را از مصرف داخلیِ متکی به نفت بی‌نیاز کند.

به‌طور خلاصه، نفت دیگر محور اصلی توسعه این کشورها نیست و آینده توسعه‌مدارانه‌ آن‌ها نیز بر نفت استوار نخواهد بود.

کویت پیشتاز تحولات است

کویت در مقایسه با کشورهایی مانند امارات و قطر، روند توسعه کندتری داشته است. با توجه به پیشینه تاریخی این کشور، چه عواملی باعث شده که کویت در دهه‌های اخیر از سرعت توسعه کمتر برخوردار باشد؟

در واقع اگر به گذشته نگاه کنیم، شرایط کاملاً برعکس بود. تا پیش از اشغال کویت توسط عراق، کویت در میان کشورهای خلیج فارس یکی از توسعه‌یافته‌ترین و مدرن‌ترین کشورها به شمار می‌رفت. برای مثال، از میان این شش کشور تنها دو کشور پارلمان داشتند: کویت و بحرین. البته بحرین وضعیت ویژه خود را دارد، اما به‌هرحال کویت از ابتدا ساختاری پارلمانی و فضای باز سیاسی داشت.

در حوزه رسانه نیز کویت پیشتاز بود؛ بسیاری از روزنامه‌ها، مجلات و مراکز اطلاع‌رسانی، در این کشور فعال بودند. در زمینه مدرن‌سازی ظواهر و ساختارهای اداری و اجتماعی نیز کویت نسبت به دیگران جلوتر حرکت می‌کرد. افزون بر این، کویت یکی از اصلی‌ترین کشورهایی بود که مهاجران متعدد و با پیشینه‌های گوناگون را پذیرفته بود به‌ویژه فلسطینی‌ها را.

از سوی دیگر، کویت پیش از اشغال، سخی‌ترین کشور عربی در ارائه کمک‌های مالی به کشورهای فقیر عربی و حتی بسیاری از کشورهای جهان سوم بود. اما پس از اشغال کویت توسط عراق، همه چیز تغییر کرد. کویت با یک شوک بزرگ تاریخی مواجه شد و در نتیجه سیاستی بسیار انقباضی و محتاطانه در پیش گرفت؛ سیاستی که هنوز هم ادامه دارد.

به‌گونه‌ای که مدتی پس از اشغال، حتی در ادبیات عمومی می‌گفتند: «ما عرب نیستیم، ما کویتی هستیم». زیرا تقریباً همه گروه‌هایی که کویت سال‌ها از آن‌ها حمایت مالی کرده بود چه گروه‌های عرب‌گرای قومی، چه گروه‌های اسلامی در جریان اشغال، در کنار عراق ایستادند. این مسئله برای کویت یک ضربه روحی و سیاسی بزرگ بود.

با وجود این، به‌تدریج کویت به تعادل رسیده و اکنون نشانه‌هایی دیده می‌شود که تصمیم‌سازان این کشور دریافته‌اند از قافله توسعه عقب مانده‌اند. به همین دلیل، برنامه‌های توسعه‌ای بزرگ و گسترده‌ای را تدوین کرده‌اند و به‌تدریج در حال حرکت به‌سوی باز کردن فضای اجتماعی و اقتصادی کشور هستند؛ اما هنوز هم اثرات آن شوک تاریخی در قالب همان رویکرد انقباضی قابل مشاهده است.

***سیاست شیخ‌نشین‌های خلیج فارس در قبال آمریکا و گرایش تدریجی آن‌ها به سمت چین از چه زمانی آغاز شد و چه مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، اقتصادی در این تغییر جهت مؤثر بوده است؟

روند توجه این کشورها به چین عمدتاً از زمان «ترامپِ اول» آغاز می‌شود و پس از آن با سرعت قابل‌توجهی پیش می‌رود. دلیلش هم این بود که ترامپ در دوره اول، با این کشورها برخوردهای بسیار تحقیرآمیز و آزاردهنده‌ای داشت. یک نمونه مشهور آن دیدار امیر کویت با ترامپ است؛ در آن سفر رسمی، ترامپ تنها پنج دقیقه به او وقت داد و در همان جا به‌صراحت گفت: «قراردادهایتان را با چین لغو کنید.» و این رفتار فقط در مورد امیر کویت نبود؛ بلکه نوع نگرش او به همه شیخ‌نشین‌ها همین‌گونه بود. طبیعی بود که چنین برخوردهایی این کشورها را وادار کند به دنبال یک مفرّ یا یک جایگزین راهبردی بگردند. آن جایگزین در عمل، «چین» بود.

سیاست شیخ‌نشین‌ها نسبت به آمریکا در دوره بایدن تغییر کرد. علت این بود که احساس می‌کردند جهان تغییر یافته و دیگر همه مسائل در دست آمریکا نیست و قطب‌های دیگری نیز به‌طور جدی ظهور کرده‌اند: روسیه یک قطب است، چین دیگر و برخی از جهان‌سومی‌هایی که به طور فزاینده‌ای قدرت می‌یافتند، خصوصاً قدرت صنعتی و تجاری. گسترش وسیع کرونا و بحران اوکراین این احساس و تصور را تقویت کرد.

به همین دلیل شاهد استقبال گسترده این کشورها از روسیه بودیم؛ نمونه‌اش استقبال ویژه پوتین از محمد بن زاید است که شخصاً به فرودگاه رفت و حتی کاپشن خود را به او داد. این نشانه‌ای از رابطه‌ای گرم است که پس از ماجرای خاشقچی نیز تقویت شد، البته در مورد عربستان. در همین فاصله هم چین به یک بازیگر بسیار مهم تبدیل شده بود و روابط این کشورها با چین به‌طور چشمگیری گسترش یافت. اوج این نقش‌آفرینی جایی بود که چین به عنوان «میانجی» برای اصلاح رابطه ایران و عربستان وارد شد؛ اقدامی که هم چین مایل بود در آن نقش‌آفرینی کند و هم ایران و عربستان، هر دو، پذیرفتند که چین در این روند محوریت داشته باشد.

312

کد مطلب 2163332

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 9 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 3
  • نظرات در صف انتشار: 5
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • خسرو IR ۰۸:۳۹ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۱
    2 0
    این وسط فقط ایران کلاه سرش رفته مسعولین ایرانی فقط بفکر جیب خودشانند پول ملترا نفله درکشورهای عربی وترکیه سرمایه گذاری میکنند
  • مهدی فرزانه IR ۱۰:۰۵ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۱
    0 1
    @ بسم تبارک الله تعالا &# سران اعراب سران اعراب همین هشت نفرند ؟ از راست به چپ نام ببرند و هر یک مسول کدام کشورند و چقدر جمعیت بومی انصار و چقدر مستأجر و مهاجر دارند و هر کشور علاقه مند به پذیرش کوچندگان زمستانی از کدامین کشورهای اروپایی و آسیایی سردسیری و شمالی و قطبی دارند ، پذیرش و استقبال از کوچندگان زمستانی در مناطق جنوبی و معتدل و گرمسیری و استوایی و مدار راس جدی وظیفه مسولیت تکلیف همگانی ، کوچ و سفرهای تابستانی و زمستانی صیف و شتا خود به نوعی آموزش عمومی و فرصتی بهر رحمت ونعمات جویان فقرا مستمندان مساکین مستضعفان نو کیسه گان و نیازمندان واقعی مختلف مخلوقات مفطورات موجودات زنده فعال بیدار جنبنده هست✓
  • IR ۱۰:۵۵ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۱
    2 0
    کاری که رضا شاه 100 سال زودتر از آنها برای ایران شروع کرده بود

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین