به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، حمید ابوطالبی معاون سیاسی دفتر رئیس جمهوری در دولت حسن روحانی، در یادداشتی به بحرانهای میان ایران و آمریکا به خصوص پس از بیانیه اخیر شورای دفاع و احتمال حمله پیشدستانه ایران پرداخت.
متن این یادداشت که در شبکه اجتماعی ایکس منتشر شده، به شرح زیر است:
«به بحران فزاینده میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل را نمیتوان صرفاً در چارچوب اختلافات سیاسی یا منازعات امنیتی متعارف فهم کرد. این بحران واجد نوعی منطق تعاملی پایدار است که با الگوی «بازی جوجه نامتقارن» (Asymmetric Chicken Game) در نظریه بازیها قابل تبیین است. در این وضعیت جدید، مسئله اصلی نه صرفاً احتمال وقوع درگیری و جنگ، بلکه تثبیتِ ساختاری است که در آن نامتقارنیِ قدرت و هزینه، مسیرهای عقلانی کنش را بهطور نظاممند محدود کرده و دیپلماسی را از ابزاری برای تغییر بازی، به کنشی واکنشی درون همان بازی تقلیل داده است.
بحران موشکی و منطق نامتقارنی قدرت
در نظریه بازیها، بازی جوجه (Chicken Game) مدلی کلاسیک برای تحلیل موقعیتهایی است که در آن دو بازیگر با حرکت بهسوی برخورد، میکوشند یکدیگر را به عقبنشینی وادار کنند. در نسخه متقارن این بازی، هر دو بازیگر هزینهای نسبتاً مشابه از برخورد متحمل میشوند و در نتیجه، تعادلها متعدد، ناپایدار و وابسته به انتظارات متقابلاند. اما زمانی که بازی نامتقارن میشود ـ یعنی یکی از بازیگران هزینهی تصادف بسیار کمتری نسبت به دیگری میپردازد ـ ساختار پرداختها بهطور بنیادین دگرگون میشود. در چنین وضعیتی، اگرچه از نظر صوری ممکن است بیش از یک تعادل وجود داشته باشد، اما از منظر عقلانیت راهبردی، برای بازیگر آسیبپذیرتر تنها یک تعادل باثبات باقی میماند. این همان نکتهای است که در تحلیلهای برینکمنشیپ با این گزاره خلاصه میشود: قدرت نه در اجتناب از خطر، بلکه در توانایی تحمل آن معنا مییابد.
در بحران موشکی کوبا (۱۹۶۲)، این مواجهه بهروشنی در قالب بازی جوجه نامتقارن مدلسازی میشود. ایالات متحده، به دلیل برخورداری از برتری استراتژیک قاطع ـ بهویژه در نیروی دریایی متعارف و قابلیت حمله سریع به کوبا ـ نقش بازیکن قویتر یا «کامیون سنگین» را ایفا میکرد. در مقابل، هزینه ادامه استراتژی برینکمنشیپ، یعنی تداوم محاصره دریایی بهعنوان یک تعهد معتبر، برای آمریکا نسبتاً پایین بود، در حالی که اتحاد جماهیر شوروی، بهعنوان بازیکن آسیبپذیرتر یا «ماشین معمولی»، با هزینه بسیار بالای تصادف، یعنی احتمال جنگ هستهای، مواجه میشد.
در این چارچوب، اگرچه از منظر نظری چند مسیر ممکن وجود داشت، اما برای شوروی، نامتقارنی در تابع سود موجب تغییر ماتریس پرداختها شد و تنها یک تعادل نَش (Nash) خالص پایدار پدیدار گشت:
آمریکا استراتژی «راست رفتن» یا تداوم محاصره را برمیگزیند، و شوروی به عقبنشینی، یعنی برداشتن موشکهای بالستیک میانبرد از کوبا، تن میدهد.
در نتیجه، خروشچف با پذیرش این تعادل ـ که از منظر نظریه بازی برای بازیکن آسیبپذیرتر بهینه زیربازی کامل بود ـ از تشدید بحران بهسوی نقطه بیبازگشت جلوگیری کرد، در حالی که کِندی بدون پرداخت هزینهای سنگین، موقعیت خود را حفظ نمود. این نمونه کلاسیک بهروشنی نشان میدهد که نامتقارنی قدرت چگونه انتخاب تعادل را در نظریه بازیهای جوجه تعیین میکند؛ عقبنشینیای که نه محصول ضعف سیاسی، بلکه نتیجه درک دقیق نامتقارنی هزینهها و احتمالها بود.
روایت آمریکا از چند تجربه نامتقارن
از منظر ادراکی و روایتی دونالد ترامپ، حمله به سردار سلیمانی بهعنوان آغاز نبرد، و سپس جنگ دوازدهروزه در تداوم آن، چالش میان ایران با آمریکا را به سطح بازی جوجه نامتقارن ارتقا داده است. این اقدامات نشان داد که حمله به ایران ـ فراتر از عملیات نظامی ـ هزینه سیاسی چندانی نخواهد داشت و نهایت واکنشها به محکومیتهای بینتیجه و فرمالیته محدود میشود؛ هزینهای که حتی بهمراتب کمتر از هزینه سیاسی حمله اسرائیل به قطر ارزیابی میگردد.
در چنین بستری، ترامپ در دیدار با نخستوزیر اسرائیل دیگر پنهانکاریهای پیشین را ضروری نمیداند و بهصراحت اعلام میکند که تلاشهای ایران برای بازسازی توانمندیهای هستهایاش را «فوراً درهم خواهد کوبید». او با اشاره به حملات هوایی ماه ژوئن میگوید: «حالا میشنوم که ایران دوباره در حال ساختوساز است و اگر چنین باشد، مجبور خواهیم شد آنها را پایین بکشیم». همچنین تصریح میکند: «آنها را پایین میکشیم، حسابی درهمشان میکوبیم؛ اما امیدوارم چنین چیزی رخ ندهد».
وقتی از ترامپ پرسیده میشود که آیا آمریکا از حمله احتمالی اسرائیل علیه ایران با هدف قرار دادن برنامه موشکی تهران حمایت خواهد کرد یا نه، پاسخ میدهد: «در باره برنامه موشکی، اگر آن را ادامه بدهند، بله؛ درباره هستهای، به سرعت. یعنی جواب اولی قطعاً بله است، دومی این است که فوراً انجامش میدهیم».
طراحی دام «بازی جوجه نامتقارن» و بازتولید الگو در بحران ایران–آمریکا
این ادراک و روایت تازه، به رویکردی جدید در حمله پیشگیرانه در هر دو سو انجامیده است؛ بهگونهای که:
الف) از یکسو، بلافاصله پس از دیدار ترامپ و نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل با وزیر خارجه، وزیر جنگ و مقامات امنیتی آمریکا برای هماهنگی اقدامات سیاسی و نظامی وارد تعامل میشود. وضعیت در این چارچوب کاملاً روشن است:
بازسازی تأسیسات هستهای یا توسعه امکانات موشکی ایران، معادل حمله پیشدستانه آمریکا و اسرائیل تلقی میشود.
چراکه ساختار کنونی بحران ایران و ایالات متحده، بهویژه با نقش مکمل اسرائیل، شباهتی معنادار با الگوی بحران کوبا پیدا کرده است. در این ساختار، هرگونه اقدام ایران در حوزههای هستهای یا موشکی نه بهعنوان کنشی دفاعی، بلکه بهعنوان سیگنال حرکت بهسوی برخورد تفسیر میشود. در مقابل، اقدام پیشدستانه آمریکا یا اسرائیل در قالب «پیشگیری» یا «واکنش ضروری» مشروعیتسازی میگردد.
ب) در سوی دیگر، در ایران نیز عبور از «دفاع واکنشی» به «دفاع پیشدستانه» با بیانیه شورای دفاع کلید میخورَد؛ آنجاکه تصریح میشود:
«در چارچوب دفاع مشروع، جمهوری اسلامی ایران خود را محدود به واکنش پس از اقدام نمیداند و نشانههای عینی تهدید را بخشی از معادله امنیتی تلقی میکند.»
این عبارتی بسیار معنادار است؛ و عملاً سه جابهجایی مفهومی را رقم میزند:
تعریف موسّع از دفاع مشروع؛ ایران دیگر دفاع مشروع را صرفاً در قالب پاسخ به «حمله بالفعل» تعریف نمیکند، بلکه به منطق تهدید قریبالوقوع نزدیک میشود.
ورود «نشانههای عینی تهدید» به معادلهی امنیتی؛ یعنی: تهدید لفظیِ مکرر، اظهارات تجزیهطلبانه، طراحیهای رسانهای - سیاسی، یا تحرکات غیرمستقیم مداخلهجویانه، همگی میتوانند مبنای اقدام تلقی شوند، نه صرفاً هشدار.
ایجاد پیشزمینهی حقوقی برای کنش پیشدستانه؛ اینکه بیانیه عملاً با چیدن زمین حقوقی بازی، میگوید اگر اقدامی رخ دهد، روایت رسمی از پیش آماده است: «دفاع مشروع بر اساس نشانههای تهدید».
در این بهسویهم شتافتن در ساختار نظریه بازیها:
نکته کلیدی آن است که این نامتقارنی صرفاً مادی یا نظامی نیست، بلکه ماهیتی روایی و تفسیری دارد. روایت غالب بهگونهای شکل میگیرد که آغازگریِ بحران، امری ذهنی تلقی میشود و پیشاپیش به هر دو طرف نسبت داده شود؛ بدون آنکه کسی مسئولیت واقعی آن را به دوش بگیرد.
این وضعیت، «خطری استراتژیک» و عملاً غیرقابل پیشگیری ایجاد میکند؛ زیرا حتی پیش از وقوع هرگونه برخورد، مسئولیت اخلاقی و سیاسی آن توزیع شده است. این همان منطق «هزینههای مخاطرهآمیز» است:
طرفی که روایت را گسترش میدهد، به آغازگرِ درگیری پیشدستانه و بدون کنترل بدل میشود و در نتیجه، شتاب برخورد افزایش مییابد.
دیپلماسیِ واکنشی و فقدان تعهد معتبر
در چنین ساختاری، دیپلماسی تنها زمانی میتواند نقش بازدارنده ایفا کند که قادر به تغییر ساختار بازی باشد. اما دیپلماسی در هر دو سو متوقف است:
آمریکا دیگر حاضر به مذاکره متوازن نیست؛ و ایران نیز، دستکم در شکل کنونی، بیش از آنکه معطوف به بازتعریف تعهد و افزایش هزینه برای طرف مقابل باشد، در قالب پیامهایی اخلاقی، کلی و غیرمتعهدانه به موضعگیری بسنده میکند.
افزون بر این، آنچه وضعیت کنونی را خطرناکتر میسازد، نه صرفاً شدت تنشها، بلکه بازتولید نوعی عقلانیتِ ناقص است؛ عقلانیتی که در آن همه بازیگران خود را عقلانی میپندارند، اما ساختار بازی بهگونهای طراحی شده که مسیرهای عقلانی بهسوی برخورد همگرا میشوند. این همان پارادوکسی است که میتوان آن را «عقلانیت در لبه فاجعه» نامید. در چنین شرایطی، مسئله اصلی نه حسن نیت و نه اعلام آمادگی برای مذاکره، بلکه توانایی بازطراحی بازی است. بدون این بازطراحی، حتی پرهیز آگاهانه از جنگ نیز میتواند در تعادلی پایان یابد که نتیجه آن از پیش تعیین شده است.
از این رو، بحران کنونی ایران و آمریکا و اسرائیل را باید نه صرفاً بهمثابه یک منازعه سیاسی، بلکه بهعنوان یک ساختار تعاملی نامتقارن فهم کرد که در آن قدرت، روایت و تعهد بهطور نابرابر توزیع شدهاند. لذا و در چنین ساختاری:
اگر دیپلماسی نتواند به سطحِ نظریِ تغییر بازی ارتقا یابد، ناگزیر به ابزاری برای مدیریت شکست تبدیل خواهد شد، نه جلوگیری از آن.
عقلانیت راهبردی در این وضعیت، نه در انکار خطر، بلکه در درک دقیق منطق بازی و تلاش برای شکستن آن معنا مییابد؛ در غیر این صورت، «بازی جوجه نامتقارن»، حتی بدون قصد برخورد، بهسوی برخورد و تخریب اِلمانهای باقیمانده قدرت پیش خواهد رفت!»
۲۹۲۹





نظر شما