به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، عصرایران در گزارشی نوشت:
در نهمین سالگرد درگذشت آیتالله اکبر هاشمی رفسنجانی از بنیانگذاران جمهوری اسلامی ایران برآنم به نکاتی بپردازم که طی این ۹ سال در این قالب به آنها نپرداختهام.
دربارۀ نقش او در پایان جنگ، میل او به توسعه و ایفای نقش مشابه دنگ شیائو پینگ در چین یا ماهاتیر محمد در مالزی، نگاه اعتدالی به اسلام، جلوگیری از تقلب در انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ که به پیروزی سید محمد خاتمی انجامید، سعۀ صدر و پرهیز از شکایت از دیگران، پیشبینی تقابل بعدی احمدینژاد با رهبری، تلاش برای کاهش تنش با آمریکا و موارد دیگر به دفعات نوشتهاند و نوشتهام اما در ۱۹ دی ۱۴۰۴ و همزمان با وضعیت کنونی و بلاتکلیف کشور که اقتصاد آن در تکاپوی تأمین کالابرگ است و رییس دستگاه دیپلماسی ابتکاری در چنته ندارد و جوانان و نوجوانانی آیندهای متصور نیستند و تمام عرصهها به کشاورزی دیم شبیه شده - منتظر باران- بی آنکه بخواهیم هاشمی رفسنجانی را به سبک فضای انتخابات مجلس ششم متهم کنیم میتوان به مواردی اشاره کرد که کوتاه آمد و در نهایت دامان خود او را گرفت.
اتفاقا هر جا که بر حرف خود اصرار ورزید و سخن خود را به رهبر اول یا رهبر دوم جمهوری اسلامی قبولاند موفق شد و ناکامیها آنجا بود که تردید داشت و نایستاد یا در اولویت ندانست.
وقتی به این نتیجه رسید که ادامۀ جنگ میسر نیست و خطر حملۀ شیمیایی عراق به تهران را هم محتمل دانست و پزشکان هم اعلام کردند امام به سرطان مبتلاست و کمتر از یک سال دیگر از دنیا میرود به جای خطبههای آتشین در نماز جمعه به فکر پایان جنگ افتاد و میدانست پای آبروی رهبر انقلاب در میان است که گفته بود ۲۰ سال هم طول بکشد ایستادهایم و با صدام مصالحه نمیکنیم و از این رو پیشنهاد داد گردن او بیندازند و نهایتا به قطعنامه ۵۹۸ انجامید. هنر او این بود که از نخستوزیر خواست وضعیت اقتصادی را اعلام کند و از محسن رضایی هم نیازهای سپاه را و از خاتمی -معاون فرهنگی ستاد فرماندهی کل قوا- میزان استقبال از جبههها را و امام دو واقعیت (وضع اقتصادی و کاهش تمایل به حضور در جبهه ها) را کنار آرزوهای محسن رضایی که گذاشت و دید عملی نیست و فقط جوانان بیشتری را به کشتن میدهد و منابع کشور را تلف میکند تصمیم به پایان گرفت.
هر جا اما تردید کرد و جدی نگرفت آسیب دید. کجاها؟
وقتی به تغییر سه وزیر (فرهنگ و علوم و کشور) تن داد. احمدینژاد ابتدا مشاور وزیر علوم دولت دوم او (هاشمی گلپایگانی) شد و سپس استاندار اردبیل در وزارت کشور علیمحمد بشارتی در حالی که اگر معین و نوری مانده بودند احمدینژاد همچنان در مجتمع آتیساز مشغول بود! همین موجود بعدا بلای جان هاشمی و توسعه شد.
یا وقتی به توقف سیاستهای تعدیل به خاطر اعتراضات اسلامشهر رضایت داد در حالی که بخشی از مسیر را پیموده بودیم و حالا بعد از ۳۰ سال ناگزیر از طی همان راه با هزینههای بسیار بیشتر هستیم.
میتوانست در مقابل نظارت استصوابیِ اختراعیِ شورای نگهبان بعد از امام بایستد اما سکوت و شاید همراهی کرد تا جناح چپ موی دماغ او نباشد چون در آن زمان جناح چپ با مخالفت با رابطه آمریکا و حمایت از اقتصاد دولتی شناخته میشد و هنوز به اصلاح طلبی دموکراتیک بدل نشده بود. اما چه شد؟ مجلس سوم با ریاست مهدی کروبی و اکثریت چپ با دولت اول او همکاری کرد ولی مجلس چهارم که حاصل رد صلاحیت و حذف جناح چپ بود به محسن نوربخش مهمترین تئوریسین اقتصادی او رأی نداد و دست او را در پوست گرد و گذاشت و تعدیل را هم تعطیل کردند تا خودشان بر جای او بنشینند و البته نتوانستند و ناطق نوری بازی را به خاتمی باخت.
تصور هاشمی این بود که اگر دست برخی نهادها را در امور اقتصادی باز بگذارد به همان اقتصاد بسنده خواهند کرد ولی طلب قدرت فروکاستنی نیست و چشم گشود و دید داستان، دیگر است.
در آغاز دهۀ ۷۰ وقتی گروههای فشار به سخنرانیهای دکتر سروش حملهور شدند در نامههای سرگشوده که در کتاب "سیاست نامه" او ثبت شده هشدار داد اما هاشمی اعتنا نکرد یا زور او نرسید و کار آنها به جایی رسید که بعدتر به خود او و فرزندان او فحاشی کردند.
تصور هاشمی این بود که اگر توسعه سیاسی را کنار بگذارد توسعه اقتصادی به خودی خود به توسعه سیاسی خواهد انجامید در حالی که هدف اصلی دو انقلاب در ایران ( مشروطه و ۵۷) حاکمیت قانون و دموکراسی بوده است.
در آغاز دولت سازندگی گفت دولت من دولت کار است و خودم به اندازه کافی سیاسیام ولی در نهایت دیدیم که ۱۶ نفر از اعضای دولت او ناگزیر از تأسیس حزب کارگزاران شدند؛ ابتدا با عنوان جمعی از خدمتگزاران سازندگی و بعد با نام کارگزاران سازندگی و وقتی رهبری حضور ۱۰ وزیر را به خاطر تداخل مسؤولیت اجرایی با انتخابات منع کردند ۴ معاون به اتفاق شهردار تهران و رییس کل بانک مرکزی ادامه دادند در حالی که همه حسب ظاهر غیر سیاسی بودند. تصور کافی بودن سیاسی بودن خود او خطا بود.
مثال دیگر: مصباح یزدی ابتدا تشکیلاتی نداشت و برای سفرهای خود ارز دریافت میکرد و در بازگشت باقی را پس میداد و معمولا هاشمی به خود او بازمیگرداند. رابطۀ مالی به این صورت اما به اختصاص بودجه مستقل که هر سال اضافه میشد تغییر یافت و نتیجه آن شد که آقای مصباح که در دهه ۶۰ یک روحانی کناره گیر و مشغول به رد مارکسیسم بود مدعی حاکمان شد و کاندیدای ریاست جمهوری معرفی میکرد.
برخی گفتهاند دست هاشمی نمک نداشت و به هر که خدمت کرد در مقابل او برخاست و مشهورتر از همه محمود احمدینژاد که در دولت او به استانداری رسید و بعدتر مدعی شد.
و اقعیت اما این است که او آدم سادهای نبود تا بی جهت اعتماد کند. خیلی پیشتر در مخالفت با اصرار بازرگان بر تشکیل مجلس مؤسسان به جای خبرگان و با ۳۰۰ نفر گفته بود هر چه تعداد نمایندگان بیشتر باشد روحانیون سنتگرا و عامی بیشتری به مجلس راه پیدا می کنند و قانون اساسی با روح مدرن انقلاب فاصله پیدا می کند. یعنی می دانست که در لایه های دیگر چه می گذرد ولی بعدتر سر خود را به امور دیگر گرم کرد.
دو اشتباه بزرگ او رقابت با اصلاح طلبان در انتخابات مجلس ششم و باز با اصلاح طلبان به اضافۀ اصولگرایان در انتخابات ریاست جمهوری ۸۴ است و خطای بزرگتر هم ماندن در مرحله دوم و رقابت با احمدینژاد.
در حالی که اگر در مرحله دوم انصراف داده بود رقابت بین مهدی کروبی و احمدی نژاد درمیگرفت. اگر کروبی به لطف شعار قابل تحقق هر ایرانی ۵۰ هزار تومان ( با دلار هزار تومان) پیروز می شد روند توسعه مختل و منحرف نمیشد و اگر باز احمدینژاد برتری می یافت موقعیت هاشمی تضعیف نمیشد چون همه میدانستند در مرحلۀ اول نفر نخست شده بود و به قدرت رسیدن احمدینژاد را حاصل کنار رفتن هاشمی قلمداد میکردند و اعتماد به نفس کنار زدن یکی از مؤسسان نظام را به دست نمیآورد و گردنکشی نمی کرد.
این تلقی هاشمی که او مساوی با جمهوری اسلامی است اجازه نمیداد موضع انتقادی صریح بگیرد و عملا در وضعیت دشواری قرار گرفت و با این همه بخت با او یار بود که ریاست جمهوری روحانی را دید و سه سال بعد به مرگی از دنیا رفت که همچنان محل حرف و حدیث است و نه در کنج انزوا.
غرض این که هر جا محکم ایستاد نتیجه گرفت و هر جا امتیاز داد دستاوردهای او را بر باد دادند.
به همین پزشکیان نگاه کنید. اگر به قانون حجاب تن داده بود دچار چه وضعی بودیم؟ اگر برای جراحی خود منتظر مجلس میماند اکنون پا در هوا بود. فارغ از نتیجه به هر حال به دل آتش رفته. به او گفتند تا همتی را استیضاح کردند جای دیگر مشغول کن و بعد از ۱۰ ماه به بانک مرکزی بازگرداند چون او هم دریافته یک قدم که عقب مینشیند دو قدم جلو میآیند و رییس مجلس علنا برای ترمیم و تغییر کابینه دستورالعمل صادر میکرد.
پزشکیان اما از طریق سران و با اذن و بی اذن رهبری برای توزیع پولها تصمیم میگیرد. چون دید می خواهند کاسه کوزه ها را سر او بشکنند.
هاشمی رفسنجانی توسعه را بر هر امر دیگر مقدم میدانست ولو دموکراسی در حالی که برخی نهادهای قدرت برای توسعۀ مد نظر او تره هم خرد نمیکردند و در دولت ابراهیم رییسی به جای توسعه گفتند پیشرفت. در حالی که در سند چشمانداز کلمۀ توسعه آمده و توسعه همان پیشرفت نیست و الزامات خود را دارد.
اگر به دموکراسی بها داده بود می توانست با استناد به آن موضوعات مهم مثل پرونده هستهای و رابطه با آمریکا را که منشأ مشکلات اقتصادی و معیشتی و بر روند توسعه اثرگذارند به رفراندوم بگذارد اما تصور میکرد لابیهای درون قدرت کفایت میکند.
هاشمی رفسنجانی را در فن سیاست به قوام ماننده میکنند اما قوام بازی را به مصدق واگذاشت حال آن که هاشمی بازی را به زمان انقضای ریاست جمهوری باخت و به خاطر همین تلاش کرد بازگردد ولی این امکان را نیافت.
البته از بختیاریهای اوست که در گذر زمان نام او با نیکی بیشتر یاد میشود و همین بیمارستان خیریه برای درمان سرطان که به نام اوست و همت نیکوکاران دیگر هم در راه اندازی آن دخیل بوده کافی است.
بزرگان را با اثر و نهاد و راه آنان میشناسند و اگر هیچ ک از این سه نباشد یعنی نه اثری بر جای نهاده باشند نه نهادی تأسیس کرده و نه راهی گشوده باشند در زمرۀ بزرگان احصا نمی شوند.
از هاشمی اما هم اثر باقی مانده هم نهاد و هم راه و راه همان میانه روی ایرانی است. اسلام ایرانیان هم میانه روست. با این همه در جاهایی باید می ایستاد و نایستاد و همین کوتاه آمدن ها هم کار دست او داد و هم مردم در حالی که در همان اوایل که روابط او با رهبری گرم تر بود اگر در نماز جمعه صراحتا در مقابل نظارت استصوابی موضع می گرفت کار به جایی نمی رسید که همین مجلس اقلیت را هم به بازی نگیرند و نماینده ای بگوید برای تخصیص ۱۰ همت بحث می کنیم و قانون تصویب می کنیم و شورای نگهبان تایید و رد می کند و ۵۰۰ همت در جای دیگر تصویب می شود و این یعنی ما کارهای نیستیم و راست میگوید منتها اگر قرار بود مجلس کارهای باشد که نظارت استصوابی نبود و اگر این اختراع نبود طبعا این نمایندگان هم نبودند!
با این همه هر عیب که داشت آدم کوچکی نبود. مشکل بزرگ ایران سپردن امور بزرگ به آدمهای کوچک است که به دنبال برآورده کردن آرزوهای قدیم خود هستند نه آن که ایدۀ بزرگی را بپرورانند.
هاشمی را که میشناختی آدم را یاد یک روضهخوان یا آخوند دِه نمیانداخت با این که چهرۀ آیتاللهی نداشت ولی مثلا وزیر آموزش و پرورش فعلی را که نگاه می کنی از خود میپرسی آیا هنوز در همان حال و هوای دورانی است که در شهرستان تایباد معلم پرورشی بود؟
اِشکال آدمهای بزرگ البته این است که اشتباهات آنها هم بزرگ است ولی از بزرگیشان نمیکاهد!
۲۹۲۱۸





نظر شما