به گزارش خبرآنلاین روزنامه کیهان نوشت: اگرچه پیش از این نیز با حضور فعال فرقه ضاله بهائیت در جنایتبارترین و خیانتآمیزترین وقایع تاریخ این سرزمین مانند انحراف مشروطه و کمیته تروریستی مجازات و روی کار آوردن رضاخان و قتل عام 15 خرداد و شکنجه و سرکوبگری ساواک و دولت مخرب و فاسد هویدا و... و فتنه 88 ماهیت ضدانسانی و ضدایرانی خود را بروز داده بود و البته چند سال پیش هم راهبان و کاهنان ظاهرا مهربان و متین و صلحطلب بودایی با شرکت در قتلعام فجیع هزاران مسلمان روهینگیایی، اصالت ضدبشری خویش را آشکار ساختند.
اما این فرقههای متعدد و برگرفته از یک آبشخور، چگونه سالها با تبلیغات سوء و شعارهای شبهمعنوی فریبنده به جذب جوانان و خانوادهها اقدام کردند تا در زمان مناسب و بزنگاه تعیین شده همانند مزدورانی از آنها بهره بگیرند؟
ریشههای شبهعرفانهای جعلی
به دنبال بحران معنویت غرب در دهه 90 و گرایش روز افزون جوانان به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی، کانونهای صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در آستانه نابودی میدیدند، طرح و نقشهای تازه ساز کردند و برپایه همان افکار و اندیشههای صهیونی، فرقههای جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه نمودند.
طولی نکشید که در طی چند سال، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید شبه عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیینها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند:
اول این که تمامی این فرقهها، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفتند و دوم همگی شریعتگریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقههای مذکور، همچنان تحت سلطه القائات آنها از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیینهای اعتقادی آنها کاملا از آموزههای فرقه صهیونی کابالا منشأ گرفت. فرقهای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنان که زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقههای شبهماسونی نوظهور و عرفانهای انحرافی از آن نشات گرفته است.
در واقع میتوان گفت که این فرقهها با دور ساختن افراد از ادیان توحیدی و معنویتهای راستین، آنان را به سمت نوعی از تجربههای شبه معنوی مثل هیپنوتیزم و یوگا و مدیتیشن سوق دادند که در آن فردگرایی افراطی، درونگرایی و تکیه بر ظرفیتهای دروغین رئیس فرقه برجسته میگردید.
فرقههایی مانند عرفان سرخپوستی براساس کتابهای «کارلوس کاستاندا»، نوعی دیگر که به گرایشهای منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق «دالای لاما» ترویج شد یا عرفانهای ذن بودیستی، عرفان سای بابا که متاسفانه در میان برخی افراد این جامعه نفوذ کرد و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام «مادام بلاواتسکی» تبلیغ شد.
انتشار کتابهای فرقهای در میان جامعه
همچنین فرقه منسوب به شخصی به نام اوشو که در دوران اقامت خود در آمریکا سالانه از مریدان خود ۱۵ تا ۴۵ میلیون دلار درآمد به دست میآورد و در سال ۱۹۸۵ به دلیل درگیریهای خونین بین مریدان ارشد خود بر سر دلار و به علت فساد مالی و اخلاقی از آمریکا اخراج شد و در سال 1990 به علت ابتلا به ایدز از دنیا رفت. متاسفانه کتابهای این فرد، خصوصا در اواخر دهه 70 و اوایل دهه 80 به طور بیسابقهای در ایران ترجمه و چاپ شد!
شعار اصلی او این جمله بود: «هیچ قانونی در دنیا وجود ندارد و نظم در هرج و مرج است»! شعاری که روحیه آنارشیستی(هرج و مرج خواهانه) این مدعی عرفان را روشن و ضدیت او با قانون را آشکار میساخت.
عضویت در این فرقه یک شرط اساسی داشت: «بیبندوباری و لاقیدی اخلاقی برای رسیدن به حقیقت هستی»! اشو معتقد بود که «مساجد و کلیساها (تمام اماکن معنوی) از خدا خالیاند و کابینهای عشق (اماکنی که در آن روابط غیراخلاقی صورت میگیرد) مملو از خدا هستند»! پیروان فرقه اشو بر مبنای همین آموزهها بود که اقدام به برگزاری مراسمی به نام «اشو پارتی» یا «اشو پارک» میکردند.
فرقه دیگری با نام اکنکار که بنیانگذارش، یک آمریکایی بهنام «پال توئیچل» بود، به افراط در نوشیدن مشروب شهرت پیدا کرد. پیروان این طریقت معتقد بودند که اکنکار دانش باستانی سفر روح است که از میان وضعیتهای حیوانی زندگی به حالاتی شعفناک و نشئهآور الهی سفر میکند!
فرقه «تی اس ام» هم از همان تفکرات اکنکار نشات گرفت و آموزههای صهیونی کابالا را علنیتر از سایر فرقههای مشابه بروز داد. رهبر این فرقه در آمریکا مستقیما با کانونهای صهیونیستی در ارتباط بود و با شعارهای شرکآمیز سعی داشت احساسات و غرایز انسانی اعضای آن را از گرایشهای الهی و توحیدی منحرف کرده و در اختیار نیات شیطانی خویش درآورد.
عرفانهای آنارشیستی؛ نفوذ در سبک زندگی
آنان که ماهیت فرقههای عرفانی دروغین که در جامعه ما به «فرقههای نوظهور آمریکایی» موسوم شدند را دنبال کردند، شاید با نام فرقه «رام الله» آشنا باشند. این فرقه، مانند برخی گروههای مشابه خود، از سالها پیش شروع به فعالیت و عضوگیری از میان جوانان(خصوصاً بانوان جوان) نمود. سرکرده این فرقه پس از آنکه نزدیک به 100 نفر از جوانان را جذب کرد، خود را یک مصلح دینی نامید، سپس ادعا کرد که منجی عالم است و در آخر ادعا نمود که من «خدا» هستم!!!
حکایت فرقههای عرفانی نوپدید، حکایت تلخی است. چه زندگیهای پرشور و نشاطی که تباه شدند، چه روحها و روانهایی که آرزوی رسیدن به آرامشی معنوی را در سر داشتند، اما با پیوستن به این فرقهها حداقل امنیت روانی خود را نیز از دست دادند؛ کسانی که ناگهان چشم
باز کردند و خود را نه مرید، بلکه برده ای یافتند که تنها وظیفهاش تمکین از خواستههای سرکرده فرقه بود! چه روابط زناشویی و خانوادهای که در این فرآیند از هم پاشید و کودکان و فرزندان آنان یتیم شدند.
شیطانپرستی؛ نفوذ در میان فراریان مدرنیسم
اما نزدیکترین فرقه نوپدید به تفکرات و تشکیلات فراماسونری (به عنوان سمبل امپراتوری امروز صهیونیسم) را میتوان در جریانی به نام شیطانپرستی جست وجو کرد. شباهت تردیدناپذیر بسیاری از نمادها، آیین و مراسم فرقههای شیطانپرست با سازمانهای ماسونی میتواند دلیل محکمی بر این مدعا باشد.مضافا اینکه بسیاری از سرکردگان شیطانپرستی از درون سازمانهای ماسونی بیرون آمده و البته همچنان پیوند خود را با این سازمانها حفظ نمودهاند.
شیطانپرستی جدید را عدهای از اهالی انگلیس که گفته میشود از نجیبزادگان بودند، برای اینکه از قدرت شیطان و تاریکی بهره ببرند، ایجاد کردند. شیطانپرستی جدید، حدود قرون 15 و 16 میلادی در انگلستان به وجود آمد و دارای تغییرات زیادی نسبت به شیطانپرستی قدیمی بود. آنها اعتقادی به وجود خارجی شیطان نداشتند و معتقد بودند که شیطان در طبیعت و در وجود انسانها است. مراسم شیطانپرستی جدید، مراسمی است برای دعوت از شیطان باطنی و حس اهریمنی درونی که با اعمال جنسی، آرام گیرد.
اما شیطانپرستی که از اواسط قرن بیستم همراه اوجگیری فعالیت لژهای ماسونی آمریکایی به میدان آمد در واقع محفلی برای ترویج عقاید و افکار فراماسونی بود که در ظاهر و بسته تازهای عرضه میشد تا نسل عصیان زده اواخر قرن بیستم غرب که از هر هنجار و سامان و سازمانیگریخته بودند بازهم تحت یک تشکیلاتی کنترل شوند.
از همین رو برای جذب آنها انواع و اقسام مدلهای مو، مدهای لباس و رنگهای تند و موسیقیهای دیوانهوار را وارد میدان کردند تا هر نوع سلیقه آنارشیستی را نیز جذب خود نمایند. یکی از سرکردگان این فرقه صهیونیستی «آنتوان لاوی» نام داشت که طبق اطلاعات موجود در سالهای دهه 60 میلادی روابط جدی و پردامنهای را با برخی عناصر سازمان (CIA) همچون «مایکل آکینو» برقرار کرد. این فرد مرتبط با سازمان جاسوسی آمریکا در تاریخ 30 آوریل 1966 در حال که برای جمعی از اعضای حلقههای سرّی «دایره اسرارآمیز» با سری تراشیده سخن میگفت، مدعی بنیانگذاری «کلیسای شیطان» شد. نامبرده کتابی را تحت عنوان « انجیل شیطان» و کتاب دیگری نیز با نام «آئین پرستش شیطانی» به چاپ رساند.
به نظر میآید شیطانپرستی و فرقههای شیطانپرست آخرین حربه و به اصطلاح سیم آخر دکترین فرقه سازی کانونهای صهیونی در عصر حاضر باشد. آنها با این ترفند سعی کردهاند تا هر فرد واخورده و دلزده از مدرنیسم افراطی (که خود همین کانونها به جامعه بشریت تحمیل کردند تا هویت و ریشههای فرهنگی و انسانیشان را مسخ نمایند)، را به خود جذب کنند.
فردی که در روزهای ابتدای اغتشاشات با هماهنگیهای قبلی و با برنامهریزی برای تصویربرداری در میان خیابان نشست و کاپشن خود را روی سرش کشید، از همین فرقههایی بود که قبل و بعد از این نمایش، در مقابل دوربین شبکههای مجازی قرار گرفت و نیت و هدفش را برملا ساخت.
اما این سیم آخر نیز پاسخ لازم را نداد و شواهد بسیاری در دست است که این فرقهها هم علی رغم زرق و برق فراوان و سوءاستفاده از غرایز بشری، دچار ریزش شدیدی به نفع ادیان ابراهیمی و مذاهب توحیدی شدهاند.
17302




نظر شما