مذاكرات اسلام آباد

حضور یک "آقازاده" در میان امدادگران هلال احمر/ او عضو گروهی است که اسم خودشان را گذاشته اند"اخراجی های ساختمان هلال احمر"

اسم گروهشان را گذاشته‌اند «اخراجی‌های ساختمان هلال‌احمر». به قول یکی از اعضای گروه اخراجی‌های هلال‌احمر، افراد گروه را هیچ‌کس گردن‌ نمی‌گیرد. برای همین مجبورند، خودشان همدیگر را گردن بگیرند و با هم یک تیم شوند.

به گزارش خبرآنلاین روزنامه فرهیختگان نوشت:  وقتی صدای انفجار در سطح تهران شنیده شود، اخراجی‌های ساختمان صلح هلال‌احمر، سریع خودشان را به محل اصابت می‌رسانند و برای نجات هم‌وطنانشان، از هیچ‌چیز دریغ نمی‌کنند.

باوجوداینکه تنها داوطلب هلال‌احمرند و هیچ عایدی مالی در جیبشان نمی‌رود؛ اما بیش از 30 روز است که در ساختمان صلح مستقرند و هر از گاهی تنها چندساعتی به دیدن خانواده‌شان می‌روند و باز هم مجدداً به هلال‌احمر باز می‌گردند تا اگر جایی اصابت داشت، بتوانند هم‌وطنانشان را نجات دهند.

امدادگری وسیله خدا برای نجات آدم‌هاست
 وقتی چهره و تیپش را دیدیم، با خودمان گفتیم که ساده‌ترین دغدغه‌ها؛ احتمالاً اصلی‌ترین نگرانی این پسر ۲۹ساله هستند. روی هر دو دستش، تتوهای زیادی است. ابتدا نگاهها به تتوی کوه جلب می‌شود. از 18 سالگی نجاتگر کوهستان است و آخر هفته‌ها هم برای تفریح و هم به عشق نجاتگری و امداد به کوه‌های شمیرانات تهران می‌رفته. یکی یکی معنی تتوها را توضیح می‌دهد. «یکی از تتوها معنایش نور و تاریکی در زندگی است. این اسمم است. این تتو خط میخی است. این نردبان هم خود زندگی است. اینکه از طریق این نردبان، دوستداری در تاریکی باشی یا در روشنایی و نور. این هم نشان کارما و بوم‌رنگ است که هر کاری در زندگی می‌کنی، به خودت باز می‌گردد. این جمله هم به یونانی است و معنی‌اش این است که خواستن، توانستن است.»

ته‌لهجه شیرازی داشت و اهل شیراز بود. 8 سالی می‌شود که پرونده‌ امداد و نجاتش به تهران منتقل شده بود. تجربه سیل و زلزله و سقوط هواپیما در یاسوج را هم داشت؛ اما می‌گوید تلخ‌ترین تجربه‌اش، امداد و نجات در دو جنگ اخیر است. «جنگ بعد جدیدی از امداد و نجات است. ما دوره‌های امداد در سیل و زلزله را می‌بینیم؛ اما تجربه جنگ متفاوت است. درست است که دوره آوار دیده‌ایم؛ اما نوع آوار ساختمانی که موشک می‌خورد متفاوت است.»

خانوادگی در کار زیبایی بودند و در چند شهر و حتی خارج از کشور کلینیک زیبایی دارند. بچه‌های گروه به شوخی وقتی از او می‌پرسیدند نمونه کارت را نشان بده، لبخند می‌زد و دندان‌های کامپوزیت‌شده‌اش را نشان می‌داد، حتی گرایش سیاسی‌اش هم متفاوت بود و می‌گوید در تمام این سال‌ها معترض بود؛ اما هیچ‌وقت آشوبگر نبوده است. «هیچ جا را نه به آتش می‌کشم و نه تخریب می‌کنم؛ چون تمام اموال عمومی برای من هستند و اگر آسیب ببینند، بعدها باید پولش را بپردازم»

حالا اما در ساختمان صلح هلال‌احمر، با جلیقه‌ای با آرم هلال‌احمر؛ بیش از 30 روز در حال خدمت به هموطنانش بود. وقتی می‌پرسم سخت‌ترین صحنه‌ای که در این یک ماه مشاهده کردی چه بود؟ پاسخ می‌دهد: «جنگ تمام صحنه‌هایش تلخ است»

اشکان تعریف می‌کند که در همین چند روز اخیر، موشک در یک منطقه مسکونی در غرب تهران اصابت داشت و شدت انفجار طوری بود که یک خانواده سه نفره یعنی پدر و مادر و فرزند نوزادشان، به پارک روبه‌روی ساختمان پرتاب شده بودند. نوزاد با اینکه وزنش کم بود؛ اما خارج‌کردن و پیدا کردن پیکرش، از لحاظ روانی بسیار سخت بود. می‌گوید در چند عملیات دیگر هم مادر و پدر را که زنده خارج کرده بودند، والدین پیگیر فرزندشان می‌شدند؛ اما اشکان نمی‌توانست به آنها بگوید که همان ابتدای عملیات، پیکر فرزندشان را از زیر آوارها خارج کردند. «اگر به آنها می‌گفتیم که فرزندشان شهید شده، مادر و پدر راضی به ترک ساختمان نمی‌شدند و این در حالی بود که ساختمان در حال ریزش بود.»

از دیگر صحنه‌های تلخی که اشکان در این یک ماه به‌خاطر سپرده است، قصه پسر 16 ساله‌ای بود که در مسیر خشکشویی تا خانه به شهادت رسیده بود. «جایی نزدیک زرافشان، مادری پسر 16 ساله‌اش را برای تحویل لباسش به خشکشویی می‌فرستد و در راه برگشت به خانه پسر نوجوان به شهادت می‌رسد. مادرش توی سر خودش می‌زد و ما توانستیم فقط یک‌دست از پسرش تحویلش بدهیم.» از صحنه‌های شیرینی که این روزها در خاطرش مانده بود هم می‌گوید: «در همان زرافشان، حدود 18 نفر را از بانک، زنده بیرون کشیدیم. یکی از افرادی که زنده بیرون کشیده بودیم، اسمش دانیال بود. پسری که حدود 25 سال داشت و خانواده‌اش از شدت خوشحالی گریه می‌کردند.» اشکان می‌گوید که امدادگر هلال‌احمر، وسیله است. خدا آدم‌ها را در میان خرابی و آوار اصابت موشک‌ها زنده نگه می‌دارد و آنها وسیله می‌شوند تا او را از زیر آوار خارج کنند.

وطن یعنی من و خانواده‌ام
از میان سایر اعضای تیم اخراجی‌های ساختمان صلح هلال‌احمر مسلم صفایی خوش‌صحبت‌تر است. محکم صحبت می‌کند و صدای دورگه‌ای دارد. 26 سالی می‌شود که داوطلب جمعیت است. شغل اصلی‌اش اجرا، دوبله و برگزاری جشن و مراسم است. تجربه حضور در زلزله بم، ورزقان، کرمانشاه و جنگ12 روزه و حوادث دی‌ماه را دارد. به نظرش هر کدام از حوادثی که در آنها حضور داشته، یک‌جور خاصی تلخ و دردناک بوده‌اند؛ چراکه در هر حادثه قومیت‌های مختلفی درگیر می‌شدند و برای همین حزن و اندوه هر کدام از حوادث، خاص خودش بود. «در این جنگ وقتی بالای پیکرهای مثله شده می‌رویم و فقط یک‌تکه از پیکرشان را پیدا می‌کنیم یا تکه‌های پیکرشان را می‌بینیم، هر کدام یک‌جوری برایم تلخ و دردناک هستند.»

وقتی می‌پرسم چرا اینجایی؟ سریع و بی‌درنگ می‌گوید «عشق به وطن» در حین گفت‌وگو، جنگنده از بالای سرمان می‌گذرد. مسلم می‌گوید تلخ‌ترین صحنه‌ای که در این 30 روز دیده است، مادری بود که فرزندش را در آغوش گرفته و هر دو شهید شده بودند. «در یکی از عملیات‌هایی که رفته بودیم، خانواده‌ای بود که در میان آوار، دنبال فرزندشان می‌گشتند؛ ولی در انتها تنها یک‌دست از فرزندشان به آنها تحویل دادیم.»

می‌پرسم در تمام حوادثی که حضور داشتید، وقتی بوده که بگوید از این حادثه به بعد دیگر در حوادث جمعیت حضور پیدا نمی‌کنم و می‌روم سراغ کار خودم؟ می‌گوید: «شاید یک ساعت بعد از حادثه این را گفته باشم که اگر این مصیبت جمع شود، دیگر قید هلال‌احمر را می‌زنم. اما این حس فقط برای نیم ساعت بود. بعد از نیم ساعت، فراموشش می‌کنم و بر می‌گردم به حالت خودم. کسی که داوطلب هلال‌احمر می‌شود، عشق مقدسی است. نجات جان یک نفر، حس وصف‌ناپذیری به آدم می‌دهد و من این حس را بارها تجربه کردم. در این جنگ؛ در محدوده غرب تهران، در محل اصابت بودیم و با یکی از افرادی که زیر آوار بود صحبت می‌کردم. سوت می‌زدم و می‌گفتم هر جا که صدای سوت شنیدی، به من بگو. یک‌ جا گفت صدای سوت شنیدم و یک جایی هم بچه‌ها را دیدم. مسیری باز کردیم که در اصطلاح به آن مسیر گربه‌رو می‌گویند، آب رساندیم و درنهایت با کمک بچه‌های آتش‌نشانی حدود 18 نفر را سالم بیرون کشیدیم. در لحظات آخر، اکسیژن به آنها رساندیم و زنده بیرون آمدند.»

در تمام این مدت زیاد شنیده‌ایم که می‌گویند مسکونی نمی‌زند! کودک نمی‌کشد! هیچ‌کس اما این روزها، مثل بچه‌های هلال‌احمر نمی‌تواند بی‌اساس بودن این حرف‌ها را تشخیص دهد. «وقتی می‌گوییم رژیم کودک‌کش، یعنی زن و مرد و کودک نمی‌شناسد. مسئول و غیرمسئول نمی‌شناسد. وقتی منطقه مسکونی مورد اصابت قرار می‌گیرد، از اسمش مشخص است که مسکونی است. زندگی دارد. زن و مرد و بچه دارد. تمام دنیا هم دیده است مناطق مسکونی مورد هدف بود. مشخص‌ترینش هم مدرسه «شجره طیبه» میناب است. دختر و پسرهایی که آنجا بودند، آن فرشته کوچولوها کدامشان شبیه مسئولان نظامی بودند؟» وقتی می‌پرسم وطن را در چه چیز می‌بینید؟ می‌گوید: «وطن یعنی خودم، یعنی ما. من بدون این خاک هیچ‌چیز نیستم. نه‌تنها من، بلکه خانواده من و همه ما همین هستیم. اگر این وطن نباشد، ما هیچ‌چیز نیستیم.» مسلم یک کلاه روی سرش دارد. موهایش را تراشیده است. در همین روزها، آخرین جلسات شیمی‌درمانی پسر 14 ساله‌اش را انجام داده و به‌خاطر پسر نوجوانش سرش را تراشیده است. محکم و استوار می‌گوید که نگران دو فرزندش نیست و اگر روزی نباشد، بچه‌ها مادرشان را دارند.

بچه رئیس‌ها هم بودند!
وقتی می‌خواهم خودش را معرفی کند، می‌گوید: «گمنام61 هستم!» محمدحسین کولیوند، متولد 82 و دانشجوی رشته داروسازی دانشگاه تهران است. پسر رئیس جمعیت هلال‌احمر کشور است و او هم یکی از اعضای تیم اخراجی‌های ساختمان صلح هلال‌احمر است. دلش نمی‌خواهد بگوید پسر رئیس جمعیت است و وقتی توضیح می‌دهم که خوب است همه بدانند بچه رئیس هم در میان باقی امدادگران در حال امداد و شرکت در عملیات است، کمی قانع می‌شود.

از روز اول جنگ رمضان، در تیم امداد حضور دارد. سال گذشته دوره امداد و نجات را در هلال‌احمر دیده است. می‌گوید: «برحسب وظیفه اینجا هستم. مخصوصاً وقتی صحنه‌های دردناک از جنگ را می‌بیند، بالاخره یک جایی به غیرتش برمی‌خورد. به‌خاطر تعهدی که نسبت به کشورم دارم، حضورم را وظیفه می‌دانم. همه چیزمان حالا وطن است. همین خاکمان است. هر جوری که شده این وطن را باید حفظ کنیم.»

برای محمدحسین هم تلخ‌ترین صحنه، خارج‌کردن پیکر کودکان از زیر آوار بود. انگار نازک‌دل‌ترین امدادگران هلال‌احمر، همین تیم اخراجی‌ها هستند. محمدحسین و باقی بچه‌های تیم، وقتی برای عملیات به زرافشان اعزام شده بودند، ظاهراً در آن نقطه تراژیک‌ترین لحظات عمرشان را تجربه کرده بودند. خواهر یکی از شهدا، فردای روز عملیات به دنبال برادرش آمده بود و منتظر بود برادرش را زنده بیرون بکشند. درحالی‌که از برادرش تنها یک‌دست تحویل خانواده داده بودند و کسی به خواهرش اطلاع نداده بود و قرار بود خبر شهادت برادرش را آرام‌آرام به او بدهند.

دلگرم‌کننده‌ترین لحظه برای محمدحسین هم وقتی بود که دوستان محمدحسین یک خانواده را بیرون کشیده بودند. فرزند خانواده اما به شهادت رسیده بود. وقتی مادر سراغ فرزندش را می‌گیرد، بچه‌های هلال‌احمر می‌گویند که او را بیرون کشیده‌اند و نگران نباشد. مادر همان‌جا، دست یکی از بچه‌های امدادگر را می‌بوسد. محمدحسین می‌گوید این بوسه و تشکر از مادری که خودش زیر آوار بود، دلگرم‌کننده‌ترین صحنه بود. با اینکه برای سلامتی مادر مجبور بودند از او پنهان کنند که فرزندش شهید شده است. نسل زدی‌ها این روزها آرمان‌ها و شعارهایمان را به تجربه زیسته تبدیل می‌کنند. اگرچه در این سال‌ها حوادث طبیعی و غیرطبیعی بسیاری را پشت سر گذاشتیم؛ اما انگار پر افتخارترین و تراژیک‌ترین صحنه‌ها در همین جنگ در حال رقم‌خوردن است.

برای محمدحسینِ نسل زدی هم حس کنار هم ماندن مردم و صف‌های اهدای خون پر افتخارترین صحنه این روزهاست. محمدمهدی افشار فرزند دبیرکل جمعیت هم کوچک‌ترین عضو تیم بود. او هم به خودش می‌گوید: «یکی از داوطلبان هلال‌احمر» هنوز پشت لبش کامل سبز نشده است. کلاس یازدهم است؛ اما محکم و با اعتمادبه‌نفس صحبت می‌کند. کار رسانه را دوست دارد و در این روزها، مشغول کار رسانه در صحنه عملیات است.

البته تجربه امدادرسانی و نجات هم دارد. از سنش بزرگ‌تر حرف می‌زند. شاید خصلت جنگ همین است. پسران این سرزمین را به مردانی تبدیل می‌کند که در خط مقدم، به دل خطر می‌زنند. وقتی می‌پرسم چرا اینجایی؟ می‌گوید: «وقتی ایرانی باشی، بالاخره در سختی‌هایی مثل جنگ، دلت برای وطنت می‌سوزد. از امدادرسانی گرفته تا کمک‌های دیگر؛ دوست داری یک‌ جوری به مردم کمک کنی.» می‌گوید کشور و وطن عین خانه آدم می‌ماند. وقتی بیگانه و دزدی به خانه حمله می‌کند و قصدش دست‌درازی به خانه است، تو با او مقابله می‌کنی. محمدمهدی این روزها را کمتر خانه رفته است. می‌گوید روزهای اول مادرش نگران می‌شده؛ اما از روی حس مادرانگی بوده. وقتی دیده بود، همسالان محمدمهدی هم شهید شده‌اند، گفته بود محمدمهدی هم مثل باقی جوانان کشور. بگذار همان‌جا در میدان و کنار باقی امدادگران بماند.

آقا خلبانِ اخراجی‌ها
محمدامین شهریاری آرام‌ترین عضو تیم اخراجی‌هاست. ۲۷ساله و دانشجوی خلبانی است. از سال 1401 داوطلب هلال‌احمر است. تجربه حضور در جنگ 12 روزه هم دارد. به قول خودش بلد نیست به سؤالات، کلیشه‌ای و ادبی جواب دهد؛ اما می‌گوید حسی او را به اینجا کشانده است. می‌گویم: «چه حسی؟» می‌گوید حس به مردم و مملکتم. خودش می‌گوید از دسته آدم‌هایی است که نمی‌تواند نسبت به بقیه بی‌تفاوت باشد. برای همین به این فکر نمی‌کند که اول خودش را در اولویت قرار بدهد. همیشه اولویتش کمک به دیگران بوده است. محمدامین هم مثل دیگر هم‌تیمی‌هایش، هنوز دلش در کنار پیکرهایی است که از زیر آوار بیرون کشیده است.

تیم اخراجی‌های هلال‌احمر، نماد کوچک شده از ایران این روزهاست. یکی با تتو و اعتقادات متفاوت، دیگری با ارادت‌های مذهبی، یکی با سن کم و کم‌تجربه بودنش، دیگری با موقعیت خوب اجتماعی و اقتصادی‌اش و حتی یکی دیگر با بچه رئیس بودنش؛ باز هم پای ایرانمان مانده‌اند تا جایی در یک گوشه‌ای به این وطن خدمت کنند.

17302

کد مطلب 2201750

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 14 =