گزارش مرکز مطالعات راهبردی لاهه نشان میدهد که از ۶۳ جنگ بینالدولی در فاصله ۱۹۴۶ تا ۲۰۰۵، فقط حدود یکپنجم با پیروزی قاطع تمام شدهاند. مابقی در هزارتوی آتش بس لرزان ( ۳۰درصد ) ، توافق های صلح ناپایدار ( ۱۶ درصد ) بوده اند. این فقط یک داده تاریخی نیست؛ یک هشدار است. پایان جنگ، در عمل، بسیار بیثباتتر از آن چیزی است که در روایتهای رسمی به نظر میرسد.
اگر بخواهیم سرنوشت جنگها را فشرده و روشن صورتبندی کنیم، معمولاً با چند مسیر اصلی روبهروییم: پیروزی قاطع، توافق سیاسی محدود، آتشبس شکننده، نهجنگ نه صلح، و بازگشت به جنگ. اینها فقط عنوانهای تحلیلی نیستند. هر کدام، شکل خاصی از دولت، جامعه و حافظه تاریخی را به جا میگذارند.
در مقابل، بدترین پایانها همیشه آنهایی نیستند که با شکست فوری همراهاند. گاهی آتشبس شکننده و از آن بدتر وضعیت نهجنگنهصلح، فرسایندهترین سرنوشت یک جنگاند. در آتشبس شکننده، جامعه نه میتواند به زندگی عادی برگردد و نه میتواند خود را برای دور بعدی درگیری آماده کند. همهچیز معلق میماند: بازار، تصمیم، افق آینده. و در وضعیت نهجنگنهصلح، همین تعلیق مزمن میشود. جنگ از صحنه آشکار عقب میرود، اما از روان جمعی، از اقتصاد، از زبان سیاست و از آینده بیرون نمیرود.
از همینجاست که یک نکته مهم روشن میشود: سرنوشت جنگ فقط در میدان نظامی تعیین نمیشود، بهویژه وقتی امکان پیروزی قاطع در کار نیست. در چنین جنگهایی، مسئله فقط توان ضربهزدن نیست؛ توان تبدیل دستاورد نظامی به دستاورد سیاسی است.
نه هر صلحی فضیلت است، نه هر جنگی ضرورت، و نه هر عقبنشینی عقلانیت. صلح در زمانی که نباید صلح کرد، جنگ در زمانی که نباید جنگید، و کوتاهآمدن در زمانی که نباید کوتاه آمد، فقط یک تصمیم مقطعی نیستند. گاهی سرنوشت یک جنگ، یک ملت، یک نسل و حتی یک سرزمین را همین تشخیص درست یا غلط تعیین میکند.




نظر شما