جهانگیر کرمی می گوید: در فضای جدید منطقه، ایران باید ضمن تداوم تعامل با روسیه، روابط تعریف شدۀ منطقه ای خود را برپایۀ اهداف بلندمدت قرار دهد.

زهرا خدایی


با گذشت قریب دو سال از تحولات جهان عرب، جدای از تغییرات در ابعاد داخلی و منطقه ای، تعابیر مختلفی از هزینه-فرصت های تحولات ساختاری منطقه برای قدرتهای بزرگ شنیده ایم. تقریباً اکثر ناظران و کارشناسان بین المللی بر این مسئله اتفاق نظر دارند که آمریکایی ها توانستند به رغم تردید در رفتن و یا ماندن حسنی مبارک، رییس جمهور مصر بر قدرت، سوار بر موج تحولات شده و به حفظ منافع خود امیدوار شوند. در مقابل، روسها اما از تغییر و تحولات یکسال اخیر چندان خشنود نیستند و بر این باورند که رقیب آنها اگر به وجودآورندۀ آن نبوده اما توانسته به شکل حداکثری از آن در جهت منافع خود بهره برداری کند. از همین روست که روسها در تلاش برای حفظ متحدان قدیمی خود در منطقه مصمم اند و تمایلی به تغییر بیشتر در معادلات منطقه ای ندارند. چه آنکه حتی به اعتقاد برخی از ناظران، تغییرات می تواند دامن گیر حوزۀ پیرامونی روسها در آسیای مرکزی و قفقاز نیز بشود.
کافه خبر، هفتۀ پیش میزبان جهانگیر کرمی، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و کارشناس آسیای مرکزی و قفقاز با موضوع تأثیر تحولات جهان عرب بر روسیه و حوزۀ پیرامونی آن بود. کرمی در خصوص رابطۀ ایران با روسیه گفت: معادلات جدیدی در آسیای مرکزی و قفقاز در حال شکل گیری است و ایران نباید همچون گذشته به معادلات این منطقه بنگرد و باید سیاست هوشمندانه تری در رابطه با بازیگران مطرح از جمله روسیه و ترکیه در پیش گیرد. نوشتاری که در پی می آید، مشروح کافه خبر سرویس بین الملل با جهانگیر کرمی است.
در ابتدا شمایی کلی از مواضع دو قدرت بزرگ(روسیه و آمریکا) در قبال تحولات دو سال اخیر جهان عرب برایمان ارائه کنید.  
در مورد تحولات منطقه موسوم به بیداری اسلامی یا بهار عربی توجه به این موضوع بسیار مهم است که نزدیک به سه دهه آمریکایی ها با این مسئله مواجه بودند که چگونه می توانند خاورمیانه را به سمت دگرگونی و دموکراسی پیش برده و ساختارهای سیاسی خاورمیانه به عنوان قدیمی ترین و سنتی ترین ساختارهای موجود در جهان را دگرگون کنند. آنها شاهد بودند موج تحولات به گونه ای است که این ساختار ها در بلند مدت نمی تواند پایدار باشد. تا زمانی که موتور محرکۀ دگرگونی ها، کمونیسم و ناسیونالیسم بود، کشورهای غربی و آمریکا بسیار نگران تغییر و تحولات بودند. بعد از انقلاب اسلامی موتور دگرگونی، اسلام گرایی انقلابی شد و باز هم این مسئله آمریکایی ها را نگران کرد. در واقع آمریکایی ها در مقاطع مختلف با امواج کمونیستی، ناسیونالیستی(اندیشه های ناصر و صدام) و هم با امواج اسلام گرایانه مقابله کردند. شاید بتوان نقطۀ عطف این برخورد را تحولات افغانستان دانست که آمریکایی ها را وارد یک بازی کرد که در آن در کنار اسلام گرایی در مقابل شوروی قرار گرفتند. این مسئله جواب داد ولی بعدها با مشکل برخورد کردند. در واقع این بازی هم در افغانستان و فشار بر شوروی در چارچوب دکترین جنگ کم شدت ریگان و هم در مسائل مربوط به بالکان اعم از بوسنی، کوزوو، آسیای مرکزی، قفقاز شمالی و چچن، داغستان و سایر جمهوریها به نتایج مثبتی دست یافت. اما 11 سپتامبر روندی بود که از پیش آغاز شده بود. جریانی از اسلام گرایی ضدآمریکایی که از حمله به ناو کول در یمن شروع کرده بود و بعد در خُبر و ظهران عربستان و بعد در سفارتخانۀ آمریکا در تانزانیا و کنیا جلو رفته بود تا اینکه رسید به 11 سپتامبر و این جریان اسلامگرایی رادیکال در مقابل آمریکا قرار گرفت. آمریکایی به این نتیجه رسیدند که اسلامگرایی خیلی قابل تفکیک نیست و نهایتاً به یک جریان ضدآمریکایی تبدیل خواهد شد.
از سوی دیگر، در گزارش های توسعۀ انسانی سازمان ملل متحد در اوایل دهۀ گذشته منتشر شده بود، این مسئله مطرح شده بود که خاورمیانه دیر یا زود دچار تحول خواهد شد اما آمریکایی ها با این مسئله مواجه شدند که بالاخره در این تحولات، خاورمیانه به سمت اسلامگرایی خواهد رفت و یا آلترناتیوی که مدنظر آنهاست؟ تقریباً اکثر تحلیلگران غربی بر این باور بودند که امکان رفتن به سمت اسلامگرایی خیلی بیشتر است. دولت بوش با طرح خاورمیانه بزرگ می خواست این پروسه را به گونه ای تغییر دهد که اسلامگرایان نتوانند به قدرت برسند اما به دلایلی مجبور شد طرح خود را کنار بگذارد و نهایتاً زمانی که بهار عربی با جرقه ای رخ داد، آمریکایی ها با این مسئله مواجه شدند که بالاخره اسلامگرایان به قدرت می رسند و مجموعۀ تحولات بعدی نشان داد که اسلامگرایان در حال به قدرت رسیدن هستند.
اما به نظر من بهار عربی از این جهت بسیار مهم است که هرچند با یک حادثه آغاز شد اما دارای بسترهای جدی بود که در گذشته نیز وجود داشت و آمریکایی ها به کمک ترکیه و عربستان توانستند این موج را تا کنون مهار کنند و به شکلی اتفاقات دهۀ 1980 میلادی را بازسازی کنند. به این معنا که دوباره در کنار اسلامگرایان قرار گرفته و اسلامگراییِ معتدل را تقویت و اسلامگرایی رادیکال را به حاشیه ببرند. مثلاً بن لادن را کشتند و هیچ اتفاقی در کشورهای مسلمان نیفتاد، چون اخوان المسلمین معتدل تر اجازه نداده بود که اساساً گزینه ای به نام اسلامگرایی رادیکال در تحولات منطقه دخیل شود. لذا آنچه که در منطقه اتفاق افتاده اینست که آمریکایی ها به کمک اسلامگرایان معتدل آمدند، روندی را شکل دادند که در واقع همان روندی بود که سه دهه با آن درگیر بودند و نگذارند بازنده قطعی تحولات باشند.
چرا معتقدید آمریکا بازندۀ تحولات نبوده است؟
اسلامگرایی و بیداری اسلامی در منطقه از نگاه ما معمولاً دارای 4 مولفه و ویژگی است. اسلامی بودن، الگوبرداری و تأثیربرداری از انقلاب اسلامی ایران، غرب ستیزی و فشار بر اسراییل. تا اکنون اگرچه رگه هایی از هر یک از این مولفه ها در جریانات اخیر جهان عرب وجود داشته است، مثل اسلامی بودن، تقید به شعائر مذهبی و فرایض اسلامی اما هیچ یک از این احزاب فعلا به دنبال ایجاد حکومتِ دینی نبوده اند و عمدتا مدل ترکیه ای "حزب اسلامی و دولت سکولار" را در دستور کار خود قرار داده اند. گزاره دوم این است که از الگوی انقلاب اسلامی اثر پذیرفتند. بدون شک پدیدۀ انقلاب اسلامی به عنوان پدیده ای مهم در جریانهای جهانی و تحولات بعد از آن بی تأثیر نبوده است. ولی اینکه ایران را الگو قرار دهند تاکنون این اتفاق نیفتاده و دیگر اینکه در موضوع غرب ستیزی فعلا همۀ آنها رابطۀ خود را با غرب حفظ و ادامه دادند و در نهایت اینکه حداقل تا حال حاضر برای اسراییل مسئله ای حیاتی ایجاد نکرده اند و معلوم نیست در میان مدت هم این اتفاق برای اسراییل بیفتد، اما طبیعتا در بلند مدت وضع تغییر خواهد کرد. در واقع اتفاقی که در منطقه افتاده اینست که آمریکا، ترکیه و عربستان این تحول را به یک فاکتور ضدایرانی تبدیل کرده اند. به این شکل که در واقع منافع ژئوپولیتیک جمهوری اسلامی ایران را در هلال ایرانی-عراقی-سوری-لبنانی-فلسطینی به چالش بکشند و هم اینکه هزینۀ مشروعیتی برای نظام جمهوری اسلامی ایران ایجاد کنند. به این معنا که در اذهان کشورهای مسلمان و جهان اسلام، این مسئله را مرتباً تبلیغ می کنند و از سوریه کدهایی می دهند که جمهوری اسلامی ایران در مقابل ملت های اسلامی و در مقابل جریانهای اسلامگرا ایستاده است. لذا ارزیابی کلی که می توان کرد اینست که تاکنون بیشتر از اینکه این تحولات به زیان آمریکا باشد، به نفع آمریکا و متأسفانه فعلا به زیان ایران بوده است.
موضع روسها در قبال تحولات ساختاری که به آن اشاره کردید، چه بود؟
روسها از همان ابتدا نگران بودند و هنوز نیز بر این نگرانی تأکید دارند. آنها معتقدند که همۀ این طرحها حداکثر یک طرح آمریکایی بوده و حداقل آمریکایی ها توانستند بر این موج سوار شوند و روندی را شکل دهند که این به زیان روسیه خواهد بود و روسیه امکانات بسیار محدودی برای انطباق خود با شرائط جدید دارد.
تأثیر تحولات جهان عرب بر منطقۀ آسیای مرکزی و قفقاز را چگونه ارزیابی می کنید؟
تحلیل گرانی که دربارۀ تأثیر بهار عربی بر منطقۀ اوراسیای مرکزی تحقیق کردند، 2 تحول را بسیار مهم عنوان کردند؛ اول اینکه همانند این کشورها در حوزۀ اوراسیای مرکزی( یعنی روسیه و 14 جمهوری پیرامونی آن) جریانهای مخالف به خیابانها آمده و خواستار تحول شوند که ما در روسیه یک نمای آن را شاهد بودیم و در برخی از کشورهای دیگر نیز به اشکال محدودتری اتفاق افتاد اما به نتیجه نرسید.
اما تحول دوم از دید این تحلیلگران تحول بسیار استراتژیکی است که پیامدهای راهبری جدی دارد و آن اینکه نزدیک شدن آمریکا به اسلامگرایان، ترکیه و عربستان و تقویت اسلامگرایی معتدل در منطقه این موازنۀ راهبردی را در حوزۀ خاورمیانه به زیان روسیه و به نفع ترکیه برهم می زند و در قدم بعدی بعد از سوریه به ایران خواهد رسید و بعد حوزۀ قفقاز جنوبی و ارمنستان را در خطر قرار خواهد داد و بعد از آن هم طبیعتاً قفقاز شمالی و 30 میلیون مسلمان روس ساکن در قفقاز شمالی و ولگای مرکزی را متأثر خواهد ساخت.
از نگاه روسها، بهار عربی در واقع یک پیامد راهبردی جدی دارد و این می تواند در سطح منطقه ای، بین المللی و حتی در سطح داخلی امنیت ملی روسیه را به خطر بیندازد. لذا تحلیل روسیه نسبت به تحولات اخیر بسیار جدی است و آن را حادثۀ خطرناکی می دانند.
روسیه در قبال موج تغییرات تاکنون دست به چه کارهایی زده است؟ و چه می تواند بکند؟
اشاره شد که تحولات خاورمیانه و موج تغییر آن منافع استراتژیک روسیه را به خطر انداخته و بعد نه تنها در خاورمیانه بلکه در حوزۀ پیرامونی روسیه در میان مدت و بلندمدت، منافع آنها را به خطر خواهند انداخت و حتی می تواند وارد فضای داخلی روسیه شود. در ابتدا باید به این مسئله اشاره کنم سیاست روسیه در مقابل سوریه فقط به خاطر دو یا سه میلیارد دلار مبادلات تجاری و یا یک میلیارد مبادلۀ نظامی و پایگاه طرطوس در لاذقیه نیست، مسئله اصلی برای روسیه اینست که اگر ترکیه قدرتمند شود؛ ترکیه ای که در حوزۀ جنوبی روسیه در کنار دریای سیاه و در همسایگی قفقاز جنوبی قرار دارد و از سویی ادعاهای پان ترکیستی و اسلامگرایی هم دارد. این ترکیه قدرتمند طبیعتاً از این قدرت خود علیه روسیه استفاده خواهد کرد. روسها بیشتر نگران این مسئله هستند. پوتین و لاوروف پیشتر نیز اظهار داشته اند که قدم بعدی ایران است و هدف از تحولات سوریه نشانه روی به سمت ایران خواهد بود.
روسیه در مورد سوریه چه خواهد کرد؟
روسها مخالفت خود را در قالب شورای امنیت، بیانیه های سیاسی و اظهارنظرهای دیپلماتیک و حمایت های نظامی، تسلیحاتی و اطلاعاتی خود را همچنان برای سوریه ادامه خواهند داد ولی اینکه بتوانند اثرگذاری جدی داشته باشند، مقداری مشکل است. چون دولت سوریه در بلندمدت توان برگرداندن این وضعیت را ندارد. هم اکنون دولت سوریه به شکلی جدی در بخش هایی از قلمروی خود حاکمیت ندارد و از طرفی ارتش آن درگیر در یک جنگ شورشی است که برای این کار آموزش لازم را ندیده است و بعد به خاطر حمایت های خارجی گسترده و نیز ارتباطات مردمی مخالفان در شهرهای عمدۀ سوریه، باز پس گیری مواضع سقوط کرده کار مشکلی است. آنها به راحتی می توانند در ظرف چند شبانه روز منطقه ای بگیرند و ارتش باید هفته ها بجنگد تا بتواند منطقۀ مورد نظر را از آنها پس بگیرد. لذا کار مشکلی است. دولت روسیه هم نمی تواند کاری بیش از کمک سیاسی، اطلاعاتی و نظامی بکند و اگر هم بحران به درگیری نظامی کشیده شود، دولت روسیه امکان ورود به یک جنگ نظامی را نخواهد داشت. چون در دکترین نظامی روسیه جنگ در فضای بیرون از مرزها و دورتر از مرزهای جمهوریهای پیرامونی تعریف نشده است و هم اینکه به لحاظ عملیاتی توان درگیری نظامی عملیاتی و فنی با ناتو را ندارد. روسها هنوز در فضای جنگ موج دومی می جنگند اما ناتو می تواند و بارها هم این کار را کرده و جنگ موج سومی را به راه انداخته است و توانسته موفق شود. لذا ورود به جنگ نه به لحاظ دکترینی و نه به لحاظ نظامی برای روسها تعریف نشده است. لذا فضای تأثیرگذاری روسیه بر مسائل سوریه و جلوگیری از اتفاقات خطرناکی که در حال وقوع است، دارای محدودیت های خاصی است. 
مسئلۀ حملۀ نظامی به سوریه تا چه میزان جدی است؟ آیا اصولاً آمریکایی ها به این نتیجه رسیده اند که بشار اسد باید برود و یا خواست آنها اینست که سوریه به همین شکل زمین سوخته باقی بماند؟
با توجه به اینکه آمریکا انتخابات ریاست جمهوری را در پیش دارد، مسئلۀ مهم برای آمریکا اینست که بدون ورود به جنگ و هزینۀ نظامی و تحت تأثیرقرار گرفتن چهرۀ اوباما این جنگ به پایان برسد، اما ممکن است در شرایطی حتی بپذیرند که وارد جنگ شوند. در گذشته مواردی بوده که آمریکایی ها می توانستند وارد جنگ شوند، مثلاً وقتی مخالفین وارد دمشق شدند و ترور بزرگی در ساختمان شورای امنیت ملی صورت گرفت و تعدادی از مقامات بلندپایه سوریه کشته شدند، شاید در همان موقع آمریکایی ها می توانستند با یک بمباران و موشک باران سریع به حکومت ضربه مهمی بزنند و پایتخت را به گونه ای در فشار قرار دهند که احتمالا سقوط کند. اما این کار را نکردند به این خاطر که توجه به داخل و شعارهایی که اوباما سرداده و بعد نتایجی که تاکنون بدست آمده به گونه ای است که آمریکایی ها عجله ای برای چیدن میوه های این اتفاق ندارند و روند تحولات به زیان آنها نیست. ضمن اینکه در روند این تحولات اعضای القاعده هرقدر بیشتر در سوریه جمع شوند شاید آمریکایی ها بدشان نیاید. چرا که این مسئله می تواند قدرت مانور آمریکایی ها، چانه زنی با القاعده و شناخت بیشتر آنها را برای آمریکا فراهم کند. چه بسا آمریکا بتواند در جریان بحران سوریه، با القاعده پیرامون مواضع ضدآمریکایی ها آنها نیز به نتایجی برسد. 
آیا این مسئله مایۀ روسیاهی آمریکا نیست که باز هم با القاعده اشتراک منافع پیدا کرده است؟
آمریکایی ها شاید تا سال 2010 تفکیکی بین اسلامگرایان قائل نبودند، اما بعد از 2010 و بعد از تحولات کنار آمدن با اسلامگرایان و گفتگو با آنها و تبدیل آنها به اسلامگرایان بد و خوب را پذیرفته اند. در مورد افغانستان هم این روند ادامه دارد. در گذشته آنها زیربار نمی رفتند اما هم اکنون راحت تر می پذیرند که دفتر طالبان در آنکارا و یا قطر مستقر شود و سرپل هایی با این جریان داشته باشند. آمریکایی ها به این نتیجه رسیده اند که نمی توانند این جریانها را حذف کنند، حذف بسیار مشکل است، اما می دانند که می توانند آنها را در حکومت دخیل کنند و آنها را وارد چانه زنی کنند تا بتوانند خودشان را از زیر بار فشار القاعده و آماج این گروه تروریستی خارج کنند.
نگاه اسراییل به این قضیه چیست؟ منافعی بین اسراییل و روسیه تعریف می شود و یا خیر؟
در روسیه روی این مسئله فکر شده که حالا که سوریه دارد از دست می رود مثلاً می شود روی قبرس سرمایه گذاری کرد. وقتی اسراییل ترکیه را از دست داد، متوجه قبرس شد و حتی به نظر من در سفر آقای پوتین به اسراییل این بحث وجود داشت که می توان با اسراییل و قبرس یک بازی جدیدی را تعریف کرد که در این بازی جدید منافع مشترکی بین روسیه، اسراییل و قبرس تعریف شود تا بتوان ترکیه را مهار کرد. آنچه که در ذهن روسهاست، اینست که خطر ترکیه مهار شود، اسراییلی ها نیز از قدرتمندی دولت ترکیه در بلندمدت می ترسند و قبرس نیز همین نگرانی را دارد. لذا در چنین وضعیت هایی، شکل گیری مثلث های استراتژیک خود به خود مطرح می شود اما نکته اینجاست که اسراییل همچنان معتقد است که چنانچه روند تحولات دست آمریکا باشد و غرب نقش اصلی را در خاورمیانه داشته باشد نمی توان خیلی نگران فضای پس از بشار اسد بود.
بنابراین خیالشان از این بابت جمع است؟
خیر. خیالشان جمع نیست. ولی فکر می کنم آنچه شکل می گیرد، لزوماً علیه آنها نخواهد بود. در عین حال نباید این واقعیت را از نظر دور داشت که اسراییلی ها نسبت به تحولات بسیار حساس اند و نگرانی دارند چون موجودیت اسراییل براساس موازنه ای در منطقه شکل گرفته که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران برهم خورد و بازتعریف شد و هم اکنون مجدداً دستحوش تحول شده است. این مسئله برای اسراییل خیلی خوشایند نیست. اصولاً تمام تحولاتی که در 30 سال گذشته صورت گرفته برای اسراییل خوشایند نبوده و این مسئله نیز می تواند مقداری نگرانی آنها را افزایش دهد و آنها را مجبور کند که در فضای محدود موجود بازی را بپذیرند.
اسراییل زمانی همسایۀ کشورهای عربی ای بود که همۀ ارتش های آنها را شکست داده بود و همۀ حکومتها را سرافکنده کرده بود. اما از انقلاب اسلامی ایران به بعد درگیر در محیطی شد که نه ارتش شکست خورده بلکه جریانات انقلابی مردمی که به شدت انگیزۀ ایدئولوژیک داشتند، اسراییل را سرافکنده کردند. چه حزب الله در عقب راندن اسراییل از مرزهای جنوب و چه حماس در مسائل داخلی فلسطین و چه ساف از طریق گفتگو و ورود به سرزمین های اشغالی و تعریف قلمرو برای خود.
اسراییلی که زمانی خارج از خاک خود می جنگید، امروز در درون سرزمین خود دچار جنگی است که پایانی برای آن قابل تصور نیست. من فکر می کنم مهمترین منفعت اسراییل در این تحولات اینست که دست ایران از تحولات لبنان و فلسطین قطع شود و حکومت سوریه تغییر کند، آن وقت است که اسراییل می تواند از یک دشمن جنبشی و مردمی و انقلابی خلاص شود و با مجموعه ای از دولتها مواجه می شود. اما در این روند در هر حال باید با ترکیه قدرتمند خود را بازتعریف کند.
از دیگر ابزارهای روسیه برای مهار ترکیه، به غیر از قبرس و وحدتی که با ارمنستان، ایران و اسراییل دارد، در قفقاز چه چیزی در دستش دارد؟ در قفقاز همه چیز به ضرر روسیه است؟
خیر. روسیه، ارمنستان و ایران را در حوزۀ نفوذ خود دارد. روسیه همچنان از ابزاری مثل استقلال اوستیای جنوبی و آبخازیا و احیاناً حمایت از برخی از جریانهای قومی داخل آذربابجان می تواند استفاده کند. نگرانی روسیه اینست که چنانچه سوریه سقوط کند، ترکیه قدرتمند و اتحادیه عرب و ناتو فشار بر ایران را افزایش دهند، نقش آفرینی جمهوری اسلامی ایران در تحولات منطقه کاهش یابد و یا احیاناً تغییری در سیاست خارجی ایران صورت گیرد که ایران را از همکاری و همراهی با روسیه دور کند. در آن صورت با قفقازی مواجه خواهد بود که از سوی ارمنستان به شدت تحت فشار قرار خواهد بود و بعد در گام بعدی قفقاز شمالی در معرض فشار خواهد بود.
از این رو از نگاه روسیه باید از ارمنستان دفاع شود و برای دفاع از ارمنستان باید جمهوری اسلامی ایران مواضع قوی و ضدغربی و عدم همراهی با ترکیه داشته باشد و چنانچه هر یک از آنها آسیبی ببینند، آنوقت به صورت طبیعی ترکیه در موقعیتی قرار خواهد گرفت که می تواند موجودیت ارمنستان را خطر بیندازد و احیاناً ارمنستان را به سمت یک طرح غربی وارد کند. البته لزوماً این به معنای احتمال حمله به ارمنستان نیست، هرچند این مسئله مطرح است، چه آنکه اگر به آرایش نظامی منطقه در یک سال گذشته دقت کنید، تغییرات زیادی در رخ داده است. پایگاه گیومری در ارمنستان به شدت تقویت شده؛ نیروهای نظامی 3 برابر و تجهیزات نظامی 5 برابر افزایش یافته اند و همۀ مناطق مسکونی آنجا تخلیه شده و به بخش نظامی تبدیل شده است. یگانهای موشکی روسیه به سواحل دریای خزر، قفقاز شمالی و سواحل دریای سیاه آمده اند. یگانهای ارتش روسیه از مناطق داخلی به مناطق مرزی منتقل شده اند. یگان ضدهوایی روسیه در ارمنستان به شدت تقویت شده است. تعداد هواپیماهای نظامی و سیستم پدافند موشکی افزایش یافته است.
در مجموع آنچه در منطقۀ جنوبی روسیه و به ویژه در فضای قفقاز جنوبی و به خصوص ارمنستان می بینیم اینست که نشان از یک آمادگی برای درگیری احتمالی است. اما با این حال نگرانی روسیه این نیست. نگرانی روسیه اینست که لابی ارامنه در غرب و به ویژه در آمریکا و گرایش دو شاخه ای که ارامنه در طول 20 سال هم به سمت روسیه و هم به سمت غرب داشتند، با گرایش به سمت غرب بتواند به نتیجه ای برسد که در صحنۀ داخلی ارمنستان به یک جریان غربگرا تبدیل شود و بعد روند گفتگو میان این کشور با ترکیه را تقویت نموده و بعد ارمنستان وارد ژئوپولیتیک و هندسۀ جدیدی شود که در آن ناتو موجودیت ارمنستان را تضمین کند. در آن صورت دیگر نیازی به روسیه نباشد و این مسئله چندان دور از دسترس نیست. من در ارمنستان بودم و مطمئنم که اگر ارامنه احساس کنند که موجودیت شان در این هندسۀ جدید از طرف ناتو تضمین خواهد شد، ظرف یک سال آرایش نظامی داخلی ارمنستان تغییر خواهد کرد و خیلی از آنهایی که طرفدار روسیه هستند، معتدل تر خواهند شد. چون ارامنه به شدت عملگرا هستند. بر همین اساس است که روسیه نگران تحول ذهنی و نرم افزاری است که در منطقه ممکن است رخ دهد. هم نگران تحولات سخت افزاری و ژئوپولیتیک است و هم نگران اتفاقی است که می تواند ارامنه را به بازی جدیدی در کنار قفقاز و ترکیه و غرب و ناتو بیاورد.
این دغدغه های روسی، چقدر با چین مشترک است؟ چینی ها چقدر نگران تأثیر این تحولات بر حوزۀ پیرامونی خود هستند؟ چینی نیز با چالشهایی همچون ایغورها، ترکستان مستقل روبروست.
عاملی که بین روسیه و چین در مورد آسیای مرکزی و مناطق اوراسیای مرکزی، دریای خزر و قفقاز اشتراک منافع ایجاد می کند، بحثی است که در سازمان همکاریهای شانگهای به طور مداوم مطرح شده است و آن بحث تروریسم، جدایی طلبی و افراط گرایی است. چینی ها با این موضوع در مورد مسائل مربوط به سین کیانگ مواجه اند؛ تقریباً 100 میلیون مسلمانی که در داخل چین هستند و به لحاظ جغرافیایی نیز وسعت در خور توجهی را به خود اختصاص داده اند.
در حوزۀ آسیای مرکزی نیز دغدغۀ چینی ها بیشتر مسائل اقتصادی است، اما وقتی که به صورت جدی وارد منطقه می شوند نگران آنند که این تحولات اقتصادی و پیوندهای چین احتمالاً اسلامگرایان استفاده کنند و به یک عنصر جدی تبدیل شوند و برای چین نیز خطرناک باشند؛ اینجا دقیقاً نقطه ای است که روسیه و چین به هم پیوند می خورند، اما مقداری اولویت ها فرق می کند. به عبارتی روسیه مسئلۀ اسلامگرایان و تحولاتی که هم اکنون اتفاق افتاد و نفوذ غرب و ترکیه در حوزۀ دریای سیاه و خزر را افزایش داده، خیلی پررنگ تر و جدی تر و فوری تر می بینند. اما چینی ها این مسئله را به عنوان موضوع بلندمدت نگاه می کنند. ضمن اینکه در بُعد ملی نیز چینی ها اولویت های اقتصادی جدی را برای خود تعریف کرده اند در حالیکه در روسیه مسائل امنیتی در اولویت جدی است و به ویژه با آمدن پوتین، عناصر محدود اقتصادی که خیلی در زمان مدودیف مطرح بود در سایه قرار گرفته است. لذا اگرچه دو کشور در برخورد با اسلامگرایان مشترک اند و هر دو نگران رادیکالیسم و افراط گرایی و تروریسم هستند اما در اولویت سیاست خارجی، اولویت چینی ها خیلی پایین تر اما برای روسها مسئلۀ فوری تر است.
چه عاملی باعث می شود که روسیه و چین در شورای امنیت در مورد سوریه در کنار هم باشند؟
به نظر من شاید کمتر متأثر از عوامل ژئوپولیتیک باشد و بیشتر متأثر از مسائل حقوقی بین المللی است. به این معنا که هم روسیه و هم چین منافع مشترکی در حفظ حاکمیت های ملی دارند و هر دو دولت ملی دارای حاکمیت خود را در معرض فشارهای خارجی، مداخله خارجی و مسائل مربوط به حقوق بشر، مسائل قومیتی و جدایی طلبی می بینند و از این جهت نمی خواهند به هیچ قطعنامه ای که مجوز اقدام نظامی در امور داخلی کشورها به بهانۀ حقوق بشر و دمکراسی صادر می کند، رأی مثبت بدهند. حال می خواهد در مورد تانزانیا باشد(که قبلاً شاهد آن بودیم) و یا سوریه و یا حتی کشور دیگری. چون از نظر چینی ها و روسها بایستی حرمت حاکمیت های ملی و نظام بین المللی وستفالیایی مبتنی بر(Nation-State) مبتنی بر حاکمیت ملی است، باید حفظ شود.
پس چرا این حساسیت روی لیبی نبود؟
در مورد لیبی این دو کشور به نقض حاکمیت لیبی رأی نداد. در آن موقع بحث منطقۀ پرواز ممنوع بود. در گذشته هم قطعنامۀ منطقۀ پرواز ممنوع صادر شده بود و مسئله حاکمیت ملی زیر سوال نرفته بود. مثل منطقۀ پرواز ممنوع عراق که شاهد بودیم ولی در مورد لیبی، غرب از قطعنامۀ موردنظر سوء استفاده کرد. اگر روسها و چینی ها حس می کردند که این قطعنامه می تواند مورد سوء استفاده قرار گیرد، شاید تصمیم دیگری می گرفتند. ولی در مورد سوریه ایستادگی کردند.
روسیه به طور جدی در محیط پیرامونی خود با چه چالشهایی روبروست؟
روسیه نگران محیط پیرامونی است که از سویی ناتو آن را به خطر می اندازد و در طرف دیگر طرح سپر موشکی است که تا مرزهای جنوبی روسیه آمده است. از طرف دیگر قدرت یابی ترکیه و استفاده از عناصر دینی و قومیتی است که روسیه را نگران کرده است.
تحولاتی که طی چند ماه اخیر شاهد آن بودیم مثلاً درگیریهای تاجیکستان نیز از دیگر دلایل نگرانی روسهاست. بعد از سالها درگیریهایی در تاجیکستان صورت گرفت که اولاً در مناطق نزدیک به افغانستان یعنی بدخشان رخ داد. دوم اینکه به نوعی دارای یک چاشنی قومیتی و دینی در آن بود. سوم اینکه این درگیریها در زمانی رخ داد که ناتو و آمریکایی ها باید افغانستان را ترک کنند. (2014) از سویی خروج ناتو از افغانستان به شدت روسها را نگران ساخته است. آنها نگرانند در صورت خروج غرب از این کشور طبیعتاً معامله ای باید با جریانهای اسلامگرای داخل افغانستان صورت گیرد که آنها با دولت مرکزی پای میز مذاکره بنشینند وگرنه دولت مرکزی سقوط خواهد کرد. لذا روسیه دارای دو نگرانی است: اول توافقات قبل از خروج و دوم تبعات پس از خروج و تقویت احتمال شکست دولت مرکزی و تکرار اتفاقات گذشته و خطرات موجود برای منافع روسیه. 
چالش دیگر روسیه خروج ازبکستان از پیمان امنیت جمعی(CSTO) است که آن هم برای روسیه خطرناک بود. همزمانی این اتفاق با سایر تحولات منطقه روسیه را به شدت نگران کرده و بیم آن می رود که ازبکستان جهت گیری غرب گرایانه تری را در پیش خواهد گرفت.
مجادلات دولت تاجیکستان با روسیه بر سر پایگاه نظامی روسیه در تاجیکستان از دیگر نگرانی های روسیه است. اگرچه ظاهرا بر سر عدد و رقم مالی اجارۀ پایگاه همچنان اختلاف نظر وجود دارد، اما همزمان ورود به مذاکره با آمریکا برای دادن یک پایگاه نظامی به این کشور به صورت اجاره از طرف تاجیکستان هم نوعی بازی جدیدی است که دولت تاجیکستان به راه انداخته است. این مسئله روسیه را نگران کرده که با خروج ازبکستان و احیاناً تاجیکستان آنوقت طرح "اتحادیۀ اوراسیایی" پوتین بیش از پیش لطمه خواهد دید.
موتور اصلی طرح اتحادیۀ اوراسیایی، روسیه، قزاقستان و بلاروس است. سایر اعضاء عبارتند از قرقیزستان، تاجیکستان، اوکراین. با جدایی ازبکستان و سودای تاجیکستان، خود به خود ایدۀ مورد نظر کمرنگ تر خواهد شد. لذا روسیه از این جهت نگران است.
سایر تحولات اعم از خروج برخی از کشورهای بیطرف از دیگر نگرانی های روسیه است. مانور نظامی ترکمنستان در دریای خزر از جملۀ همین موارد است. ترکمنستان که هموارۀ سیاست بیطرفی را در پیش گرفته است، وارد یک بازی شده که معمولاً تا حد زیادی نقض بیطرفی است و می تواند حتی در پروسه ای ترکمنستان را از سیاست بیطرفی به سمت همکاری با غرب پیش ببرد. و آن وقتی است که مثلاً ازبکستان بتواند با غرب به توافق جدی تر دست پیدا کند.
مجموعۀ این تحولات روسیه و به طور طبیعی جمهوری اسلامی ایران را نگران کرده است. آنچه که در منطقه در حال رخ دادن است به نظر من برای هر دو کشور ایران و روسیه نگران کننده است و دو کشور چاره ای ندارند جز اینکه با هم همکاری کنند. اما به نظر من جمهوری اسلامی ایران اگر قصد همکاری جدی را با روسیه را دارد، باید همکاری مشروط داشته باشد.به این معنا که ما در گذشته مقطعی و حسب موارد در مورد مسئلۀ قره باغ، تاجیکستان و افغانستان وارد همکاری با روسها شدیم، ولی آن موضوعات دیگر به پایان رسیده است. ما به هیچ همکاری پایدار و ساختاری و ترتیبات مشترک با روسها و کشورهای منطقه که با آنها منافع مشترکی داریم تاکنون نرسیده ایم.
مثلاً پیشنهاد ایران در سال 1372 مبنی بر ایجاد کشورهای ساحل دریای خزر بود، با مخالفت روسها مواجه شد و یا پیوستن ایران به سازمان همکاریهای شانگهای که روسها مخالفت کردند. می توان در واقع همکاری های جدیدی را با بازیها و پروسه های جدید تعریف کرد که در این روند ما بتوانیم به همکاریهای پایدار دست پیدا کنیم و سازمان مشترک تشکیل دهیم و به سازمان ها و نهادهای منطقه ای با روسیه ورود پیدا کنیم و به عبارتی به جای همکاریهای مقطعی و موردی، این همکاریهای به ساختاری تبدیل شود که بتواند نرم ها و هنجارهای طولانی تری را برای همکاری ایجاد کند. 
آمریکا در ماه نوامبر انتخابات ریاست جمهوری را برگزار می کند. درصورت پیروزی رامنی، آیا سیاست آمریکا در حوزۀ آسیای مرکزی با دمکراتها تفاوت خواهد داشت؟
در مورد نگاه بوش و اوباما به مسائل آسیای مرکزی، شرایط زمانی بسیار مهم است. در زمان بوش، مسئلۀ اصلی آمریکا در آسیای مرکزی مهار طالبان و القاعده در افغانستان بود و در نتیجه دست یاری به سمت روسیه دراز کرد و دولت روسیه نیز این همکاری را پذیرفت و آمریکا و روسیه با هم همکاری کردند و از همه مهمتر اینکه این مسئله به دوره ای در روابط دو کشور تبدیل شد که همکاریهای استراتژیک بود و در سال 2002 توافق نامه استراتژیک جدی بین آمریکا و روسیه منعقد شد. هر دو در مسئلۀ افغانستان و بعد از 11 سپتامبر به این نقطۀ مشترک رسیدند که تروریسم فصل مشترکی است که هر دو کشور را تهدید می کند و آنها می توانند پیرامون مبارزه با آن با هم همکاری کنند و این مسئله در عمل هم اتفاق افتاد. به تدریج اتفاقاتی افتاد که کم کم روابط دو کشور تحت تأثیر قرار گرفت. اما این مسئله همچنان در آسیای مرکزی باقی ماند. روابط آمریکا و روسیه در حوزۀ آسیای مرکزی پایدار ماند، چون مشکل هر دو موضوع القاعده در افغانستان بود. مسائلی که روابط را تیره کرد، موضوع سپر موشکی، انقلاب های رنگین در اوکراین، قرقیزستان و گرجستان بود. اما جنگ اوستیا رابطۀ بین دو کشور را پایان داد. جنگ اوستیا مهر پایانی بر رابطۀ میان آمریکا و روسیه بود به ویژه در مسائل مربوط به آسیای مرکزی و قفقاز. 
با آمدن باراک اوباما بازی جدیدی تعریف شد با عنوان بازسازی و از سرگیری روابط. این طرح مادامی که اوباما و مدودیف بودند، ادامه پیدا کرد اما به تدریج به مشکلاتی برخورد. آنچه که این طرح را با مشکل مواجه کرد، مسئلۀ سپر موشکی بود، در زمان اوباما مسئلۀ سپر موشکی تعلیق شد، اما بعد از نشست سران ناتو در لیسبون پرتغال در 2010 طرح جدیدی برای سپر موشکی تعریف شد که این بار ناتو عهده دار این طرح میشد و قرار بود که روسیه نیز همکاری کند اما در روند مذاکرات، روسها به این نتیجه رسیدند که اساساً مذاکرات به نتیجه نخواهد رسید و غربی ها منظورشان از همکاری روسیه اینست که روسیه بیاید و مشارکت جزیی و حاشیه ای داشته باشد و به لحاظ فنی، عملیاتی و فرماندهی ساختارها هیچ نقشی برای روسیه تعریف نشده بود، در نتیجه روابط باز به مشکل برخورد. متعاقباً تحولات بهار عربی نیز بیش از پیش روابط را دچار خدشه کرد. 
اما در مورد تأثیر تحولات بر آسیای مرکزی و قفقاز، باید گفت که در مسئلۀ افغانستان، توافق استراتژیک آمریکا با دولت افغانستان و سپس موضوع ناتو تا سال 2014 از جمله عواملی بود که آمریکا و روسیه را با مشکل مواجه کرد.
اگر رامنی روی کار بیاید، باید شاهد تشدید تنش ها میان دو کشور باشیم؟
پوتین هفتۀ گذشتۀ در مصاحبه ای طولانی اشاره کرد که آمدن رامنی بسیاری از معادلات موجود در روابط دو کشور را به هم می زند. اوباما معتقد است می توان با روسیه به توافق رسید و آمریکا باید با روسیه رابطه باشد، در حالیکه رامنی صراحتاً در سخنان خود به تازگی اعلام کرده است که روسیه برای آمریکا بزرگترین تهدید است. این مسئله روابط را با مشکل مواجه می کند. اما یک نکته ای را برخی از تحلیل گران و کارشناسان حوزۀ آمریکا بر آن تأکید دارند و آن اینکه آنها معتقدند که جمهوریخواهان به ندرت پیش می آید که بتوانند همانند دورۀ بوش طرح بزرگی را پیش ببرند و وقتی به قدرت میرسند معمولاً معتدل تر می شوند چون نه همراهی دمکراتها را دارند و نه همراهی افکار عمومی را در شرایط فعلی. جامعۀ آمریکا در داخل با مشکل مواجه است و بعد مشکلات اقتصادی زیاد است و از همه مهمتر اینکه این اوباما بود که آمریکا را از مخمصۀ عراق و افغانستان خلاص کرد و تحولات را مدیریت کرد و آمریکا را از احتمال تبدیل به یکی از بازندگان تحولات منطقه خاورمیانه به یک نقش مدیریت کننده و کنترل کننده تبدیل کرد. لذا اگر رامنی هم رییس جمهور شود، بعید است که بتواند سیاست های حادی را دنبال کند. 
در واقع کشورهایی که از بهار عربی متضرر شده اند از جمله روسیه و ایران، احتمال دارد که در دورۀ جمهوریخواهان معادله به نفع آنان تغییر کند؟
بله. اما این احتمال هم وجود دارد که متأثر از شعارهای تبلیغاتی که در انتخابات مطرح می کنند، فی البداهه دست به اقدام نظامی نیز بزنند و معلوم نیست که پیامدهای آن چه باشد. آن محدودیت و دست به عصا بودن آقای اوباما را برای اقدام نظامی ممکن است برای مرحلۀ کوتاهی کنار بگذارند برای اینکه به افکار عمومی پاسخ دهد. ضمن اینکه با تحلیل محتوایی سخنان مقامات آمریکایی متوجه می شوید که بیش از 80% از سخنان آنان مربوط به مسائل آمریکاست و مسئلۀ اصلی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا امروز مسائل خارجی نیست.
اسراییل با کدامیک می تواند بهتر کنار بیاید؟ جمهوریخواهان و یا دمکراتها؟
این مسئله به لابی های داخل آمریکا و اینکه با کدامیک بتوانند به توافق برسند، بستگی دارد. معمولاً هم اتفاق افتاده که با دمکراتها به توافق رسیده اند و بعضاً هم توافق با دمکراتها برای بر هم زدن توافقاتی است که جمهوریخواهان شروع کرده اند. مثلاً در دورۀ بوش پدر که همزمان با ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی بود، حجم تجارت خارجی ایران و آمریکا به بالاترین سطح رسید و آمریکا به پنجمین شریک تجاری ایران تبدیل شد و بعد لابی های صهیونیستی به شدت لابی گری کردند و روی کلینتون دمکرات سرمایه گذاری کردند و وی را قانع کردند که ایرانی که بوش می شناسد هیچ فرقی با ایران دورۀ گذشته نکرده و کدهایی دادند که موثر افتاد؛ از جمله ایران را از کنسرسیوم نفتی اخراج کردند و طرح داماتو را پیاده کردند.
آیندۀ منطقۀ اوراسیای مرکزی را چگونه پیش بینی می کنید؟
منطقۀ اوراسیای مرکزی در دورۀ شوروی سابق ویژگی خاصی داشت و آن اینکه در دل یک امپراطوری هضم شده بود و در نتیجه خیلی کلمۀ اوراسیای مرکزی و قفقاز را به کار نمی بردند و می گفتند شوروی.
شوروی نه تنها شامل اوراسیای مرکزی و قفقاز و حوژۀ پیرامونی روسیه می شد بلکه شامل اروپای شرقی و حتی شامل بخشی از حوزۀ پیرامونی روسیه در آسیا و آفریقا نیز می شد. بعد از فروپاشی شوروی، منطقۀ اوراسیای مرکزی به عنوان منطقه ژئواستراتژیک وارد معادلات شد. این منطقه بعد از فروپاشی شوروی بر این اعتقاد بود که روسیه همچنان به عنوان قدرت مرکزی باقی مانده است و بعد همچنان بازی استراتژیک غرب در حول و حوش این منطقه تعریف می شد. یعنی از طریق ناتو در اروپای شرقی و غربی، در حوزۀ بالکان و دریای سیاه و بعد مسئله سپر موشکی و بعد از طریق سنتکام (فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا در خاورمیانه).
اتفاقی که در حال رخ دادن است اینست که اوراسیای مرکزی به مرور تحلیل رفت و کشورهایی از این منطقه به غرب پیوستند و کشورهای دیگری در صف ایستاده اند که به سمت غرب بروند. از سویی بازی غرب هم در حال دور زدن منطقۀ اوراسیای مرکزی است و براساس استراتژی آمریکا برای پس از 2014 به سمت چین در حال متمرکز شدن است و در واقع بازی استراتژیک آینده به سمت چین در حال حرکت است. در این پروسه تغییر از بازی قدیمی دورۀ جنگ سرد و تداوم آن در 2 دهۀ گذشته، آسیای مرکزی به ویژه قفقاز جنوبی را دستخوش یک تحول بزرگ خواهد کرد. این تحول می تواند در سطح داخلی، منطقه ای و بازیهای استراتژیک باشد و در نتیجه منطقه را طبیعتاً وارد یک دورۀ جدید خواهد کرد. این بازی جدید برای جمهوری اسلامی ایران پیامدهای جدی دارد.
براساس سند چشم انداز 20 سالۀ جمهوری اسلامی ایران، کشورمان باید قدرت موثر آسیای جنوب غربی با 27 کشور موجود در آن باشد که 8 کشور در آسیای مرکزی و قفقاز قرار دارند. اگر این اتفاق بیفتد آنوقت فضای جدید ممکن است برای امنیت ملی، موقعیت اقتصادی و قدرت منطقه ای ما پیامدهای خیلی جدی دنبال داشته باشد. خروج آمریکا از افغانستان و واگرایی کشورهای آسیای مرکزی از روسیه می تواند مقدمۀ بازی جدید باشد. 
فراموش نکنیم دغدغۀ آمریکا، ناتو و کشورهای اروپایی تا حالا عمدتاً جمهوری های غربی روسیه بوده است؛ یعنی اروپای شرقی، جمهوریهای پیرامونی روسیه مثل کشورهای بالتیک اعم از لیتوانی، لتونی و استونی و مولداوی و اوکراین و گرجستان. در حالیکه هم اکنون تحولات در منطقۀ خاورمیانه، در حال کشاندن بازی غرب به سمت قفقاز جنوبی و آسیای مرکزی است و منطقۀ آسیای مرکزی را متفاوت از گذشته می کند. در واقع دغدغه های غرب در آسیای مرکزی مثل گذشته نیست که تصور کنیم همچنان برای آنها در حوزۀ دریای سیاه، بالتیک و منطقۀ نزدیک به ناتو مهم است و در نتیجه اهمیت چندانی به آسیای مرکزی نمی دهند. اگر هم اولویت می دهند به خاطر افغانستان است. من فکر می کنم در این بازی جدید که در حال شکل گیری است، اتفاقاتی در حال رخ دادن است که طی آن آسیای مرکزی نیز تعریف جدیدی پیدا خواهد کرد و در این تعریف جدید برای ما مسائل جدیدتری ایجاد خواهد شد و جمهوری اسلامی ایران باید آمادگی بازی در این فضای جدید را داشته باشد. 
دیگر نمی توان با معادلات گذشته به مسئله نگاه کرد. نباید فکر کنیم ارمنستان بیطرف است و یا ازبکستانی وجود دارد که بین روسیه، ترکیه و غرب سردرگم است و یا تاجیکستانی که به صورت جدی متحد روسیه است. واقعیت اینست که برای کشورهای منطقه گزینه های جدی تری ایجاد شده است. هنوز چین وارد بازی استراتژیک نشده است. چین هنوز نگاهش اقتصادی است، جاده می کشد، خطوط انتقال انرژی را ظرف یکی دو سال به اندازۀ 10 سال پیش می برد. جالب است بدانید پروژه هایی که 10 سال طول می کشد با رفتار اقتصادی چین دو ساله به پایان میرسد. قبضۀ بازارهای اقتصادی منطقه و حتی فعالیت فرهنگی در منطقه از دیگر فعالیت های چین است. موسسۀ کنفوسیوس چین در حال گسترش و صدور فرهنگ و آموزش زبان چینی به طور جدی در منطقه است. نسل جدیدی از دانشجویانی که علاوه بر غرب به چین می روند و تحصیل می کنند، در حال افزایش است. همۀ اینها نشان می دهد که آسیای مرکزی دارد وارد بازی می شود که جمهوری اسلامی ایران باید دیپلماسی خود را واقعاً بازتعریف کند. باید توجه جدی داشته باشیم و نمی توان صرفاً براساس فاکتورهای گذشتۀ(یعنی مقابله و رودررویی با غرب و جلوگیری از نفوذ آن) عمل کنیم.
به نظر من آن فضا گذشته و مسائل هم اکنون حادتر و حادتر می شوند. غرب جدی تر می شود و کشورهای منطقه در حال بررسی آلترناتیوهای دیگری هستند. در یک سو چینی ها و موفقیت آنها در فضای اقتصادی، دامنۀ حضورشان در حوزۀ فعالیت های فرهنگی را افزایش داده و متعاقباً بعد از آن فعالیت های سیاسی و امنیتی خواهند کرد. لذا به نظر من به جای توجه به آمریکای لاتین و آفریقا باید توجه جدی به محیط استراتژیک مان داشته باشیم و در این محیط فضای آسیای مرکزی را مثل 20 سال گذشته خنثی تصور نکنیم.
ما خیالمان راحت بود که کشورهای منطقه از مدار روسیه خیلی دور نمی شوند. ما هم براساس سیاستی که از بعد از فروپاشی در پیش گرفتیم با عنوان ورود به منطقه از دروازۀ روسیه و رفتار در منطقه در کنار روسیه مواظب بودیم که رفتارهایمان برای روسیه مشکلی ایجاد نکند و حکومت های منطقه را هم نیازارد. مطمئن بودیم که اتفاق وحشتناکی نخواهد افتاد، اما هم اکنون فاکتورهایی در حال بروز و ظهور است که دیگر نمی توان منطقه را فضای نسبتاً خنثی و مطمئن تصور کرد. اتفاقاتی که می افتد، منافع جمهوری اسلامی ایران را نیز دربر می گیرد.
مشخصاً پیشنهاد و راهکار شما چیست؟
باید از آن بازی انکار غرب در منطقه و طبیعتاً هزینۀ انکار ایران در منطقه خارج شد. سیاست غرب و به ویژه آمریکا در حوزۀ قققاز، خزر و آسیای مرکزی مبتنی بود بر:"همه چیز منهای ایران" به یک معنا خط انتقال انرژی منهای ایران، خط ارتباطات بین المللی از فرودگاه گرفته تا ظرفیت های جاده ای و حمل و نقل و.. منهای ایران، خط و ربط های سیاسی و امنیتی منطقه منهای ایران. این سیاست برای ما هزینه های جدی دارد به گونه ای که خیلی از ظرفیت های ما را در منطقه خدشه دار کرده است. مثلاً اگر قصد سفر به بیشکک، آستانه، آلماآتی و یا هرکدام از کشورهای منطقه را داشته باشید باید از استانبول و یا دبی اقدام کنید و زمانی که وارد استانبول می شوید. خطوط انتقال انرژی یا از طرف چینی ها رفته است و یا از طرف ترکیه. حتی در طرح جادۀ ابریشم آمریکایی که جدیدآً مطرح شده، نقش جدیدی را به پاکستان و هند داده است.
جمهوری اسلامی ایران باید از این فضای نفی-نفی خارج شود. درست است که نفی کردن غرب برای آنها هم هزینه ایجاد می کند، اما هزینه ها خیلی متفاوت است و آنها از صحنه دور هستند و از سویی خالی شدن و تضعیف ظرفیت های ما در آینده تنها پیامدهای ارتباطی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را نخواهد شد و پیامدهای امنیتی هم خواهد داشت. لذا باید یک دیپلماسی را تعریف کنیم که از فضای نفی متقابل با غرب بیرون بیاییم. 
در این فضای جدید ضمن حفظ روابط با روسیه، روابط تعریف شدۀ منطقه ای خود را برپایۀ اهداف بلندمدت قرار خواهیم داد. بایستی از این فضای کنونی خارج شد، این فضا قدرت مانور ما را به شدت خدشه دار کرده و امکان اثرگذاری ما را در مسائل منطقه کاهش داده است. اگرچه تحولات همه اش لزوما به زیان ما نبوده است ولی ما منفعت خاصی در این فضا نبرده ایم. مثلاً اگر نقش ترکیه را با نقش خودمان مورد مقایسه قرار دهیم و بعد به صورت مشخص آیتم هایی که این نقش آفرینی را تعریف می کند آنوقت می توان به این نتیجه رسید که ما کجا قرار داریم. مثلاً ترکیه 26 مدرسۀ ترکی در تاجیکستان دارد، ولی جمهوری اسلامی ایران برای افتتاح اولین مدرسه هم اکنون 10 سال است که در انتظار است. شاید با این فرمان در آسیای مرکزی فقط بتوان تدافعی برخورد کرد، برای تبدیل به یک رفتار مبتنی بر ابتکار عملی و رفتار مثبت و موثر بر اساس منافع ملی و در راستای سند چشم انداز حرکت کردن، باید همۀ تلاشهایمان را به رفتار ابتکاری و نقش آفرینی موثر تبدیل کنیم باید حتماً برنامه ای داشته باشیم که بتوانیم نقش آفرینی کنیم و لازمۀ آن هم افزایش قدرت و قابلیت های مانور در دیپلماسی ایران است.

 

26349

کد خبر 243398

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 8 =