همایش امام محمد غزالی در روزهای شنبه و یکشنبه، 10 و 11 اسفند 1387 از سوی انجمن حکمت و فلسفه ایران برگزار شد. همایشی که من خود نیز در گیرودار برگزاری آن بودم. سخنرانان این همایش درباره غزالی و بسیاری موضوعات مرتبط با وی سخن گفتند و هر یک از منظری. اما پرسشی که از همان روزهای اول آغاز کار، ذهنم را میخراشید این بود که این غزالی چه چیز را در شرایط امروز میتواند برای ما به ارمغان آورد؛ و چه درسی برای من و ما میتواند داشته باشد؟ همه آن بحثهای جدی اساتید جای خود اما مسأله من همین زندگی روزمره و رخدادهای پیرامونم بود. مسأله دانشگاه و نیز تخلفهای علمی موضوعی بود که در این مدت کوتاه چند ماهه که از فعالیت خبرآنلاین میگذرد مدنظر دوستانم در سرویس اندیشه بود و هست و من هم وعده کرده بودم مجموعه مطالبی را گرد آورم برای آنها اما افسوس که جز چندتایی یادداشت و یک گفتوگو چیزی حاصل نشد.
الغرض در گیرودار سامان دادن به خلاصه مقالات همایش و تدارک مقدمهای برای آن جهت انتشار، به حکایتی از امام اسعد میهنی (متوفی 520 ق)، از علمای فقه، برخوردم که در مقدمه همان مجموعه خلاصه مقالات همایش نیز آمده است؛ حکایتی که راوی آن را از روزگار امام محمد غزالی نقل میکند و بسیار هم شنیدنی است. حکایت از قول امام محمد است که گفت: «چون از جرجان به طوس برمیگشتم، در راه مرا قطعی افتاد و هر چه داشتم دزدان ببُردند. به التماس و سوگند در پی دزدان افتادم که هر چه بُردید، بِحِل کردم، توبرهای دارم، مشتی کاغذ در آن است، به کار شما نیاید، آن را به من بازدهید. چون بسیار لابه کردم، بزرگِ دزدان را دل بر حال من بسوخت و گفت در توبره تو چیست که این مایه بدو دل بستهای؟ گفتم: تعلیقههاست که یکچند از خانمان دور شده و به نوشتن و آموختن آنها رنج فراوان دیدهام. گفت چه گویی که درسآموخته و دانشاندوختهام و حال آنکه چون ما کاغذپارهها از تو بگرفتیم، بیدانش ماندی؟ این چه دانشی بود که دزدان از تو توانستند گرفتن؟! پس بفرمود تا توبره بازگرداندند. گویی هدایت خداوندی بود که از زبان وی بر من کارگر شد. از آن پس جهد کردم تا هر چیز را چنان آموزم که از من نتوانند ربود. به طوس برگشتم، سه سال رنج بردم تا آنچه تعلیقه نوشته بودم، از بَرکردم.»
این حکایت اما چه نسبتی با آن موضوعات نخستین که ذکر کردهام میتواند داشته باشد؟ به گمانم این حکایت گفته است آنچه من میخواهم بگویم. تنها میماند وضوح بخشیدن و برقراری نسبتی میان آنچه در این حکایت آمده است و وضعیت کنونی ما.
غزالی رنج فراوان برده است و تعلیقههایی گرد آورده اما از بد روزگار، دزدان، دار وندارش را میگیرند و تعلیقههایش را نیز. پاسخ بزرگ دزدان شنیدنی است وقتی در مقابل لابههای غزالی میگوید «چه گویی که درسآموخته و دانشاندوختهام و حال آنکه چون ما کاغذپارهها از تو بگرفتیم، بیدانش ماندی. این چه دانشی بود که دزدان از تو توانستند گرفتن؟!»
حال شاید نیمنگاهی به نظام آموزش عالی در ایران ما را یاری کند برای درکی بهتر از موقعیتی که در آن به سر میبریم. موقعیتی که در آن بیمهابا به گسترش کمیت در آموزش عالی اقدام میشود و نهادهای آموزشی بسیاری هستند که دانشآموختگانی بیشمار را هر ساله روانه جامعه میکنند. تا اینجای کار بسیار هم نیکوست و بیشک مزایایی هم دارد اما اگر به یاد آوریم آن نقد جدی درباره نظام آموزش عالی در ایران را که آن را چون قیف سر و تهی میانگارد که به دشواری میتوان به آن وارد اما به سهولت میتوان از آن خارج شد شاید وخامت اوضاع نیز بر ما آشکار شود. هر چند این روزها با افزایش همان نهادهای آموزشی که پیشتر از آنها سخن به میان آمد و افزایش ظرفیت بسیار کنونیشان، دیگر این قیف سر و ته به استوانهای میماند که هر کسی بالاخره به نحوی میتواند به آن وارد و پس از چند صباحی از آن خارج شود و در پایان هم مدرکی در دستان خود داشته باشد.
بنابراین تصوری قریب و محتمل است تصور روزی که اکثر ایرانیان بتوانند مدرکی - چیزی در دست داشته باشند که همین الان هم میتوانند کمابیش و متأسفانه پیامد ناگزیر چنین چیزی، جز بیاعتبار شدن مدارک علمی ما در ایران و جهان نیست. یعنی اگر قرار باشد هر کسی به سادگی «آقای دکتر» یا «خانم دکتر» باشد دیگر «دکتر» بودن از ارزش و اعتبار ساقط خواهد شد. اتفاقی که دیگران کوشیدهاند در جاهای دیگر دنیا رخ ندهد؛ به این معنا که قرار نیست هر کسی به دانشگاه برود و کسی هم اگر هوس رفتن به دانشگاه به سرش زد به راحتی میتواند وارد شود اما خروج از آن و گرفتن مدرک برایش به همین سادگیها نیست.
با این اوصاف بازخوانی حکایت غزالی و دزدان، رنگ و لعابی متفاوت به خود میگیرد. بزرگ دزدان - گیرم که دزد باشد - اما حرف حساب میزند به غزالی که «چه گویی که درسآموخته و دانشاندوختهام، حال آنکه چون ما کاغذپارهها از تو بگرفتیم، بیدانش ماندی؟» حال مباد که مدارک علمی در ایران همچون مشتی کاغذپاره باشند که به سادگی میتوان پارهای از آنها را داشت و به آن مفتخر بود. آدمیزادهای اینچنین «مفت-خر» است و در وهم دانشآموختگی. این کاغذ پارهها/مدارک علمی نباید آن قدر مفت و بیارزش باشند که مفت هم بر باد روند. مثل نسخ خطیاند این کاغذپارهها و بس بسیار ارزشمند و گرانبها. برای داشتن یکی از آنها دانشجو باید صدای خرد شدن استخوانهای اندیشهاش را به وضوح بشنود و دشواری بی حد و حصر داشتن یکی از آنها را با تمام وجودش لمس کند. به راستی چند تا از دانشجوهای امروز ایران چنین تجربهای را از سر میگذرانند؟ و چند درصد از دانشآموختگان کنونی برای کسب مدرکشان با چنگ و دندان جنگیدهاند و کوشیدهاند و جان کندهاند؟




نظر شما