دکتر خوانساری در این گفت و گو در باب زندگی، فلسفه آن و نظر حکما در این باره سخن گفته است. سخنان استاد منطق و فلسفه را در حالی می خوانید که او دیگر در میان ما نیست.

اولین سؤالى که در باب زندگى مى‏خواهم از شما بپرسم و در شخص شما این سؤال ‏نوعى موضوعیت هم دارد، چون منطق‏دان هستید، تعریف زندگى است. فکر مى‏کنید آیا مى‏توان زندگى را تعریف کرد؟

«زندگى» یا «زندگانى» که شاید با الف و نون، شارژ معنایى‏اش بیشتر هم بشود، یک امرکاملاً انسانى است؛ یعنى فقط به انسان اطلاق مى‏شود و به حیوان اطلاق نمى‏شود. مجازاً ممکن است درباره حیوان هم به کار برود، ولى در اصل در حیوان از زندگى‏صحبت نمى‏شود؛ مثلاً نمى‏گویند که این اسب یا این استر چند سال زندگانى کرده است؛ مى‏گویند چند سال دارد، یا چند ساله است. بین «زندگانى» کردن و «زنده» بودن فرق وجوددارد.

چیزى که مى‏خواهم عرض کنم، یک تعریف ناقص است؛ ولى مى‏توان گفت: زندگى ‏تکاپوى انسانى داراى هدف؛ یعنى هدفمند و از روى اراده است. در واقع، انسان این تکاپو را از روى اراده انجام مى‏دهد. این در حالى است که تکاپوى حیوانات که موجودات زنده هستند، درست که هدفمند است و به سمت هدفى در جریان است، ولى به هیچ‏وجه آگاهانه نیست؛ یعنى حیوان از نتیجه عملى که انجام مى‏دهد، به‏کلى بى‏خبر است. به قول دکارت: حیوانات، ماشین‏هایى هستند پیچیده‏تر.

در اینکه حیوانات ماشین‏اند و اتومات، شک نیست. آنها مثل روبات عمل مى‏کنند. مورچه را در نظر بگیرید که در تابستان دانه جمع مى‏کند. نباید ما خیال کنیم که مورچه مى‏داندکه پس فردا زمستان مى‏شود؛ برف و باران همه جا را مى‏گیرد و او نمى‏تواند قوتى پیدا کند، درنتیجه شروع مى‏کند به دانه جمع کردن. به هیچ وجه چنین چیزى محرک مورچه نیست، بلکه ‏مثل ماشین به کار مى‏افتد، بدون اینکه بداند چرا!

البته این از شگفتى‏هاى طبیعت است که موجودى، از روى نقشه و نظام و هندسه کارکند و متوجه هدفى کاملاً شناخته شده باشد، ولى خودش از آن هدف غافل باشد. این چیزى‏است که دانشمندان با تجارب دقیق به آن رسیده‏اند. در زبان فرانسه، ضرب‏المثلى وجود داردکه مى‏گوید: غریزه کور است.حیوان کورکورانه اعمال غریزى خود را انجام مى‏دهد، اما انسان، از روى شعور، وقوف‏و آگاهى و باتوجه به هدف و براى نیل به هدف عمل مى‏کند. سعدى مى‏فرماید:

مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش

این «تا»، در ذهن مورچه نیست. همچنین در مورد پرستوهایى که مهاجرت مى‏کنند،این نیست که بدانند هوا در جایى که آنها هستند، سرد مى‏شود و حشره‏اى براى شکار نخواهد بود و آنها بدون طعمه خواهند ماند، پس راه بیفتند و به منطقه‏اى سردسیرى کوچ کنند،نه، بلکه در درونشان، ناگهان انگیزه‏اى پیدا مى‏شود که آنها را به آن سمت حرکت مى‏دهد، بدون ‏اینکه بدانند چرا!

در واقع شما مدعى هستید که زندگى، مفهومى انسانى و انسان‏پایه است؛ چون تنها انسان است که در این خصوص داراى پرسش و فهم است و مى‏پرسد چرا.

کار انسان، همیشه با چرا همراه است. از این رو، ما زندگى را انسانى مى‏دانیم و آنچه‏گفتم، براساس همین مسئله در واقع تعریفى است که مى‏توان از زندگى ارائه داد.

ظاهر این است که آنچه حضرت عالى بیان مى‏کنید، نوعى قیاس و تعریف به ضد است، چون نگاه مى‏کنیم به حیوانات و آنچه در آنها نیست، براى انسان اتخاذ مى‏کنیم و زندگى انسان...

همان‏گونه که خواجه نصیرالدین طوسى گفته است، گاهى تعریف از راه تشبیه و تمثیل‏است، گاهى هم از راه تضاد است. این چیزى که مى‏گویید، درست است و این هم راهى است‏که تا حدى، مفهوم زندگى را مى‏شناساند. البته ماهیت حقیقى زندگى را اگر بخواهیم به عبارت‏ در بیاوریم، واقعاً مشکل است. مفهوم زندگى را هم، هر کس خودش مى‏داند و ممکن است ‏همواره آن را بگوید و بر زبان بیاورد که با عبارتى مثل اینکه «در زندگانى خیرى ندیدم»، «... وفا ندیدم» و امثال آن بیان مى‏شود.

در واقع، زندگى براى ما مفهومى حضورى است.

بله. مى‏توان چنین گفت.

اما مى‏توانیم این مفهوم حضورى را، با آنچه راه قیاس یا تعریف به ضد است، تعریف اولیه یا ابتدایى بدانیم و به تعریف‏هاى بعدى برسیم.

بله، این درست است. شاید بتوان در فرهنگ‏هاى خارجى هم، تعریفى دیگر از زندگى‏پیدا کرد. به عنوان مثال، «اگزیستانس» هم به معنى وجود است، هم به معناى زندگى و در ذیل‏آن، ممکن است که معانى دقیق‏ترى هم وجود داشته باشد.

پس ان قلت من در باب تعریف شما، مى‏تواند دربردارنده این نتیجه باشد که ‏زندگى یک تعریف ندارد، بلکه تعریف‏ها دارد.

بله. زندگى حتماً تعریف‏هاى گوناگون دارد، از دیدگاه‏هاى مختلف!

باید قبول کنید که یک شخص مى‏تواند چندین تعریف از زندگى ارائه کند و این، بستگى به زمان و مکان و رشد عقلى شخص دارد.

همین‏طور است که مى‏فرمایید و تا حدى نسبى هم هست؛ چون زندگانى اشخاص ‏متفاوت است. مى‏خواهم عرض کنم شاید در میان میلیاردها انسانى که از اول به دنیا آمده‏اند تاکنون، نتوان دو نفر را پیدا کرد که خط زندگى‏شان، کاملاً به هم منطبق باشد. هر شخص، زندگى خاص خودش را دارد، با رفتارهایى خاص، سلیقه‏اى خاص، خواست‏هایى معین و آرزوهایى مشخص که با دیگرى فرق مى‏کند. این هم یکى از قدرت‏نمایى‏هاى خداوند است.

همین‏طور که قیافه‏ها مختلف است، انسان‏ها هم مختلف اند. از این رو، ملاصدرا در ذیل ‏تعریف انسان به «حیوان ناطق» که از دیرباز مرسوم است، مى‏گوید: هر انسانى، براى خودش‏یک نوع منحصر به فرد است که با دیگرى متفاوت است.

همان چیزى که گفته مى‏شود: نوع متشخص.

بله. زندگى و خط زندگى نیز همین‏طور است.

بر اساس همین تعریف که زندگى را تکاپوى آگاهانه و هدفمند معنا مى‏کنید، مهمترین مسئله زندگى چه چیزى مى‏تواند باشد؟

مهمترین مسئله زندگى، براى هر کسى، رسیدن به سعادت است و خوشبختى. محرک ‏هر کسى سعادت است؛ اما اینکه «سعادت چیست؟» و «چگونه حاصل مى‏شود؟» معرکه ‏آراست. در اوایل «اخلاق نیکوماخوسِ» ارسطو و فصل‏هاى اول «اخلاق ناصرى» اقوال حکما در زمینه سعادت به تفصیل آمده است، به‏ خصوص در «اخلاق ناصرى» که کتابى بسیار نفیس‏است و شاید قدرش هم مجهول باشد و به نظر بنده در حکمت عملى اسلام، ما کتابى مانند «اخلاق ناصرى» نداریم. این اثر بسیار دقیق و جامع است. خواجه نصیر همان دقتى را که در ریاضیات به کار برده، در این کتاب، در زمینه ‏اخلاقیات به کار گرفته است و با همین دقت درباره سعادت صحبت کرده است.

فکر مى‏کنم در ارتباط با سؤالِ مهمترین مسئله زندگى، اگر اشاره‏اى ‏به دیدگاه نصیرالدین درباره سعادت داشته باشید، خالى از لطف نخواهد بود.

خواجه نصیرالدین طوسى عنوان مى‏کند: حکمایى که پیش از ارسطو بوده‏اند، مثل ‏فیثاغورث و سقراط و افلاطون، سعادت را منحصراً نفسانى مى‏دانستند، چون هویت انسان را نفسش مى‏پنداشتند و بدن را آلتى بى‏اهمیت تلقى مى‏کردند و چیزى در حد سایه نفس؛ بنابراین مى‏گفتند: هر کس که به فضایل اخلاقى آراسته باشد، سعید و خوشبخت است. امهات فضایل را هم همان فضیلت‏هاى چهارگانه: حکمت، شجاعت، عفت و عدالت مى‏دانستند و معتقد بودند که همه فضیلت‏ها به اینها برمى‏گردد و زیرمجموعه این چهار است و اینها، همه ‏فضایل را پوشش مى‏دهند.

حکمت در واقع اعتدال قوه عاقله است. شجاعت اعتدال قوه‏غضبیه، عفت اعتدال قوه شهویه و عدالت هم تناسب بین همه اینهاست که همان «اعتدال» باشد. اینان معتقد بودند اگر کسى به این فضایل آراسته باشد، حتى اگر در تمام مدت عمرش‏مریض و گرفتار و فقیر و تنگدست باشد و با انواع مصیبت‏ها دست و پنجه نرم کند، باز خوشبخت است.

در مقابل این دیدگاه، نظریات دیگری هم‏وجود دارد.

بله، به طور کلى حکماى بعد از ارسطو، رواقیون و حکماى طبیعى که خیال مى‏کنم ‏اپیکوریان باشند، نظرشان این بود که بدن هم جزوى از انسان است و نمى‏توان تنها به یک بعد انسان توجه داشت و سعادت را تنها به همان بُعد نسبت داد. از این دیدگاه، انسان دو بعدى است و این همان دوآلیسم دکارتى است: جسم و جان. اینان نظرشان این است که هم سعادت و خوشبختى و کامرانى جسمانى مطرح است و هم‏ سعادت نفسانى، و این دو باید مکمل یکدیگر باشند.

اما ارسطو که واقعاً از شاهکارهاى هستى و یکى از شگفتى‏هاى عالم خلقت است، با آن ذهن واقع‏بین که داشت، اعلام کرد که سعادت را نمى‏توان به یک چیز و دو چیز برگرداند، بلکه سعادت مبتنى بر پنچ چیز است و به هر نسبت که این پنج مسئله تحقق داشته باشد، شخص سعید است و هر اندازه از آن کم‏وکاست داشته باشد، سعادتش ناقص است. این پنج مسئله که نشان مى‏دهد که ارسطو چقدر رئالیست و واقع‏بین است، عبارت ‏است از:

اول، سلامت طبع و سلامت حواس.

دوم، تمکّن مادى و داشتن به قدر کفاف تا انسان به این و آن احتیاج نداشته باشد و دچار سوءتغذیه و کمبود مواد ضرورى و مورد نیاز بدن نشود و همچنین داشتن مال و منال و اعوان و دوستانى که بتواند با آنها کار کند.

سوم، حسن ذکر و خوشنامى و محبوبیت در بین مردم تا انسان نزول‏خورى مثل ‏هارپاگون ـ قهرمان خسیس «مولیر» ـ نباشد که شخصیتى منفى و کثیف است و لابد خودش هم‏مى‏داند که مردم نسبت به او چه قضاوتى دارند.

چهارم اینکه بتواند آرزوهاى مطلوب و مشروع خودش را برآورده کند؛ یعنى آراسته‏ بودن به فضایل اخلاقى که پیشینیان گفته‏اند.

و پنجم، داشتن فکر سالم و مستقیم و بدون اعوجاج و تشخیص صواب از ناصواب.

این دیدگاهى است که خواجه نصیر درباره سعادت طرح مى‏کند.

در واقع دکتر محمد خوانسارى، به نهج قدما، مهمترین مسئله زندگى را سعادت ‏مى‏داند و خود سعادت را مشتمل بر قضایایى بسیار. سؤال فعلى من این است‏که زیبایى زندگى را چه مى‏دانید؟

پاسخ‏دادن به این سؤال براى بنده مقدارى مشکل است.

پس اجازه بدهید به حسب تخصص شما از نسبت زندگى و اندیشه و تفکر سؤال‏کنم.

شکى نیست که تفکر و عقلانیت، در زندگى انسان بسیار بسیار مؤثر است. انسان‏حیوان ناطق است. از این رو، اهل عقل و استدلال و محاسبه و سبک سنگین کردن قضایا و مسائل است، ولى فقط این نیست که اگر انسان قضاوت صحیح کرد و فکر سالم داشت، حتماًعملش هم صحیح باشد.

سقراط گفته است تمام بدى‏ها از جهل ناشى مى‏شود که نادانى است. اگر ما چهره‏ فضیلت را درست ترسیم کنیم، همه عاشق فضیلت مى‏شوند. بدکارى بدکارگان، ناشى از جهل‏است و نمى‏دانند که چه باید بکنند! اینان را باید روشن کرد. سقراط مى‏خواست با روش ‏مامایى، اهل جهل را به راه اندیشه بکشد.

من کسى نیستم که در برابر سقراط موضع‏گیرى کنم، ولى علماى اخلاق این عقیده را ناقص دانسته‏اند و معتقدند که کامل نیست، براى اینکه غیر از علم و دانش و فکر، در انسان ‏شهوت‏ها هم هست که فوق‏العاده قوى است. نیروى موتور محرک انسان، بیشتر این قبیل‏ مسائل است که باعث جنب و جوش مى‏شود و انسان را به راه مى‏اندازد. بسیارى از اشخاص‏هستند که برخلاف گفته سقراط مى‏دانند که فلان عمل زشت است و بد، و نباید انجام داد، ولى ‏نمى‏توانند جلوى خودشان را بگیرند و به اصطلاح «کف نفس» ندارند و اراده‏شان قوى نیست.

بنابراین در انسان، غیر از نیروى فکر، عقل و... نیروى شهوات و تمایلات هم هست. قدما از دو قوه سخن به میان آورده‏اند: شهویه و غضبیه. شهویه جذب ملایمات مى‏کند و قوه‏ جاذبه است و انسان بر اساس آن، به جذب امور لذت‏بخش و ملایم اقدام مى‏کند. غضبیه، قوه دافعه است که ناملایمات و چیزهاى زیان‏بخش و خطرناک را که آدمى نمى‏پسندد، دفع‏مى‏کند. این مسائل به هر حال در انسان هست.

سعادت در این است که انسان بتواند اینها را مهار کند و شهوت و غضب را تحت ‏قیمومت عقل دربیاورد که البته کار ساده‏اى هم نیست. بیشتر اشخاص، اشکال‏شان در انجام‏دادن این مهم است، نه در دانستن و ندانستن. از این رو، زندگى بعضى از افراد، در سطحى بسیار پایین جریان دارد و نمى‏توانند پرواز کنند و یک قدم بالاتر از حالت عادى بردارند و در همان ‏پایین‏ها متوقف مى‏شوند. خداوند در قرآن کریم (سوره حدید) مى‏فرماید: «اعلموا انما الحیاه الدنیا لعب و لهو وزینه و تفاخر بینکم و تکاثر فى الاموال و الاولاد».

استحضار دارید که درباره این آیه تفسیرى لطیف وجود دارد.

بله، برخى از بزرگان گفته‏اند که خداوند در این آیه خط سیر زندگى و مراحل زندگى ‏دنیوى را در این آیه بیان کرده است: لعب و لهو، دوران کودکى است. زینت و تفاخر، دوران ‏جوانى است و تکاثر در اموال و اولاد، مربوط به دوران پیرى است. به هر حال، منظورم این ‏بود که متأسفانه برخى اشخاص افق‏شان محدود است و در پایین و در ظلمت‏ها دست و پامى‏زنند که زندگىِ پست عادى است.

معروف است که روى سنگ قبر آسور بانیپال نوشته شده است: بهره‏اى که من از دنیا و زندگى بردم، غذاهاى لذیذى بود که خوردم و هم‏بسترهایى که انجام دادم. این بهره‏هاى زندگى یک نفر است. بعد از او، ارسطو در کتاب «تحریض بر فلسفه» که‏کاملش در دست نیست و تکه‏هایى از آن باقى مانده است، مى‏گوید: اگر یک گاو نر قوى‏هیکلى هم مرده بود و دفنش مى‏کردند و مى‏خواستند کتیبه‏اى روى قبرش بنویسند، عبارتى دیگر و بهتر از این نمى‏شد نوشت! البته گاو ممکن است این اندازه هم اهل تمتع نباشد:

گاو در بغداد آید ناگهان

مى‏دود از این کران تا آن کران

زان همه رنگ و خوشى‏ها و مزه

او نبیند جز که قشر خربزه

متأسفانه در بین افراد بشر کسانى هستند که غیر از این قشر خربزه چیزى نمى‏بینند و از این مراحل بالا نمى‏آیند.

اگر چنین چیزى باشد، باید گفت عده‏اى به قشرى از زندگى بسنده مى‏کنند.

بله. به یک لایه از زندگى مى‏پردازند و بس.

در جمله‏اى گفته مى‏شود: زندگى نیست مگر درس زندگى. به نظر شما چه درسى ‏مى‏توان از زندگى آموخت؟

چیزى که آدم در طى زندگى مى‏آموزد، تجربه است و عبرت، هر چند که انسان وقتى ‏مى‏خواهد از این درس‏ها و تجربه‏ها و عبرت‏ها استفاده کند، متأسفانه دیگر در سراشیبى و سرازیرى زندگى - که پیرى است - قرار مى‏گیرد و دیگر مجال نیست و گاهى‏ هم مجال و نشاط این را ندارد که خط سیر جدیدى را انتخاب کند و اشتباه‏هاى خودش را که در زندگى مرتکب‏شده است اصلاح کند و خطاهایش را جبران کند.

باید بگویم متأسفانه چنین است و این ضرب‏المثل پرمعناى فرانسوى، همیشه در ذهن‏ من است و حتى آن را داده‏ام در تابلویى نوشته‏اند که به دیوار بالاى سرم زده‏ام که: کاش جوان‏ مى‏دانست، کاش پیر مى‏توانست. انسان از زندگى درس مى‏آموزد ولى وقتى مى‏خواهد از آن‏درس‏ها استفاده کند که دیگر دیر شده است.

من اینجا مى‏خواهم به همه جوان‏ها توصیه کنم که موهبت الهى جوانى و این کیمیاى ‏پرقیمت را قدر بدانند و از آن، حداکثر بهره را ببرند. هر کس به هر جا رسیده، در جوانى رسیده ‏است، چه رسیدن به جایى باشد در ورزش و چه در علم و دانش، چه در هنر، چه در صنعت و اختراع و اکتشاف و... همه اینها مربوط به دوران جوانى است. اگر جوان در زندگى‏اش همت ‏داشته باشد، موفق مى‏شود. بعدها دیگر انسان ضعیف مى‏شود. این خصیصه زندگى است.

آقاى دکتر! شما استاد فلسفه و ادبیات هستید ولى به «منطق» مشهور شده‏اید و با تألیف یک کتاب مهم درسى، معلم یک یا چند نسل از مدرسین منطق بوده‏اید. مى‏خواهم بپرسم: بهره‏اى که از منطق مى‏توان براى زیستن و زندگى برد، چه بهره‏اى ‏است؟ به عبارت دیگر، منطق، براى زندگى درست چه کمکى مى‏تواند به ما بکند؟

اهمیت منطق، محل بحث و شک نیست. البته هر کس ممکن است بگوید متاع من دردرجه اول اهمیت و قیمت است، ولى واقعاً منطق؛ این افزارى که حق و باطل را از هم تفکیک‏مى‏کند و این ترازویى که میزان حق و باطل است و به قول ابن‏سینا، علم ترازوست، اگر این دردست انسان باشد، روشن است که چقدر زیاد مى‏تواند از آن استفاده کند و در هر جایى تحت‏تأثیر شهوات و تمایلات و وسوسه‏ها و... قرار نگیرد، بلکه به کفه‏هاى ترازو نگاه کند که کدام‏کفه مى‏چربد.

در فرهنگ روم قدیم، تمثیلى از یک قاضى وجود دارد که ترازویى در دست دارد با دوکفه و چشمانش بسته است. چشم‏هاى این قاضى را بسته نقاشى کرده‏اند تا نگاه نکند به کسى‏که گریه مى‏کند، یا رنگش پریده است، یا فرض کنید زن و بچه‏اش مویه و شیون مى‏کنند و در نتیجه تحت تأثیر احساس قرار نگیرد و فقط عدالت را رعایت کند، منطق را ملاک قرار دهد و فقط دست به کفه‏هاى ترازو بکشد که آیا توازن دارند یا ندارند؟

اینکه ترازویى به نام منطق در دست انسان باشد، شک نیست که چقدر ارزش دارد و چقدر در زندگى مؤثر مى‏افتد. این است که من همیشه به همه توصیه مى‏کنم منطق ـ ولو در حد مقدمات ـ بخوانند. به‏ خصوص در بحث سفسطه باید دقت کرد که رواج بسیار دارد و سفسطه‏هایى پیدا شده است که واقعاً در کتاب‏هاى منطق قدیم نیست و ممکن است که حتى‏خواص را هم فریب بدهد. به این بحث‏ها در زندگى باید توجه داشت.

آیا در بحث زندگى، مى‏توان این نوع سفسطه‏ها را که جدیدند و شما سخنش را به‏میان مى‏آورید، «سفسطه‏هاى زمان» خواند؟

بله، مى‏توان گفت سفسطه‏هایى در زندگى وجود دارد که رنگ زمان را به خود گرفته‏است و وسایل و ادوات جدید بسیارى، به آن کمک مى‏کند و مسئله را گمراه‏کننده‏تر مى‏کند.

اگر منطق‏نبود، زندگى‏ها چه شکل و صورتى به خود مى‏گرفت؟

البته جداى از علم منطق، اشخاص داراى یک منطق فطرى هستند. این نیست که اگر ارسطو «ارغنون» را ننوشته بود، زمین و زمان زیر و رو مى‏شد. عقل سلیم که در زبان فرانسه‏به آن «بُلسانس» مى‏گویند، چیزى است که خداوند آن را در همه اشخاص قرار داده است. قرآن مى‏فرماید: «الم نجعل له عینین و لساناً و شفتین و هدیناه النجدین»؟ یا مى‏فرماید: «انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً». در فطرت انسان، منطقى وجود دارد، ولى باید مراقب بودکه چراغ فطرت خاموش نشود.

آیا ما در زندگى یک منطق درونى داریم و یک منطق بیرونى که هر دولازمند و هر دو هم باید باشند؟

البته، البته. این مورد اتفاق اغلب حکماست. ما فقط منطق بیرونى نداریم. منطق درونى ‏بشر هم در زندگى دخیل است.

آقاى دکتر بفرمایید که راه سرشار کردن زندگى چه چیز مى‏تواند باشد؟

سرشار کردن زندگى، بر هم نهادن ثروت و ارضاى شهوت نیست. وقتى زندگى انسانى‏به راستى سرشار و پربار است که لبریز از ارزش‏هاى انسانى باشد؛ یعنى فعالیت‏هاى والا و متعالى، به دور از شائبه سودجویى و حسابگرى و چرتکه انداختن. بسیارى از افراد خودمحور، پیش از شروع هرکارى، ابتدا چرتکه مى‏اندازند که بازده‏این کار براى من چیست؟ براى آنها، هر عملى، وسیله است، براى رسیدن به سود؛ عمل وسیله‏است و سود شخصى هدف. آن هم سود مادى و فیزیکى؛ اما ارزش‏هاى متعالى، خودشان‏هدف هستند.

این ارزش‏هاى متعالى، شامل چه مواردى مى‏شود؟

ارزش‏هاى متعالى که ذاتاً دوست داشتنى و خواستنى هستند، سه چیز است: حقیقت، خیر و جمال. سرشارى و غناى زندگى انسانى و معنوى در حرکت به‏سوى این سه چیز است. رسیدن به هر یک از این هدف‏ها، لذتى دارد حقیقى و معنوى.

امتیاز واقعى زندگى انسانى، از زندگى بهیمى، همین گرایش اوست به این هدف‏هاى ‏مقدس: حقیقت‏جویى، خیرطلبى و زیبایى دوستى. شیلر عبارتى دارد که این‏گونه ترجمه‏کرده‏اند: «انسان هنگامى انسان است که بازى مى‏کند»، چون کار وسیله است براى جلب ‏منفعت در صورتى که بازى خود مطلوب است. البته بهتر است آن جمله چنین ترجمه شود که «انسان هنگامى انسان است که فعالیتش ذاتاً خواستنى و دوست‏داشتنى باشد، افزار و وسیله ‏نباشد»؛ مثلاً در گرایش به زیبایى مى‏توان گفت: برخى چیزها صرفاً مفید است و جنبه استتیک ‏ندارد. مانند بیل و ارّه و تیشه و سه پایه و... بعضى چیزها هم مفید است و هم زیبا مانند قسمت‏اعظم لوازم زندگى، مثل فرش و مبل و پرده و لباس و سرویس‏هاى ظرف و اتومبیل و هزاران ‏چیز دیگر. اما بعضى چیزها فقط و فقط زیباست و هیچ‏گونه فایده مادى و فیزیکى در آن ‏نیست، مانند یک شاخه گل، منظره‏هاى طبیعى، تابلوهاى نقاشى، آهنگ‏هاى موسیقى، اشعار زیبا. از همین قبیل است جستن حقیقت و کنجکاوى‏هاى بى‏شائبه و تحقق بخشیدن به خیر که‏همه خود هدف هستند نه افزار و وسیله.

از همین رو کانت مى‏گوید: هر انسان، باید براى تو هدف باشد نه وسیله. هرگز نباید به‏دیگران به چشم ابزار و پیچ و مهره ماشین نگاه کرد. زندگى هر کس، در تماس با زندگى‏ دیگران شکل مى‏گیرد. واى به حال اجتماعى که هر کس در آن خودمحور و خودمدار باشد و به دیگران به چشم‏ابزار و وسیله بنگرد. در این اجتماع است که شاعر فریاد برمى‏آورد که:

خلقم اگر آشناى خود مى‏خواهند

یکسر سپر بلاى خود مى‏خواهند

خود را زِ براى ما نمى‏خواهد کس

ما را همه از براى خود مى‏خواهند

یا مى‏گوید:

این دغل دوستان که مى‏بینى مگسان اند گرد شیرینى

یا آن شاعر عرب مى‏سراید:

المرء فى زمن الاقبال کالشجره

والناس من حوله ما دامت الثمره

زیبایى زندگى در چیست؟

زیبایى زندگى در خدمت و محبت بى‏روى و ریا به دیگران است. در همدردى و همدلى با محرومان و درماندگان و گشودن گره از کار دیگران و محبت و شفقت و ایثار و ازخودگذشتگى و محبتى مبّرا از سودجویى و عوض‏طلبى، نه اینکه کاسه را جایى فرستد که ‏باز آید قدح! بلکه محبت از قبیلِ محبتى که آن کشیش، در داستان کتاب «بینوایان»، در حق‏ ژان والژان مى‏کند و با همین محبت بى‏شائبه مسیر زندگى او را دگرگون مى‏سازد.

سلامت زندگى را در چه چیزى مى‏دانید؟

سلامت زندگانى در آن است که هم‏چنان که آدمى خود را از آفت‏ها و بیمارى‏هاى ‏ارگانیک در امان مى‏دارد، از بیمارى‏ها و انحرافات اخلاقى نیز خود را مصون دارد؛ از فزون‏طلبى، از بدخواهى، مردم‏آزارى، حسد، کینه‏توزى و سایر ضد ارزش‏ها.

سعادتى‏است‏که چون آب از این‏گذرگه فانى

چنان روى که غبار از تو بر دلى ننشیند

بى‏آزارى و عدم تجاوز به دیگران البته پسندیده است، اما یک امر عدمى است. هر کس‏باید علاوه بر بى‏آزارى، تا آنجا که در توان دارد، کارآمد و منشأ خیر و فیض و رحمت وخدمت باشد و اساس همه اینها توجه به مبدأ عالم و ذکر و یاد همیشگى اوست. کسى که از یاد او اعراض کند، هرگز زندگى توأم با سلامت نخواهد داشت که: «و مَن اعرض عن ذکرى‏فان له معیشة ضنکاً». معیشت ضنک؛ یعنى معیشت توأم با فشار و استرس و تنش و تپش. بالعکس توجه به خدا و یاد خدا، و انس با خدا آرامش‏بخش تپش دل‏ها و جان‏هاست. آرامش و سکونى که بالاترین و ارزشمندترین موهبت‏هاست که: «الا بذکر الله تطمئنّ‏القلوب». یکى از اگزیستانسیالیست‏ها در مقابل کوژیتوى دکارتى یعنى «من فکر مى‏کنم پس‏هستم»، مى‏گوید: «من نگرانم، پس هستم!»

قرن حاضر نیز انصافاً قرن اضطراب و نگرانى است. این پدیده روانى در زبان‏هاى‏مختلف، با الفاظ گوناگون و متعدد بیان مى‏شود؛ مثلاً در عربى با «تشویش»، «قَلَق»،و «اضطراب»، «التهاب» و «دغدغه» و واژه‏هاى دیگر، که در فارسى هم به کار مى‏رود. گمان‏مى‏کنم در فارسى دو واژه - اگرچه عامیانه است - بهتر از هر واژه این حالت ناخوشایند روانى‏را برساند: یکى دلهره و یکى دلشوره. پادزهر این حالت مسموم، یاد خدا و توکل بر خداست وبس!

گر گریزى بر امید راحتى

زان طرف هم پیشت آید آفتى

هیچ گنجى بى‌دد و بى‌دام نیست

جز به خلوتگاه حق، آرام نیست

(منبع : روزنامه اطلاعات ) 

کد مطلب 48737

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 0 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • مانی IR ۱۴:۴۵ - ۱۳۸۹/۰۲/۰۵
    0 0
    بسیار مطلب جالبی بود ولی حیف که افرادی مثل این استاد گرانقدر کمند

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین