اولین سؤالى که در باب زندگى مىخواهم از شما بپرسم و در شخص شما این سؤال نوعى موضوعیت هم دارد، چون منطقدان هستید، تعریف زندگى است. فکر مىکنید آیا مىتوان زندگى را تعریف کرد؟
«زندگى» یا «زندگانى» که شاید با الف و نون، شارژ معنایىاش بیشتر هم بشود، یک امرکاملاً انسانى است؛ یعنى فقط به انسان اطلاق مىشود و به حیوان اطلاق نمىشود. مجازاً ممکن است درباره حیوان هم به کار برود، ولى در اصل در حیوان از زندگىصحبت نمىشود؛ مثلاً نمىگویند که این اسب یا این استر چند سال زندگانى کرده است؛ مىگویند چند سال دارد، یا چند ساله است. بین «زندگانى» کردن و «زنده» بودن فرق وجوددارد.
چیزى که مىخواهم عرض کنم، یک تعریف ناقص است؛ ولى مىتوان گفت: زندگى تکاپوى انسانى داراى هدف؛ یعنى هدفمند و از روى اراده است. در واقع، انسان این تکاپو را از روى اراده انجام مىدهد. این در حالى است که تکاپوى حیوانات که موجودات زنده هستند، درست که هدفمند است و به سمت هدفى در جریان است، ولى به هیچوجه آگاهانه نیست؛ یعنى حیوان از نتیجه عملى که انجام مىدهد، بهکلى بىخبر است. به قول دکارت: حیوانات، ماشینهایى هستند پیچیدهتر.
در اینکه حیوانات ماشیناند و اتومات، شک نیست. آنها مثل روبات عمل مىکنند. مورچه را در نظر بگیرید که در تابستان دانه جمع مىکند. نباید ما خیال کنیم که مورچه مىداندکه پس فردا زمستان مىشود؛ برف و باران همه جا را مىگیرد و او نمىتواند قوتى پیدا کند، درنتیجه شروع مىکند به دانه جمع کردن. به هیچ وجه چنین چیزى محرک مورچه نیست، بلکه مثل ماشین به کار مىافتد، بدون اینکه بداند چرا!
البته این از شگفتىهاى طبیعت است که موجودى، از روى نقشه و نظام و هندسه کارکند و متوجه هدفى کاملاً شناخته شده باشد، ولى خودش از آن هدف غافل باشد. این چیزىاست که دانشمندان با تجارب دقیق به آن رسیدهاند. در زبان فرانسه، ضربالمثلى وجود داردکه مىگوید: غریزه کور است.حیوان کورکورانه اعمال غریزى خود را انجام مىدهد، اما انسان، از روى شعور، وقوفو آگاهى و باتوجه به هدف و براى نیل به هدف عمل مىکند. سعدى مىفرماید:
مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش
این «تا»، در ذهن مورچه نیست. همچنین در مورد پرستوهایى که مهاجرت مىکنند،این نیست که بدانند هوا در جایى که آنها هستند، سرد مىشود و حشرهاى براى شکار نخواهد بود و آنها بدون طعمه خواهند ماند، پس راه بیفتند و به منطقهاى سردسیرى کوچ کنند،نه، بلکه در درونشان، ناگهان انگیزهاى پیدا مىشود که آنها را به آن سمت حرکت مىدهد، بدون اینکه بدانند چرا!
در واقع شما مدعى هستید که زندگى، مفهومى انسانى و انسانپایه است؛ چون تنها انسان است که در این خصوص داراى پرسش و فهم است و مىپرسد چرا.
کار انسان، همیشه با چرا همراه است. از این رو، ما زندگى را انسانى مىدانیم و آنچهگفتم، براساس همین مسئله در واقع تعریفى است که مىتوان از زندگى ارائه داد.
ظاهر این است که آنچه حضرت عالى بیان مىکنید، نوعى قیاس و تعریف به ضد است، چون نگاه مىکنیم به حیوانات و آنچه در آنها نیست، براى انسان اتخاذ مىکنیم و زندگى انسان...
همانگونه که خواجه نصیرالدین طوسى گفته است، گاهى تعریف از راه تشبیه و تمثیلاست، گاهى هم از راه تضاد است. این چیزى که مىگویید، درست است و این هم راهى استکه تا حدى، مفهوم زندگى را مىشناساند. البته ماهیت حقیقى زندگى را اگر بخواهیم به عبارت در بیاوریم، واقعاً مشکل است. مفهوم زندگى را هم، هر کس خودش مىداند و ممکن است همواره آن را بگوید و بر زبان بیاورد که با عبارتى مثل اینکه «در زندگانى خیرى ندیدم»، «... وفا ندیدم» و امثال آن بیان مىشود.
در واقع، زندگى براى ما مفهومى حضورى است.
بله. مىتوان چنین گفت.
اما مىتوانیم این مفهوم حضورى را، با آنچه راه قیاس یا تعریف به ضد است، تعریف اولیه یا ابتدایى بدانیم و به تعریفهاى بعدى برسیم.
بله، این درست است. شاید بتوان در فرهنگهاى خارجى هم، تعریفى دیگر از زندگىپیدا کرد. به عنوان مثال، «اگزیستانس» هم به معنى وجود است، هم به معناى زندگى و در ذیلآن، ممکن است که معانى دقیقترى هم وجود داشته باشد.
پس ان قلت من در باب تعریف شما، مىتواند دربردارنده این نتیجه باشد که زندگى یک تعریف ندارد، بلکه تعریفها دارد.
بله. زندگى حتماً تعریفهاى گوناگون دارد، از دیدگاههاى مختلف!
باید قبول کنید که یک شخص مىتواند چندین تعریف از زندگى ارائه کند و این، بستگى به زمان و مکان و رشد عقلى شخص دارد.
همینطور است که مىفرمایید و تا حدى نسبى هم هست؛ چون زندگانى اشخاص متفاوت است. مىخواهم عرض کنم شاید در میان میلیاردها انسانى که از اول به دنیا آمدهاند تاکنون، نتوان دو نفر را پیدا کرد که خط زندگىشان، کاملاً به هم منطبق باشد. هر شخص، زندگى خاص خودش را دارد، با رفتارهایى خاص، سلیقهاى خاص، خواستهایى معین و آرزوهایى مشخص که با دیگرى فرق مىکند. این هم یکى از قدرتنمایىهاى خداوند است.
همینطور که قیافهها مختلف است، انسانها هم مختلف اند. از این رو، ملاصدرا در ذیل تعریف انسان به «حیوان ناطق» که از دیرباز مرسوم است، مىگوید: هر انسانى، براى خودشیک نوع منحصر به فرد است که با دیگرى متفاوت است.
همان چیزى که گفته مىشود: نوع متشخص.
بله. زندگى و خط زندگى نیز همینطور است.
بر اساس همین تعریف که زندگى را تکاپوى آگاهانه و هدفمند معنا مىکنید، مهمترین مسئله زندگى چه چیزى مىتواند باشد؟
مهمترین مسئله زندگى، براى هر کسى، رسیدن به سعادت است و خوشبختى. محرک هر کسى سعادت است؛ اما اینکه «سعادت چیست؟» و «چگونه حاصل مىشود؟» معرکه آراست. در اوایل «اخلاق نیکوماخوسِ» ارسطو و فصلهاى اول «اخلاق ناصرى» اقوال حکما در زمینه سعادت به تفصیل آمده است، به خصوص در «اخلاق ناصرى» که کتابى بسیار نفیساست و شاید قدرش هم مجهول باشد و به نظر بنده در حکمت عملى اسلام، ما کتابى مانند «اخلاق ناصرى» نداریم. این اثر بسیار دقیق و جامع است. خواجه نصیر همان دقتى را که در ریاضیات به کار برده، در این کتاب، در زمینه اخلاقیات به کار گرفته است و با همین دقت درباره سعادت صحبت کرده است.
فکر مىکنم در ارتباط با سؤالِ مهمترین مسئله زندگى، اگر اشارهاى به دیدگاه نصیرالدین درباره سعادت داشته باشید، خالى از لطف نخواهد بود.
خواجه نصیرالدین طوسى عنوان مىکند: حکمایى که پیش از ارسطو بودهاند، مثل فیثاغورث و سقراط و افلاطون، سعادت را منحصراً نفسانى مىدانستند، چون هویت انسان را نفسش مىپنداشتند و بدن را آلتى بىاهمیت تلقى مىکردند و چیزى در حد سایه نفس؛ بنابراین مىگفتند: هر کس که به فضایل اخلاقى آراسته باشد، سعید و خوشبخت است. امهات فضایل را هم همان فضیلتهاى چهارگانه: حکمت، شجاعت، عفت و عدالت مىدانستند و معتقد بودند که همه فضیلتها به اینها برمىگردد و زیرمجموعه این چهار است و اینها، همه فضایل را پوشش مىدهند.
حکمت در واقع اعتدال قوه عاقله است. شجاعت اعتدال قوهغضبیه، عفت اعتدال قوه شهویه و عدالت هم تناسب بین همه اینهاست که همان «اعتدال» باشد. اینان معتقد بودند اگر کسى به این فضایل آراسته باشد، حتى اگر در تمام مدت عمرشمریض و گرفتار و فقیر و تنگدست باشد و با انواع مصیبتها دست و پنجه نرم کند، باز خوشبخت است.
در مقابل این دیدگاه، نظریات دیگری هموجود دارد.
بله، به طور کلى حکماى بعد از ارسطو، رواقیون و حکماى طبیعى که خیال مىکنم اپیکوریان باشند، نظرشان این بود که بدن هم جزوى از انسان است و نمىتوان تنها به یک بعد انسان توجه داشت و سعادت را تنها به همان بُعد نسبت داد. از این دیدگاه، انسان دو بعدى است و این همان دوآلیسم دکارتى است: جسم و جان. اینان نظرشان این است که هم سعادت و خوشبختى و کامرانى جسمانى مطرح است و هم سعادت نفسانى، و این دو باید مکمل یکدیگر باشند.
اما ارسطو که واقعاً از شاهکارهاى هستى و یکى از شگفتىهاى عالم خلقت است، با آن ذهن واقعبین که داشت، اعلام کرد که سعادت را نمىتوان به یک چیز و دو چیز برگرداند، بلکه سعادت مبتنى بر پنچ چیز است و به هر نسبت که این پنج مسئله تحقق داشته باشد، شخص سعید است و هر اندازه از آن کموکاست داشته باشد، سعادتش ناقص است. این پنج مسئله که نشان مىدهد که ارسطو چقدر رئالیست و واقعبین است، عبارت است از:
اول، سلامت طبع و سلامت حواس.
دوم، تمکّن مادى و داشتن به قدر کفاف تا انسان به این و آن احتیاج نداشته باشد و دچار سوءتغذیه و کمبود مواد ضرورى و مورد نیاز بدن نشود و همچنین داشتن مال و منال و اعوان و دوستانى که بتواند با آنها کار کند.
سوم، حسن ذکر و خوشنامى و محبوبیت در بین مردم تا انسان نزولخورى مثل هارپاگون ـ قهرمان خسیس «مولیر» ـ نباشد که شخصیتى منفى و کثیف است و لابد خودش هممىداند که مردم نسبت به او چه قضاوتى دارند.
چهارم اینکه بتواند آرزوهاى مطلوب و مشروع خودش را برآورده کند؛ یعنى آراسته بودن به فضایل اخلاقى که پیشینیان گفتهاند.
و پنجم، داشتن فکر سالم و مستقیم و بدون اعوجاج و تشخیص صواب از ناصواب.
این دیدگاهى است که خواجه نصیر درباره سعادت طرح مىکند.
در واقع دکتر محمد خوانسارى، به نهج قدما، مهمترین مسئله زندگى را سعادت مىداند و خود سعادت را مشتمل بر قضایایى بسیار. سؤال فعلى من این استکه زیبایى زندگى را چه مىدانید؟
پاسخدادن به این سؤال براى بنده مقدارى مشکل است.
پس اجازه بدهید به حسب تخصص شما از نسبت زندگى و اندیشه و تفکر سؤالکنم.
شکى نیست که تفکر و عقلانیت، در زندگى انسان بسیار بسیار مؤثر است. انسانحیوان ناطق است. از این رو، اهل عقل و استدلال و محاسبه و سبک سنگین کردن قضایا و مسائل است، ولى فقط این نیست که اگر انسان قضاوت صحیح کرد و فکر سالم داشت، حتماًعملش هم صحیح باشد.
سقراط گفته است تمام بدىها از جهل ناشى مىشود که نادانى است. اگر ما چهره فضیلت را درست ترسیم کنیم، همه عاشق فضیلت مىشوند. بدکارى بدکارگان، ناشى از جهلاست و نمىدانند که چه باید بکنند! اینان را باید روشن کرد. سقراط مىخواست با روش مامایى، اهل جهل را به راه اندیشه بکشد.
من کسى نیستم که در برابر سقراط موضعگیرى کنم، ولى علماى اخلاق این عقیده را ناقص دانستهاند و معتقدند که کامل نیست، براى اینکه غیر از علم و دانش و فکر، در انسان شهوتها هم هست که فوقالعاده قوى است. نیروى موتور محرک انسان، بیشتر این قبیل مسائل است که باعث جنب و جوش مىشود و انسان را به راه مىاندازد. بسیارى از اشخاصهستند که برخلاف گفته سقراط مىدانند که فلان عمل زشت است و بد، و نباید انجام داد، ولى نمىتوانند جلوى خودشان را بگیرند و به اصطلاح «کف نفس» ندارند و ارادهشان قوى نیست.
بنابراین در انسان، غیر از نیروى فکر، عقل و... نیروى شهوات و تمایلات هم هست. قدما از دو قوه سخن به میان آوردهاند: شهویه و غضبیه. شهویه جذب ملایمات مىکند و قوه جاذبه است و انسان بر اساس آن، به جذب امور لذتبخش و ملایم اقدام مىکند. غضبیه، قوه دافعه است که ناملایمات و چیزهاى زیانبخش و خطرناک را که آدمى نمىپسندد، دفعمىکند. این مسائل به هر حال در انسان هست.
سعادت در این است که انسان بتواند اینها را مهار کند و شهوت و غضب را تحت قیمومت عقل دربیاورد که البته کار سادهاى هم نیست. بیشتر اشخاص، اشکالشان در انجامدادن این مهم است، نه در دانستن و ندانستن. از این رو، زندگى بعضى از افراد، در سطحى بسیار پایین جریان دارد و نمىتوانند پرواز کنند و یک قدم بالاتر از حالت عادى بردارند و در همان پایینها متوقف مىشوند. خداوند در قرآن کریم (سوره حدید) مىفرماید: «اعلموا انما الحیاه الدنیا لعب و لهو وزینه و تفاخر بینکم و تکاثر فى الاموال و الاولاد».
استحضار دارید که درباره این آیه تفسیرى لطیف وجود دارد.
بله، برخى از بزرگان گفتهاند که خداوند در این آیه خط سیر زندگى و مراحل زندگى دنیوى را در این آیه بیان کرده است: لعب و لهو، دوران کودکى است. زینت و تفاخر، دوران جوانى است و تکاثر در اموال و اولاد، مربوط به دوران پیرى است. به هر حال، منظورم این بود که متأسفانه برخى اشخاص افقشان محدود است و در پایین و در ظلمتها دست و پامىزنند که زندگىِ پست عادى است.
معروف است که روى سنگ قبر آسور بانیپال نوشته شده است: بهرهاى که من از دنیا و زندگى بردم، غذاهاى لذیذى بود که خوردم و همبسترهایى که انجام دادم. این بهرههاى زندگى یک نفر است. بعد از او، ارسطو در کتاب «تحریض بر فلسفه» کهکاملش در دست نیست و تکههایى از آن باقى مانده است، مىگوید: اگر یک گاو نر قوىهیکلى هم مرده بود و دفنش مىکردند و مىخواستند کتیبهاى روى قبرش بنویسند، عبارتى دیگر و بهتر از این نمىشد نوشت! البته گاو ممکن است این اندازه هم اهل تمتع نباشد:
گاو در بغداد آید ناگهان
مىدود از این کران تا آن کران
زان همه رنگ و خوشىها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه
متأسفانه در بین افراد بشر کسانى هستند که غیر از این قشر خربزه چیزى نمىبینند و از این مراحل بالا نمىآیند.
اگر چنین چیزى باشد، باید گفت عدهاى به قشرى از زندگى بسنده مىکنند.
بله. به یک لایه از زندگى مىپردازند و بس.
در جملهاى گفته مىشود: زندگى نیست مگر درس زندگى. به نظر شما چه درسى مىتوان از زندگى آموخت؟
چیزى که آدم در طى زندگى مىآموزد، تجربه است و عبرت، هر چند که انسان وقتى مىخواهد از این درسها و تجربهها و عبرتها استفاده کند، متأسفانه دیگر در سراشیبى و سرازیرى زندگى - که پیرى است - قرار مىگیرد و دیگر مجال نیست و گاهى هم مجال و نشاط این را ندارد که خط سیر جدیدى را انتخاب کند و اشتباههاى خودش را که در زندگى مرتکبشده است اصلاح کند و خطاهایش را جبران کند.
باید بگویم متأسفانه چنین است و این ضربالمثل پرمعناى فرانسوى، همیشه در ذهن من است و حتى آن را دادهام در تابلویى نوشتهاند که به دیوار بالاى سرم زدهام که: کاش جوان مىدانست، کاش پیر مىتوانست. انسان از زندگى درس مىآموزد ولى وقتى مىخواهد از آندرسها استفاده کند که دیگر دیر شده است.
من اینجا مىخواهم به همه جوانها توصیه کنم که موهبت الهى جوانى و این کیمیاى پرقیمت را قدر بدانند و از آن، حداکثر بهره را ببرند. هر کس به هر جا رسیده، در جوانى رسیده است، چه رسیدن به جایى باشد در ورزش و چه در علم و دانش، چه در هنر، چه در صنعت و اختراع و اکتشاف و... همه اینها مربوط به دوران جوانى است. اگر جوان در زندگىاش همت داشته باشد، موفق مىشود. بعدها دیگر انسان ضعیف مىشود. این خصیصه زندگى است.
آقاى دکتر! شما استاد فلسفه و ادبیات هستید ولى به «منطق» مشهور شدهاید و با تألیف یک کتاب مهم درسى، معلم یک یا چند نسل از مدرسین منطق بودهاید. مىخواهم بپرسم: بهرهاى که از منطق مىتوان براى زیستن و زندگى برد، چه بهرهاى است؟ به عبارت دیگر، منطق، براى زندگى درست چه کمکى مىتواند به ما بکند؟
اهمیت منطق، محل بحث و شک نیست. البته هر کس ممکن است بگوید متاع من دردرجه اول اهمیت و قیمت است، ولى واقعاً منطق؛ این افزارى که حق و باطل را از هم تفکیکمىکند و این ترازویى که میزان حق و باطل است و به قول ابنسینا، علم ترازوست، اگر این دردست انسان باشد، روشن است که چقدر زیاد مىتواند از آن استفاده کند و در هر جایى تحتتأثیر شهوات و تمایلات و وسوسهها و... قرار نگیرد، بلکه به کفههاى ترازو نگاه کند که کدامکفه مىچربد.
در فرهنگ روم قدیم، تمثیلى از یک قاضى وجود دارد که ترازویى در دست دارد با دوکفه و چشمانش بسته است. چشمهاى این قاضى را بسته نقاشى کردهاند تا نگاه نکند به کسىکه گریه مىکند، یا رنگش پریده است، یا فرض کنید زن و بچهاش مویه و شیون مىکنند و در نتیجه تحت تأثیر احساس قرار نگیرد و فقط عدالت را رعایت کند، منطق را ملاک قرار دهد و فقط دست به کفههاى ترازو بکشد که آیا توازن دارند یا ندارند؟
اینکه ترازویى به نام منطق در دست انسان باشد، شک نیست که چقدر ارزش دارد و چقدر در زندگى مؤثر مىافتد. این است که من همیشه به همه توصیه مىکنم منطق ـ ولو در حد مقدمات ـ بخوانند. به خصوص در بحث سفسطه باید دقت کرد که رواج بسیار دارد و سفسطههایى پیدا شده است که واقعاً در کتابهاى منطق قدیم نیست و ممکن است که حتىخواص را هم فریب بدهد. به این بحثها در زندگى باید توجه داشت.
آیا در بحث زندگى، مىتوان این نوع سفسطهها را که جدیدند و شما سخنش را بهمیان مىآورید، «سفسطههاى زمان» خواند؟
بله، مىتوان گفت سفسطههایى در زندگى وجود دارد که رنگ زمان را به خود گرفتهاست و وسایل و ادوات جدید بسیارى، به آن کمک مىکند و مسئله را گمراهکنندهتر مىکند.
اگر منطقنبود، زندگىها چه شکل و صورتى به خود مىگرفت؟
البته جداى از علم منطق، اشخاص داراى یک منطق فطرى هستند. این نیست که اگر ارسطو «ارغنون» را ننوشته بود، زمین و زمان زیر و رو مىشد. عقل سلیم که در زبان فرانسهبه آن «بُلسانس» مىگویند، چیزى است که خداوند آن را در همه اشخاص قرار داده است. قرآن مىفرماید: «الم نجعل له عینین و لساناً و شفتین و هدیناه النجدین»؟ یا مىفرماید: «انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً». در فطرت انسان، منطقى وجود دارد، ولى باید مراقب بودکه چراغ فطرت خاموش نشود.
آیا ما در زندگى یک منطق درونى داریم و یک منطق بیرونى که هر دولازمند و هر دو هم باید باشند؟
البته، البته. این مورد اتفاق اغلب حکماست. ما فقط منطق بیرونى نداریم. منطق درونى بشر هم در زندگى دخیل است.
آقاى دکتر بفرمایید که راه سرشار کردن زندگى چه چیز مىتواند باشد؟
سرشار کردن زندگى، بر هم نهادن ثروت و ارضاى شهوت نیست. وقتى زندگى انسانىبه راستى سرشار و پربار است که لبریز از ارزشهاى انسانى باشد؛ یعنى فعالیتهاى والا و متعالى، به دور از شائبه سودجویى و حسابگرى و چرتکه انداختن. بسیارى از افراد خودمحور، پیش از شروع هرکارى، ابتدا چرتکه مىاندازند که بازدهاین کار براى من چیست؟ براى آنها، هر عملى، وسیله است، براى رسیدن به سود؛ عمل وسیلهاست و سود شخصى هدف. آن هم سود مادى و فیزیکى؛ اما ارزشهاى متعالى، خودشانهدف هستند.
این ارزشهاى متعالى، شامل چه مواردى مىشود؟
ارزشهاى متعالى که ذاتاً دوست داشتنى و خواستنى هستند، سه چیز است: حقیقت، خیر و جمال. سرشارى و غناى زندگى انسانى و معنوى در حرکت بهسوى این سه چیز است. رسیدن به هر یک از این هدفها، لذتى دارد حقیقى و معنوى.
امتیاز واقعى زندگى انسانى، از زندگى بهیمى، همین گرایش اوست به این هدفهاى مقدس: حقیقتجویى، خیرطلبى و زیبایى دوستى. شیلر عبارتى دارد که اینگونه ترجمهکردهاند: «انسان هنگامى انسان است که بازى مىکند»، چون کار وسیله است براى جلب منفعت در صورتى که بازى خود مطلوب است. البته بهتر است آن جمله چنین ترجمه شود که «انسان هنگامى انسان است که فعالیتش ذاتاً خواستنى و دوستداشتنى باشد، افزار و وسیله نباشد»؛ مثلاً در گرایش به زیبایى مىتوان گفت: برخى چیزها صرفاً مفید است و جنبه استتیک ندارد. مانند بیل و ارّه و تیشه و سه پایه و... بعضى چیزها هم مفید است و هم زیبا مانند قسمتاعظم لوازم زندگى، مثل فرش و مبل و پرده و لباس و سرویسهاى ظرف و اتومبیل و هزاران چیز دیگر. اما بعضى چیزها فقط و فقط زیباست و هیچگونه فایده مادى و فیزیکى در آن نیست، مانند یک شاخه گل، منظرههاى طبیعى، تابلوهاى نقاشى، آهنگهاى موسیقى، اشعار زیبا. از همین قبیل است جستن حقیقت و کنجکاوىهاى بىشائبه و تحقق بخشیدن به خیر کههمه خود هدف هستند نه افزار و وسیله.
از همین رو کانت مىگوید: هر انسان، باید براى تو هدف باشد نه وسیله. هرگز نباید بهدیگران به چشم ابزار و پیچ و مهره ماشین نگاه کرد. زندگى هر کس، در تماس با زندگى دیگران شکل مىگیرد. واى به حال اجتماعى که هر کس در آن خودمحور و خودمدار باشد و به دیگران به چشمابزار و وسیله بنگرد. در این اجتماع است که شاعر فریاد برمىآورد که:
خلقم اگر آشناى خود مىخواهند
یکسر سپر بلاى خود مىخواهند
خود را زِ براى ما نمىخواهد کس
ما را همه از براى خود مىخواهند
یا مىگوید:
این دغل دوستان که مىبینى مگسان اند گرد شیرینى
یا آن شاعر عرب مىسراید:
المرء فى زمن الاقبال کالشجره
والناس من حوله ما دامت الثمره
زیبایى زندگى در چیست؟
زیبایى زندگى در خدمت و محبت بىروى و ریا به دیگران است. در همدردى و همدلى با محرومان و درماندگان و گشودن گره از کار دیگران و محبت و شفقت و ایثار و ازخودگذشتگى و محبتى مبّرا از سودجویى و عوضطلبى، نه اینکه کاسه را جایى فرستد که باز آید قدح! بلکه محبت از قبیلِ محبتى که آن کشیش، در داستان کتاب «بینوایان»، در حق ژان والژان مىکند و با همین محبت بىشائبه مسیر زندگى او را دگرگون مىسازد.
سلامت زندگى را در چه چیزى مىدانید؟
سلامت زندگانى در آن است که همچنان که آدمى خود را از آفتها و بیمارىهاى ارگانیک در امان مىدارد، از بیمارىها و انحرافات اخلاقى نیز خود را مصون دارد؛ از فزونطلبى، از بدخواهى، مردمآزارى، حسد، کینهتوزى و سایر ضد ارزشها.
سعادتىاستکه چون آب از اینگذرگه فانى
چنان روى که غبار از تو بر دلى ننشیند
بىآزارى و عدم تجاوز به دیگران البته پسندیده است، اما یک امر عدمى است. هر کسباید علاوه بر بىآزارى، تا آنجا که در توان دارد، کارآمد و منشأ خیر و فیض و رحمت وخدمت باشد و اساس همه اینها توجه به مبدأ عالم و ذکر و یاد همیشگى اوست. کسى که از یاد او اعراض کند، هرگز زندگى توأم با سلامت نخواهد داشت که: «و مَن اعرض عن ذکرىفان له معیشة ضنکاً». معیشت ضنک؛ یعنى معیشت توأم با فشار و استرس و تنش و تپش. بالعکس توجه به خدا و یاد خدا، و انس با خدا آرامشبخش تپش دلها و جانهاست. آرامش و سکونى که بالاترین و ارزشمندترین موهبتهاست که: «الا بذکر الله تطمئنّالقلوب». یکى از اگزیستانسیالیستها در مقابل کوژیتوى دکارتى یعنى «من فکر مىکنم پسهستم»، مىگوید: «من نگرانم، پس هستم!»
قرن حاضر نیز انصافاً قرن اضطراب و نگرانى است. این پدیده روانى در زبانهاىمختلف، با الفاظ گوناگون و متعدد بیان مىشود؛ مثلاً در عربى با «تشویش»، «قَلَق»،و «اضطراب»، «التهاب» و «دغدغه» و واژههاى دیگر، که در فارسى هم به کار مىرود. گمانمىکنم در فارسى دو واژه - اگرچه عامیانه است - بهتر از هر واژه این حالت ناخوشایند روانىرا برساند: یکى دلهره و یکى دلشوره. پادزهر این حالت مسموم، یاد خدا و توکل بر خداست وبس!
گر گریزى بر امید راحتى
زان طرف هم پیشت آید آفتى
هیچ گنجى بىدد و بىدام نیست
جز به خلوتگاه حق، آرام نیست
(منبع : روزنامه اطلاعات )




نظر شما