سوال اینجاست که چرا خیلی‌هاپس از مرگ پورحیدری همه او را پدر استقلال خطاب کردند.چرا قبل از فوتش اینچنین او را توصیف نمی‌کردند؟

رضا شجيع:منصورخان پورحیدری برای نسل من، چهره ای آرام، مصمم و پر جذبه کنار نیمکت ها بود که فوتبال را برایمان بیش از پیش دلچسب می کرد. قرار نیست در این نوشتار کوتاه در مورد کمالات و اخلاق این مرد تاریخ ساز ورزش ایران بنویسم و که آن ها که می دانستند در مورد این مرد بزرگ بسیار نوشتند و همچنان خواهند نوشت. اما اجازه دهید تأسف خودم را اینچنین ابراز کنم که نمی دانستم منصورخان، جدای از قهرمانی ها و افتخارات ورزشی، از نظر «ادب»، «منش» و «اخلاق» نیز انسانی کم نظیر و شاید بی نظیر بوده است؛ آنقدر که حتی او را پس از فوتش «پدر» خطاب کردند. اما چرا پس از درگذشتش؟ چرا رسانه ها پیش از مرگش اینچنین به توصیف کمالات او نپرداختند؟ پاسخش را خودم می دانم و پس از فوت نابهنگام مرحوم نوروزی مفصل به این موضوع پرداختم که اصولاً «اسطوره ایرانی در بحران و پس از مرگ دوست داشتنی تر است». اصولاً جاوادانگی برای انسان ایرانی شعاری است که با زنده بودن منافات دارد و جدای از هراس بزرگ کردن بیش از حد یک انسان زنده، این سئوال در زهن ما جای می گیرد که چه تفاوتی بین ما و او وجود دارد؟ چرا ما نمی توانیم به جای او باشیم و ... 
کافی است مروری به روزنامه ها و رسانه های ورزشی در همین یکسال گذشته داشته باشیم تا ببینیم فاصله تصویری که از منصورخان به جامعه ارائه شد، به تفکیک سه دوره پیش از بیماری، حین بیماری و پس از فوت، تصویری متفاوت و ناهمگون است. در یکی از شهرهای ایران و پس از بازی استقلال، هواداران یکی از تیم ها انواع توهین ها و فحش ها را نثار منصورخان می کنند و غیر از عده ای معدود، صدای اعتراض از کسی بلند نمی شود. فکر می کنید توهین به «پدر» برای چند نفر قابل تحمل است؟ در همین راستا یکی از مربیان استقلال درست یک روز پس از بازی می گوید؛ کاش می باختیم و به پورحیدری توهین نمی شد. یک رسانه دولتی از منصور پورحیدری به عنوان کسی یاد می کند که همواره با خبرنگاران رفتار تند و به دور از ادبی دارد و کمی دور تر، یکی از روزنامه های پر تیراژ ورزشی، پورحیدری را به خاطر ارایه نظر خود در مورد تیم ملی به باد انتقاد می گیرد و او را محافظه کارترین استقلالی تمام تاریخ خطاب می کند. مطالب این چنینی که کم هم نیستند، امروز از دسترس خارج شده و لینک آن ها شما را به مطالب دیگری حواله می دهند.
نمي خواهم انگشت اتهام را به سوي فرد، گروه يا نهاد اجتماعي خاصي دراز كنم كه اصولا اقدام بي فايده اي است، اما اشاره به چند نكته را در اينجا ضروري مي دانم: 
آنها ...
 آنها آخرين آدامس الكس_فرگوسن را با احترام از زمين بر مي دارند و شما بايد براي ديدن آن هزينه كنيد، به موزه برويد و آن را از پشت شيشه نظاره گر شويد.
آنها كتاب زندگي دانشمندان، قهرمانان و مربيان تاريخ ساز خود را پيش از درگذشتشان منتشر مي كنند تا درسي براي ديگران باشد و لذت افتخار را براي آنها ابدي كند.
 آنها مجسمه بزرگانشان را پيش از مرگشان مي سازند تا دو اتفاق را رقم بزنند؛ مسئوليت اجتماعي سنگين قهرمان را به او يادآور شوند و به او بگويند قدر تلاش هايش را مي دانند و اينكه انتظار دارند خسته نشود و تا آخرين لحظه به افتخارآفريني اش ادامه دهد. 
و اما ما نگران هستيم، نگرانيم اسطوره سياسي نشود، نگرانيم ناگه از ما انتقاد نكند، نگرانيم جوانانمان را سيگاري نكند و به راه خلاف نكشاند، نگرانيم از ما بهتر نباشد، نگرانيم ناگه و در يك لحظه خاص كسي كه ما دوست داريم باشد، نباشد و تنها مرگ است كه مي تواند نگراني هاي ما را برطرف كند. 
خلاصه اينكه قهرمان رفته را عشق است و تا زماني كه اين چنين مي انديشيم تاريخ براي اكثر قهرمانانمان همينگونه تلخ و ناجوانمردانه تكرار مي شود.

 

251 41

کد خبر 598771

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 2 =