مریم یکرنگی: نگاهی به رخدادهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ما در سده اخیر نشان می دهد که محور عموم جریان های جامعه ما دین و اندیشه دینی بوده، به عبارتی انسان اندیشهگر و مسئولیتپذیر ایرانی عموما نگاهی دین محور دارد و حیات اجتماعی و سیاسی جامعه خویش را در یک جامعه دینی و قرآنی میبیند.
در سده اخیر دانشگاههای ما هم در موارد بسیاری حیات سیاسی و اجتماعی خود را در زندگی در یک فضای دینی و الهی میجسته اند و به عبارتی یکی از شعبههای اسلام در روزگار ما اسلام دانشگاهی است که شاید دکتر علی شریعتی برجستهترین سخنگو و نماینده آن است از این رو با وجود اینکه 31 سال از انقلاب اسلامی ایران گذشته است هنوز هم سخنان بسیاری درباره دکتر شریعتی گفته و نوشته می شود و این مسئله به علت نیازی است که درباره اندیشههای وی احساس می شود. بنابراین باید درباره آن بگوییم و بنویسم و حتی به نقد منصفانه آثار او بپردازیم.
در آستانه سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی درباره اندیشه او پای صحبت دکتر محمد مهدی جعفری، استاد داشگاه شیراز، مترجم و از دوستان او نشستهایم و با وی در این باره گفتوگو کردهایم.

- شیوه آشنایی و همراهی خودتان با دکتر شریعتی را برای ما بگویید؟
درباره آشنایی خودم با شریعتی در کتاب «بار دیگر شریعتی» نوشته ام اما آشنایی من با دکتر شریعتی از دوران تحصیل در دبیرستان و با مطالعه یکی دو اثر او شروع شد که در آنجا تا حدی با طرز تفکر او آشنا شدم اما در سال 1338 زمانی که در دانشگاه شیراز انجمن اسلامی دانشجویان را تاسیس کردیم با نام شریعتی و افکار او بیشتر آشنا شدم اما تا به آن روز او را ندیدم بودم.
در سال 1342 به زندان افتادم و در زندان با افکار او نیز بیشتر آشنا شدم و علاقمندی من به شریعتی افزون شد البته سال 1343 مصادف شد با بازگشت شریعتی به تهران و دستگیری او. او را در زندان «قزل قلعه» زندانی کردند و ما نیز درست در این زمان همراه آیت الله طالقانی، مهندس بازرگان، عزت الله سحابی و چند نفر دیگر در زندان قصر بودیم. در زندان توانستیم با او پیام هایی را رد و بدل کنیم و در سال 1346 که آزاد شدم به مشهد رفتم و در آنجا جلسه ای برگزار کردیم که قرار بود دکتر نیز حضور داشته باشد اما او به جلسه نیامد و از این رو من باز هم او را ندیدم.
سرانجام در حسینیه ارشاد برای نخستین بار دکتر شریعتی را از نزدیک دیدم و با او صحبت کردم و در آنجا بود که فهمیدم همان طور که من دکتر را از طریق دوستان می شناسم او نیز مرا می شناسد و در همان جا بود که به من گفت: «من از زمانی که در فرانسه بودم نام تو را شنیده بودم و با برخی از آثار شما نیز آشنا بودم» بعد از آن از سال 47 تا سال 56 که شریعتی به فرانسه رفت ما با هم بودیم و با یکدیگر تعامل فکری داشتیم و او نیز در برخی از کارها به من مراجعه می کرد و از نظر من نیز جویا میشد.
- خاطرهای از همراهی با دکترشریعتی دارید؟
در سالهای 51 و 52 که دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد سخنرانی میکرد و برای استراحت نیز محلی در اختیار وی در نزدیکی همان حسینیه گذاشته بودند؛ خودش در آنجا زندگی میکرد و خانودهاش آن سالها در مشهد بودند. در یکی از همین روزها من کار مهمی با دکتر داشتم و زمانی که به حسینیه مراجعه کردم افردای به من گفتند که «سر دکتر خیلی شلوغ است و نمی تواند کسی را ببیند» من هم که ناراحت شده بودم نامهای به شیوه خود دکتر مانند آنچه در کتاب «آری اینچنین است برادر» آمده، نوشتم با عنوان «میترسم اینچنین شوی برادر»! به شدت از او گلایه کردم که «گمان میکنی همه دنیا حسینیه ارشاد است و همه حرفهای دنیا آنچیزی است که تو میگویی؟».
دکتر بعد از خواندن نامه به من زنگ زد که بلند شو و بیا اینجا تا ببینم که چه شده است و بعد هم به من گفت: « اصلا این طور نبوده که به شما گفتهاند»!
خاطره دیگری که از او دارم مربوط به سخنرانی بود که درباره حضرت علی(ع) انجام داده بود. متن را به من داد که ویراستاری کنم و گفت: «من همه حرفهایی را که باید بگویم، زدم و الان میترسم که ساواک بریزد اینجا و این نوارها را از بین ببرد» و البته من نیز بعد از دیدن متن، دیدم که این اثر اصلا نیاز به ویراستاری ندارد یا اینکه سخنرانی را که در مسجد نارمک انجام داد و در آنجا ساواک چند تن از سران مجاهدان را به شهادت رساند؛ همان سخنانی بود که در آن روز بود که جمله معروف «آنهایی که امروز رفتند کار حسینی انجام دادند و آنهایی که ماندند یا باید کار زینبی بکنند یا یزیدی». و بعد خودش نیز در این باره برای من تعریف کرد که «آن روز مسجد در محاصره ساواک بود در این حین، فیوز برق توسط یک شیر پاک خوردهای قطع شد و مسجد در تاریکی فرو رفت و ما توانستیم در این فاصله از مسجد بیرون برویم و وقتی که سوار ماشین شدیم یکی از افسران پلیس با دست روی کاپوت ماشین میزد که زودتر از این جا برو!».
- علت اقبال عمومی آن روزها به شریعتی چه بوده است آیا این اقبال به دلیل تفاوت در گفتار یا صراحت در بیان مسائل است؟
شریعتی درد زمان را درک میکند و از دل مردم حرف میزند. «میناچی»، مدیر حسینیه ارشاد و موسس آن در این باره میگوید: « استاد مطهری، دکتر شریعتی را پیشنهاد داد و به او نامه نوشت و او را به حسینیه ارشاد دعوت کرد. روز اول ازدحام زیاد نبود اما در روزهای بعد ازدحام جمعیت زیاد شد و مردم به حسینیه ارشاد روی آوردند چرا که احساس میکردند شریعتی چیزی را که در درون آنها وجود دارد بیان میکند». در این رابطه استاد محمد رضا حکیمی هم حرف جالبی دارد و میگوید: «اگر شریعتی هیچ خدمتی به جامعه جامعه نکرده باشد- که البته به نظر من خدمات زیادی انجام داده است - همین که اسلام را با زبان و بیانی زیبا برای جوانان بیان میکرده، بزرگترین خدمت را به جامعه انجام داده است».
- برخی معتقدند شریعتی در موضع گیریهایش به گونهای بوده که امروز طیفهای مختلف فکر ی اعم از روشنفکران و نخبگان و مذهبیها و حتی عامه مردم به او و اندیشههایش گرایش دارند. اتفاقی که شاید درباره شهید مطهری نمیافتد ... آیا علت این تنوع طیفی، تغییر اندیشهها و نوسانات فکری شریعتی است و یا اینکه جناحهای فکری امروز هر یک به نوعی و بر اساس «ظن خود» دنبال اندیشههای او هستند؟
به اعتقاد من در زمان فعلی، ما به شریعتی یا کسی مانند او نیاز داریم چرا که شریعتی روشنفکری آگاه به زمان بود. و به خوبی میداند که در کجای تاریخ و جهان نیاز به چه چیزهای است و چه چیزهایی برای گفتن ضروری است که باید گفته شود البته در این زمینه تنها آگاهی کافی نیست، چرا که بسیاری با آگاهی در این زمینه گام برداشتند و موفق نشدند اما آنچه که سبب شد تا شریعتی این افکار را ارایه کند؛ درد مردم بود.
او میدانست مردم باید آگاه شوند و بر اساس آگاهی عمل کنند در غیر این صورت انقلاب و طرح افکار اصلاحطلبانه، کاری از پیش نمیبرد و به نتیجه نمیرسد و یا اینکه اصلاحات به شکل بدی اجرا میشود، در واقع شریعتی در این زمینه معتقد به اسلام بود، اسلام بی نقاب و بی حجاب، همان اسلامی که پیامبر(ص) آورده بود و حضرت علی(ع) اجرا میکرد و این اسلام در طول تاریخ در زیر برخی حجابها پوشیده شده بود و یا با جهل بیاطلاعی افراد به شکلی دیگر درآمده بود و با اسلام اصیل فاصله داشت و نمیتوانست ظلمی را از میان بردارد و نه مردم را به خدا برساند.
بنابراین شریعتی؛ اسلام را در چارچوب هندسی یک مکتب درآورد و شیوهاش آن بود که ایدئولوژی این مکتب را روشن کند به عبارتی اسلام مورد نظر شریعتی جهانبینی دارد؛ جهانبینی او بر محور توحید و معاد است. یعنی اینکه بینش انسان نسبت به جهان از طریق اسلام یکی است و ایدئولوژی و مسایل اجرایی آن از احکام موجود در اسلام سرچشمه میگیرد از این رو «سیاست، فرهنگ، آزادی، دمکراسی، حکومت» و همه و همه ایدئولوژی هستند.
البته باید گفت کلمه ایدئولوژی که در آلمان به دست کسانی مثل «هگل» طرح شده بود و بعدها افکار فاشیستی از آن استفاده کرد، سبب شده بود این کلمه نزد افکار عمومی بدنام شود و از این رو کسانی مانند سروش بر شریعتی خرده میگرفتند که او دین را کوچک کرده است و آن را در قالب ایدئولوژی ریخته است اما شریعتی بر این باور بود که هر مکتبی یک ایدئولوژی دارد و آن اصول و اعتقادات آن است و بر اساس این جهانبینی است که احکام اجرایی در جامعه به انجام میرسد و ایدئولوژی اسلام یعنی بیان احکام و این احکام باید هماهنگ باشد و هیچ ارتباطی به ایدئولوژی جهانی ندارد و نمیخواهد دین را کوچک کند و به عبارتی دیگر جهانبینی در این باره همان دین «اصول و عقاید» و ایدئولوژی همان شریعت و احکام شریعت است.
- شریعتی از کدام منظر شریعتی شد و شریعتی ماند؟ و به عبارتی آیا ما با یک دکتر سنت شکن اما پایبند به اصول مواجه هستیم یا یک مصلح روشنفکر که درد مردم و دغدغه اصلاح دارد؟ یک مصلح اجتماعی یا یک منتقد صرف؟
دکتر شریعتی آگاه به زمان بود و تجربه تاریخی کسانی چون سید جمال الدین اسد آبادی، محمد عبده و اقبال لاهوری را با هم داشت و به عبارتی نسبت به زمان و مکتب اسلام شناخت کافی داشت و با این آگاهی که به اصول و مکتب اسلام داشت حرفش را که حرف مردم بود به خوبی و شیوایی بیان میکرد و با وجود اینکه دردها را بیان میکرد اما کمتر راه حل میداد زیرا بر این باور بود که راه حل هر زمانی مخصوص به خودش است و الان بهتر است که کسی به بیان دردها بپردازد و مردم خودشان راه حل را پیدا می کنند.
به عبارتی دیگر شریعتی دنباله رو سلسله اصلاحگران مانند اقبال است و مانند افرادی در همین دوره مثل مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی، درد مردم را داشت و از دل مردم حرف میزد و می دانست جامعه به چه چیزی نیاز دارد و از این رو بود که «ابوذر» را در مقابل «سلمان» مطرح می کرد و با آنکه به «سلمان» علاقه وافری داشت می گفت ما به «ابوذر» بیشتر نیاز داریم چرا که ابوذر وقتی که دردها را میفهمید، فریاد میکشید و یک چوبدستی داشت که آن را بالا میبرد و داد میزد اما سلمان صبوری میکرد و چیزی نمیگفت.
- بسیاری درباره شریعتی بر این باورند که او خودش درباره بسیاری از سوءتفاهمها که اطرافش منتشر میشود، مقصر است. آیا اینگونه است و آیا در اواخر در اواخر عمر و مرگ مشکوکش او دچار دگردیسی فکری شده بود؟
این که شریعتی خودش موجب بسیاری از سوءتفاهمها درباره خودش است، حرف درست است اما این مسئله به دلیل صراحت اوست چرا که دکتر شریعتی آدم مصلحت اندیشی نبود و برای حفظ خودش هرگز مصلحت اندیشی نمیکرد. در واقع دکتر اصولی داشت و هر گاه که میدید به اصول فکری او خدشهای وارد شده است به شدت ایستادگی میکرد بنابراین این مسئله اصلا سوء تفاهم نیست بلکه حسن تفاهم است.
البته بودند روشنفکرانی که با وجود اینکه خودشان را روشنفکر میدانستند زمانی که می فهمیدند که شریعتی تابع آنها نیست با او به مخالفت بر میخاستند اما درباره اینکه آیا شریعتی در اواخر عمرش دچار دگردیسی شده است نیز باید گفت در عقاید او به هیچ وجه تغییری به وجود نیامد. البته این نگاه از آنجاست که دکتر شریعتی همیشه شتابزده بود و گمان میکرد این آخرین فرصتی است که در اختیار او وجود دارد از این جهت تکرارهای بسیاری در آرا و عقاید او وجود دارد. مثلا گاهی او حرفی میزد و بعد در سخنرانی بعدی در آن تجدید نظر میکرد.
او حتی قبل از مرگش برای اصلاح افکار و عقایدش به استاد محمد رضا حکیمی وکالت داد و استاد حکیمی نیز این وکالت را پذیرفت البته به شرطی که بنده با ایشان همکاری کنم و بعد مرگ او نیز استاد مدتها به مطالعه در این زمینه پرداخت ولی هیچ کاری در تغییر یا اصلاح آثار شریعتی انجام نداد و از این رو من از استاد پرسیدم که چرا هیچ کاری نمیکنی و آیا دلیل این است که این افکار و اندیشهها هیچ ایرادی ندارد؟! پاسخ داد: «من در آثار استاد هیچ ایراد شخصیتشکنی ندیدم که بخواهم اصلاح کنم» البته ایرادات تاریخی درباره اینکه اسم کسی را اشتباه بیان کند در آثار شریعتی وجود دارد که در این زمینه کسی باید آستین بالا بزند که به گمانم احسان شریعتی در این زمینه شایسته ترین فرد است که می تواند از مجموع آثار شریعتی که حدود 15 هزار صفحه میشود با دقت نظر حدود 2 یا 3 هزار صفحه را استخراج و در اختیار علاقمندان قرار دهد.
- گمان نمیکنید نوعی تعصب و علاقه افراطی نسبت به شریعتی راه را بر نقد منصفانه افکار او بسته است؟
این گفته کاملا درست است. حضرت علی (ع) میفرماید: «دو گروه درباره من به هلاکت میافتند؛ دوستان غلو کننده و دشمنان کینه توز». دکتر شریعتی هم دوستان افراطی داشت که کوچکترین انتقادی را درباره وی نمیپذیرفتند نه تنها این دوستان بلکه شرایط زمانه سبب شد که جلوی نقد آثار شریعتی گرفته شود چرا که بعضی از افراد آماده بودند تا کوچکترین انتقاد علمی را در جهت کوبیدن افکار دکتر شریعتی به کار گیرند و از این جهت دوستان نیز بنا به حکم مصلحت زبان در کام کشیدند و چیزی بیان نمی کردند اما امروز نه آن دشمنان سخت و نه آن دوستان غلو کننده هستند، پس زمان یک نقد منصفانه و علمی بر روی آثار دکتر شریعتی فرا رسیده است.




نظر شما