روایت یک جانباز از دوستی صمیمی یک شهید شیرازی با  پدری مقتدر

«خبرجنوب» نوشت: قاسم مهدوی یکی از جانبازان و البته فرماندهان دفاع مقدس می باشد که در زمان جنگ در عملیات گوناگون نقش آفرینی کرده است.

مهدوی به ذکر خاطره ای از همرزم شهید خود می پردازد و می گوید: يكي از دوستان شهيد ما به نام رضا، از خانواده مرفهی بود که پدرش در شیراز حجره بزرگی داشت و خانه اش نیز در آن زمان یک کاخ محسوب می شد. آن زمان که ما دو هزار تومان حقوق میگرفتیم خانه او را یک میلیارد تومان قیمت گذاری کرده بودند.
خانواده رضا با وجود آن که مذهبی بودند اهل جبهه و جنگ نبودند و این پدر حتی فرزند نوجوان خود را زندانی کرده بود که به جبهه نرود و درس بخواند.
مهدوی اضافه می کند: روزی به همراه تعدادی از همرزمان رضا به خانه آنها دعوت شدیم. پدر او با پرستیژ خود نهیب می زد که نباید پسرش به جبهه برود و رضا به ما می گفت ببینید من با چه شرایطی به جبهه می آیم.مسئول عملیات لشگر 19 فجر فارس در زمان دفاع مقدس ادامه می دهد: در عملیات کربلای هشت از نظر معنوی روی بچه ها بسیار کار می کردیم و آن قدر این جو بین بچه ها حاکم بود که نماز شب بچههای ما به صورت جماعت برگزار می شد. در همان نماز شبی که به نماز صبح وصل می شد رضا را بار دیگر دیدم که چفیه بر سر انداخته و در سجده طولانی خود به شدت
گریه میکند.
به شوخی به او گفتم تو که سنی نداری و گناهی نکرده ای؛ رضا پاسخ داد مگر امام زینالعابدین(ع) هم گناه کرده بود که در صحیفه سجادیه اینگونه به درگاه خدا استغاثه می کند.
مهدوی می گوید: آن زمان چند سال هدیه عید خود را که در دولت شهید رجایی برای رزمندگان متداول شده بود دریافت نکرده بودم و آن را جمع کردند و یک جا سه ربع سکه به من دادند. آن موقع رضا گفت قاسم شهید می شود و این سه سکه به من میرسد.
دوستان گفتند اگر تو شهید شوی به قاسم چه چیزی می دهی و او گفت من هم این ساعتم را می دهم که ساعتی طلا و بسیار ارزشمند است و آن را دوست دارم.
آن شب از سر مزاح این موضوع را مکتوب کردیم که اگر هر کدام شهید شدیم این موارد را به دیگری می دهیم و چند نفر حاضر در جمع هم آن را امضا کردند.
ما خبری از رضا نداشتیم و نمی دانستیم که او این نوشته را نگه داشته و لای قرآن کوچکی در ساک خود گذاشته تا اینکه در عملیات والفجر هشت رضا به شهادت رسید و من هم به شدت مجروح شدم.
بعد از چند ماه که بهبودی حاصل کردم خبر دادند پدر شهید پیغام داده می خواهم مهدوی را ببینم. من با ترس و لرز و عصا زیر بغل با شهید محمدحسین حجتی و یکی از بچه های جانباز به منزل ایشان رفتم. این پدر به شدت از ما استقبال کرد و با دیدن ما بسیار گریست.
پدرش اصرار می کرد رابطه تو با رضا خیلی نزدیک بوده، هر چه در مورد روزهای آخر او می دانی بگو و اگر برایت وصیت کرده بازگو
کن. گفتم وصیتی نداشته اما پدر وی آن کاغذ امضا شده در
مورد تبادل یادگاری بعد از شهادت را از لای قرآن رضا بیرون آورد و به من نشان داد و گفت من می خواستم رضا درس بخواند، نمی خواستم او را ناراحت کنم. او به شدت گریه می کرد و می گفت آیا رضا از من راضی بود؟! آیا مرا حلال کرده بود؟! من پاسخ دادم باور کنید رضا همیشه از شما به نیکی یاد می کرد و می گفت من پدرم را اذیت کردم.
اما این پدر مقتدر دلش قرار نمیگرفت و رفت هر چه لباس، ساعت، کفش و متعلقات رضا بود را آورد و به من داد.
مهدوی می گوید: مدتها گذشت تا اینکه یک شب خواب رضا را دیدم که گفت بی معرفت نباید به پدر ما سری بزنی؟! دستپاچه شدم و گفتم من از پدرت خجالت میکشم، مگر تو خودت نیستی که رضا پاسخ داد من شهید شده ام؛ پدرم چند روز است مریض در جا افتاده و تو به او سر نمی زنی. فردا به بانک ملت در میدان شهرداری رفتم و آنجا مادر و مادربزرگ رضا را دیدم و تعجب کردم. چون شک داشتم پرسیدم شما مادر رضا هستید؟! گفتند بله و من گفتم که این رویا را دیده ام و رضا گلایه کرده که چرا به پدر مریض او سر نمی زنم. این مادر از صحبت من به شدت منقلب شد و گفت پدر رضا یک هفته است مریض شده است.
من گفتم حتما می آیم حاجی را ببینم و فردای آن روز به منزل آنها رفتم و دیدم پدر رضا بسیار مریض است.
آن پدری که زمانی دیکتاتورمأب و اشرافی بود
می خواست دست من را ببوسد و مرتب تکرار میکرد از فکر رضا بیمار شده ام. من در واکنش به این سخنان بارها سوگند یاد کردم رضا از شما راضی است و حتی به خواب من آمده و گفته پدرم مریض است. با اینکه بنده هیچ اطلاعی از شما نداشتم او از حال
بد شما خبر داد.
سرانجام پدر رضا پس از این رویای صادقه و دریافت پیغام فرزندش آرام شد و از بیماری صحت حاصل کرد.

 

46

کد خبر 771189

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 1 =