هر کس یک ساعت پای درس ایشان می نشست یک دنیا معارف پیدا می کرد.

آیت‌الله سید عباس حسینی کاشانی، متولد 17 ربیع الأول سال 1350 هجری قمری، از 12 سالگی در کربلا تحصیل کرد و در 13 سالگی به سامرا رفت. آن روزها، بعد از نجف، سامرا محل علمی بود. اولین اجازه اجتهاد را از آیت الله شیخ محمد خطیب گرفت. استادانش در کربلا مرحوم سید حسن میر قزوینی از متکلمین درس آخوند خراسانی و مرحوم آقا سید محمد طاهر بوشهری بحرانی بودند. در نجف هم در درس آقا میرزا حسن یزدی، آقا سید حسین حمّامی و آقا میرز عبد الـهادی شیرازی و بعدها آیت‌الله حکیم و خویی حاضر شدند. در نجف اشرف سه سال در درس آقاجمال گلپایگانی حاضر شد و تقریرات مبحث ترتب از بحث‏خارج اصول ایشان را نوشت و از او اجازه اجتهاد گرفت.

« بیست و پنج سالم بود که جانشین پدرم در امامت حرم کربلا شدم تا اینکه این یاغی طاغی (صدام) ما را به ایران تبعید کرد ». آثار ایشان موضوعات متنوعی از فقه ، اصول، ادب، رجال، تفسیر، تراجم و ادعیه را در بر می‌گیرد: الرضوان فی تفسیر القرآن، معجم اعلام الشیعه، حدائق الانس، ترجمه تقویم الشیعه، الامامه عندالشیعه، فلسفه الاحکام، ارشاد اهل القبله، البشائروالغفران: ادعیه وفضائل نیمه شعبان، الاسلام فی اصوله وفروعه، المنطق، اصول الفقه، الالفیه فی الفقه، قبسات فی ادب العرب... . گفت و گو با ایشان در باره مقام سلوکی آیت‌آلله بهجت ، فقط به حکم رفاقت دیرینه با او و اشتراک در حضور درس آیت‌الله سید علی قاضی نبود.

ایشان خود سال‌ها در کربلا و قم در شمار بزرگانی بوده‌اند که طلاب و علاقه‌مندان به مقامات معنوی، از او بهره‌ برده‌اند. گفت و گو با او به رغم بیماری ایشان انجام شد. از ایشان عذرخواهی کردم، اما گفت: « آقای بهجت صاحب مقامات بود. مردم باید بدانند. ندانستن مردم دلیل بر عدم واقع نیست». متن حاضر بازتحریر گفت و گو با ایشان است که به شکل گزارش می‌آید.

بسم‌الله الرحمن الرحیم. با این که بسیار در زحمتم ، ولی به قدر میسور صحبت می‌کنم. من سال 1352 با آقای بهجت در درس آیت الله سید علی قاضی آشنا و رفیق شدم. پدرم با واسطه از ایشان خواست که دوست دارم فرزندم متبرک به درس شما بشود و من از حدود بیست سالگی در درس آقا سید علی حاضر بودم. آن زمان آقای بهجت بیست و یک سال داشتند. با هم خیلی رفیق بودیم. من نسبت به آقای بهجت مقدم بودم در شرکت در درس آقای قاضی. یک روز دیدیم یک شیخ کوچک و لاغر اندامی با عمامه‌ای نیم متری و شال بسیار پهن به درس آقا آمده است.

 آقای بهجت چون در درس خیلی اشکال می‌کرد، جلو می‌نشست بنا به رسم مستشکلین. آن موقع آقای قاضی بدخواه داشت به واسطه منش عرفانی که داشت. بزرگان ما همیشه با این محذورات مواجه بوده‌اند. آقای بروجردی را هم می گفتند منصوب انگلیسی هاست، یا بدتر از آن به آیت الله سید محسن حکیم که رمز تقوا و فضیلت بود، مدتی در نجف علناً به ایشان فحش می دادند. آب می خوردند و او را لعن می کردند. آقای خمینی را هم همین‌طور. آقای خویی را هم همین‌طور. روزی محکمة عدل الـهی بر پا می‌شود.

بدخواهان به پدر آقای بهجت گفتند که پسرت در درس کسی شرکت می‌‌کند که روحیه درویشی دارد. پدر ایشان هم ظاهرا ممانعتی کرده بودند. آیت‌الله بهجت این موضوع را با استاد مطرح کردند. آقا سید علی قاضی فرمودند: اطاعت از والدین واجب است الّا در درس خواندن و تحصیل علم. من از بیان مقامات آقای بهجت واقعا عاجزم.

رفقای ما شاهد قصه‌اند. آقای بهجت زیاد منزل ما می‌آمد و رفت و آمد داشتیم. اما در این چهار ـ پنج سال اخیر رفت و آمدمان قدری کم‌تر شد. در این مدت رفاقت بر من معلوم شد که ایشان توانست برخی چیزها را ببیند و بفهماند؛ چیزهایی که خیلی درسی و بحثی نیست. او این علوم را از سرچشمه گرفته بود. البته هر کسی استعداد این مفاهیم را ندارد. بیخود که نیست. سیر و سلوک می‌خواهد. برخی‌ها مثل آقای بهجت سیر کردند. اگر چه او در فقه و علم شریعت هم متعمق بود، طوری که ممکن است بعضی‌ها از بعضی فتاوای او تعجب کنند.

بعضی گفته‌آند آیت الله بهجت به خاطر کسالت و کهولتشان قدری نماز ظهر را به آخر وقت منتقل می کردند. نخیر. نماز ظهر نبود. بلکه نماز صبح بود. این موضوع هم به خاطر کسالت ایشان نبود، بلکه علت دیگری داشت. در واقع آیت الله بهجت نماز صبح را در وقت خود شروع می کردند، یعنی آغاز نمازشان در وقت معین نماز صبح بود، منتهی خواندن نماز، به ویژه قرائت سوره حمد به نحوی طول می کشید که برخی خیال می‌کردند از وقت شرعی می‌گذشت. لذا آغاز نماز در زمان شرعی اش بود.

ایشان برای خواندن نماز صبح به مسجد می آمدند و آغاز به نماز می کردند، منتهی دقت ایشان در حین نماز و توجه خاص و ویژه ای که در حال اقامه نماز داشتند باعث می شد، مدت نماز دو رکعتی صبح چنان طول بکشد که خورشید بالا بیاید. نماز ایشان عجیب و غریب بود. معمولی نبود. خبر تاثر برانگیز فوت ایشان را از رادیو شنیدم. آخرین بار حدودا سه یا چهار ماه پیش ایشان را دیدم. ایشان در مسجد سر سجاده نماز بودند. سلام و علیک و عرض حالی کردیم. البته ملاقات کوتاهی بود.

در خدمت آیت‌الله سید علی قاضی
حدود بیست سالم بود. آن موقع شاگردان آقای قاضی 50-40 سال به بالا بودند، بعضی ها هم از خود آقا مسن تر بودند. آشنایی من با ایشان از طریق پدرم بود، که آقای قاضی وقتی کربلا می آمدند بر پدرم وارد می شدند. بعد مرا به شاگردی پذیرفتند.

ما در نجف طلبه های 17- 16 ساله داشتیم که فاضل بودند. وقتی آدم نگاهشان می کرد مجموعه کمالات و فضائل بودند و اگر از یک شبهه کلامی، شبهه اصولی یا فقهی از آنها سوال می‌شد به صورت تشریحی و مفصل و مسلط بیان می کردند؛ بعد اگر از یکی از آن ها می پرسیدید که این کمالاتتان را از چه کسی دارید،می گفت: من فعلاً دو درس بیشتر نمی روم، فقه آقا سید ابوالحسن اصفهانی و اخلاق آقا سید علی قاضی. کلاس های اخلاق ایشان به گونه ای بود که وقتی کسی از محضرشان استفاده می کرد و با او روبرو می شدید، فکر می‌کردید که کسی است که 50 سال در علم اخلاق کار کرده. آیت‌الله بهجت در میان این‌ها هم از جهت فقهی قوی بود و هم عملی و اخلاقی. عالی بودند.عالی. من آنچه فهمیدم از فضیلت علمی و کمالات که در آقای قاضی بود، دیدیم که نابغه روزگار بود.

هر کس یک ساعت پای درس ایشان می نشست یک دنیا معارف پیدا می کرد. هیچ گاه در صدر مجلس نمی‌نشست و با شاگردانش هم که بیرون می رفت جلو راه نمی رفت، و هر وقت در منزل، شاگردان و مهمانان سراغشان می آمدند برای همه به احترام می ایستاد. بچه های کم سن و سال هم که به مجلسشان می آمدند بلند می‌شدند و هر چه به ایشان می گفتند اینها بچه هستند، می فرمودند: « خوب است بگذارید این ها هم یاد بگیرند. »

آقا سید علی دائم السکوت بود و بعضی وقت ها از جواب دادن طفره می رفت. حتی گاهی به نظرمان می‌آمد ایشان نصف حرف ها را نمی زنند که مبادا حمل بر غلوّ و اغراق شود. ایشان به ارادتمندانشان می فرمودند: « بینی و بین الله راضی نیستم درباره من مجلس درست کنید. » معنویت ایشان را با این حرف ها نمی توانم بیان کنم.

آقای بهجت هر وقت یاد آقای قاضی می افتند گریه می کنند و می فرمایند: چه کنم که قلمی آنقدر قدرتمند نیست که بتواند هر چه در قاضی بوده را بنویسد. آقای قاضی کرامات و مقامات بالایی داشتند و این جریان را بسیاری از آقایان نقل می کنند. درس آقای قاضی در منزلشان تشکیل می شد. یک منزل محقر خرابه ای داشتند، وقتی وارد می شدیم فکر می‌کردیم منزل نوکر آقاست نه خود آقا! اصلاً قالی در آن خانه دیده نمی شد. یک گلیمی پهن بود خیلی هم خوش نقش بود، ولی با نایلون بافته شده بود و آن را هم عموی ایشان فرستاده بود و گفته بود اگر شما به حق الناس معتقد هستید، من این را وقف بیرونی شما کردم و برای شما نفرستادم. چون اخلاق آقای قاضی در این مسائل خیلی عجیب بود. در کلاس صبح شان شاید دویست نفر پای درس ایشان می نشستند.

وقتی ایشان صحبت می کردند همه گریه می کردند. اگر بگویم تمام دویست نفر گریه می کردند، مبالغه نکرده ام. حرف هایشان هم همان حرف های اخلاقی بود. و عرض کنم خدمتتان، این حرف های من و بزرگتر از من، هر چه نسبت به این شخصیت مقدس بگویند باز صفر است. درس آقای قاضی عجیب بود و معنویتی داشت که ما را جذب می‌کرد. فرض بفرمایید عبارت« المفهوم ان امتنع فرض صدقه علی کثیرین جزئی و الا فکلی» را همه معنایش را می‌دانند. یک بحث کاملا علمی و منطقی است. اما همین عبارت خشک را آقای قاضی طوری بیان می‌کرد که آدم حال دیگری پیدا می‌کرد. فقه او یک جور تحصیل حقیقت بود. او واقعا عالم بود. مطلب زیاد است. یک بار عده ای از ایران آمدند خدمت آقا و گفتند ما از شما مطالبی می شنویم و تقلید می‌کنیم.

ایشان گریه کردند، دستشان را بلند کردند و گفتند: خدایا تو میدانی که من آن کسی نیستم که این ها می گویند. با آن عظمت هایی که از ایشان گفته می شد و بعد فرمودند: بروید از آسید ابوالحسن اصفهانی تقلید کنید. کسانی که به ایشان ارادت داشتند، درباره شان چیزهایی را نقل می کردند که شاید ثلث حقایق و داشته های ایشان نبود ولی باز نهی می کردند، اجازه نمی‌دادند. من دلم می سوزد! و فقط می توانم بگویم، افسوس! خدا یک بنده هایی دارد که به گمنامی زندگی می کنند.

کد خبر 11385

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • VANA IR ۱۰:۲۷ - ۱۳۸۸/۰۴/۲۱
    0 0
    خدا انشاء الله ما را هم هدایت نماید به حق امام زمان علیه السلام
  • حسین IR ۰۹:۲۳ - ۱۳۸۹/۰۶/۲۷
    1 0
    انسان خوب و وارسته ای از میان ما رفت افسوس