۸ نفر
۱۶ مهر ۱۳۹۸ - ۰۷:۳۷
گفت‌وگو در مسیر ترکستان

تصور می کنم بسیاری از انسان ها دوست دارند مثل کبک سرشان را زیر برف بکنند.

حداقل اینکه نسبت به آنچه در اطرافشان می گذرد، بی خبر می مانند و این بی خبری نوعی آرامش در درونشان ایجاد می کند. مشکل این نیست که بسیاری آدم ها به این شیوه دست می زنند تا به قول روان شناس ها نوعی مکانیسم دفاعی در برابر توفندگی محیط در خود ایجاد کنند. مشکل آن است که گفتگو با این افراد دشوار و طاقت فرساست.
فردی که به ذهن خود فرمان داده تا در برابر تاثیر و تاثرات محیطی، تا حد ممکن نقش یک ذهن تخدیر شده را بازی کند، چگونه می تواند در یک گفتگوی کوتاه مدت، برای مخاطب خود، آنچه را که بر او گذشته، مستدل و منطقی با ذکر نقاط روشن و تاریک و در نظر گرفتن سیر تاریخی وقایع بازگو کند و از این نظر نقاط مبهم ذهن مخاطب خود را پر کند.
مقداری حرف های استعاره گونه و فاقد معنی می زند، مقداری به اینطرف و آنطرف گریز می زند، مقداری با رفتارهای غریزی سعی در پاک کردن صورت مسئله می کند و در نهایت آنچه از این گفتگوی مبهم و بی معنی دستگیر می شود، مقداری تبادل کلام است که احساسات ناخوشایندی را در مخاطب خود می انگیزد.
میل به گریز و خاتمه گفتگو و رها کردن وضعیت به همین شکل که هست. گفتگوی بی نتیجه. مثل بسیاری از گفتگوهای روزمره. این گونه آدم ها خیلی که هنر کنند، پای وضعیت پیچیده احساسات و روان خود را پیش می کشند و یا الکن بودن زبان را. من آنقدر حرف برای گفتن دارم که نمی دانم کدامش را بگویم و چطور بگویم و اگر هم بخواهم نمی توانم نوع گفتنش را پیدا کنم. ذهن منطقی می پذیرد که انسان ها در مواردی در توفان های احساسی درگیر می شوند و مثل آدمی که اسیر برف و کولاک شده، مسیر را گم می کنند.
علاوه بر این مسلم است که کلام هیچگاه ابزار نیرومندی برای ادای احساسات نهانی بشر نبوده است. با این همه، از مخاطب خود چه انتظار دارند؟ آیا او نیز به حکم انسان بودن درست درگیر همین دشواری ها، احساسات لجام گسیخته و لکنت زبان نیست؟ ایا ذهن او یک ماشین ربات مانند است که تازه از کارخانه سونی یا میتسوبیشی در آمده؟
زمانی که سعی داریم واقعا" به هم کمک کنیم وضعیت از این هم تراژیک تر می شود. چطور می شود به فردی که تنها مشتی کلمات بی معنی و مفهوم ادا می کند کمک کرد؟ برای کمک نخست باید مشکل را درک نمود و درک مشکل مستلزم هدایت ذهن در مسیر صحیح است.
انرژی وحشتاکی می خواهد تا از لابلای حرف های بی سروته و بریده بریده به یک نظام منطقی برسی و بعد بخواهی بر اساس آن دستورالعمل بریزی. احتمال خطا هم بالاست چون برداشت های تو کاملا شخصی است و از تکه تکه چسباندن افکار مغشوش و سیال یک نفر با حدس و گمان ایجاد شده. چه بسا که در ادامه همان حرف های بی سروته و بریده بریده، به برداشت دیگری برسی و باز وارد فضای پیچیده دیگری بشوی. واقعا نمی دانم گفتگو که ظاهرا اساس دانش آفرینی در انسان بوده است،حل کننده مشکلات بشری است یا ایجاد کننده آن. به این شکل مطرح کنم. شاید معدودی از تلاش های انسان برای ایجاد یک رابطه قلبی با انسان دیگر، به نتیجه رسیده باشد.
کمااینکه همین معدود در گفتگوهای هر فرد با درون خودش به وقوع پیوسته باشد و سبب ایجاد دانش درخشان انسانی گردیده باشد، اما بخش عمده آن به شکل گمراهی، سوتفاهم، فریب، دورشدن، از هم گسیختن روابط و برداشت غلط متجلی شده است. به نوعی جهل افزایی کرده. متاسفانه این در بخش احساسی ذهن انسان تاثیر می کند و خشم و کینه و بغض و حساسیت و میل به انزوا پدید می آورد. اگر آدم از خیر کمک کردن بگذرد و به این گفتگوی موهوم پایان دهد حداقل آرامش عصبی خودش را حفظ کرده است.
می گویند همیشه سعی کنید شنونده خوبی باشید. سوای مشاورها و روان کاوها که حرفه شان ایجاب می کند شنونده خوبی باشند، در  سایر موارد هیچوقت این شنونده خوب بودن به کار آدم نیامده است. بدتر او را عاصی و بد خلق کرده.
با این همه سیر تاریخ ادامه دارد و ما کماکان به حرف زدن با هم ادامه می دهیم. به ندای وجدان خود گوش می کنیم و سعی می کنیم تا حد توان به دیگری کمک کنیم. با وجود اینکه از ابتدا برایمان مسلم است که این راه که در مسیر آن هستیم بی بروبرگرد به ترکستان است. شاید اگر زمانی مثل سیاستمدارها، فرض اول یک گفتگو، پرت و بلا گویی و ایجاد ابهام و گمراهی باشد، آدم بسیار آسوده تر در آن وارد شود تا زمانی که شرط اول نیت به کمک و حل مشکل دیگری است. آن هم دیگری که زمانه به او آموخته بهترین راه برای تسکین دردهایش ندیدن آن هاست. درست مثل کبک زیر برف.

کد خبر 1308125

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 5 =