آبادان ایستاد تا ایران زنده بماند

شکسته شدن محاصره ی یک ساله ی شهر آبادان در پنجم مهرماه سال ۱۳۶۰ طی عملیات ثامن الائمه، اقدامی سرنوشت ساز و فتح البابی برای کسب پیروزیهای بعدی رزمندگان در عملیاتهای مختلف بود، آری آبادان ایستاد تا ایران اسلامی زنده بماند.

خبرآنلاین خوزستان ـ فرزانه یحیی آبادی ـ بیان  خاطرات جنگی اگرچه به  ظاهر تلخ و گزنده است اما حقیقت های ارزشمند، ابعاد نورانی و حماسه های به یادماندنی در پس آنها نهفته که شنیدنش توفیق است و ثبتش انتقال ارزشهای والای انسانی به نسل هایی است که آینده سازان این مرز و بومند. آنچه در پی می خوانید خاطره ای از«مکی یازع» فرمانده گردان امام رضا(ع) در دوران دفاع مقدس از حماسه ی شکست حصر آبادان است.

*اروند رود طولانی ترین خط مقدم ما با دشمن

در فاصله فروردین تا شهریورماه ۱۳۶۰ در چند جبهه باید می جنگیدیم. یکی جبهه اروندرود که طولانی ترین خط مقدم ما با دشمن بود. دیگری جبهه منتهی به خرمشهر اشغال شده بود. جبهه سوم ایستگاه ۱۲، فَیاضیه و ایستگاه ۷ مَدَن بود. در جزیره مینو هم خط داشتیم. علاوه بر همه این جبهه ها، یک جبهه خطرناک هم در شهر داشتیم.

در روز۳۰ خردادماه ۱۳۶۰، منافقان به طور رسمی وعلنی با انتشار بیانیه ای علیه جمهوری اسلامی و انقلاب اعلام جنگ مسلحانه کردند. در آبادان هم تعداد منافقان چشمگیر بود. آنها از همان روزهای اول جنگ، اقدام به جمع آوری سلاح و مهمات کرده بودند، اما از تیرماه سال ۱۳۶۰، شروع به تشکیل خانه های تیمی، شناسایی و ترور پاسدارها و بچه های حزب اللهی و حتی مردم عادی بی گناه کردند.

تا آن روز منافقان در پوشش حضور در مقاومت شهری علیه عراق، کوشیده بودند هر طور شده، جا پایی برای خودشان در آبادان داشته باشند. بچه های سپاه هم کار چندانی با آنها نداشتند.

*شناسایی، دستگیری و اخراج منافقین

اوایل تیرماه بود که از تهران دستور رسید با هواداران منافقان در شهر برخورد شود؛ به خصوص اسلحه هایی را که در این چند ماه جنگ از جبهه دزدیده و در جاهای مختلف انبار کرده بودند را جمع آوری و مصادره کنیم. همان روزهای اول، آنها انبار مهمات هنگ ژاندارمری آبادان را غارت و همه سلاحها و مهمات را در منازل خودشان پنهان کردند.

بچه های سپاه در یک عملیات ضربتی چندروزه، مناطق و خانه هایی را که از قبل شناسایی کرده بودند، یا با گزارش های مردمی لو می رفت، بازرسی کردند. تعداد زیادی تفنگ، فشنگ، نارنجک و مهمات دیگر در خانه های شخصی منافقان کشف شد. اغلب این سلاح ها را در حیاط یا باغچه خانه شان دفن کرده بودند. سلاح و مهمات کشف شده همراه با نفرات دستگیر شده، به سپاه آبادان تحویل داده شدند. برخی از منافقان به دلیل کشتار و ترور مردم بی گناه یا اقدام به جنگ مسلحانه، محاکمه او اعدام شدند. بقیه هم از آبادان اخراج شدند.

یکی از همین روزها، حمید سرخیلی آمد و گفت: «یکی از منافقان اخراج شده از آبادان، به شهر برگشته و اثاث منزلش را بار می زند تا ببرد.» فهمیدیم کاسه ای زیر نیم کاسه است. منزل او در تانکی ۲ بود. بلافاصله سوار ماشین شدیم و رفتیم سراغش. دیدیم ماشینی جلوی منزلش ایستاده و دارد وسایل را بار می زند. اثاثش را گشتیم. میان وسایل خانه، تعدادی تفنگ و فشنگ پنهان کرده بود. مثلا تلویزیون شاوب لورنس کمدداری بود. پشتش را باز کردیم، پر از نارنجک بود. یک یخچال ۹ فوت سفیدرنگ بود که داخلش پر از تفنگ و نارنجک بود.

این منافق برادر بزرگی داشت که او را فرستاده بود جاهای مختلف تا اسلحه هایی را که پنهان کرده بودند، بیاورد. «عزیز راستی» هم با ما بود. از دیدن این صحنه خیانت نتوانست آرام بگیرد، با او دست به یقه شد. منافق را با اسلحه های کشف شده به سپاه بردیم. بچه ها چون او را می شناختند، کاری علیه او نکردند، فقط اسلحه و مهمات را از او گرفتند

و بار دیگر از شهر اخراجش کردند. بعدها خبردار شدیم به خاطر شرکت در تیم های ترور اعدام شده است.

همین روزها خبر دادند منافقان «عباس کمالی» برادر «حسین کمالی» را در تهران ترور کرده اند. رفته بود بعد از ماه ها سری به خانواده اش بزند، که او را ترور کرده بودند. ظاهرا رفته بود داخل کیوسک تلفن تا با خانواده اش تماس بگیرد. یکی از منافقان او را مسلح می بیند. به او می گوید: «تو چه کارهای؟» عباس کارت حمل سلاح را بیرون می آورد و نشان منافق می دهد و می گوید: «من بسیجی هستم. در آبادان دارم می جنگم!» بلافاصله تیری به سرش می زند و او را به شهادت می رساند. بعدها، برادر بزرگ آن منافق را گرفتند، اعتراف کرده بود که تیم او، عباس کمالی را ترور کرده است. چند روز بعد جنازه او را آوردند. وصیت کرده بود جنازه اش را به آبادان ببرند. ساعت ۱۰:۳۰ یا یازده صبح بود که جنازه به شهر رسید. او را در کفیشه تشییع کردیم. بردیم قبرستان. آنجا غسلش دادند. مراسم خیلی ساده بود. خواهران و برادران سپاه هم آمده بودند. وقتی غسلش دادند، چهره اش را از کفن بیرون گذاشتند. همه بچه های محله و دوستانش آمدند و با او خداحافظی کردند. بعد هم دفنش کردیم.

*بازرسی خانه به خانه

روزی به ما دستور دادند بچه های مسجد فاطمیه و پایگاه کفیشه، باید همه محله را خانه به خانه بازرسی کنند. خطر وجود خانه های تیمی منافقان بود. دو نفر از نیروهای شهربانی، دو نفر از بچه های کمیته انقلاب اسلامی را به ما دادند. ما با بچه های محله، از کلانتری ۳ در کفیشه تا تانکی ابوالحسن را خانه به خانه گشتیم. در این تفتیشها حدود سه هزار کتاب از کمونیستها، منافقان و چریکهای فدایی خلق در خانه ها پیدا کردیم. همه شعارهای ضد انقلابی و گروهک ها را که بر روی دیوار نوشته بودند را رنگ زدیم یا پاک کردیم.

خانه بزرگی در محله ما بود که به شوخی به آن «پنجاه تختخوابی» می گفتند. اتاق های زیادی داشت که در هر کدام یک خانواده زندگی می کرد. در یکی از اتاق ها، تعداد زیادی کتاب منافقان بود. کتابها را جمع کردیم و به سپاه بردیم و آن اتاق را هم تحت نظر گرفتیم. چند روز بعد، فردی که در آن اتاق زندگی می کرد، آمد. وقتی دید کتاب هایش نیست، آمد پیش من و گفت: «اتاق مرا شما گشته اید؟» به او گفتم: چطور؟ گفت: من تعدادی تلویزیون و وسایل داشتم که نیستند! از حرفش ناراحت شدم. گفتم: ببین! هم من تو را می شناسم و هم تو منو. این وصله ها به ما نمی چسبه. بگو ببینم توی آبادان چه می کنی؟ کارت اقامتت رو نشان بده؛ کارت اقامت نداشت. گفتم: تو کارت اقامت نداری و قاچاقی هم وارد آبادان شدی الان تو را به سپاه می برم؛ اونجا علیه من شکایت کن. وقتی دید هوا پسه، گفت: از چیزهایم گذشتم. گفتم: اما من از تهمتی که زدی نمی گذرم. او را بردیم و تحویل سپاه دادیم. به بچه های سپاه سپردم که او از خانواده فقیری است و فقط از آبادان اخراجش کنند.

*سرقت حمل اشیاء گرانقیمت مردم در داخل تانکر آب

کمتر از دو هفته، تمام کفیشه را گشتیم و هر چه کتاب از منافقان و کمونیست ها بود جمع کردیم و تحویل سپاه دادیم. در خلال گشت های شبانه روزی در سطح شهر، گاهی به موارد منکراتی هم برمی خوردیم. یادم هست، در یکی از خانه های کفیشه دو نفر آبادانی و سه نفر غریبه بودند. یکی از آبادانی ها قاسم دراز بود. از او پرسیدم: اینجا چه می کنید. گفت: اومدیم خونه ی بچه ها، به او گفتم: تو الان باید سر کارِت باشی، نه اینجا، کمی مِن مِن کرد و گفت: بگذر. نادیده بگیر، به او گفتم: اصلا نمی شود، خلاف کرده ای. مشکوک شدم. گفتم: بچه ها خانه را بگردید. قاسم با التماس گفت: به خدا چیزی نیست چرا می خواهید بگردید؟ بیشتر مشکوک شدم. بچه ها خانه را گشتند. کلی وسایل که از جاهای دیگر به سرقت رفته بود پیدا کردیم. معلوم شد کار این آقایان سرقت اشیاء و لوازم قیمتی خانه های مردم است. این اشیا را داخل تانکر آب کرده و از آبادان خارج می کردند.

*عملیاتی بزرگ و سرنوشت ساز در راه است

پس از ماه مبارک رمضان بود که برادر کیانی، فرمانده سپاه آبادان، همه ی بچه های رسمی سپاه را در سالن بتونی باشگاه ایران جمع کرد. در چند ماه جنگ، خیلی از بچه ها حمام درست و حسابی نمی کردند. چنان به کار جنگ مشغول بودند، که خودشان و بهداشت فردی شان را فراموش کرده بودند. بعضی هامان از شهرهای دیگر هم خبر درست و حسابی نداشتیم. برادر کیانی درباره اوضاع جنگ در شهرهای خوزستان مثل سوسنگرد، دزفول و اهواز گفت و ادامه داد: برادران عزیز! چنین به نظر می رسد که جنگ عراق با ایران به این زودی ها پایان نمی پذیرد. جنگ مدتها و شاید چند سال طول بکشد. باید خودتان را برای یک جنگ طولانی آماده کنید. به وضع بهداشت خودتان برسید. نظافت و تمیزی، یکی از ویژگی های مؤمن است. او در پایان حرفهایش گفت: به شما مژده بدهم که ما در آینده نزدیک یک عملیات بزرگ و سرنوشت ساز داریم. خودتان را آماده کنید!

*حصر آبادان باید شکسته شود

خبر داشتم چندی قبل، عده ای از فرماندهان نظامی و سیاسی آبادان خدمت امام خمینی (ره) رسیده و با ایشان درباره محاصره آبادان و موقعیت دشوار شهر، صحبت کرده بودند. امام پس از گوش دادن به حرف های آنها، فرموده بودند: «حصر آبادان باید شکسته شود». از جمله کسانی که در این جلسه حضور داشت، برادر «علی زارع» معاون فرمانده سپاه پاسداران آبادان بود. او کمی قبل در آبادان زخمی شده بود. ترکش به پایش خورده بود. نمی توانست درست پایش را جمع کند و جلوی امام هم رویش نمیشد پایش را دراز کند. خودش بعدها به من گفت: پایم را جمع کرده بودم. درد شدیدی داشت. امام دیدند و متوجه شدند، با دست خودشان پای مرا گرفتند و دراز کردند. فرمودند پایت را دراز کن و من زدم زیر گریه.

*جیپ های ۱۰۶

کم کم زمزمه عملیات بیشتر شد. همراه «خسرو امینیان» و «عزیز راستی» با جیپ ۱۰۶ غنیمتی، مأمور شدیم به هتل آبادان و قرارگاه جنوب. برادر «مسعود حجازی» در قرارگاه جنوب مسئول نقشه کشی و طراحی عملیات بود. رفتیم و چند روزی پیش او ماندیم و نقشه کشی یاد گرفتیم. بعد از آن ما را مامور کردند برویم در جبهه فیاضیه و آنجا مستقر شویم. تمام ۱۰۶ های آبادان در فیاضیه جمع شدند. مسئول کل ۱۰۶ها هم برادر «عشقی» بود.

شب اول که رفته بودیم خط فیاضیه، با چند نفر از بچه ها گشتی در خط زدیم. بنده خدایی همراهمان بود که می ترسید، طوری که گریه می کرد. او را دلداری دادیم. کمی بعد رفت داخل سنگر. با تیر زد توی پای خودش. خودزنی کرد. به او گفتم: لازم نبود این کار را بکنی. میگفتی می فرستادیمت عقب. او را به بیمارستان بردند.

*آغاز عملیات ثامن الائمه در ساعت ۱۲ شب

«کاظم شعیبی» مسئول خط فیاضیه بود. عملیات ثامن الائمه یا همان شکست حصر آبادان، ساعت ۱۲ شب شروع شد. نیروهای پیاده به خط دشمن زدند. عملیات تلفیقی بود. یعنی بچه های سپاه، بسیج و نیروهای ارتش با هم عمل می کردند. ساعت چهار بامداد روز پنجم مهر ۱۳۶۰ بود که گفتند وارد عمل شویم. درگیری در اطراف ایستگاه رادیو آبادان ادامه داشت. احتیاج به تفنگ ۱۰۶ بود تا در آن منطقه وارد عمل شوند. ما پنج جیپ ۱۰۶ بودیم که بلافاصله ستونی حرکت کردیم. در این وقت اولین جیپ رفت روی مین ضد نفر. چرخهای آن پنچر شد و از کار افتاد. از کنارش رد شدیم. به منطقه درگیری رسیدیم. با تفنگ

۱۰۶ شروع کردیم به شلیک. چند تانک منفجر شد. دشمن نتوانست مقاومت کند و عقب نشست. ایستگاه رادیو که تا آن موقع دست عراقی ها بود به دست ما افتاد. در منطقه فیاضیه نبرد به سختی ادامه داشت. نیروهای عراقی در آن قسمت مقاومت می کردند. شلیک کنان رفتیم تا لب شط رسیدیم. عراقی ها داشتند آخرین مقاومت ها را می کردند. در اغلب محورها، عقب نشینی کرده بودند. حوالی چهار عصر، دشمن درهم شکست. فقط تک تیراندازهای عراقی بچه های ما را شکار می کردند.

*عقب نشینی کامل دشمن و شکست محاصره یکساله آبادان

همان روز اول نبرد، ما به طور کامل دشمن را عقب زدیم و موفق شدیم محاصره یک ساله آبادان را بشکنیم. فردای آن روز، ششم مهرماه، فرمان رسید برویم و سنگرهای باقی مانده از نیروهای دشمن را پاکسازی کنیم. دشمن منطقه را با خمپاره و توپ مرتب می کوبید. تک تیراندازهای عراقی هم در کمین بچه های ما بودند. همین طور که مشغول پاکسازی سنگرها بودیم، توی سنگری، پنج عراقی را پیدا کردیم. تا ما را دیدند با هم گفتند: دخیل خمینی. آنها را گرفتیم و سوار جیپ کردیم تا به شهر ببریم. در ایستگاههای ۱۲ و ۷، ارتش دژبانی گذاشته بود و اسیران عراقی را تحویل می گرفتند. نمی خواستیم اسیرهایی را که خودمان گرفته بودیم، تحویل دژبان بدهیم. رفتیم و جیپ ۱۰۶ را در یکی از چاله های تپه های مدن گذاشتیم. تویوتای دو کابین را که همان نزدیکی بود، آوردیم. اسرا را سوار کردیم و بوق زنان به راه افتادیم. به دژبانی که رسیدیم، گفتیم زخمی داریم. حالش خراب است. باید برسانیمش بیمارستان. با این کلک از دژبانی چکیدیم (یعنی در رفتیم). با پنج اسیر عراقی رفتیم داخل شهر و اسرا را تحویل سپاه دادیم و برگشتیم پهلوی جیپ و به خط آمدیم. داشتیم در ایستگاه ۱۲ می رفتیم که کنارمان خمپاره ای افتاد و منفجر شد. «خسرو امینیان» چنان دستپاچه شد که کم مانده بود جیپ را توی آب بیندازد. بر اثر تکان ماشین، پای من به میله های آهنی کنار پل خورد و زخمی شد. پای راستم از مچ شکست.مرا بردند بیمارستان شیر و خورشید. همسرم که با «فرشته بدری» در بیمارستان شیر و خورشید کار می کرد. مرا بستری کردند و زخم پایم را بانداژ کردند. پایم درد داشت. نمی توانستم کف پا را روی زمین بگذارم. درد تا مغز استخوانم می رسید. فرشته و عیالم بالای سرم آمدند. همسرم ترسیده بود. برادرم، عزیز، نیز آمد و خبر داد حمید مؤمنی، پسر هم ریشم، در خط شهید شده است.

*شهادت حمید نوجوان ۱۳ ساله

مادر زنم به همراه حمید بچه ی هم ریشم (باجناق) از بوشهر به آبادان آمده بود، حمید در آبادان کنار مادربزرگش ماند. درست یکی دو روز قبل از شروع عملیات شکست حصر آبادان، حمید رفت و به جمع بسیجی ها پیوست و در عملیات شرکت کرد. آن موقع نوجوانی ۱۳ساله بود. ظاهرا در اطراف کارون داشتند پیشروی می کردند که خمپاره ای کنارشان منفجر می شود و صورت حمید را متلاشی می کند. پدرش در نیروی هوایی ارتش در شیراز خدمت می کرد. خانواده اش هم در شیراز بودند. هر طور بود همسرم را از شهادت حمید با خبر کردم. خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه. چون مچ پایم بدجوری شکسته بود، قرار شد مرا به خارج از آبادان اعزام کنند. به همسرم گفتم: برو به مادرت بگو «مکی» زخمی شده و می خواهیم او را ببریم به خارج از آبادان. هر طور شده مادرت را با خودت بیاور بیمارستان. قرار شد پیکر حمید را ببرند شیراز و تحویل خانواده اش بدهند. زهرا رفت و مادرش را به بیمارستان آورد. تا مرا دید، گریه کرد. گفتم: زن عمو چیزی نیست. همه داریم می رویم. تو هم با ما بیا. بعد کم کم خبر شهادت حمید را به او دادم. بنده خدا شروع کرد به گریه کردن. کمی که آرام گرفت، به همراه دختر کوچکش، فرحناز، پیش از همه فرستادیم شان شیراز تا خبر شهادت حمید را بدهند. فردای آن روز، یعنی هفتم مهرماه مرا به امیدیه اعزام کردند. جاده آبادان به ماهشهر باز شده بود. ما جزء نخستین دسته از مجروحانی بودیم که از این جاده آزاد شده عبور می کردیم.

*بیمارستان نمازی شیراز مملو از مجروحان عملیات شکست حصر آبادان

دشمن چنان عقب نشسته بود که دیگر نمی توانست این جاده را با توپ یا خمپاره بزند. همسرم همراهم بود. در فرودگاه امیدیه قرار شد چون خانواده ام در کرج ساکن بودند، مرا به تهران اعزام کنند. اما من مخالفت کردم. پرسیدند: چرا نمی خواهی به تهران بروی؟ ماجرای شهادت حمید را گفتم و خواستم که ما را به شیراز بفرستند. هر چقدر اصرار کردند  اما من با هواپیمایC- ۱۳۰  به تهران نرفتم (این همان پروازی بود که سقوط کرد). فردای همان روز، با پروازی ما را به شیراز بردند. هواپیما تعدادی از شهدای شیرازی عملیات را هم با خود همراه داشت. مرا مستقیم به بیمارستان نمازی بردند. از مچ تا بالای زانوی راستم را گچ گرفتند. فقط دریچه ای برای زخم پایم گذاشتند. بیمارستان نمازی شیراز پر از مجروح عملیات شکست حصر آبادان بود. همه تخت ها پر بود. قرار شد فردای آن روز، مرا به نقاهتگاه شیراز بفرستند. شب در بیمارستان نماندم. نمی توانستم راه بروم. به خانواده حمید تلفن زدم. آمدند و مرا بردند. وقتی رسیدم، هم ریشم گفت: جنازه حمید هنوز نرسیده. با تعجب پرسیدم: مگر می شود؟ حمید پنجم شهید شده، امشب هشتم است. جواب داد: نرسیده.

مادر حمید بی تابی می کرد. با پای شکسته فردای آن روز با اتوبوس به ماهشهر رفتم. از آنجا هم رفتم آبادان دنبال جنازه. کارهای شهدا را در آبادان یکی از بچه های سپاه به نام «محسن پوریان» انجام می داد. او را پیدا کردم. سراغ جنازه حمید را گرفتم. گفت: همین نیم ساعت قبل فرستادمش شیراز. همان موقع دوباره برگشتم ماهشهر و از آنجا رفتم شیراز. حسابی خسته شدم. پایم بدجوری تیر می کشید و درد می کرد. همزمان با من، جنازه هم رسیده بود. قرار شد فردای آن روز، حمید را تشییع کنند.

شب پایم خیلی درد گرفت. ناچار شدم به نقاهتگاه بروم. آنجا زخم پایم را دیدند. حسابی ورم کرده بود. باند زخم را عوض کردند. گفتند: باید شب را همین جا بمانی. گفتم: فردا تشییع جنازه پسر هم ریشم است. می روم و برمی گردم. منزل خانواده حمید در پایگاه نیروی هوایی بود. فردای آن روز حمید را تشییع کردند. تا سومش شیراز ماندم. دیگر تحمل نکردم. همسرم را برداشتم و به آبادان برگشتیم. فرحناز هم با ما آمد. یک ماه با پای گچ گرفته، در خانه ماندم. زخم پایم گود شده بود. در بیمارستان شیراز پمادی داده بودند تا داخل زخم گودشده بریزم. گفته بودند: زخمت به مرور زمان گوشت می آورد و پر می شود. همسرم هر روز پماد را بر روی زخمم می گذاشت. درد زیادی داشت. اما چاره ای نبود. نمی توانستم روی پایم راه بروم. در این مدت، سری به بچه های سپاه می زدم. بچه های محله و سپاه هم مرتب به عیادتم می آمدند. یک ماه بعد، گچ پایم را باز کردم.

به گزارش خبرآنلاین؛ عملیات ثامن‌الائمه عملیات تهاجمی نیروهای مسلح ایران، در خلال جنگ تحمیلی بود، که به فرماندهی نیروی زمینی ارتش و مشارکت سپاه علیه مواضع یگان‌های ارتش عراق مستقر در استان خوزستان انجام شد. این عملیات در ساعت ۱ بامداد ۵ مهرماه ۱۳۶۰ در محور آبادان به شرق کارون در جنوب‌غربی ایران آغاز شد و پس از ۴۲ ساعت نبرد بی‌وقفه، با شکسته شدنِ حصر آبادان و بازپس گیری بیش از۱۵۰ کیلومتر مربع از خاک وطن، به پایان رسید.

48

کد خبر 1558752

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 5 =