محسن هاشمی در گفت و گو با خبرآنلاین خاطره هایی از دوره حضور در پروژه موشک سازی را مطرح کرد.

معصومه ستوده: محسن هاشمی را همه با نام مترو می شناسند. بعید به نظر می رسد که کسی به یاد بیاورد او رئیس بازرسی ویژه ریاست جمهوری و رئیس دفتر بوده است چه برسد به اینکه به یاد داشته باشد که محسن هاشمی در صنایع موشک سازی مشغول به کار بوده است.

دورانی که وی با حرارت در مورد آن سخن می گوید که «در آن بسیار خبره شده بود». محسن هاشمی در لابه لای سخنان خود از زمانی سخن می گوید که برخلاف ادعاهایی، از خانواده هاشمی علاوه بر پدر، محسن و مهدی و یاسر همزمان در جبهه حضور داشتند.

در ادامه گفت و گوی خبرآنلاین با محسن هاشمیو خاطره ای از او  می آید:

***

آقای احمدی نژاد می گویند پیشرفت ایران در امور موشکی در دولت ایشان بی نظیر بوده و هیچ دولتی اینقدر پیشرفت نداشته است آیا این مساله را به عنوان کسی که در این صنعت مشغول به فعالیت بوده اید قبول دارید؟
اگر در حال حاضر پیشرفت علمی در صنایع موشکی رخ داده به این خاطر است که پایه های آن در سالهای قبل گذاشته شده است بنابراین صرف تبلیغات یک دولت در مقطع فعلی، افراد نباید گول بخورند که تمام دستاوردها در یک زمان کوتاه انجام شده است و دولت های پیشین تلاشی نکردند. به عبارت بهتر مدت زمان زیادی طول می کشد که یک کشور بتواند به یک جایگاه خوبی در علم دست پیدا می کنند همچنانکه در مورد راه اندازی یک موشک نیز این مساله صدق می کند.

گاهی از 90 تا 95 درصد ارتقا پیدا کردن در یک فرایند علمی، سال های زیادی زمان می برد حتی بیش از این درصد در کشورهای پیشرفته نیز محقق نشده است. بنابراین نباید خیلی زود مغرور شد و با دادن شعار، کار را تمام شده فرض کرد. هدف از بیان این نکات دفاع از عملکرد کارشناسان دلسوزی است که در سالهای جنگ در بطن صنایع دفاعی یک بخشی را راه اندازی کردند که کمتر از جنگ نبود و آن موشک سازی بود. این بخش تلاش می کرد تا نیازهای جنگ را تامین کند. اتفاقات ویژه ای در این صنایع موشک سازی رخ داد و دستاوردهای بزرگی در این صنعت به منصه ظهور رسید به گونه ای که موشک هایی با برد 500 کیلومتر ساخته شد و موشک های سوخت جامد با برد200تا 250 کیلومتر راه اندازی شد.

چه شد که محسن هاشمی وارد صنایع موشک سازی شد؟
ماجرا از سال 65 شروع شد که من از سفر خارج ازکشور که به منظور ادامه تحصیل رفته بودم به ایران برگشتم. حاج آقا روز جمعه، دیداری با گروه موشکی صنایع سپاه از جمله آقای رفیق دوست و آقای منطقی و... داشتند که این دوستان گزارش کار خود را ارائه کردند. از آن تاریخ مقرر شد که من در موشک سازی سپاه مشغول بشوم به عبارت دقیق تر کار موشکی من از اواخر 65 شروع شد و تا اواخر سال 69 ادامه داشت. من 4 سال در گروه موشک سازی مشغول به کار بودم که ابتدا در بخشی کار می کردم که موشک های شبه تاو را می ساختند و از آنجا به موشک سوخت مایع رفتم. آن زمان موشک تاو در طرح «یامهدی»، موشک اسکاد در مجتمع شهید همت ساخته می شد.

پس از مدت زمانی که من تا حدودی در این کار تجربه بدست آوردم در زمینه موشک های سوخت جامد فعال شدم. آن زمان بحثی به نام راکت بغداد مطرح بود؛ چون عراق روی موشک هایی کار می کرد که می توانست تهران را بزند. بنابراین ما روی طرحی کار می کردیم که می توانست جاهای مهمی از بغداد را از مرز بزند. چهار گروه روی این پروژه کار می کردند. پروژه نازعات، زلزال، سجیل و موشک مجتمع که در واقع مخفف (موشک جواب تهاجمات موشکی عراق) بود. موشک مجتمع در صنایع خودکفایی جهاد سازندگی، زلزال در مرکز تحقیقات صنایع دفاع، نازعات در مرکز تولید موشک کاتیوشا در پارچین و سجیل در صنایع خودکفایی نیروی زمینی سپاه در قرار گاهی شبیه قرارگاه خاتم الانبیا تهیه می شد. مقررشده بود که ما موشک ارزان و با تولید انبوه بسازیم و بتوانیم از مرز، شهر بغداد را در تیررس قرار بدهیم که نتواند تهران را هدف قرار بدهد. بعد از اینکه مقرر شد که تولید انبوه این موشک ها در دستور کار قرار بگیرد من مشغول تولید انبوه شدم.

بعد از اینکه وزارت سپاه و صنایع دفاع در هم ادغام شدند و وزارتخانه صنایع دفاع و نیروهای مسلح تشکیل شد چه تغییراتی در فعالیت شما صورت گرفت؟
بعداز این ادغام، گروه های موشکی هر دو طرف ادغام شدند و من معاون هماهنگی گروه موشکی در صنایع دفاع و عضو هئیت مدیره صنایع دفاع هم بودم . وقتی پدر رئیس جمهور شدند من از اواخر سال 69 به ریاست جمهوری رفتم و بازرسی ویژه رئیس جمهوری را ایجاد کردم که تا پیش از این وجود نداشت. در دو سال اول هم صنایع دفاع و هم ریاست جمهوری بودم که بعد کارم زیاد شد و از وزارت دفاع استعفا دادم و در ریاست جمهوری مستقر شدم.

نحوه فعالیت شما در بازرسی ویژه ریاست جمهوری به چه صورت بود؟
حاج آقا بارها تاکید داشتند که بازرسی نباید فی البداهه وارد عمل شود بلکه باید کاری از سوی ریاست جمهوری ارجاع شود تا این تلقی به وجود نیاید که بازرسی می خواهد در امور اجرایی و اداری دخالتی کند. ایشان بارها تاکید داشتند که طرح ها و پروژه هایی که دچار مشکل شده یا کارشان با کندی روبرو است باید مورد بازرسی قرار بگیرد. بنابراین بازرسی ضمن جویا شدن علت، مشکل را حل می کرد به ترتیبی که در این دوران به همه نقاط کشور سفر شد. از سوی دیگر مساله تولید از اهمیت زیادی برخوردار بود فارغ از این ساختار بروکراسی برای مردم مشکلات زیادی به وجود آورده بود که تمام تلاش بازرسی ویژه رفع این معضلات بود و من در این دوران تجربیات زیادی را کسب کردم. زیرا در شرایط جنگ بسیاری از اختیارات وزارت خانه ها به کارگروه ها و کمیسیون ها تفویض شده بود. به عبارت صریحتر نخست وزیری به دلیل اینکه می خواست به مردم ارز یا کوپن بدهند در کارها زیاد دخالت می کرد. یکی از کارهای مهم این بود که تمام موازی کاری ها و دوباره کاری ها که برعهده ریاست جمهوری بود به وزارتخانه ها برگردانده شد. حاج آقا دوست نداشت که در ریاست جمهوری جایی به وجود بیاید که کار موازی با وزارتخانه ها انجام دهد. این اقدام ایشان چندان سنخیتی با رویکرد فعلی دولت آقای احمدی نژاد ندارد که به محض بروز مشکلی یک کمیته ای تشکیل می دهد. آقای هاشمی مرتب تاکید داشتند که نباید این نهاد بازرسی سرخود کاری را انجام دهد.

خاطره ای از آن دوران که در صنایع موشک سازی حضور داشتید دارید؟
در هفته اول اسفند ماه سال 66. جمعه برای صحبت با پدر و صبحانه به نزدشان رفتم. هنگام صبحانه از جبهه خبر دادند که باز هم عملیات در شمال غرب به تاخیر افتاده است. قرار بود عملیات مهمی تا تصرف سد دربندیخان عراق انجام شود که اهمیت ویژه‌ برای ایران داشت. پدر تصمیم گرفتند که فردای آن روز به جبهه شمال غرب بروند. من هم تصمیم گرفتم که همراهشان بروم. ولی مادر و همچنین پدر هم موافق نبودند. زیرا در همان زمان هم مهدی و هم یاسر در جبهه بودند. مادر نگران بود که حضور همگی در جبهه درست نیست. با اصرار من به مادر پیشنهاد شد که برای حل مشکل تنهائی، ایشان چند روزی به زیارت مشهد بروند. لذا به آقای طبسی رفتن مادر را اطلاع دادیم که اقامت آنها در مشهد تسهیل گردد.

می‌خواستم ضمن حضور در جبهه، از فرصت همراه پدر در مسیر و آنجا استفاده و همراه با گروه موشکی دور‌برد، مسئله حمایت از ساخت موشک و مشکلات نقدی و لجستیکی را نیز حل کنم. به مدیران مجتمع صنعتی شهید همت یعنی آقایان قاسم‌زاده، قیامتیون و... اطلاع دادم که همراه ما به جبهه بیایند. با هم عصر به ایستگاه قطار رفتیم و سوار قطار تهران - تبریز شدیم. پدر بدلیل اینکه هم هواپیما و هم گهگاه قطار می‌توانست مورد تهاجم هواپیماهای عراق قرار گیرد، در مسیر یعنی در ایستگاه کرج به صورت ناشناس و با لباس نظامی به ما پیوست. یک واگن کامل با چندین کوپه در اختیار تیم پدر و همراهان بود. شب را در قطار خوابیدیم.

      بعد از نماز صبح من و گروه موشکی به داخل کوپه فرمانده جنگ رفتیم. توصیحات جامع از برنامه‌ها و پیشرفت و نوع حمایت‌های لازم را گفتیم. همکاران من تحت تأثیر دولت‌هایی که از تحقیقات موشکی کشورشان حمایت کرده بودند درخواست‌هایی از پدر به عنوان فرمانده جنگ داشتند و مثال‌هایی از موشک v2 که مادر موشک‌های دوربرد و هدایت شونده در جهان است می‌زدند. آنها قبل از آن از کره شمالی و موشک‌سازی آنجا بازدیدی داشتند که مثال‌هایی را تکرار می‌کردند. در نهایت فرمانده جنگ متقاعد شد که باید الویت بیشتری به طراحی، تحقیق و ساخت موشک دوربرد هدایت شونده در ایران داده شود و قول کمک داد.

در ایستگاه مراغه پیاده شدیم و با ماشین‌ها به سوی منطقه جنگی حرکت کردیم. فرمانده سپاه منطقه در بانه منتظر بود. فکر کنم آقای نصرالهی بود و بعد هم فرمانده سپاه کردستان به ما پیوست که فکر کنم آن موقع آقای عسگری بود. مشکلات زیادی را مطرح کردند مخصوصا سپاه کمتر در غرب و کوه‌ها عملیات کرده بود. امکانات و محل‌ها در اختیار ارتش بود. اختلافاتی پیش آمده بود که باید حل می‌شد. سعی در کمک به ایشان برای حل این مشکلات را هم داشتم؛ البته چندان موفق نبودم.

       بعد عازم قرارگاه در منطقه ماووت عراق شدیم. نگرانی‌هایی از حمله هوائی دشمن بود. جاده‌ها خیلی خراب و آثار برف و سرما و سیل و باران کاملا" نمایان بود. بخشی از مسیر هم در تیر رس نیروهای عراقی بود که در ارتفاعات بلند منطقه مستقر بودند. می‌توانستند رفت و آمد نیروهای ما را کنترل کنند و حتی آتش سنگین بریزند. در نتیجه حرکت ما را سخت و با احتیاط کرده بود. مقرر شد که جدا جدا حرکت شود که ستون ماشین نباشد.

در قرارگاه واحدهای عملیاتی دلایل تاخیر و نیازها را توضیح دادند. عمدتا" مسئله مهندسی و ایجاد جاده جدید و پل و... را مطرح کردند. به همین دلایل عملیات بیشتر از 20 روز تاخیر داشت. نیروهای مرتبط با کردها هم به دلیل استفاده عراق از بمب شیمیایی، دچار جراحات و ترس شده بودند و حمایت برای خانواده‌های خود می‌خواستند که به ایران بیایند. از جنایت‌های صدام به شدت وحشت داشتند. جلسات تا نیمه شب طول می‌کشید.

       پدر کم می‌خوابیدند. خواستند مهدی را ببینند، گفتند که سردار علی با فضلی فرمانده لشگر 10 سیدالشهدا به داخل خاک عراق رفته‌اند و از منطقه طالبانی هنوز برنگشته‌اند. از یاسر خبر خواستیم، گفتند در میاندوآب است. موفق به دیدار آن دو نشدیم. مهدی بعد از برگشت به تهران توضیح داد که اگر برای حمله زودتر اقدام نشود، ارتش عراق منطقه را از طالبانی‌ها پس می‌گیرد و روی نقشه با حرارت نقاط حساس را به پدر نشان می‌داد. وضع قرارگاه خوب نبود، از گوشه و کنار آن به دلیل باران آب داخل می‌شد و گهگاه پتوها هم خیس می‌شد. فکر می‌کنم بیشتر از سه ساعت نمی‌خوابیدیم.

      بعد از تصمیم‌گیری‌های لازم با فرماندهان به بانه آمدیم. اوایل شب بود که خبر دادند چهار منطقه تهران بمباران شده. ولی مسئولان پدافند و ریاست آن آقای روحانی که همراه ما بود می‌گفتند هواپیمائی دیده نشده است. و رادارها هم چیزی ثبت نکرده‌اند. بین خودمان شوخی کردیم که آقای روحانی نمی‌تواند تهران را محافظت کند و به شوخی و مسخره کردن یکدیگر پرداختیم. آقای روحانی هم دفاع می‌کرد که قطعا" هواپیما نبوده است، ولی کسی باور نمی‌کرد. چند ساعت بعد دوباره خبر رسید که سه منطقه دیگر تهران بمباران شده است. کم کم صحبت از موشک شد. این بدین معنی بود که بعد از موشک‌پرانی ایران به بغداد با استفاده از اسکادبی‌های روسی تحویل گرفته شده از لیبی. حال عراق در دهه اول اسفند 66 امکان زدن تهران با موشک‌ را بدست آورده بود. لذا نقطه ضعفی برای ایران و نقطه قوتی برای صدام بود. برای ما به عنوان گروه موشکی مسئولیت سنگین‌تر شده بود. زیرا موشک‌های لیبییایی هم رو به اتمام بود.

       شب را با نگرانی در بانه گذراندیم. به توصیه فرمانده سپاه بانه به صورت ناشناس در نمایش خارق‌العاده دراویش قادریه در مسجدی که برنامه هفتگی داشتند حضور پیدا کردیم. جالب و دیدنی بود. آن‌ها با ذکر و دعا شروع کردند. سرها و بدن را حرکت‌های موزون می‌دادند. شبیه به رقص بود. کارهای عجیبی انجام دادند. مثلا" شیشه و تیغ و گلوله کلاش می‌خوردند. می‌‌گفتند جذب بدن می‌شود و دفع نمی‌شود. یا خنجر در سر فرو می‌کردند. زبانشان را روی بخاری داغ می‌مالیدند. خنجر و میله‌ تیز در بدن و پهلو و دهان خود فرو می‌کردند. در نهایت آخر شب پدر را شناختند و جالب‌تر اینکه با آن قدرت، مشکلاتی داشتند و نامه‌هایی برای حل مشکل به پدر ‌دادند.

      صبح اطلاع دادند که باز هم تهران مورد اصابت موشک قرار گرفته است. پدر با آیت الله خامنه‌ای، رئیس جمهور آن زمان صحبت کردند. ایشان گفتند که تا بحال 12 موشک به تهران اصابت کرده است. بیش از 30 نفر شهید و 70 نفر مجروح هستند. قدرت انفجاری کم است و تعدادی از آن‌ها عمل نکرده است. به خاطر اختلاف در نظر، هنوز تحقیق به نتیجه نرسیده است.

لذا پدر دستور دادند که من و گروه موشکی فورا" به تهران برگردیم. خودشان و آقای شمخانی به مریوان رفتند. می‌خواستند از دشت شیلر در خاک عراق که در عملیات قبلی (والفجر 4) به تصرف ایران در آمده بود دیدن کنند. آقای رضایی و جمع دیگری از فرمانده‌هان در قرارگاه شهید مطهری درکنار دریاچه زریوار بودند.

       تا به تهران رسیدیم فورا" کارشناسان موشکی شهید همت مسئله بررسی قطعات موشک‌های عمل نکرده را شروع کردند. به دلیل ضعیف بودن قدرت انفجاری موشک‌های عراق و عمل نکردن حداقل نصف آن‌ها، روحیه مردم خوب بود مردم عمدتا" منتظر مقابله به مثل ایران هستند.

      شب بعد هم باز هم عراق چند موشک به تهران زد ولی چند موشک آن عمل نکرده بود و قطعات بیشتری بدست کارشناسان افتاد. رادیوهای بیگانه سر و صدای زیادی راه انداخته بودند.

در نهایت نظر کارشناسان مجتمع صنعتی شهید همت این شدکه این همان موشک‌های SCUD-B اسکادبی روسی است که از سر جنگی آن کاسته و به حجم منبع سوخت آن افزوده شده است. لذا قدرت انفجار آن کم و به علت نواقصی که پیدا کرده است بعضی در هوا منفجر می‌شود.

      پدر چند شب بعد با ماشین به تهران برگشت و ساعت 1 نیمه شب به خانه رسید. ما به دلیل موشک‌های عراقی در طبقه پائین خوابیده بودیم. عصر رؤسای موشکی سپاه را نزد پدر آوردم و توضیحات کاملی را به ایشان دادند. قرار شد که سرعت عمل بیشتری در آماده‌سازی و تولید موشک‌های 130 کیلومتری سوخت جامد داشته باشیم. زدن بغداد با فاصله کم از مرز برای ایران راحت‌تر بود؛ فقط کشته شدن غیر نظامیان جلوی عمل ما را گرفت. چیزی که صدام از آن ابایی نداشت.

      حدود 10 روز بعد عملیات مورد انتظار البته نه به آن گستردگی خواسته شده شروع شد و نیروهای ایران به نزدیک حلبچه که نزدیک سد دربندیخان است رسیدند، ولی صدام قساوت شدیدی نشان داد و شهر حدود 70 هزار نفری حلبچه و روستاهای اطراف و نیروهای عمل کننده را با بمب شیمیایی مورد حمله قرار داد و آن جنایت فجیع را که همگی از آن اطلاع دارید مرتکب شد. بیش از 5 هزار نفر از مردم خود را با گاز سیانور کشت. مردم حلبچه به سوی ایران سرازیر شدند.

به آخر سال رسیدیم. در تحویل سال مهدی و یاسر هر دو هنوز در جبهه بودند. مهدی از باختران تلفن کرد که عازم خط مقدم است. یاسر در حلبچه بود و تاکید داشت هیئتی برای رسیدگی به آوارگان و حفظ اموال مردم فرستاده شود. شب، هنگام خواب، موشک عراقی به فرمانیه نزدیک خانه خورد.

/27214

کد خبر 174183

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 1 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۴:۰۷ - ۱۳۹۰/۰۷/۰۲
    5 0
    ما تنها مملکتی هستیم که تا وقتی یکی هست قدرشو نمیدونم اما بعد ازاینکه ...تازه شروع میکنیم ازش تعریف کردن اصولا ما ایرانیها اصلا هیچ زنده خوبی نداریم وهیچ مرده بدی هم نداریم
  • بدون نام IR ۱۵:۳۵ - ۱۳۹۰/۰۷/۰۲
    2 0
    امیدوارم حافظه تاریخی ایرانیان را اینقدر ضعیف ندانند.