علی اناری: اگر تبدیل متن به تصویر را نوعی ترجمه بدانیم، مجبور به اعتراف این نکته هستیم که در عرصه هنر هفتم ارتباط بین نویسنده (فیلمنامه نویس) با مترجم (کارگردان) آنچنان که باید و شاید بر مدار محبت و مدارا نمیچرخد. خیالتان راحت؛ قصد قلبمه سلمبهگویی و مقایسه بین سینما و ادبیات و به دنبال آن معادلگیری «شات» در سینما با «واژه» در ادبیات نداریم. خلاصهاش کنیم؛ بحث امروز ما بر سر دعوای ازلی و ابدی بین دو صنف محترم فیلمنامهنویس و کارگردان است. البته گزارش ما ربط چندانی هم به این دعوای ازلی و ابدی ندارد.
ما در واقع مثل کسانی که آخر دعوا سر میرسند، میخواهیم به یکی از نتایج حاصل از این دعوا یعنی کارگردان شدن فیلمنامهنویسها بپردازیم. در واقع امروز قصد کردهایم گزارشی نسبتاً مفصل از پشت صحنه فیلم سراسر هیجان و پر از زد و خورد «زدی فیلمنامه منو خراب کردی» با شرکت فیلمنامهنویسان عزیر و کارگردانان محترم داشته باشیم. اصلاً هم کاری به این نداریم که حق با کیست و با کی نیست. همین و همین.
مسیر معکوس بر خلاف معمول
محض روشن کردن چراغ اول به سراغ «فریدون فرهودی» رفتیم. فرهودی یکی از فیلمنامهنویسان پرکاری است که دست آخر ماندن در حیطه دنج و خلوتفیلمنامه نویسی را برنتابید و تجربه دنیای پرهیاهوی کارگردانی را به جان خرید. این البته تصور ما بود. «وضع من با بقیه فرق میکند. من سال 60 یک فیلم 16 میلیمتری یک ساعته برای تلویزیون ساختم و بعد از آن هم چهار سریال تلویزیونی را کارگردانی کردم. در واقع من از کارگردانی به سراغ فیلمنامه نویسی آمدم و این روند به ظاهر معمول را معکوس را طی کردم.»
تعجب کردیم. گذر زمان از یادمان برده بود که کارگردان سریال دهه شصتی «یکی از این روزها» که قهرمانان داستانش در دو کشور خیالی «ایندولند» و «دمولند» زندگی میکردند همین فریدون فرهودی فیلمنامهنویس است. پرسیدیم چطور شد که دوباره به کارگردانی روی آوردید. گفت: «از این مرحله به بعد در حدود دوازده سال فقط فیلمنامه نوشتم و به تدریس در کلاسهای فیلمنامهنویسی پرداختم. بعد از این چند اتفاق افتاد؛ اول اینکه حوصلهام از فیلمنامهنویسی صرف سر رفت و دیگر اینکه دیدم دوستان کارگردان هر بلایی که از دستشان بر میآمد بر سر فیلمنامههایم در آوردند. همین شد که تصمیم گرفتم رجعتی دوباره به وادی کارگردانی داشته باشم. در واقع در این مرحله به نوعی تلفیقی از نگارش و کارگردانی را برای ادامه راه انتخاب کردهام.»
نویسنده فیلمنامه «پاپیتال» در ادامه حرفهایش فیلمنامه نویسی را کاری بسیار طاقت فرسا عنوان کرده و ادامه داد: «همانطور که اشاره کردم من در واقع از حوزه کارگردانی به حوزه فیلمنامهنویسی قدم گذاشتم و طی این مدت همواره در همه مصاحبههایم تاکید کردهام که فیلمنامهنویسی کاری بسیار سختتر و باارزشتر از کارگردانی است. من واقعاً خودم را فیلمنامهنویس نمیدانم. به نظر من اداره پنج تا آدم روی کاغذ خیلی سختتر از اداره 30 تا آدم مقابل دوربین است.» از فرهودی درخصوص فیلمنامه نویسانی که از حیطه خود خارج شده و به کارگردانی روی آوردهاند رسیدیم.
او چند دلیل برای این مسئله ذکرکرد و گفت: «دوستانی که از فیلمنامهنویسی به سراغ کارگردانی میروند انگیزههای متفاوتی دارند. یکی از مهمترین این انگیزهها این است که فیلمنامهنویسها حاصل کارشان را آنطور که باید شاید در فیلمها مشاهده نمیکنند. البته نمیشود گفت همیشه حق با فیلمنامه نویس است. گاهی اوقات کارگردان نگاه درستتری است و گاهی وقتها شرایط تولید اجازه پرداختن به تمام ارزشهای یک فیلمنامه را نمیدهد اما در اغلب موارد فیلمها در اندازه فیلمنامهها نیستند.» او دلایل دیگر را اینگونه بر میشمارد: «دلیل دیگر شرایط نامناسب مالی حاکم بر کار فیلمنامهنویسی است. بعضی از دوستان فیلمنامهنویس تصورشان این است که نفع مالی بیشتری در کار کارگردانی وجود دارد. اما واقعیتش را بخواهید اینطور نیست. نه در سینما و نه در تلویزیون.»
فرهودی در انتها تشکیل نشدن مثلث تهیهکننده، نویسنده و کارگردان را یکی از مهمترین معضلات سینمای ایران نامید و گفت: «مثلث معروف تهیه کننده، نویسنده و کارگردان در سینمای ایران هیچگاه مبنای تولید نبوده است. فیلمنامهنویس جایگاه واقعی خود را در سینما ندارد و به دلیل این حاشیهنشینی اجباری بعضیها مجبور میشوند برای نشستن بر متن به سمت کارگردانی روی بیاورند. این در حالی است که تعریف درست این مثلث به نفع سینما خواهد بود و نفع آن به هر سه ضلع آن میرسد.»
مقاومت شکننده در برابر وسوسه
یکی از فیلمنامهنویسانی که تاکنون بر وسوسه نشستن بر صندلی کارگردانی غلبه کرده «مهدی سجاده چی» است. او در پاسخ به سؤال ما، روی آوردن فیلمنامهنویسها به کارگردانی را امری عجیب ندانست و گفت: «در این قضیه ما با دو حالت مواجه هستیم. یا کسی از اصل و اساس دوست دارد وارد حیطه کارگردانی بشود که طبیعتاً این شخص در هر یک از زیرمجموعههای حرفهای سینما که باشد بالاخره این فرصت را برای خود فراهم کرده و پشت دوربین به عنوان کارگردان خواهد نشست. این را میتوان یک رفتار فعالانه به حساب آورد. اما درخصوص بعضی فیلمنامهنویسان ورود به حوزه کارگردانی نتیجه یک رفتار انفعالی و عکسالعملی است.»
نویسنده فیلمنامه «روز سوم» در توضیح این رفتار به قول خودش انفعالی افزود: « در این رفتار واکنشی، نبود ارتباط مناسب بین فیلمنامهنویسها و کارگردانها، فیلمنامهنویسها را به این نتیجه میرساند که خودشان فیلمنامههای خودشان را بسازند. این حاصل یأسی است که فیلمنامه نویسها از حاصل کار کارگردانها دریافت کردهاند. اینکه احساس کنی کارگردان ذهنیت خود را به فیلمنامه تحمیل کرده و اثر شما را به هم ریخته واقعاً حس بدی است. تکرار این اتفاق فیلمنامهنویسها را به سمت کارگردانی سوق میدهد.»
او فیلمنامهنویسانی را که تنها با این انگیزه وارد کار کارگردانی شدهاند کارگردانهای موفقی ندانسته و ادامه داد: «البته من در این شق دوم مورد موفقی را سراغ ندارم. یعنی فیلمنامهنویسی ندیدم که با انگیزه ساختن فیلم دلخواه از فیلمنامه خودش وارد کار کارگردانی شده باشد و در کارش موفق شده باشد. در کار هنری انگیزه یک اصل است و هنگامی که انگیزه واقعی برای انجام یک کار وجود ندارد و تمام هدف ما عکسالعمل در مقابل یک موضوع دیگر است طبیعتاً این روی محصول نهاییمان تأثیرگذار است.»
سجادهچی خود را مستثنا از دیگر فیلمنامهنویسان نمیداند. او در پاسخ به سؤال ما که از عکسالعملش در برابر وسوسه کارگردانی پرسیده بودیم گفت: «من در هر دو موقعیتی که نام بردم قرار داشتهام. تمام کسانی که به نوعی در سینما کار میکنند از پایین تا بالا همیشه این حس را دارند که روزی روی صندلی کارگردانی بنشینند. کارگردانها مخصوصاً در کشور ما آنچنان مقام ممتازی در روند تولید یک فیلم دارند که هرکسی به شکل ناخودآگاه هوس میکند در موقعیت آنها قرار بگیرد. به هر حال من هم انسان هستم و غیرطبیعی نخواهد بود اگر با دیدن این وضعیت به سمت کارگردانی میل پیدا کنم. از طرف دیگر بارها پیش آمده که در یک موقعیت خشمگینانه و مأیوسانه تصمیم گرفتهام به شخصه فیلمنامهام را مقابل دوربین ببرم تا ثابت کنم که اینجوری درست است و این شکلی باید ساخت. تاکنون در برابر این دو وسوسه مقاومت کردهام اما کسی از آینده خبر ندارد. شاید بعداً شرایطی پیش بیاید که احساس کنم ورود به حیطه کارگردانی کار درستی است و آن موقع مطمئناً انجامش خواهم داد.»
بختی که یاری نکرد
وقتی به سراغ «فرید مصطفوی» رفتیم، گمان داشتیم با فیلمنامهنویسی به صحبت نشستهایم که تاکنون وسوسه کارگردانی در مخیلهاش راهی پیدا نکرده است. جواب مصطفوی غافلگیرمان کرد. «راستش را بخواهید همه نیت من از وارد شدن به رشته سینما کارگردان شدن بود. اما به دلیل مشکلی که برای چشمم بوجود آمد از این هدف باز ماندم و داستان طوری پیش رفت که امروز فقط مینویسم و بقیه کارگردانی میکنند. کارگردانی الزاماتی دارد که با مشکل جسمی من جور در نمیآمد. در این حرفه مدت فعالیت بالا و غیر قابل پیشبینی است اما در فیلمنامه نویسی خوشبختانه افسار زمان در اختیار خود آدم است.»
از مصطفوی در خصوص دیگر همکارانش که به حرفه کارگردانی روی آوردهاند پرسیدیم. او این رویداد را تنها مختص ایران ندانست و گفت: «در همه جای دنیا فیلمنامهنویسان مطرح و بزرگ بعد از یک دوره فعالیت نوشتاری به سمت کارگردانی سوق پیدا میکنند. یکی از دلایل اصلی این اشتیاق تصمیمگیرنده بودن کارگردان درباره کل فیلم است. نوشتن فیلمنامه تنها شروع کار است و بعد این کارگردان است که همه چیز را در اختیار میگیرد. سینما یک کار جمعی است اما در انتها این امضای کارگردان است که پای کار مینشیند.»
نویسنده فیلمنامه «تقاطع» نیز همانند مهدی سجادهچی قائل به رفتار عکسالعملی فیلمنامهنویسها در قبال کارگردانهایی است که فیلمنامه را به میل نویسندهاش نساختهاند. «بخش دیگر ماجرا ناشی از عکسالعمل فیلمنامهنویسها به محصولی است که کارگردانها از کار آنها ارائه دادهاند. در این مورد هم ما با نمونههای جهانی مواجه هستیم. شاید شاخصترین فرد در این خصوص بیلی وایلدر باشد که در هالیوود فیلمنامهنویس موفقی بود و از فیلمنامهنویسی وارد کار گارگردانی شد و البته کارگردان موفقی هم شد.»
نجات فیلمنامهها از کشو
یکی دیگر از فیلمنامهنوسانی که عاقبت طاقت نیاورد و کارگردان شد کسی نیست جز جابر قاسمعلی، نویسنده فیلمنامه فیلمهایی چون «جای امن»، «بالاتر از خطر» و «روانی». قاسمعلی که این روزها آخرین مراحل ساخت اولین فیلمش در مقام کارگردان، با نام «چتر سفید» را میگذراند بحث وسوسه را در ورود خودش به حیطه کارگردانی مردود میداند. «اینجا بحث وسوسه نیست. حداقل درخصوص خودم میتوانم بگویم هیچگاه وسوسه کارگردانی نداشتهام. من در واقع برای پشتیبانی از موقعیت فیلمنامهنویسی و نجات فیلمنامههایم رو به کارگردانی آوردهام. من به سمت کارگردانی آمدم تا جایگاه فیلمنامهنویسی خودم را تثبیت کنم.»
از قاسمعلی خواستیم دلایل خود را به شکل ریز توضیح دهد و او گفت: «دلایل این تصمیم کاملاً مشخص است. در طول همه سالهایی که به کار فیلمنامهنویسی مشغول بودهام، برخی فیلمنامههای من که به زعم خودم و به شهادت اکثر دوستانم فیلمنامههای خوبی بودند، متأسفانه در سینما و تلویزیون به دلایل مختلف امکان ساخت پیدا نکردند. راستش را بخواهید من عموما به واسطه فیلمنامههای متوسطم شناخته شده هستم و نه برای فیلمنامههایی که به نظر خودم اگر ساخته میشدند میتوانستند جایگاه حرفهای من را به طور کلی دگرگون کنند.»
قاسمعلی روی زمین ماندن فیلمنامههای شاخصش را مهمترین دلیل ورودش به حیطه کارگردانی عنوان کرد و ادامه داد: «خیلی از این فیلمنامهها حتی به مرحله فروش هم رسیده و فروخته شدند اما به دلایل گوناگون ساخته نشدند. من سه یا چهار فیلمنامه این شکلی داشتم که اگر در زمان خودشان ساخته میشدند این پتانسیل را داشتند که به آثار شاخص زمان خودشان تبدیل شوند.»
کارگردان فیلم «چتر سفید» حمایت دولت از ساخت فیلمنامههای ارزشمند اما دارای داستانهای خاص را امری ضروری توصیف کرد. «اینها فیلمنامههای خاصی هستند که به حمایت دولت نیاز دارند. در این بخش نمیتوان به سرمایهگذاری تهیه کننده بخش خصوصی دل بست.» قاسمعلی در انتها ساخته شدن ساخته شدن فیلمنامههایش را مهمتر از فروش آنها دانست و گفت: «فروختن این فیلمنامهها اگر امکان ساخت برایشان مهیا نباشد برای من هیچ ارزشی ندارد. بسیاری از فیلمنامههای خوب من تا کنون امکان ساخت پیدا نکردهاند. یکی از این فیلمنامهها «چتر سفید» است. در واقع من کارگردان شدم تا فیلمنامههای خوبم را که در کشوی میزم خاک میخوردند نجات دهم.»




نظر شما