گروه اندیشه: مطلب حاضر به بهانه انتشار کتاب «نصایح شاهرخی»، به گفت وگو با مصحح آن، دکتر غلامرضا امیرخانی میپردازد. محتوای اصلی گفت وگو بر اهمیت این اثر به عنوان یکی از معدود اندرزنامههای قرن نهم هجری (دوره تیموری) تمرکز دارد؛ اثری که نشاندهنده یک چرخش بزرگ (پارادایم شیفت) از قوانین مغولی (یاسا) به سمت شریعت اسلامی در دربار هرات است. همچنین متن به ویژگیهای منحصربهفرد شاهرخ تیموری (پادشاهی اهل علم و متشرع) و اطلاعات بکر کتاب درباره تداوم حیات اسماعیلیان پس از سقوط الموت اشاره میکند. این گفت و گو که توسط مرتضی ویسی در روزنامه اعتماد انجام شده در زیر از نظرتان می گذرد:
****
برای مقدمه بفرمایید چه شد که این کتاب را برای تصحیح انتخاب کردید؟
من از سال ۱۳۷۶ شمسی درباره دوره دوران تیموریان مطالعه میکنم. رساله کارشناسی ارشد و دکترای من متعلق به همین دوران تاریخی بوده است. به همین جهت تمایل داشتم متنی را هم از این دوره تصحیح کنم. از طرفی هرچقدر به قبلتر بازگردیم، یعنی سدههای میانه و قبل از آن، متون مهمِ تصحیحنشده کمتر میشود.
به همین دلیل به دنبال متن مهمی در این دوران بودم که آن را تصحیح کنم. این متن را از خیلی سال پیش میشناختم و در برخی تحقیقات هم دیده بودم که محققان از این متن استفاده کرده بودند. از آنجا که این کتاب تنها یک نسخه منحصربهفرد دارد که در کتابخانه ملی اتریش نگهداری میشود، در سفر شخصیام به اتریش در سال ۱۳۹۳ شمسی به کتابخانه ملی وین مراجعه کردم و در جریان تحقیقات خود چندین بار از این منبع استفاده بردم تا اینکه به دوران کرونا برخوردیم و فراغتی حاصل شد تا تصحیح کتاب را آغاز کنم.
همچنین سه عامل مهم انگیزه من را برای این کار بیشتر کرد: اولا با اینکه بخش زیادی از متن کتاب، شاید حدود یکسوم آن، عربی است، اما به هر حال متن کتاب فارسی است. نکته دوم این است که ژانر نصیحتنامهنویسی در قرن نهم خیلی کمرنگ است و نکته سوم اینکه به لحاظ جغرافیایی، این اثر در هرات و خراسان نوشته شده که حوزه مورد علاقه من است.
به لحاظ تاریخی، نویسنده کتاب نصایح شاهرخی چه ضرورتی احساس کرده بود که این کتاب را تألیف کند؟
محمد قائنی یک فقیه و به تعبیری یک واعظ و در دورهای هم محتسب بوده است. میدانیم که بحث احتساب در تمدن اسلامی چقدر مهم بوده است و در برخی از دورهها قدرت زیادی داشته است. در متون ادبی ما گاهی شاهد نوعی نگاه منفی به محتسب هستیم؛ برای مثال همان شعر معروف پروین اعتصامی:
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست!
معلوم نیست که پادشاه وقت از قائنی خواسته باشد که این متن را بنویسد یا اینکه خودش این تصمیم را گرفته باشد، اما به هر حال آنچه نوشته است مورد حمایت پادشاه، یعنی شاهرخ، بوده است. با این که در مقدمه کتاب بسیار از شاهرخ تمجید و ستایش میکند، اما در ادامه میبینیم که جاهایی هم هست که از او انتقاد میکند و این در نوع خود امری بدیع است.
باید بدانیم این متن مربوط به دوران مدرن نیست، بلکه متعلق به دورهای است که حاکم همه چیز، اعم از جان و مال انسانها را در اختیار داشته است. از این منظر وقتی کسی میتواند آشکارا انتقاد خود را مطرح کند، نشان میدهد که نویسنده در دربار و دستگاه حاکمیت هرات موقعیت بالایی داشته است.
ما میدانیم که نصیحتنامههای زیادی در قالب متون مختلف در تاریخ ایران نگاشته شدهاند؛ آیا تنها روی بحث مخاطب حاکم تمرکز دارند یا مردم را هم پند و اندرز میدهند؟
متونی مانند آثار ماوردی و متونی که در میان اهل سنت و به زبان عربی نوشته شدهاند، بیشتر خطابشان با حاکم است. موضوع به موقعیت محتسب در جامعه بازمیگردد. کسانی که کار احتساب را انجام میدادند، درواقع بیشتر با مردم سروکار داشتند؛ برای مثال، جلوگیری از لهو و لعب، برخی بزهکاریها یا حتی نظارت بر بازار. ما در متون اسلامی میبینیم که محتسب در بازار حضور داشته و حتی بر پوشانده بودن ظرف شیر هم نظارت میکرده است. به طور کلی اگر به دوران صدر اسلام بازگردیم، میتوان این تفکیک را قائل شد که در میان اهل سنت، امر به معروف و نهی از منکر بیشتر متوجه مردم بوده است، اما در مکتب و مذهب اهلبیت، نگاه بیشتر متوجه حاکم است؛ یعنی مخاطب امر به معروف و نهی از منکر، حاکم است. نمونه آن نیز امام حسین(ع) است که با قیام خود قصد امر به معروف و نهی از منکر داشت. امروز هم بحث بر سر این است که آیا امر به معروف و نهی از منکر محدود به مردم است یا حاکم را هم شامل میشود و آیا مردم این حق را دارند که زمامداران را نصیحت کنند یا نه؟ این کتاب متنی مذهبی است مبتنی بر آیات، روایات و فقه حنفی، اما در نهایت مخاطب آن حاکم است.
آیا میتوان این کتاب را یک شیفت پارادایم از یاسای مغولی به قوانین اسلامی دانست؟
بله قطعا؛ اصلا خود نویسنده در جایی از مقدمه میگوید که قرار است این متن رسوم مغولی را براندازد. او در تعریف و تمجید شاهرخ میگوید که شاهرخ آمد و انواع رسوم و مالیاتهای مغولی را از بین برد و شریعت را جایگزین آنها کرد. یعنی ما اینجا با یک شیفت پارادایم روبهرو هستیم. میتوان گفت این دوره تاریخی یک دوران گذار است؛ به این معنا که از زمان تألیف کتاب تا سقوط حکومت ایلخانی نزدیک به ۸۰ سال گذشته است، اما همچنان بسیاری از احکام و قوانین مغولی بر جامعه حاکم بودهاند.
حتی همزمان با این دوره، پسر شاهرخ که در ماوراءالنهر، یعنی سمرقند، حکومت میکند، فضای متفاوتی را رقم زده است. فضای سمرقند با هرات متفاوت است؛ الغبیگ تمایل دارد که از احکام مغولی تبعیت کند، برخلاف شاهرخ که چندان پایبند آنها نیست و فقیهان نیز نگاه مثبتی به الغبیگ ندارند. به نظر میرسد قدرتی که فقیهان در هرات دارند، در جاهای دیگر وجود ندارد. اینجا دقیقا با یک تغییر پارادایم مواجه هستیم و این کتاب نیز یکی از آغازگران این روند است. به هر حال، شاهرخ حدود ۴۰ سال حکومت میکند و در طول این ۴۰ سال، آداب مغولی تا حد زیادی کمرنگ میشود.
آیا این شیفت پارادایم را باید تغییری به سمت اسلامیت دانست یا به سمت ایرانیت؟
این کتاب کاری با ایرانیت ندارد، بلکه بیشتر یک شیفت پارادایم به سمت شریعت اسلامی و اسلامیت است. هرچند که یک قرن بعد، ایران از فضای اسلامیت وارد فضای تشیع با قرائت ایرانی میشود که مربوط به دوره صفوی است. اما بحث ایرانیت موضوعی است که همزمان با این کتاب در هرات جریان دارد. نکته مهم این است که در این دوره، جریان اسلامیت و ایرانیت با یکدیگر تضاد و تقابلی ندارند. جریان فقهی بیشتر تقابلش با تصوف و عرفان است.
در دربار هرات، ایرانیت و اسلامیت در این زمان هر دو در کنار هم پیش میروند. شاهرخ که علاقهمند به امور فقهی و دینی است، مسیر خود را دنبال میکند و از سوی دیگر، پسر او بایسنغر به دنبال دغدغههای ایرانیت است. شاهنامه بایسنغری در همین زمان شکل میگیرد و ادب فارسی بهواسطه او قدرت میگیرد. در اینجا شاهد تقابلی نیستیم؛ شاهرخ راه خود را میرود و بایسنغر نیز راه خود را.
آیا میتوان گفت که حکومت مغولی و ایلخانی به شکلگیری نوعی ایرانیگری در تاریخ ایران کمک کردهاند؟
ایرانیگری از دوران مغول تشدید شده است. بعد از اینکه خواجه نصیرالدین طوسی وارد تشکیلات هلاکو شد، تأثیرات عمیقی بر جای گذاشت. اگر بخواهم سه سیاستمدار را نام ببرم که در تاریخ فرهنگ ایران تأثیرگذار بودهاند، یکی از آن ها همین خواجه نصیر است. او بالاخره توانست مغولان را در خدمت فرهنگ ایران قرار بدهد.
در تشکیلاتی که هنوز مسلمان نشده بودند، آن ها را وادار میکند که رصدخانه بسازند، بسیاری از کتابها را در بغداد پس از سقوط خلافت نجات میدهد و خود نیز آثار متعددی تألیف میکند. از همان دوران میبینیم که توجه به شاهنامه بیشتر میشود. نخستین شاهنامه مصور معروف، موسوم به شاهنامه «دموت» که بسیار هم شناخته شده است، متعلق به دوره ایلخانی است. از این دوران شاهد آن هستیم که فارسینویسی بسیار رایج میشود. یعنی در این زمان، مساله ایرانیت شدت بیشتری میگیرد.
ما میدانیم که متن کتاب نصایح شاهرخی به فارسی است و همانگونه که گفتید، جزو نخستین متون فارسی در این حوزه در این قرن محسوب میشود. آیا میتوان این کتاب را نشانه آغاز دوره ایرانیگرایی دانست؟
خیلی با این نظر موافق نیستم؛ چون هنوز حدود یکسوم آن عربی است و متشکل از آیات و روایات است. اما میتوان این گونه نگاه کرد که در همین دوران، متون فقهیای نوشته میشود که به فارسی مسائل را توضیح میدهند. در تحقیقات معاصر، مانند پژوهشهای ملکالشعرای بهار، همواره این پرسش مطرح میشود که چرا در ماوراءالنهر این همه اهتمام به فارسیگویی و فارسینویسی مشاهده میشود.
مهمترین متن ترجمه شده به فارسی که ما آن را تقریبا نخستین متن فارسی این دوران میشناسیم، تاریخ بلعمی است که ترجمه فارسی تاریخ طبری (هرچند با اضافات و حذفیات) به شمار میرود. این موارد نشان میدهد که توجه به فارسینویسی از قرون سوم و چهارم وجود داشته است، اما این روند در دورههای بعد ادامه پیدا میکند و قدرت و سرعت بیشتری میگیرد. با این حال، مشروعیت حکومت در دوره تیمور از مغولان کسب میشد. تیمور که خود مغولی نبود، لقب «گورکان» (به معنای داماد) را برای خود برگزید. اما در دوره شاهرخ، این مسائل تقریبا کنار گذاشته میشود. درواقع شاهرخ دیگر مشروعیت خود را از مغولان کسب نمیکند.
یکی از مباحث مهم کتاب، مباحثی است که به اسماعیلیان میپردازد. اگر امکان دارد کمی درباره این موضوع صحبت بفرمایید.
درواقع یکی از مهمترین و در عین حال بکرترین نکات این کتاب، اطلاعاتی است که از زمان خود ارائه میدهد. نویسنده اهل قائن است؛ منطقهای که به قهستان معروف است و در جنوب خراسان قرار دارد. او اطلاعاتی از زادگاه خود ارائه میدهد که تقریبا برای نخستینبار مطرح میشود. در این بخش، اطلاعات دستاولی درباره اسماعیلیان ارائه شده است.
در متون رسمی آن دوره، اسماعیلیه به شدت منفور شمرده میشوند و حتی از واژه «ملحد» برای اشاره به آنها استفاده میشود. به همین دلیل، ما اطلاعات دقیقی از اسماعیلیان در آن دوره در اختیار نداریم. نویسنده در جاهایی از متن، به نوعی اعتراف میکند که اسماعیلیان هنوز قدرت دارند و از این سخن میگوید که همچنان درآمدهای خود را به قلعههای اسماعیلیه ارسال میکنند و از آنها حمایت مالی دارند.
این اطلاعات از جمله مطالبی است که به طور انحصاری در این کتاب آمده است و از این حیث، برای شناخت اسماعیلیه پس از سقوط الموت، منبعی بسیار مهم به شمار میرود. ما درباره اسماعیلیه پس از دوره مغول اطلاعات بسیار محدودی داریم، اما این کتاب دادههای مهمی را در اختیار ما قرار میدهد.

سوالی که اینجا پیش میآید این است که آیا این نصیحتنامهها یا اندرزنامهها که مخاطب آنها حاکمان بودهاند، تأثیری بر روند و رفتار حاکمان داشتهاند؟ آیا اساسا به این متون توجه میکردهاند؟
اینکه پادشاهی این متون را میگرفته و مطالعه میکرده است، چندان دور از ذهن نیست، اما شاهرخ در میان پادشاهان ایرانی یک استثنا به شمار میرود. او فردی بود که بسیار مقید به قوانین مذهبی بود؛ به زیارت میرفت، در نماز جماعت شرکت میکرد و مطلقا در دربار او شرابخواری وجود نداشت، در حالی که تیمور، پدرش، در اثر افراط در شرابخواری از دنیا رفت! به نظر میرسد شاهرخ، به واسطه رعایت این امور، نسبت به محتوای این کتاب نیز بیتوجه نبوده است.
در چند جای کتاب مثالهایی آورده شده که نشان میدهد شاهرخ توصیههای نویسنده را پذیرفته است. برای نمونه، در جایی شاهرخ دستور میدهد گروهی را به ماوراءالنهر تبعید کنند. گویا نویسنده در نماز عید از پادشاه خواهش میکند که این افراد را مورد عفو قرار بدهد و پادشاه نیز این درخواست را میپذیرد. شاهرخ فردی کتابخوان نیز بوده است. ما سندی در اختیار داریم که در همین کتابخانه ملی موجود است. نسخهای منحصربهفرد از آثار حافظ ابرو در اختیار داریم که در زمان شاهرخ نگاشته شده است.
اینکه شاهرخ این کتاب را خوانده، از کجا معلوم میشود؟ از آنجا که در میانه کتاب، شاهرخ در حاشیه نسخه یادداشتی نوشته است. این تنها نمونه دستخط شاهرخ در سراسر جهان است؛ در حد یک خط با جوهری به رنگ قرمز. در این یادداشت اشاره شده که در آن مجلس دو دانشمند، ازجمله امام محمد غزالی و شخص دیگری، حضور داشتهاند. همین نکته نشان میدهد که شاهرخ فردی اهل علم بوده است.
به طور کلی، فضای دوره تیموری چنین بوده است. تیمور، با وجود آنکه سراسر عمر خود را صرف جنگ و کشورگشایی کرده بود، در ملاقاتش با ابنخلدون ـ که شرح آن در فصل پایانی کتاب العبر آمده است ـ نشان میدهد که از اطلاعات تاریخی بالایی برخوردار بوده است. دیگر پادشاهان تیموری نیز بدون استثنا باسواد و اهل هنر بودند که اوج آنها الغبیگ است؛ شخصیتی که در زمان خود ریاضیدان و منجمی برجسته به شمار میرفت. به طور کلی، خاندان تیموری از این منظر در تاریخ ایران پدیدهای قابلتوجه محسوب میشوند.
برای تصحیح این کتاب از چه منابعی استفاده کردید؟ اگر امکان دارد کمی درباره منابع توضیح بفرمایید.
برای تصحیح یک متن تاریخی در این دوره، لازم است با متون متعددی آشنا بود و آنها را با دقت مطالعه کرد؛ منابعی مانند ظفرنامه شامی، ظفرنامه علی یزدی، مجموعه آثار حافظ ابرو، کتاب مهم مطلعالسعدین و مجمعالبحرین، حبیبالسیر و دیگر آثار مشابه. البته خود نویسنده کتاب کمتر از متون تاریخی استفاده کرده و بیشتر از متون فقهی، حدیثی و تفسیری بهره برده است.
شناخت این متون بسیار زمانبر بود و نیاز به تحقیق و جستوجوی فراوان داشت. برخی از منابع را حتی با جستوجوی گسترده در میان علمای اهل سنت نیز نتوانستم به طور دقیق شناسایی کنم. با این حال، کار مثبت نویسنده این بوده است که در مقدمه کتاب، بیشتر منابعی را که از آنها استفاده کرده، نام برده است.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما