به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ایرنا نوشت: متوسلانی ۹۰ ساله با بازی در فیلم طوفان در شهر ما به کارگردانی ساموئل خاچیکیان قدم به عرصه سینما گذاشت و با کارگردانی فیلمهای سازش و ذبیح به شهرت رسید.
گروه کمدی سه نفره ای که او، منصور سپهرنیا و گرشا رئوفی در دهه ۴۰ شمسی تشکیل دادند به سرعت پرطرفدار شد. متوسلانی در سال ۶۸ برای نگارش فیلم نامه جست و جوگر دیپلم افتخار هشتمین جشنواره فیلم فجر را دریافت کرد. وی برای همین فیلم نامزد دریافت جایزه بهترین کارگردانی از همین جشنواره شد.
خیانت نکردم ولو برای همبازی شدن با ناصر ملک مطیعی
گفتو گوی تاریخ شفاهی ایرنا حدود ۳.۵ سال پیش در دفتر کار متوسلانی برگزار شد. وی درباره ورودش به سینما گفت: حوالی سال های ۳۴-۳۵ تازه دیپلمم را گرفته و در آموزش و پرورش در حرفه معلمی استخدام شده بودم که از استودیوی عصر طلایی با من تماس گرفتند و خواستند به آنجا مراجعه کنم. مدیرتولید فیلم با من صحبت کرد و گفت برای فیلمی به نام بازگشت به زندگی، میخواهیم از شما استفاده کنیم. در این فیلم ناصر ملکمطیعی نقش اول را دارد و شما نقش دوست او را بازی میکنید. چون خیلی حساس بودم که ورودم به سینما با نقش منفی نباشد اولین سوالم این بود که شخصیتی که قرار است جای او بازی کنم، منفی نیست؟ مدیر تولید گفت، خیر. از او فیلمنامه را خواستم تا آن را بخوانم که گفت: فیلمنامه را آماده ندارم اما داستان از روی کتابی به نام زندگی پس از مرگ تهیه شده است که میتوانی آن را از کتابفروشیها بخری و بخوانی. کتاب را که خواندم دیدم فیلم، داستان دو دوست است. یکی از دوستان سکته میکند و ظاهرا میمیرد ولی وقتی به هوش میآید و به خانه برمیگردد، متوجه میشود دوستش در غیاب او با همسرش ارتباط نامشروع داشته است.
مبلغ قرارداد متوسلانی ۲۰۰ تومان بود که به گفته خودش پول کرایه تاکسیاش از خانه تا محل فیلمبرداری میشد: به مدیر تولید زنگ زدم و گفتم کتاب را خواندم ولی شخصیتی که من قرار است در آن بازی کنم منفی است. او پاسخ داد نه بیا مثبتش کردهایم. یک روز به من زنگ زدند و گفتند یک دست لباس شیک بپوش و بیا برای فیلمبرداری. اولین پلان را آمدند بگیرند از پشت سر آقای ناصر ملک مطیعی صورت من را گرفتند. من باید در این حالت، جملهای را به آقای ملک مطیعی میگفتم. جمله را که گفتم کارگردان گفت: سعی کن یک مقدار بدجنسی در چشمانت باشد. پرسیدم: مگر این نقش منفی است؟ گفت: بله. گفتم: من گفته بودم نقش منفی را قبول نمیکنم. گریم را پاک و خداحافظی کردم و از محل فیلمبرداری بیرون رفتم.
دوغی که پایم را به سینما باز کرد
یک روز که جوان عشق سینمای ایرانی به اتفاق خانواده به اوشان و فشم رفته بود تا در قهوه خانهای در اراج که دوغش معروف بود دوغ بنوشد ساموئل خاچیکیان را دید: او مشهورترین کارگردان روز ایران بود. چون مجلات سینمایی را میخواندم بلافاصله ایشان را شناختم و برای سلام نزدشان رفتم. گفت دوست داری در یکی از فیلمهایم بازی کنی؟ از خداخواسته گفتم بله. گفت: داستان فیلم مربوط به سه دوست است. یکی از این دوستها آدم شوخی است که نقش او را آقای منصور سپهرنیا بازی میکند. نقش دیگر که منفی است را هم شخصی بازی میکند که تا به حال بازی نکرده است. شما هم نقش دیگر این فیلم را بازی کن که یک آدم آرام و مثبت است و جلوی کارهای ناجور اینها را میگیرد. با این فیلم وارد عالم سینما شدم.
عبرت گرفتن از سرنوشت لورل و هاردی
بعد از فیلم خاچیکیان، متوسلانی که در دانشکده زبان و ادبیات انگلیسی قبول شده بود ترجمه متون انگلیسی برای مجلات سینمایی را شروع کرد: یک روز آقای خسرو پرویزی که از نویسندگان سینمایی بود، مرا دید و گفت با یک تهیه کننده صحبت کردهام و روی بازی شما سه نفر؛ تو، منصور سپهرنیا و گرشا رئوفی به توافق رسیدهایم. اگر قصه و طرح فیلمنامهای دارید، بیاورید تا کار را شروع کنیم. این همان دورهای بود که قرار گذاشته بودم مجله سایهها را سردبیری کنم. من طرحی را که در ذهنم داشتم به او گفتم. یک روز آمد دفتر مجله و از طرح هم استقبال کرد و نشستیم با هم آن را سکانسبندی هم کردیم که نتیجه آن فیلم بی ستارهها شد.
وی از سرنوشت دو کمدین مشهور غربی عبرت گفت: مدتی گذشت و این بار خودم فیلمنامهای به نام بچههای محل را نوشتم. شخصیتهای اصلی این فیلم هم ما سه نفر بودیم اما چون من با مشاهده زندگی هنری زوجهای سینمایی دریافته بودم که این افراد مانند لورل و هاردی پس از مدتی کارشان افت میکند و از دور خارج میشوند، نقشی جدا از آن دو نفر برای خودم در نظر گرفتم. من در سرمایهگذاری فیلم هم شریک شدم. نمایش فیلم، موفقیت آمیز بود اما به علت مشکلاتی که استودیو آژیر فیلم، تهیه کننده فیلم داشت، پول خوبی نصیبم نشد. میخواستم برای ادامه تحصیل به خارج کشور بروم، به همین دلیل فیلمنامه ترس و تاریکی را نوشتم و آن را تهیه و کارگردانی کردم که متاسفانه توفیق تجاری نداشت و مقدار زیادی بدهکار شدم.
سرنوشت متفاوت سه تفنگدار سینمای ایران
متوسلانی مدرک کارشناسی زبان را از دانشگاه تهران گرفت و استخدام رسمی آموزش و پرورش شد که یک روز سپهرنیا به وی گفت اگر فیلمنامهای باشد که شما سه نفر در آن بازی کنید، حاضرم آن را بسازم. تو چیزی داری؟ گفتم: «باید فکر کنم». چون پول لازم داشتم دست به کار شدم و یک فیلمنامه به نام از دریا شروع شد نوشتم. یک روز آن را برای میثاقیه خواندم و او خیلی پسندید و با ما قرارداد بست. اسمش هم شد سه تفنگدار. اکران عمومی که شد استقبال، نسبتا خوب و بالاتر از متوسط بود. بلافاصله آقای صابر رهبر با من تماس گرفت و گفت اگر فیلمنامه داشته باشی من حاضرم آن را بسازم. من هم فیلمنامهای نوشتم به نام سه دیوانه که ایشان نام آن را تبدیل به سه نخاله کرد. آقای رهبر فیلمنامه را خیلی پسندیده بود. این فیلم برای نوروز ۱۳۴۴ آماده شد و رکورد اکران فیلمهای ایرانی تا آن موقع را شکست. بعد از آن بود که سیل پیشنهادات به سوی ما سرازیر شد.
متوسلانی با ساخت فیلم سازش عملا از گروه سه نفره کناره گرفت. هر کدام از این سه سرنوشت متفاوتی یافتند: آقای گرشا که سال ۸۶ به رحمت خدا رفتند. آقای سپهرنیا هم که آمریکا هستند. ایشان به خاطر بچههایش به آمریکا رفته بود. بعد از انقلاب هم برگشت و دوست داشت کار سینما را ادامه دهد. حتی یک نامه برای وزارت ارشاد نوشت که من آمدهام و می خواهم کار کنم ولی موافقتی نکردند و عملا پاسخی به نامهاش ندادند. یعنی جواب مکتوبی به ایشان ندادند که تو ممنوع الکاری و نمیتوانی کار کنی. اکنون به طور مرتب با آقای سپهرنیا در تماسم. ایشان عمدتا راجع به خاطرات گذشته حرف میزند. خیلی هم دلتنگ کار بازیگری است. مدام هم به من میگوید که خواب میبینم که سر صحنه فیلم هستیم و داریم با هم کار میکنیم. به تازگی که با من صحبت میکرد، میگفت میدانم که دیگر نمیتوانم بازی کنم ولی این آرزو همچنان با من است. او دلتنگ است، دلتنگ کار.
سرنوشت بد هنرپیشههای آمریکایی
مبلغ دریافتی متوسلانی قابل توجه و وی فرد پرکاری به حساب میآمد: دستمزد من برای سه تفنگدار سه هزار تومان و برای سه نخاله ۶ هزار تومان بود که نسبت به آن موقع پول خوبی به شمار میآمد. پس از موفقیت سه نخاله، قراردادم به ۱۵ هزار تومان رسید و قراردادهای بعدی ام تا ۴۰ هزار تومان بالا رفت. ضمن این که هر فیلم ۳ روز در هفته وقتم را می گرفت. ۳ روز تدارکات فیلم بود و ۳ روز فیلمبرداری میکردند. هر فیلم هم حداکثر در دو ماه تمام میشد. منتهی وقتی رسید که من آن قدر سرم شلوغ شد که سه پروژه را هم زمان جلو میبردم. یعنی طی دو تا سه روز در دو فیلم بازی میکردم و فیلم سوم را هم در روزهای جمعه یا روزهایی که ۲ پروژه دیگر تعطیل بود جلو میبردم. وقتی این دوره پرکاری تمام شد برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتم. چون دیدم دارد برای ادامه تحصیل دیر میشود. چون ذهنم بیشتر سمت کارگردان شدن بود، میخواستم با دست پر از آمریکا برای کارگردانی به ایران بیایم و احساس میکردم تحصیل دست مرا از نظر دانش سینما پر خواهد کرد.
هدف وی از تحصیل در رشته زبان انگلیسی دسترسی به کتبی بود که هنوز به فارسی برگردان نشده بودند: آن موقع سرگذشت هنرپیشهها به خصوص هنرپیشه های آمریکایی را مطالعه میکردم. در این مطالعات اوج و افول هنرپیشههای هالیوود را میدیدم. این که این ستارهها یک دورهای میآیند و سپس اوج میگیرند و بعد پیشرفتشان متوقف میشوند و آخر سر هم سراغ الکل و مواد مخدر میروند. در حالی که کارگردانها کمتر دچار این مشکل میشدند، مگر کارگردانهای ضعیف. استنباط من این بود که هنرپیشهها خیلی به شانس احتیاج دارند. یعنی هم باید نقششان خوب باشد و هم فیلمی که در آن بازی میکنند مورد استقبال قرار گیرد تا بتوانند در کورس رقابت باقی بمانند.
سالهای ممنوع الکاری
برای سینماگری که طی دهههای ۴۰ تا ۵۰، ۱۰ فیلم را کارگردانی کرده بود عدم ساخت فیلم دشوار بود: بعد از انقلاب به من اجازه کارگردانی ندادند و تا سال ۱۳۶۴ ممنوع الکار بودم. سالهای خیلی سختی بود. در مدرسه زبان درس میدادم. بعد از کفش های میرزا نوروز هم به من تنها اجازه کارگردانی دادند نه بازیگری. با این وجود هیچ وقت تصمیم به مهاجرت از ایران نگرفتم. چون میدانستم در ایران کم کم این تب فروکش میکند و منطق جایش را میگیرد. ذرهای به این فکر نمیکردم که از ایران بروم.
متوسلانی دو فیلمنامه در سال ۶۱ دریافت کرد ولی از ساخت آن اجتناب کرد: آنها را خواندم ولی دیدم آن چیزی نیست که من دوست داشته باشم. علیرغم این که قرارداد بسته بودم و پول هم گرفته بودم از ساخت آنها خودداری کردم. تا این که به فیلمنامه کفش های میرزا نوروز رسید. فکر کنم سال ۶۳ بود که آن را ساختم. کارهایی که به من پیشنهاد می شد به نظرم کارهای درخوری نبود. من تمایل داشتم فیلمنامههایی را کارگردانی کنم که حرفی برای گفتن داشته باشند.
بازنویسی بهرام بیضایی را نپسندیدم
کارگردان کفشهای میرزا نوروز خاطراتی هم از این فیلم دارد: سگ تربیت شدهای در این فیلم بود که متعلق به یک آقایی بود. وقتی میخواستیم این سگ بدود دو نفر از همکاران سراغ صاحب او میرفتند و به طور مصنوعی با او گلاویز میشدند، سگ هم برای دفاع از صاحبش به سرعت به سمت آنها میدوید. اما وقتی این کار را دو سه بار تکرار کردیم، سگ فهمیده بود این درگیری ساختگی است و دیگر سمت صاحبش نمیدوید. خاطره دیگر هم این است که یک بار آقای علی نصیریان وقتی دید سگ دارد دنبالش میدود سنگی را برداشت و به سمت او پرت کرد. سگ هم به سرعت به سمت آقای نصیریان حمله کرد. ایشان تا آخر فیلم از این سگ میترسید و نکته دیگر این که این فیلم زیر بمباران های هوایی صدام ساخته شد.

فیلمنامه این فیلم توسط سوسن تسلیمی نوشته شده بود: یادم هست چون این فیلم مربوط به قرنها پیش بود و من تخصصی در نوشتن گفتوگوهای قدیمی نداشتم از دوستم آقای بهرام بیضایی خواهش کردم اگر میشود زحمت بکشند و در بازنویسی آن مرا کمک کنند. ولی وقتی فیلمنامه را از ایشان گرفتم دیدم تمام دیالوگهای فیلم را آهنگین نوشتهاند. حس کردم این طور سرتاسر فیلم خیلی خسته کننده میشود. من دوباره روی آن کار کردم و جز دو سه صحنه، بقیه آن را از حالت ریتم و قافیه درآوردم.

ستارگان قبل از انقلاب در یک فیلم
از نگاه متوسلانی بازیگری قبل و بعد از انقلاب تفاوتهای بارزی کرده است: قبل از انقلاب به خصوص بازیگران سینما دورههای بازیگری را ندیده بودند و بازیگری را در خود سینما و در حین کار یاد میگرفتند اما بعد از انقلاب، کلاسهای بازیگری تاسیس شد.
وی اشارهای هم به فیلم جنجالی آن دوران دارد: البته یک موردی پیش آمد که جا دارد این جا بگویم. بعد از انقلاب نظر متولیان فرهنگی این بود که چون انقلاب شده است مردم دیگر توجهی به ستارههای قبل از انقلاب ندارند. آقایی به نام محمدزاده هم که تاجر چای بود فیلمی را با حضور برخی ستارگان قبل انقلاب به نام برزخیها ساخت که در آن از ستارگانی چون ناصر ملک مطیعی، سعیدراد، محمدعلی فردین و ... استفاده شد. استقبال مردم از این فیلم به قدری زیاد بود که مجددا محدودیتهایی را ایجاد کردند. این آقای محمدزاده همان کسی بود که فیلم محمدرسول الله به کارگردانی مصطفی عقاد را وارد ایران کرد. بعد ها هم مثلا وقتی به سعید راد گفتند میتواند فقط در فیلمها نقش منفی را بازی کند و او از ایران رفت و سالها بعد برگشت. با این کارها، استعدادها هرز رفت وگرنه سینمای ایران میتوانست خیلی غنیتر از این حرفها باشد.
مخاطب نمیفهمید سر فیلم کجاست، ته فیلم کجا!
به گفته متوسلانی وقتی به سینما به عنوان یک صنعت نگاه نمیشود، هنر هفتم خیلی ضربه میخورد: فرض کنید شما از امروز واردات ماشین خارجی باکیفیت را آزاد میکنید، مالیات و عوارض گمرک هم از آن نمیگیرید؛ قیمتش هم مثل قیمت پیکان است. خب چه کسی دیگر میرود پیکان بخرد؟ در مورد سینما هم چنین چیزی بود. فیلمهای خارجی امتیازات بیشتری نسبت به فیلمهای ایرانی داشتنند. کمپانیهای فیلمسازی بزرگ دنیا در ایران نمایندگی داشتند. سینماهای خوب هم در اختیارشان بود. بهای بلیتشان هم مثل فیلمهای ما بود. از طرفی سینماگران ما نه از نظر کیفیت و نه از نظر تکنیکی قادر به رقابت با آنها نبودند. طبیعی است فیلمی که با میلیونها دلار پول ساخته شده است به راحتی میتواند فیلمی را که با ۲۵۰ هزارتومان ساخته شده، در رقابت پشت سر بگذارد. بنابراین فیلمسازان ما دنبال خلق موضوع و صحنههایی در فیلمهای خود بودند تا مخاطب را به سوی فیلم خود بکشند. منِ نوعی به عنوان یک کارگردان دوست نداشتم این همه صحنه رقص و آواز در فیلمهایم باشد ولی اگر میخواستم با فیلمهای خارجی رقابت کنم، چارهای جز این کار نبود.
این هنرمند از زمانی میگوید که مخاطب نمیفهمید سر و ته فیلم چیست: هنگامی که انقلاب شد، فیلمهای خارجی کنار رفتند. هنوز هم نه ماهواره آمده بود نه دستگاه ویدئو فراگیر شده بود. بنابراین فیلمهای ایرانی دیگر رقیبی نداشتند و مخاطب ایرانی چیزی جز آنها را نمیتوانست ببیند. البته فیلمهای خارجی هم بود که پروانه اکران گرفته بود ولی از بس دوبلهشان را عوض میکردند مخاطب اصلا نمیتوانست بفهمد سر و ته این فیلم چه شد. مثلا اگر زنی با مردی ارتباط داشت دوبله را طوری عوض میکردند که انگار آن دو برادر و خواهر بودند.
اگر حاتمی کیا بسازد میشود، اگر تو بسازی نمیشود!
از زوایه دید متوسلانی سینمای پیش و پس از انقلاب تفاوتهای دیگری هم دارد: قبل انقلاب، دولت به اینکه شما چه چیزی را بسازی کاری نداشت. البته اگر مثلا فیلمی راجع به انقلاب سفید شاه میساختی از تو حمایت مالی و معنوی هم میکرد. من آن موقع دبیر سندیکای هنرمندان بودم. به من میگفتند اگر کسی فیلمنامهای درباره انقلاب سفید شاه دارد به ما اطلاع بده تا از آن حمایت مالی کنیم. محدودیتهای اصلی آن زمان هم دو چیز بود: یکی توهین به خاندان سلطنت و دیگری توهین به روحانیت. اما پرداختن به مسائل دیگر آزاد بود البته در مورد اصناف و مشاغل هم حساسیت هایی وجود داشت.
سرنوشت یکی از فیلم نامههای دیگر متوسلانی هم متفاوت است: دلیل کم نوشتن فیلمنامه هم این بود که انگیزه چندانی برای این کار نداشتم. البته فیلمنامههایی نوشتم ولی رد شد و بعضی هم به مرحله ساخت نرسید. مثلا یک فیلمنامهای بود که گفتند این را اگر ابراهیم حاتمی کیا بسازد میشود ولی شما مجاز نیستی و نمیتوانی. نام فیلم رستگاری در ساعت ۸ و بیست دقیقه بود که آقای سیروس الوند آن را ساخت. ما آن را به صورت یک فیلم کامل درآوردیم. رفتیم با آقای جوزدانی هم صحبت کردیم. قرار شد در سرمایه گذاری، من هم شریک شوم. حتی پروانه ساخت هم برای آن گرفتیم. رفتیم بنیاد فارابی که وام بگیریم گفتند صلاح نیست شما چنین چیزی بسازید. برو یک چیز سادهتر بساز! من هم گفتم دنبال این هستم که چیزی بسازم که احساس کنم کاری کردهام. بالاخره هم موافقت نکردند.

تفاوت کار اجرا با شعار دادن
محدودیتهای ایجاد شده اوایل انقلاب اما به مرور کاهش پیدا کرد: افرادی که از دور نشستهاند و شعار میدهند یک جور مسائل را میبینند و کسانی که از نزدیک کار اجرایی میکنند طور دیگری. مسوولین بالاخره میفهمند که تعداد زیادی افراد از طریق سینما ارتزاق میکنند. از طرفی برای سرگرمی مردم و فرهنگسازی وجود سینما لازم است و نمیشود با آن احساسی برخورد کرد. خاطرم است اوایل انقلاب، بنیاد مستضعفان فیلم میساخت. مسوولش هم کسی بود که هیچ چیز از سینما نمیدانست. ایشان آمده بود و به عنوان یک تصمیم انقلابی گفته بود چرا فیلمهایی که ساخته میشود ابتدا در شهرهای بزرگ نمایش داده میشود؟ این طور نباید باشد و باید ابتدا در شهرهای کوچک و محروم اکران عمومی شود و بعد به شهرهای بزرگ بیاید. او نمیدانست آپارات آن شهر محروم کوچک، قراضه است و وقتی کپی فیلم به آنجا میرود درب و داغان و پاره میشود. برای همین ابتدا فیلمها را در شهرهای بزرگ که آپاراتهای سالم دارند نشان میدهند و آخر سر به شهرهای کوچک و محروم میبرند. این شخص گفته بود چون انقلاب ما انقلاب مستضعفان بود پس اولویت ما برای پخش فیلم هم باید مستضعفان باشند.
متوسلانی در سالهای اخیر بسیار کم کار شده است: کارهایی پیشنهاد میشود که زیاد جذاب نیست. از طرفی من از سینما ارتزاق نمیکنم. حقوق بازنشستگیام را میگیرم و زندگیام هم خیلی جمع و جور است. اهل تشریفات نیستم و طوری زندگی میکنم تا نیازمند این نباشم که هر کاری را قبول کنم.
اختلاف در فیلم ذبیح با وثوقی
وی خاطرات زیادی از سینما دارد از جمله درباره همکاری با ساموئل خاچیکیان و بهروز وثوقی: من چون خیلی تشنه آموختن بودم بسیار سعی میکردم ببینم آقای ساموئل خاچیکیان چه کار میکند. حتی از ایشان سوال میکردم که این چیست و آن چیست؟ ایشان هم لطف داشتند و پاسخ مرا میدادند. حتی چون هر دو به موسیقی کلاسیک علاقه داشتیم با هم در این باره صحبت میکردیم. درباره آقای بهروز وثوقی هم، من از کار با ایشان لذت میبردم چون آدمی بود که کارش را خیلی دوست داشت. فقط سر فیلم ذبیح با او مشکل کوچکی پیدا کردم و آن اینکه قرار بود در آن فیلم روی سرش کلاه بگذارد و او دوست نداشت.
متوسلانی که خاستگاه او را باید سینمای کمدی دانست درباره این ژانر سینمایی بعد از انقلاب میگوید: چند کار خیلی خوب شده است مثل اجاره نشینهای آقای داریوش مهرجویی یا تازه چه خبر خانم تهمینه میلانی و همین طور کارهای آقای کمال تبریزی و فیلمهایی از آقای سامان مقدم، ابوالحسن داوودی و پیمان قاسمخانی. این آثار سعی در خنداندن مخاطب نمیکند بلکه موقعیتی را ایجاد میکند که مخاطب خندهاش میگیرد. این طور نیست که هنرپیشه شکلک در بیاورد یا زمین بخورد تا بلکه بیننده بخندند.
وی معتقد است هنرپیشه و کمدین خوب در حد وفور داریم: خیلی مشکل است راجع به بهترینها صحبت کنم. اما یکی از با استعدادترین افراد در کار کمدی در بعد انقلاب آقای اکبر عبدی است. آقای پرویز پرستویی هم در اجرای نقش کمدی بسیار قوی است با این که کمدین نیست. آقای محسن تنابنده هم هنرپیشهای تواناست. آقای رضا عطاران که سبک خاص خودش را دارد و همین طور آقای علیرضا خمسه.
۲۴۲۲۴۳





نظر شما