آداب عجیب سیسمونی بَران در زمان قاجار/ اگر مادرشوهر سیسمنونی را نمی‌پسندید کار به طلاق و طلاق‌کشی می‌کشید!

اگر سر سال عروس آبستن نمی‌شد، می‌گفتند دشمن‌ها سُم قاطر (ناخن دست و پای قاطر) به خوردش داده‌اند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ماه‌وش‌خانم مونس‌الدوله، ندیمه انیس‌الدوله ـ سوگلیِ حرم ناصرالدین‌شاه ـ از زنان متجدد و دنیادیده روزگار خود بود و زیر و بم آداب و رسوم زمانه را به‌خوبی می‌شناخت. او به فرانسه سفر کرده و با زبان فرانسوی آشنایی داشت؛ همچنین در دوران حکومت محمدرضا پهلوی سفری نیز به سوئیس انجام داد.

این زن فرهیخته قاجاری، یادداشت‌هایی را که به گفته خودش در سراسر زندگی پیوسته می‌نوشت، در واپسین سال‌های عمر و در دهه نود زندگی‌اش (دهه ۴۰ خورشیدی) تدوین کرد. این خاطرات در دهه ۱۳۸۰ خورشیدی به همت سیروس سعدوندیان و از سوی انتشارات زرّین منتشر شد.

آن‌چه در ادامه می‌خوانید، بخش دهم از خاطرات اوست:

***

اگر عروس از حجله باردار می‌شد، می‎گفتند عروس خانم «حجله‌گیر» شده، اما اگر چند ماهی می‌گذشت و حامله نمی‌شد، می‌گفتند «چله‌گیر» شده است. قدیمی‌ها معتقد بودند موقعی عروس «چله‌گیر» می‌شود که زن عزاداری پیش از آن‌که چله مرده سر رفته باشد با لباس سیاه به عروس‌خانه آمده، به این جهت عروس باردار نشده و حالا باید «چله‌بُری» بکنند.

معمول‌ترین راه چله‌بری این بود که نوعروس را به یک عزاخانه ببرند و پیش از آن‌که جنازه را از زمین بردارند عروس سه مرتبه از روی آن بگذرد.

معمول‌ترین راه چله‌بری این بود که نوعروس را به یک عزاخانه ببرند و پیش از آن‌که جنازه را از زمین بردارند عروس سه مرتبه از روی آن بگذرد. اگر این کار اثر نمی‌کرد باید عروس را به حمام زنانه یهودی‌ها ببرند و نوعروس همان‌طور با چادر و چاقچور و روبنده روی پله‌های خزانه بنشیند و با دست خود چهل ساقه تره را خرد کند و توی خزانه حمام بریزد. بعد یک مشت آب خزانه به صورت خود بزند و از حمام بیرون بیاید! راه علاج دیگر این بود که عروس را سه مرتبه از زیر شکم شتر آبستن رد کنند. حال اگر آن کارها به نتیجه نمی‌رسید دست به دامن رمال‌ها و جادوگران می‌شدند یا دنبال «ماما»ها می‌رفتند که دوای آبستنی بدهد. «ماما» اول می‌پرسید که طبیعت عروس گرم است یا سرد که دوای مخالف بدهد. کوهان شتر از دواهای گرمی بود که برای رفع سردی می‌دادند و «گاودارو» که از رشت می‌آوردند، جزء دواهای سرد بود. هرکس در آن روزها به مشهد مقدس می‌رفت از علف و گیاهی که روی گنبد مطهر سبز شده بود از خدام می‌گرفت و می‌آورد. می‌گفتند اگر آن علف را بجوشانند و با نبات مصری بخورد زن نازا بدهند آبستن می‌شود.

بعضی وقت‌ها هم به یک رشته نخ نتابیده چهل بار سوره «یوسف» می‌خواندند و در هر مرتبه یک گره به آن نخ می‌زدند و به مرد می‌دادند تا به کمر خود ببندد. بعضی طلسم‌ها هم بود که رمال‌ها می‌نوشتند و ملاباجی‌های قدیم به‌زحمت زیاد آن طلسم را روی شکم عروس نقاشی می‌کردند.

خلاصه هزار جور دوا و درمان برای چله‌بری بود و تا یک سال این کارها دوام داشت و اگر سر سال عروس آبستن نمی‌شد، می‌گفتند دشمن‌ها سُم قاطر (ناخن دست و پای قاطر) به خوردش داده‌اند. مشهور بود که چون قاطر آبستن نمی‌شود دشمن‌های عروس سم قاطر مرده را می‌گیرند می‌سایند توی آب می‌ریزند و پنهانی به خورد عروس می‌دهند که آبستن نشود.

همین که عروس سه‌ماهه می‌شد، کمر او را قفل می‌کردند که بچه نیندازد. کارشناس قفل کردن بیشتر «ماما»های یهودی بودند. این‌ها قفل‌های مخصوصی داشتند که روی آن بعضی طلسم‌ها کنده‌کاری شده بود و شب چهارشنبه موقع غروب آفتاب هنگام قفل کردن بود که ماما می‌آمد آن قفل را از یک ریسمان ابریشمی هفت رنگ می‌گذرانید و به کمر زن حامله می‌بست و یک وردهایی هم می‌خواند. بعد با کلیدی که همراه داشت قفل را می‌بست و به خانم می‌گفت: «کلید را می‌برم پشت کوه قاف می‌اندازم، همین‌که دردت گرفت خبرم کن کلید را بیاورم، قفل را باز کنم تا بچه مامانی دنیا بیاد.»

در هر صورت اگر می‌خواستند خانم پسر بزاید به او چیزهای گرم می‌دادند. بعد هر روز به یک سیب سرخ «یاسین» می‌خواندند و فوت می‌کردند و تا چهل روز چهل سیب به او می‌خوراندند.

بعد ماما دستور می‌داد که این خانم چیز سنگین بلند نکند، از پله‌های بلند بالا نرود، زعفران نخورد، آب زرشک نخورد، چون این بی‌احتیاطی‌ها سبب می‌شود که پیش از نه ماه بچه بیفتد.

در هر صورت اگر می‌خواستند خانم پسر بزاید به او چیزهای گرم می‌دادند. بعد هر روز به یک سیب سرخ «یاسین» می‌خواندند و فوت می‌کردند و تا چهل روز چهل سیب به او می‌خوراندند. برای این‌که بفهمند عروس خانم پسر یا دختر می‌زاید یواشکی کمی نمک روی سر او می‌ریختند و مواظب می‌شدند اگر زن آبستن دست پشت لب بالای خود کشید یقینا پسر می‌زایید و اگر به گیسوان خود دست می‌زد علامت آن بود که دختر می‌زاید و یا این‌که خود زن آبستن نیت می‌کرد و منتظر می‌شد تا کسی از در وارد شود. اگر مرد می‌آمد می‌گفتند پسر می‌زاید و اگر زن می‌آمد معلوم بود که دختر است.

به عقیده قدیمی‌ها زن آبستن نباید آب داغ روی زمین بریزد!

به عقیده قدیمی‌ها زن آبستن نباید آب داغ روی زمین بریزد، چون می‌گفتند هر نوزادی یک همزادی از اجنبه و پریان دارد. ممکن است آب داغ که روی زمین می‌ریزند همزاد نوزاد بسوزد و مادر و پدر همزاد، نوزاد را پیش از این‌که به دنیا بیاد خفه کنند. زن آبستن نباید زیر درخت بخوابد، نباید در تاریکی حمام برود، نباید تنها بماند و بی‌وقت (بعد از غروب و یا پیش از طلوع آفتاب) به باغ و صحرا برود، چون ممکن است «از ما بهتران» به او صدمه بزنند و بی‌وقتی بشود...

یک‌جور مهره رنگارنگ شبیه به چشم باباقوری بود که آن را هم توی طلا یا نقره کار می‌گذاردند و زیر لچک بچه می‌دوختند و معتقد بودند اگر چشم‌زخمی به بچه برسد این مهره درهم می‌شکند و به همین جهت آن را «ببین و بترک» نامیده بودند.

سیسمونی از این قرار بود...

نوبت سیسمونی می‌رسید. سیسمونی یعنی رخت و لباس بچگانه شکم اول که از خانه مادر عروس می‌آورند. آن‌هایی که بضاعت داشتند هم برای نوزاد پسر و هم برای نوزاد دختر تهیه می‌دیدند. اما مردم بی‌بضاعت فقط یک‌جور سیستمونی فراهم می‌کردند.

روزی که می‌خواستند رخت بچه را ببرند، خانواده داماد را خبر می‌کردند که برای ناهار به خانه مادر عروس بیایند. آن‌وقت‌ها که ماشین خیاطی نبود، پیرزن‌ها قیچی و سوزن نخ دست می‌گرفتند و مشغول دوخت و دوز می‌شدند. سیسمونی از این قرار بود:

هفت تا پیراهن ململ سفید بلند که به جای تکمه به یخه آن قیطان می‌دوختند. هفت تا سینه‌بند پنبه‌دار که آن هم به جای تکمه قیطان داشت و از جلو و عقب آویزان می‌شد. هفت تا قبا چه برای پسر یا دختر. هفت تا یل [؟] کوچک برای دختر، هفت تا کمرچین برای پسر. چند تا لچک ململ نرم سفید. لااقل ده تا کلاهک کوچک و بزرگ، پارچه لباس‌های بچه بسته به دارایی خانواده‌ها بود. کلاهک‌ها همه آستر داشت و رویه آن مخمل، ترمه و یا اطلس بود. وسط کلاهک‌ها منگوله می‌گذاشتند و دور کلاهک‌ها یراق می‌دوختند. نوزاد چه پسر و چه دختر باید چند جور طلسم و دعا داشته باشد که مهم‌ترین آن «نظرقربانی» بود یعنی چشم گوسفند قربانی را درمی‌آوردند و خشک می‌کردند و توی نقره یا طلا می‌گذاردند و به کلاه بچه می‌دوختند.

دیگر مهره «ببین و بترک» که یک‌جور مهره رنگارنگ شبیه به چشم باباقوری بود که آن را هم توی طلا یا نقره کار می‌گذاردند و زیر لچک بچه می‌دوختند و معتقد بودند اگر چشم‌زخمی به بچه برسد این مهره درهم می‌شکند و به همین جهت آن را «ببین و بترک» نامیده بودند. دیگر «قاپ گرگ» که می‌گفتند بچه را از شر همزاد حفظ می‌کند. معمولا چوپان‌ها که گرگ‌ها را می‌کشتند قاپ

گرگ را درمی‌آوردند و به قیمت خوبی به خانم‌ها می‌فروختند، آن‌ها هم قاپ گرگ را سوراخ می‌کردند و با ریسمان سفید و آبی به گردن نوزاد می‌انداختند. «و ان یکاد»، چهل بسم‌الله طلا یا نقره، دعای ام‌الصبیان، دعای نظر، دعای چشم‌زخم و امثال آن هم جزو سیسمونی بود.

بعد یک مشت منجوق رنگارنگ را نخ می‌کشیدند و مثل منگوله به کلاه بچه آویزان می‌کردند. از همه مهم‌تر قنداق و بند قنداق و لایی‌های قنداق بود که آن را دواجی می‌گفتند. پارچه قنداق مخمل یا ترمه یا اطلس و قلمکار بود. روی بند قنداق یک مهره آبی سوراخ‌دار می‌دوختند که آن هم برای رفع خطر به عقیده قدیمی‌ها خیلی موثر بود. بعد از قنداق نوبت ننو و گهواره می‌رسید. ننو تقریبا یک تخت‌خوابی بود که رویه آن مخمل و آستر آن چرم بود و چند حلقه چرمی به دو طرف ننو می‌دوختند. طناب به این حلقه‌ها می‌انداختند، و طناب‌ها را به میخ می‌کوبیدند. با این تخت‌خواب بچه وسط اتاق میان سقف و کف اطاق معلق می‌شد. بچه را توی ننو می‌گذاشتند و تکان می‌دادند.

آن‌وقت‌ها پستانک نبود، اما به جای پستانک توی یک پارچه سفید نازک کمی شکر یا نبات خرد کرده می‌ریختند و آن را به شکل پستان درمی‌آوردند و ته آن پارچه را نخ محکمی می‌بستنند و پستانک را دهان نوزاد می‌گذاردند.

گهواره را از چوب می‌ساختند. گهواره چهار پایه داشت و سقف آن را از دو سه چوب افقی درست می‌کردند. تاقچه و توشکچه بچه متعدد بود. بالش‌های کوچک برای بچه تهیه می‌کردند و توی آن پشم شتر می‌گذاردند که خیلی نرم باشد. برای نوزاد دختر گوشواره و طوق می‌ساختند و برای نوزاد پسر به جای گوشواره و طوق و النگو، یک کارد کوچک چوبی با غلاف مخمل تهیه می‌دیدند. اسباب‌بازی نوزاد هم جزو سیسمونی بود. برای نوزاد دختر عروسک‌های کوچک و بزرگ پنبه‌ای می‌دوختند. اسباب‌بازی نوزاد پسر اسب چوبی و تیله و مهره و توپ نخی بود. به این قسم که مقداری نخ محکم را گلوله می‌کردند و روی آن گلوله نخ را با ابریشم و یا پشم رنگارنگ گلدوزی می‌کردند و توپ بسیار قشنگی می‌شد. وقتی که این رخت و لباس‌ها و قنداق و ننو و گهواره و اسباب‌بازی‌ها حاضر می‌شد، مادر عروس ده دوازده کیسه کوچک سفید می‌دوخت و توی هر کیسه یکی از لوازم زائو را می‌ریخت از آن جمله صابون را رنده می‌کردند و توی کیسه می‌ریختند که تا بچه دنیا آمد با آن صابون رنده‌کرده تنش را بشویند. توی یک کیسه بارهنگ، توی یک کیسه خاکشیر و نبات کوبیده، توی یک کیسه اسفند و کندر، توی یک کیسه پنجه‌مریم، توی یک کیسه ریشه الیا و این‌جور چیزها که همه این خرده‌ریزها موقع زایمان لازم می‌شد و ان‌شاءالله برای شما می‌گویم که هرکدام از این دوا و درمان‌ها در موقع زایمان چطور به کار می‌رود.

خلاصه این‌که سیسمونی باید طوری تهیه شود که تا موقع راه افتادن نوزاد و از شیر گرفتن او همه‌چیز آماده باشد. مثلا «روروئک» هم جزو سیسمونی بود. روروئک چهار تکه چوب رنگ‌کرده قشنگی بود که دو چرخ چوبی هم پایین آن کار گذارده بودند. بچه که می‌خواست راه بیفتد دو دستش را به بالای روروئک می‌گذاردند، زیر بغلش را می‌گرفتند و آهسته‌آهسته آن چرخ‌ها را راه می‌انداختند و بچه با کمک روروئک حرکت می‌کرد.

آن‌وقت‌ها پستانک نبود، اما به جای پستانک توی یک پارچه سفید نازک کمی شکر یا نبات خرد کرده می‌ریختند و آن را به شکل پستان درمی‌آوردند و ته آن پارچه را نخ محکمی می‌بستنند و پستانک را دهان نوزاد می‌گذاردند که به جای پستان بمکد و این پستانکِ پارچه‌ای هم جزو لوازم سیسمونی بود که سی چهل تا از آن پستانک‌ها حاضر آماده می‌کردند.

عروس بیچاره چادرنمازش را تا روی چشم‌هایش کشیده بود و گوشه اتاق نشسته بود و مثل بید می‌لرزید که مبادا ماه‌جان خانم ایراد بگیرد و سیسمونی را پس بدهد و بگوید لایق خانواده ما نیست که آن وقت کار به طلاق و طلاق‌کشی می‌رسید.

وقتی سیسمونی با آن همه طول و تفصیل تمام می‌شد، دو تا سه تا صندوق کوچک می‌آوردند و با سلیقه هرچه تمام‌تر این اشیا را توی صندوقچه‌ها می‌چیدند. لای آن نقل و سکه‌های طلا و نقره می‌ریختند و به خانواده داماد خبر می‌دادند که سیسمونی حاضر است. از آن‌جا یکی دو پیرزن راه می‌افتادند و به خانه مادر عروس می‌آمدند، صندوقچه‌ها را روی سر غلام‌بچه‌ها می‌گذاشتند و به خانه عروس می‌آمدند. اگر خانواده داماد استطاعت داشتند یک گوسفند یا گاو و الا یک خروس جلوی سیسمونی سرمی‌بریدند. صندوقچه‌ها قفل بود و کلیدش را به آن پیرزن‌ها داده بودند. صندوقچه‌های سیسمونی را یک‌راست توی اتاق «ماه‌جان خانم» یعنی مادرشوهر می‌آوردند. در این موقع عده زیادی از قوم و خویش‌های زنانه داماد برای تماشا دعوت شده بودند. به قول قدیمی‌ها مادر داماد مثل همبونه باد پشتش را به پشتی داده بود به قلیان پک می‌زد. پیرزن‌های گیس‌سفید کلید صندوقچه‌ها را دودستی به «ماه‌جان خانم» می‌دادند.

ماه‌جان خانم با دست خودش در صندوقچه‌ها را باز می‌کرد و قوم و خویش‌های زنانه داماد همه آن رخت و لباس‌ها و خرده‌ریزها را بیرون می‌آوردند و کف اتاق می‌چیدند. عروس بیچاره چادرنمازش را تا روی چشم‌هایش کشیده بود و گوشه اتاق نشسته بود و مثل بید می‌لرزید که مبادا ماه‌جان خانم ایراد بگیرد و سیسمونی را پس بدهد و بگوید لایق خانواده ما نیست که آن وقت کار به طلاق و طلاق‌کشی می‌رسید ولی اگر ماه‌جان خانم سیسمونی را می‌پسندید، از زیر تشکچه که روی آن نشسته بود دو سه قرانی درمی‌آورد و کف دست پیرزن‌ها می‌گذاشت و می‌گفت: «به جان‌جان خانم (مادر عروس) سلام برسانید و بگویید دست شما درد نکند، خیلی خیلی زحمت کشیدید...»

منبع: مجله «زن روز»، ۲۱ آبان ۱۳۴۵

۲۵۹

کد مطلب 2172127

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 7 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین