به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایرنا، مترجم در ابتدای کتاب «نامه به پدر» توضیحاتی درباره این کتاب نوشته و گفته است:
«نامه به پدر» که کافکا آن را در نوامبر ۱۹۱۹ یعنی در سیوشش سالگی نوشته است، با آنکه طولش به مراتب از حد یک «نامه» میگذرد، در اصل بهراستی قرار بوده که به پدر تسلیم شود، آن هم از طریق مادر، اما مادر کافکا از آنجا که اطمینان داشته است این کار در واقع نتیجهای سربهسر معکوس به دست خواهد داشت و مقصود اصلی نامه، یعنی اینکه کافکا بتواند مشکلات روحی خود را به پدر بشناساند به هیچ روی حاصل نخواهد شد، نامه را به او بازمیگرداند.
به گفته ماکس برود نویسنده، آهنگساز و روزنامهنگار آلمانی، کافکا تا مدتی هنوز معتقد بود که تسلیم نامه، به روشن شدن رابطه او و پدر منجر خواهدشد که به رکود و انجمادی دردآور انجامیده بود.
جزییات این رابطه و سبب نوشتن نامه، در خود نامه به پدر آمده است و آنچه در اینجا قابل ذکر است، اهمیتی است که نویسنده نامه، ورای این رابطه و این سبب، برای نوشتهاش قائل بود. نامه به پدر را نه یک نامه صرف بلکه یک «خودزندگینامه» باید دانست؛ مناسبت تحریر آن محملی است برای کافکا تا زندگی خود را شرح دهد یا به عبارت دقیقتر برای آنکه زندگی خود را برای شخص خود تجزیه و تحلیل کند.
راجع به این نامه خود کافکا در هیچ جا توضیح مفصلی ننوشته است. تنها در مکاتبات او با ملینا است که در جایی اشارهای میبینیم به ارزش استنادی این نامه برای درک زندگی گذشته نویسنده: «اگر یکوقتی خواستی بدانی گذشته من چهطور بوده، از پراگ نامه طومارمانندی را حدود شش ماه پیش به پدرم نوشتهام ولی هنوز به او ندادهام، برایت میفرستم.»
در یک جا میخوانیم:
«چیزی که من از آن میترسم، با چشمهای از حدقهدرآمده از آن میترسم، بیحس و بیهوش، غرق در ترس (اگر من میتوانستم، به همان عمقی که در ترس غرق میشوم، بخوابم، دیگر زنده نبودم)، فقط همین توطئه باطنی است که مدام علیه خودم میچینم (توطئهای که از نامه به پدرم بهتر میتوانی درکش کنی، اگرچه نه بهطور کامل، چون بنای این نامه، بیش از اندازه معطوف به هدفش است)… »
اگر نامه به پدر، آن چنان که باید راجعبه زندگی فرانتس کافکا اطلاعات متقنی در اختیار نمیگذارد، ارزشش در چیست؟
شخصیت پدر در این نامه، عظمتی مطلقگونه دارد، عظمتی از نوع آنکه در داستان کوتاه «قضاوت»، در رمانهای محاکمه و قصر و در داستانهای مربوط به دیوار چین، حکمگزاران این آوار میبینیم. نویسنده نامه به قضاوتهای پدر درباره اعمال خود چنان وزنهای میدهد که گویی زندکی و مرگ او بسته به صدور رای پدر است و در استدلال این رابطه، به تربیتی استناد میکند که در کودکی و نوجوانی بر او گذشته است. این کیفیت عدهای را بر آن داشته که از دید روانکاوان به بررسی مطالب نامه بپردازند و از این راه، پاسخهایی برای تفسیر آثار پیچیده کافکا بیابند.
کتاب دارای ۲ بخش «نامه به پدر» و «درباره نامه به پدر» است. بخش دوم توسط هاینتس پولیتسر نوشته شده است.
نسخه آلمانی این کتاب در سال ۱۹۶۵ با عنوان Eine inner Biographie in Selbstzeugnissen منتشر شد.
درباره نویسنده
فرانتس کافکا، متولد ۳ ژوئیه ۱۸۸۳ و درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۲۴، یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانی زبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا در زمره تاثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند. کافکا در یک خانواده آلمانی زبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز بوهم بود، سرزمینی پادشاهی متعلق به امپراتوری اتریش-مجارستان.
او بزرگترین فرزند خانواده بود و ۲ برادر کوچکتر داشت که قبل از ۶ سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه های مرگ نازیها جان باختند. پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاهطلبانه پدر چنان محیط رعبانگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایهای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.
کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان نخست آموخت، ولی زبان چکی را هم کموبیش بینقص صحبت میکرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رماننویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه جارلز پراگ شروع به تحصیل رشته شیمی کرد، ولی پس از ۲ هفته رشته خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آینده روشنتری پیش پای او میگذاشت که سبب رضایت پدرش میشد و دوره تحصیل آن طولانیتر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را می داد. کافکا در پایان سال نخست تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامهنگار (که او هم در رشته حقوق تحصیل میکرد) تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغالتحصیل شد و یک سال در دادگاههای شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفه بدون حقوق خود را انجام داد.
کافکا در طول زندگیش فقط چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل میدادند و هیچگاه هیچ یک از رمانهایش به پایان نرسید (به جز شاید «مسخ» که برخی آن را یک داستان بلند میدانند). نوشتههای او تا پیش از مرگش چندان توجهی به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که پس از مرگش همه نوشتههایش را نابود کند. دوریا دیامانت معشوقه او با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامه کافکا، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد، تا وقتی که در سال ۱۹۳۳ آنها ضبط شدند. جستوجو به دنبال این نوشتههای مفقود هنوز ادامه دارد. ماکس برود برخلاف وصیت کافکا عمل کرد و برعکس بر چاپ همه کارهای کافکا که در اختیارش بود، اهتمام ورزید. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم و تحسین منتقدان را برانگیخت.
فرانتس کافکا با این که در پراگ زندگی میکرد، اما کارهای ادبی خود را منحصرا به زبان آلمانی مینوشت. عموما اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج میبرد. او همچنین دچار میگرن، بیخوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموم آنها عوارض استرس و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی میکرد همه اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاهخواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمیتوانست چیزی بخورد و به این دلیل که در آن زمان تغذیه وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستانی در ژیژکوف پراگ به خاک سپردند.

قسمتی از متن کتاب
عدم امکان رابطهای آرام میان من و تو، نتیجه در اصل خیلی طبیعی دیگری هم داشت: من استعداد صحبتکردن را از دست دادم. نمیخواهم بگویم که در غیر اینصورت سخنران بزرگی میشدم ولی زبان روان انسانهای عادی را در هر حال میتوانستم حرف بزنم، اما تو از همان ابتدای کودکی، گفتن را برایم دغدغه کردی. تهدید تو که میگفتی: «یک کلمه اعتراض هم نمیخواهم بشنوم» و دستت را که همراه آن به نشانه سکوت بلند میشد، سالهاست که سایهبهسایهام راه میروند.
من در حضور تو -هروقت موضوعی با شخص خودت ارتباط پیدا میکند، تو سخنران قابلیت میشوی- زبانم میگرفت، نوعی لکنتزبان پیدا میکردم؛ تازه این هم برایت خیلی زیاد بود و من دستآخر ناگزیر به سکوت شدم. در ابتدا شاید از روی کلهشقی، ولی بعدها به این علت که در قبال تو نه توانایی فکر کردن را داشتم و نه توانایی حرفزدن را و چون تو درواقع تنها مربی من بودی، این در همهجای زندگیام تاثیر گذاشت.
اشتباه غریب تو اصولا این است که فکر میکنی من هرگز خودم را با تو وفق ندادهام. برخلاف آنچه فکر میکردی و به خاطرش ملامتم میکردی، اصل زندگی من هرگز این نبود که درهرحال مخالف خواستههای تو عمل کنم. برعکس: اگر از تو کمتر اطاعت میکردم، مطمئنم که خیلی راضیتر میبودی. اقدامات تربیتی تو در اصل درست به هدف خوردند؛ من از هیچ ضربهای خود را کنار نکشیدم. آنچه من هستم (از خمیرهام و از تاثیرهای زندگی که بگذریم) نتیجه طرز تربیت تو و سر به فرمانبودن من است. اینکه این نتیجه معالوصف باب طبیعت نیست و علاوهبر این بی آنکه خودت واقف باشی، امتناع میکنی از اینکه آن را نتیجه روشهای تربیتیات بدانی، به این علت است که دست تو و گِل من، زیاده از حد با هم بیگانه بودند.
میگفتی: «یک کلمه اعترض هم نمیخواهم بشنوم» و میخواستی از این راه نیروهای مخالف درون مرا که برایت ناخوشایند بودند، وادار به سکوت کنی اما اثری که به اینترتیب بر من میگذاشتی، بیش از حد شدید بود. من بیش از حد سر به فرمان بودم؛ پاک ساکت میشدم، به کناری میخزیدم و فقط وقتی جرئت میکردم جُم بخورم که از تو دور بودم، آنقدر دور که دست قدرت تو لااقل بهطور مستقیم به من نمیرسید. با همه اینها تو آنجا ایستاده بودی و هر رفتاری را به حساب «مخالفت» میگذاشتی، در حالیکه همهاش فقط و فقط نتیجه بدیهی قوت تو و ضعف من بود. (صفحه ۳۰ و ۳۱)
کتاب «نامه به پدر» نوشته فرانتس کافکا و ترجمه فرامرز بهزاد در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، در ۱۰۴ صفحه، با شمارگان هزار و ۵۰۰ نسخه در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات خوارزمی به چاپ هفتم رسید. این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۳۵۵ منتشر شده بود.
۲۴۲۲۴۳





نظر شما