ورود به عصر «جنگ بی‌پایان» / ظهور «رژیم جهانی جنگی» دموکراسی را می بلعد

«یک رژیم جهانی جنگی در حال ظهور است؛ رژیمی که در آن حکمرانی و ادارات نظامی با ساختارهای سرمایه‌داری درهم تنیده شده‌اند». کمتر از دو سال پیش، زمانی که مایکل هارت و ساندرو متزادرا، فرضیۀ ظهور «یک رژیم جهانی جنگی» را مطرح کردند، شاید هنوز بدل‌شدن بحران به امر عادی، برای ما تا این حد ملموس و عینی نبود.

گروه اندیشه: شیما بهره مند در روزنامه شرق از مواجهه جهان امروز نه با «جنگ‌های جهانی» سنتی، بلکه با یک «رژیم جهانی جنگی» نوشت که در آن مرز میان اقتصاد، تکنولوژی و نظامی‌گری به‌کلی فروپاشیده است. در این نظم نوظهور، بحران دیگر یک استثنا نیست، بلکه به «امر عادی» تبدیل شده و افول هژمونی آمریکا تنها خلئی ایجاد کرده که با نظامی‌سازی زندگی اجتماعی و هوش مصنوعی پر می‌شود. در حالی که دموکراسی به حاشیه رانده شده، نظریه‌پردازان انتقادی تنها راه نجات را در «تمرد انترناسیونالیستی» و خروج از منطقِ دوگانۀ «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است» می‌جویند. بهره مند در مطلب خود به بازخوانی نظریات «مایکل هارت»، «ساندرو متزادرا» و «آنتونیو نگری» درباره دگردیسی مفهوم جنگ و حاکمیت در عصر معاصر می‌پردازد. این مقاله را می توان با توجه به سه نکته کلیدی بهتر درک کرد. نظامی‌سازی اقتصاد در دستور کار است و بر خلاف گذشته که جنگ برای اقتصاد بد بود، در رژیم جدید، توسعه اقتصادی (به‌ویژه در حوزه هوش مصنوعی و لجستیک) دقیقاً بر اساس نیازهای جنگی طراحی می‌شود. همچنین جهان با پایان هژمونی واحد مواجه است. هیچ کشوری (حتی چین یا آمریکا) دیگر نمی‌تواند به تنهایی پلیس جهان باشد؛ ما با یک «امپراتوری» چندقطبی و لایه‌لایه طرف هستیم. این مقاله را می خوانید: 

****

ظهور رژیم جهانی جنگی و پایان صلح پایدار

«یک رژیم جهانی جنگی در حال ظهور است؛ رژیمی که در آن حکمرانی و ادارات نظامی با ساختارهای سرمایه‌داری درهم تنیده شده‌اند». کمتر از دو سال پیش، زمانی که مایکل هارت و ساندرو متزادرا، فرضیۀ ظهور «یک رژیم جهانی جنگی» را مطرح کردند، شاید هنوز بدل‌شدن بحران به امر عادی، برای ما تا این حد ملموس و عینی نبود.

اما این روزها درک مفهومِ «جنگ بی‌پایان» ضرورت بیشتری پیدا کرده است؛ اینکه «وارد دوره‌ای از جنگ بی‌پایان شده‌ایم که در سراسر سیاره امتداد یافته و حتی گره‌های مرکزی سیستم جهانی را دچار ناآرامی ساخته است».

اما از آنجا که هر ستیزۀ معاصر تبار خاص خودش را دارد، هارت و متزادرا در مقالۀ مهمِ «رژیم جهانی جنگی» به گذشته بازمی‌گردند تا تبار این رژیمِ نوظهور را در چارچوبی وسیع‌تر فهم کنند. از دید آنها برای فهم نیروهای مؤثر در هرکدام از این جنگ‌ها و صورت‌بندی بسندۀ یک پروژه‌ مقاومت، درک خطوط سازندۀ این رژیم ضرورت دارد.

گذار از جنگ جهانی به بحران دائمی هژمونی

هارت و متزادرا، این وضعیت را یکسر متفاوت با «جنگ جهانی» می‌دانند و معتقدند گفتار و شیوه‌های عمل جنگ جهانی از اوایل سال‌های ۲۰۰۰ دستخوش تغییراتی بنیادی شد؛ در آن دوران، «دولت سرکش» و «دولت معیوب» در مقام مفاهیم کلیدی ایدئولوژیکی برای توضیح وقوع درگیری‌های نظامی‌ای عمل می‌کرد که بنا به تعریف فقط محدود به مناطق «پیرامونی» می‌شد. و این امر مستلزم وجود یک سیستم بین‌المللی باثبات و مؤثر حکمرانی بود که از سوی دولت‌ملت‌های مسلط و نهادهای جهانی رهبری می‌شد.

اما به تعبیر آنها، امروز آن سیستم در بحران به سر می‌برد و قادر به حفظ نظم نیست؛ اگرچه درگیری‌های مسلحانه، مانند درگیری‌های اوکراین و غزه، برخی از قدرتمندترین بازیگران صحنۀ بین‌المللی را به خود جذب کرده و چه‌بسا شبح تشدید تنش هسته‌ای را احضار می‌کند.

در ایام قدیم، نظام‌های جهانی چنین اختلالاتی را معمولاً نشانه‌های گذاری هژمونیک می‌دانست، چنان‌که جنگ‌های جهانی قرن بیستم نشانگر تغییر هژمونی جهانی از بریتانیا به ایالات متحده بود. اما امروز این چرخش‌ قدرت حکایت دیگری دارد و این اختلال‌ها به معنای انتقال قدرت نیست. درواقع «افول هژمونی ایالات متحده صرفاً باب دوره‌ای را می‌گشاید که در آن بحران به امری عادی تبدیل شده است».

افول صلح آمریکایی و ناتوانی قدرت‌های امپریالیستی

مایکل هارت و آنتونیو نگری، در کتاب «امپراتوری، بیست سال بعد» تأکید می‌کنند که امپریالیسم ایالات متحده تحلیل رفته است؛ البته نه به موجب فضیلت آزادی‌خواهانۀ رهبران آن یا عدالت جمهوری‌خواهانۀ روح ملی این کشور، بلکه به‌ سبب نارسایی‌ها و ناتوانی‌های قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی آن.

«ایالات متحده می‌توانست رژیم‌های طالبان و بغداد را واژگون کند (و در حقیقت، موجب بروز ویرانی‌های تراژیک شود)، اما نمی‌توانست هژمونی ثابت مورد نیاز برای یک قدرت امپریالیستی راستین را برقرار کند.

اینک پس از دهه‌ها ناکامی در افغانستان و عراق از طریق به راه انداختن جنگ علیه ترور، کمتر کسی می‌تواند ایمان چندانی به مزایای یک نظام جهانیِ تحت هدایت ایالات متحده یا توانایی این کشور برای ایجاد نظمی ثابت و پایدار داشته باشد».

هارت و نگری البته نظم جدیدی را که آمریکا بنا دارد با ظهور ترامپ در جهان برپا کند، در نظر دارند و از این‌رو تأکید می‌کنند که از زمان انتخاب دونالد ترامپ شاهد جنجال و بحث فراوان صاحب‌نظران درباره امکان یا عدم امکان بقای نظم بین‌المللی لیبرالی بوده‌ایم، اما «در حقیقت، صلح آمریکایی و آن دورانی که ایالات متحده می‌توانست یک‌جانبه نظم نهادی جهانی را برپا نگه دارد، بسی پیش از جهیدن ترامپ به روی صحنه سپری شده بود».

رقابت برای ساخت امپراتوری و فرم جدید حاکمیت

البته این وضعیت جدید، از نظر آن ها فقط منحصر به ایالات متحده نیست، بلکه هیچ دولت‌ملتی امروزه نمی‌تواند یک‌جانبه نظم جهانی را سازماندهی کند. همین‌جا نگری و هارت به رویکرد دوگانۀ مفسران سیاست بین‌المللی اشاره می‌کنند؛ ازجمله جووانی اریگی، از نخستین متفکرانی که زوال هژمونی آمریکا را پیش‌بینی کرد و البته معتقد بود این هژمونی به ‌موازاتِ افول ستاره بخت آمریکا باید جانشین دیگری پیدا کند.

در مقابل مفسران نهادی لیبرال بر این باور بودند که به‌رغمِ بی‌نظمی ایجادشده از سوی ترامپ، ستاره ایالات متحده همچنان بر آسمان جهان می‌درخشد و افول نسبی قوای نظامی، سیاسی و اقتصادی و حتی مقبولیت ایده‌های لیبرالی آمریکایی، مبالغه‌آمیز است.

نگری و هارت اما جایی دور از این دو دیدگاه می‌ایستند و باور دارند که نقش ایالات متحده و نیز قدرت‌های در حال ظهور مانند چین را نه در قالب یک هژمونی تک‌قطبی، بلکه به‌مثابه بخشی از رقابت شدید میان دولت‌ملت‌های مختلف روی پله‌های ساخت امپراتوری باید درک کرد.

«این واقعیت که هیچ دولت‌ملتی نمی‌تواند نقش هژمونیک را در نظم جهانیِ در حال ظهور از آن خود سازد، نه به معنای تشخیص و اعلام آشوب و بی‌نظمی، بل به عوض یعنی پرده‌برداری از ظهور ساختار قدرت جهانی نوین و در حقیقت فرم جدیدی از حاکمیت».

نظامی‌سازی همه‌جانبه؛ از اقتصاد تا هوش مصنوعی

اینک هارت و متزادرا، برای درک ماهیت این دوره، مفهومِ «رژیم جنگی» را مطرح می‌کنند که می‌توان آن را پیش از هر چیز در «نظامی‌سازی زندگی اقتصادی و هم‌گرایی فزایندۀ آن با مطالبات امنیت ملی» مشاهده کرد.

به این معنا که نه‌تنها هزینه‌های عمومی بیشتری برای تسلیحات در نظر گرفته می‌شود، بلکه به‌ تعبیر رائول سانچز سدیلو، توسعۀ اقتصادی به‌طور فزاینده‌ای بر مبنای منطق نظامی و امنیتی شکل می‌گیرد.

حتی پیشرفت‌های خارق‌العاده در هوش مصنوعی تا حد زیادی ناشی از منافع نظامی و فناوری‌ها برای کاربردهای جنگی است. «به همین ترتیب، مدارها و زیرساخت‌های لجستیکی در حال سازگاری با منازعات و عملیات مسلحانه هستند. مرزهای بین امر نظامی و امر اقتصادی روزبه‌روز تیره‌وتارتر می‌شود. این مرزها در برخی از بخش‌های اقتصادی کاملاً تشخیص‌ناپذیر شده‌اند».

تسلط رژیم جنگ بر عرصه‌های اجتماعی و سیاسی

فراتر از آن، رژیم جنگ، خود را به عرصه اجتماعی نیز تحمیل می‌کند و این امر در نظامی‌سازی عرصۀ اجتماعی پیداست. «گاهی اوقات این امر به قالب شکل واضحی از سرکوب مخالفان و صف‌آرایی همگانی زیر پرچم رسمی درمی‌‎آید؛ اما گاهی هم در تلاشی جامع‎‌تر برای تحکیم اطاعت در برابر مراجع اقتدار در سطوح مختلف اجتماعی نیز آشکار می‌شود» و حتی می‌توانیم شاهد گسترش یک مجموعه‌ سیاسی ارتجاعی باشیم که نظامی‌گری را با سرکوب اجتماعی ترکیب می‌کند: اجرای مجدد سلسله‌مراتب نژادی و جنسیتی، حذف و حمله به مهاجران و امثال آن، که اغلب‌ با دامن‌زدن به تهدید «جنگ داخلی» هم‌زمان است.

 هارت و متزادرا به رابطۀ نزدیک بین جنگ و مدارهای سرمایه هم اشاره می‌کنند که البته امر تازه‌ای نیست، چراکه «لجستیک مدرن تباری نظامی دارد که به تلاش‌های استعماری و تجارت برده در اقیانوس اطلس برمی‌گردد».

آمیختگی ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک در فضای بازسازی سرمایه

اما وجه مشخصۀ اوضاع کنونی جهان، تلفیق فزایندۀ «ژئوپلیتیک» و «ژئواکونومیک» است، در بحبوحۀ ساختن و بازسازی مداوم فضاهای ارزش‌افزایی و انباشت که با توزیع مورد مناقشۀ قدرت سیاسی در سراسر سیاره تلاقی می‌یابد.

از نظر این دو متفکر، جنگ در اوکراین و غزه نمونه‌ای از «بازسازی جهانی فضاهای سرمایه» است؛ اینکه پایگاه‌های کلیدی گردش سرمایه تحت یک رژیم جنگی و از طریق مداخلۀ فعال دولت‌ها در حال تغییر شکل است.

و این امر مستلزم آمیختگی منطق سیاسی و اقتصادی است. «در این دوره‌ انتقالی، هر منازعه یا اختلال در زنجیرۀ تأمین ممکن است به نفع این یا آن دولت یا بازیگر سرمایه‌داری باشد. با این حال، سیستم به‌عنوان یک کل با افزایش قطعه‌قطعه‌شدگی فضایی و پیدایش جغرافیاهای پیش‌بینی‌ناشدنی مواجه است». 

زوال دموکراسی در سایه وضعیت جنگی دائمی

اما اضطراری که هارت و متزادرا از آن سخن می‌گویند، همانا ناممکنی یا دست‌کم دشواری دموکراسی است. این وضعیت جنگی دائمی، دموکراسی را به حاشیه رانده است. از نظر مایکل هارت، پیش ‌از ‌این نیز تعاملات جهانی و جهانی‌شدن، دموکراسی را به مسئله‌ای دشوارتر و مبرم‌تر بدل کرده و فرم‌های فراملی فرمانروایی -مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول در چارچوب اقتصادی- پیشاپیش به‌عنوان مانعی برای دموکراسی ظاهر شده بودند.

اینک، زیر سایۀ رژیم جهانی جنگی، اوضاع وخیم‌تر هم شده است: «تقریبا به زبان آوردن اصطلاح دموکراسی ناممکن است، زیرا معنایی که از آن مراد می‌شود، چیزی فوق‌العاده متفاوت با آن چیزی است که تصور می‌کنیم باید باشد».

چه‌ آنکه به ‌گفتۀ هارت، در بهترین حالت دموکراسی یعنی چیزی همانند انتخاب دوره‌ای از میان گزینه‌های محدود از سیاست‌مداران ثروتمند، و حتی به معنای پیروی از سیاست‌ خارجی ایالات متحده یا چیزی شبیه به آن است.

بنابراین از نظر هارت «ما به وضعیت جنگی دائمی پا گذاشته‌ایم. جنگی بدون پایان. تصدیق ورود به چنین وضعیتی، نه‌تنها به معنای ناممکن‌شدن دموکراسی، بلکه برای بسیاری به معنای نامطلوب‌بودن آن است. اضطرار ناشی از این وضعیت جنگ دائمی، دموکراسی را بازتعریف یا راه آن را مسدود، ولی به نحوی از دستور کار نیز خارجش کرده است».

تمرد و طرد قدرت؛ راهی به سوی رهایی

اینجاست که هارت از راه‌های طرد قدرت سخن می‌گوید؛ از روگردانی هم‌زمان از خصوصی‌سازی و کنترل دولتی: «شیوه‌های خرد و نهادی مورد استفادۀ مردم، نه‌فقط برای داشتن اقتدار بیشتر بر زندگی خودشان، بلکه همچنین بدل‌شدن به مردمی است که قادر به دموکراسی‌اند.

از رهگذر برخورداری از انواع مشارکت سیاسی در جنبه‌های گوناگون جامعه که به ما مجال تصمیم‌گیری می‌بخشد». هارت و متزادرا نیز برای مقابله با رژیم جهانی جنگی که دموکراسی را ناممکن‌تر می‌سازد، از یک سیاست انترناسیونالیستی و نوعی تمرد یا طرد قدرت می‌گویند؛

اینکه «نبرد علیه امپراتوری تنها از رهگذرِ کسر و گریز به پیروزی می‌رسد. این فرار هیچ مکانی ندارد؛ فرار، یعنی تخلیۀ مکان‌های قدرت‌». اما این طرد، با اینکه آغاز یک سیاستِ آزادی‌بخش است؛ فقط یک آغاز است. طرد نوعی عقب‌کشیدن از پروژه رهایی‌بخشی نیست، اما به‌خودی‌خود تهی است.

ساختن اجتماع جدید و نفی اردوگاه‌گرایی

پس به ‌تعبیر هارت و نگری، باید یک بدنِ اجتماعیِ جدید بسازیم و «این پروژه‌ای است که کاملاً به فراسوی طرد راه می‌برد. خطوطِ پروازِ ما، خروجِ ما، باید بنیان‌گذار (constituent) باشد و یک بدیلِ واقعی به دست دهد.

همچنین در فراسوی طردِ کامل، یا به‌عنوان بخشی از آن، باید روشِ جدیدِ زندگی و مهم‌تر از همه، یک اجتماعِ جدید را پی‌ریزی کنیم. این پروژه نه به حیات برهنه، بلکه به انسانِ مضاعف می‌انجامد؛ و در این‌جا انسانیت با عقلِ جمعی و عشق به اجتماع، مضاعف شده و پربار می‌شود».

درواقع «تمرد» در اینجا بر طیفی از شیوه‌های گریز دلالت دارد، که همچون یک تاکتیک برای مقاومت در برابر جنگ عمل می‌کند و همه اعضای یک جامعه می‌توانند با صرف کسرکردن خودشان از پروژۀ جنگ، مقاومت کنند.

همچنین، یک سیاست انترناسیونالیستی که بتواند مردمان جهان را از این وضعیت جنگی دائمی رهایی بخشد، ایده‌ای فراتر از انترناسیونالیسمی است که در قرن نوزدهم و بیستم، اغلب به‌عنوان همبستگی در میان پروژه‌های ملی تصور می‌شد؛ بلکه «شکلی غیرملی از انترناسیونالیسم است که می‌تواند با مدارهای جهانی سرمایه به مقابله برآید».

انترناسیونالیسم جدید؛ ترجمه‌ای برای آزادی جهانی

رویکرد انتقادیِ هارت و متزادرا در اینجا معطوف به «اردوگاه‌گرایی» است؛ آن ها معتقدند یکی از موانع اصلی چنین سیاست انترناسیونالیستی آزادی‌خواهانه‌ای «اردوگاه‌گرایی» است: رویکردی ایدئولوژیک که عرصۀ سیاسی را به دو اردوگاه متضاد تقلیل می‌دهد و اغلب به این ادعا ختم می‌شود که «دشمنِ دشمن ما لاجرم دوست ماست». اما این منطقِ ژئوپلیتیکِ دوگانۀ اردوگاه‌گرایی در نهایت منجر به همذات‌پنداری با نیروهای سرکوبگری می‌شود که آزادی را تضعیف می‌کنند.

برای نمونه، یک پروژه‌ انترناسیونالیستی، از دیدِ مایکل هارت و ساندرو متزادرا، باید مبارزات همبستگی با فلسطین را به جنبش‌های دیگر منطقه که نظم جهانی مسلط را به چالش می‌کشد پیوند بزند. دست آخر، «مبارزه علیه رژیم جنگی نه‌تنها باید به دنبال مختل‌کردن منظومۀ کنونی جنگ‌ها باشد، بلکه همچنین باید دگرگونی اجتماعی گسترده‌تری را نیز موجب شود».

به این معنا که انترناسیونالیسم باید «از پایین» ظهور کند، به‌ موازاتی که پروژه‌های آزادی‌بخش محلی و منطقه‌ای شیوه‌هایی برای مبارزه در کنار یکدیگر پیدا می‌کنند. اما این امر شامل یک فرایند معکوس نیز می‌شود.

هدف چنین فرایندی باید آفرینش زبانی ناظر بر آزادی باشد که بتوان آن را در زمینه‌های مختلف بازشناخت، بازتاباند و با جزئیات شرح داد: «یک ماشین ترجمۀ پیوسته که بتواند بستر‎ها و سوبژکتیویته‎‌های ناهمگون را گرد هم آورد.یک انترناسیونالیسم جدید نباید هیچ‌گونه همگونی جهانی را فرض یا آرزو کند، بلکه باید تجربیات و ساختارهای کاملاً متفاوت محلی و منطقه‌ای را با هم ترکیب کند».

بنابراین، «با توجه به گسست در نظام جهانی، اختلال در فضاهای استراتژیک انباشت سرمایه، و درهم‌تنیدگی ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک -اموری که جملگی زمینه‌ساز ظهور رژیم جنگی به‌عنوان شکل خاصی از حکمرانی‌اند- پروژه تمرد به چیزی کمتر از قسمی استراتژی انترناسیونالیستی برای بازسازی جهان رضایت‌نمی‌دهد».

منابع:

۱. مقالۀ «رژیم جهانی جنگی»، مایکل هارت و ساندرو متزادرا، ترجمه‌ صادق خداکرمیان و علی عزیزی، سایت نقد اقتصاد سیاسی
۲. کتاب «امپراتوری»، آنتونیو نگری و مایکل هارت، ترجمه‌ رضا نجف‌زاده، نشر قصیده‌سرا
۳. کتاب «امپراتوری، بیست سال بعد»، مایکل هارت و آنتونیو نگری، ترجمه فؤاد حبیبی، انتشارات نگاه

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2177112

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 12 =