چند روز پیش دوباره فیلم «راههای افتخار» را دیدم. هر بار دیدنش حس متفاوتی دارد. چطور کوبریک بیش از شصت سال پیش فیلمی ساخته که هنوز حرفهایش برای امروز هم کار میکند؛ از جنگهایی که هنوز گوشه و کنار دنیا شعله میکشند، از طمع قدرتی که لباس عدالت بر تن میکند، از خیانتی که دیگر نه از روی ناچاری، بلکه جزئی از ساختار است.
دادگاه نظامی در فیلم بیشتر به یک شو شبیه است تا روندی برای کشف حقیقت. نتیجه از قبل مشخص است: اعدام برای «حفظ انضباط». همان منطقی که امروز در اشکال مختلف دیده میشود؛ جایی که حفظ ساختار مهمتر از جان انسانهاست. جملهی یکی از سربازان در اوج استیصال، عصاره این وضعیت است: «سوسک حق زندکی دارد، ما نداریم.» کافی است به تصاویر جنگهای امروز نگاه کنیم تا بفهمیم چقدر به واقعیت نزدیک است.
در فیلم، جنگ سنگرها فقط صحنه نبرد نیست، بلکه بستری برای نمایش خودخواهی و جاهطلبی فرماندهان نظامی است. ژنرال میرو طمع کسب افتخار و درجه دارد و حاضر است هزاران سرباز را در ماموریت غیرممکن تصرف «مور مور» قربانی کند. برای او، سربازان «مهرههای شطرنج» هستند که باید برای برجستهتر کردن نامش فدا شوند. ژنرال برولار هم از سر رقابت و حفظ جایگاهش، بهجای همدلی با شرایط غیرانسانی میدان جنگ، پی مقصر میگردد تا خود را مبرا نشان دهد. خیانت نهادینه شده در این فیلم چندلایه است؛ وقتی سربازان در پی تلفات سنگین پیشروی نمیکنند، فرماندهان بهجای پذیرش اشتباه استراتژیک خود، آنها را متهم به «بزدلی» میکنند. بزرگترین خیانت آنجاست که سه سرباز بیگناه (به نمایندگی از کل گروه) به عنوان مقصران اصلی انتخاب و در یک دادگاه فرمایشی محاکمه میشوند.
صحنه دادگاه نظامی یکی از تلخترین سکانسهای تاریخ سینماست. کوبریک جنگ را مثل ماشینی که پوچی تولید میکند نشان میدهد. وکیل مدافع (سرهنگ دکس با بازی درخشان کرک داگلاس) بهخوبی میداند که این دادگاه نمایشی است، اما با استدلال منطقی ثابت میکند که سربازان قادر به انجام دستور نبودهاند، نه اینکه عامدانه سرپیچی کردهاند. با وجود شفاف بودن بیگناهی متهمان، دادگاه تحت فشار فرماندهان حکم اعدام صادر میکند. کوبریک با صراحتی تلخ نشان میدهد که در ساختار قدرت مطلقه نظامی، «عدالت» تنها ابزاری برای مشروعیت دادن به خشونت و پوشاندن ناتوانی فرماندهان است.
سه سرباز به جرم «بزدلی» پای چوبه دار میروند؛ به اتهام ترسیدن. ترس از گلوله، از مرگ، از بمباران. اما در منطق جنگ، ترس جایی ندارد: یا باید پیش بروی، یا مجرمی. این تصویر در جهان امروز غریبه نیست. در بسیاری از درگیریهای معاصر، هنوز هم روایت رسمی جایی برای تردید و ترس باقی نمیگذارد. آنچه پذیرفته میشود، اطاعت است؛ بیچونوچرا.
کوبریک برخلاف بسیاری از فیلمهای جنگی که بر رشادتهای فردی یا پیروزیهای نظامی تمرکز دارند، پوچی ذات جنگ را نشان میدهد. عنوان فیلم (Paths of Glory) کنایهای تلخ است: راههای افتخار در این فیلم به گور دستهجمعی، سلاخخانه و پای چوبهدار ختم میشود. افتخاری در کار نیست؛ فقط ظاهری تر و تمیز برای مافوقهاست. کوبریک بهروشنترین روش نشان میدهد که جنگ جنایت طبقه حاکم است؛ فرماندهان در عمارتهای مجلل مینوشند و موسیقی گوش میدهند، در حالی که سربازان در سنگرهای گلآلود جان میدهند.
پایان فیلم با خواندن آهنگ آلمانی توسط یک اسیر جنگی در مقابل سربازان خسته، بهطرز هوشمندانهای نشان میدهد که انسانیت و همدلی تنها در میان قربانیان جنگ باقی مانده است، نه در میان مقامات مغروری که مدعی دفاع از میهن هستند. پایانی تماما ضدحماسی.
«راههای افتخار» از نگاه من روایت میکند که بزرگترین ظلم جنگ، تنها کشته شدن افراد نیست؛ بلکه کشته شدن حقیقت، عدالت و کرامت انسانی در چرخه طمع قدرت است. دشمن اصلی سربازان، همیشه طرف مقابل جبهه نیست؛ گاهی اوقات ژنرالهای پشت جبههاند که برای حفظ قدرت خود دستور میدهند، خیانت میکنند و بعد با ادعای عدالت، تقصیرها را به گردن بیگناهان میاندازند.
فیلم در فرانسه میگذرد، اما وقت اکران در همان اروپا با چالش روبهرو و توقیف شد. کوبریک انگار بهدرستی زخم را نشانه گرفته بود؛ زخمی که هنوز خوب نشده. «راههای افتخار» بهروشنی میگوید: جنگ تغییر نکرده؛ فقط شکل روایتش عوض شده است؛ هنوز هم انسانها کشته میشوند، هنوز هم تصمیمها از بالا گرفته میشود، و هنوز هم ترس ـ این انسانیترین واکنش ـ میتواند به جرم تبدیل شود.
5959




نظر شما