خبرآنلاین - مارک لینچ*: روز ۱۱ آوریل، همزمان با برقراری یک آتشبس متزلزل میان ایالات متحده و ایران، بنیامین نتانیاهو با انتشار ویدئویی مدعی «دستاوردهای تاریخی» در استراتژی جنگی خود شد. با این حال، منتقدان داخلی و خارجی واقعیت را به گونهای دیگر میدیدند. حمله مرگبار هشتم آوریل اسرائیل به مرکز بیروت که لبنانیهای وحشتزده آن را «چهارشنبه خونین» نامیدند، دهنکجی آشکاری به توافق ایران و آمریکا بود. امروزه اسرائیلیها از هر طیفی، فرسودگی خود را از جنگی دائمی ابراز میکنند که نه پیروزی به ارمغان میآورد و نه امنیت؛ جنگی که به نظر میرسد بیش از منافع ملی، صرفاً برای نجات حیات سیاسی نتانیاهو تداوم یافته است.
اما این سرخوردگی فراتر از شخص نتانیاهو است و در واقع شکست یک استراتژی بلندپروازانه برای تغییر ساختار منطقه را نشان میدهد. پس از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳، دولت اسرائیل به دنبال آن بود تا با مداخلات نظامی بیمهابا، نظمی نوین ایجاد کند. گسترش مداوم اهداف و شدت حملات هوایی نشان داد که اسرائیل دیگر به دنبال مدیریت درگیریها نیست، بلکه قصد پایان دادن قطعی به آنها را دارد؛ اهدافی همچون نابودی کامل حماس، خلع سلاح حزبالله و ایجاد فروپاشی یا تغییر رژیم در ایران. با وجود خشونتهای بیسابقه، زیر پا گذاشتن هنجارهای بینالمللی و تحمیل رنجهای انسانی وصفناپذیر، پیروزی مطلق در هیچیک از این جبههها حاصل نشده است. ادعاهای نتانیاهو مبنی بر موفقیت در تضعیف توانمندی دشمن، در حقیقت اعتراف به شکستی پنهان و بازگشت به همان دکترین قدیمی است که او قصد داشت برای همیشه کنار بگذارد.
پیش از ۷ اکتبر، اجماع استراتژیک در اسرائیل بر پایه دکترین «چمنزنی» استوار بود؛ یعنی انجام عملیاتهای نظامی دورهای و محدود برای تضعیف توان دشمن و تقویت بازدارندگی. این حملات اگرچه بیرحمانه بودند، اما ماهیتی خودکنترلگر داشتند و با تکیه بر سامانههای دفاعی و پرهیز از هدف قرار دادن بازیگران دولتی همچون ایران، سعی میکردند از تشدید تنش جلوگیری کنند. اما واقعه ۷ اکتبر این فرض را که دشمنانی چون حماس و حزبالله برای بقای تشکیلاتی خود دست به تحریکات بزرگ نمیزنند، کاملاً درهم شکست و آن را از یک عملگرایی هوشمندانه به یک رسوایی ملی تبدیل کرد.
دکترین جدید پس از این واقعه، بر حذف کامل تهدیدها در سراسر منطقه متمرکز شد. این جاهطلبی فراتر از تسلط نظامی بود و سودای ایجاد یک «صلح عبری» (Pax Hebraica) یا نظم نوین منطقهای تحت هژمونی مطلق اسرائیل را در سر داشت. در این چشمانداز که بر پایه پیمان ابراهیم بنا شده بود، قرار بود ائتلافی پایدار با کشورهای عربی تحت شرایط اسرائیل شکل بگیرد و مسئله فلسطین برای همیشه به فراموشی سپرده شود. حمایت بیقید و شرط دولتهای بایدن و ترامپ طی دو سال جنگ غزه نیز این حس مصونیت کاذب را در رهبران اسرائیل تقویت کرد که هیچ مانع دیپلماتیک یا حقوقی برای پیشبرد این جنگ منطقهای وجود ندارد.
با این حال، این چشمانداز امروز به ویرانهای بدل شده است. اسرائیل در تحمیل اراده خود بر لبنان ناتوان مانده و هزینههای پیشبینیپذیر تهاجم زمینی، آن را زمینگیر کرده است. حتی مشارکت آمریکا در جنگ هوایی علیه ایران نیز نتوانست به توانایی پاسخگویی جمهوری اسلامی پایان دهد. ضربات تلافیجویانه ایران و متحدانش، پدافند هوایی اسرائیل را به مرز ناتوانی رسانده و خسارات اقتصادی سنگینی تحمیل کرده است. اکنون اسرائیل ناچار است به استراتژی مدیریت درگیری بازگردد، اما با هزینههایی به مراتب بالاتر که جامعه اسرائیل از پذیرش آن سرباز میزند.
در سطح دیپلماتیک نیز، فجایع غزه افکار عمومی غرب را علیه اسرائیل شورانده و مداخلات بیمحابای نظامی، کشورهای عربی را متقاعد کرده است که اسرائیل نه یک شریک امنیتی، بلکه خود یک تهدید جدی است. نادیده گرفتن حاکمیت ملی کشورهایی چون قطر و امارات در عملیاتهای ترور و تهاجمی، و همچنین تداوم تصاحب اراضی در کرانه باختری، هرگونه مشروعیت منطقهای را از بین برده است. در نهایت، اسرائیل در حذف هیچیک از دشمنان خود، حتی حماس، موفق نبوده و استراتژی پس از ۷ اکتبر آن عملاً با شکست مواجه شده است. نتانیاهو کشور را به سمت جنگهای بیپایانی سوق داده که تنها دستاورد آنها انزوای بینالمللی و بنبست استراتژیک بوده است.
* استاد علوم سیاسی و روابط بینالملل در دانشگاه جرج واشنگتن
منبع: فارن پالیسی




نظر شما