گروه اندیشه: مرتضی امیرعباسی؛ روانکاو برند در مقاله پیش رو به تحلیلِ ساختارشکنانه، با عبور از پوستهی ظاهری اخلاق پلاستیکی و به عبارت بهتر اخلاق نمایی، به کالبدشکافیِ زبانی پرداخته که در میانه جنگ و بحران، از «فحش» به مثابه یک «سلاح بقا» و از «عصیان» به مثابه یک «درمان جمعی» بهره میبرد. او می نویسد در روزگاری که میهن آماج شبیخونهای ترکیبی است، برند ملی ایران شاهد فروریختن نقاب «شهروند مطیع» و زایش شکوهمند کهنالگوی «عاصی میهنپرست» است. این دگردیسی، نه یک انحطاط اخلاقی، بلکه واکنشی ارگانیک در ناخودآگاه جمعی است که با ابزار «زبانِ لخت»، علیه متانتِ دروغینِ متجاوزانی چون آمریکا و اسراییل به حقوق ملت و شهروندان شوریده است. بر اساس یافتههای کتاب «لعنت مقدس» و تبارشناسی زبان، متجاوزان به حقوق شهروندان از ادب به مثابه تکنولوژی جداسازی طبقاتی برای مشروعیتزدایی از خشمِ دردمندان سود جسته اند. آنان در این باره با روایت سازی های دروغین چون زدن برچسب تروریسم، بر کشور و مردمانی چون ایران و ایرانی، بسی سود برده اند. از منظر عصبشناسی، ناسزا در لحظات درد جانکاه، سیستمِ لیمبیک مغز را فعال کرده و با ترشح آدرنالین، تابآوری ارگانیسم را در برابر انجمادِ ناشی از ستم بالا میبرد. در پارادایم جدیدِ اخلاق آزادگان، شنیعترین واژه نه فحاشی، بلکه «خیانت به وطن» و «رانتخواری با کلمات اتوکشیده» است. امروز، حنجرهای که در مواجهه با ستم به رکیکترین کلمات پناه میبرد، صادقتر از وقاحتی است که با کروات و لباس دیپلماتیک، خون میمکد. این آتشفشانِ زبانی، فریاد لخت مغزِ ملتی است که حاضر نیست در خفقانی مؤدبانه بپوسد و با کهنالگوی عاصی، در حال شخم زدنِ ساختارهای فرسوده برای بقای مام میهن است.این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
در قامت یک روانکاو برند و پژوهشگر کهنالگوهای انسانی، هنگامی که در این روزهای پرالتهاب، تیغ جراحی را برای کالبدشکافی روانشناختی برند ملی امروز ایران برمیدارم، پیش از هر چیز، صدای مهیب فروریختن یک نقاب قطور و تاریخی به گوش میرسد. برند جامعه ایرانی، همچون یک پیکرهبندی زنده، تپنده، هرچند زخمخورده، در میانهی یک تجاوز و جنگ تحمیلی و همهجانبه، در حال تجربه یک شیفت استراتژیک و عمیق در ناخودآگاه جمعی خویش است.
ما دیگر تنها شاهد مرگ نمادین «کهنالگوی شهروند مطیع» نیستیم؛ ما نظارهگر زایش شکوهمند «آرکهتایپ عاصی» در سنگرهای دفاع از هویت ملی هستیم. برای فهم این دگردیسی شگرف در روزگاری که میهن آماج شبیخونهاست، نباید در تلهی تحلیلهای تقلیلگرایانه و پندآموز گرفتار شد؛ بلکه باید با رویکردی ساختارشکنانه، ریشههای این طغیان زبانی را در تلاقی عصبشناسی بحران، زبانشناسی تاریخی و روانکاوی یک ملت تحت بمباران جستجو کرد.
در کتاب «قهرمان و عاصی» (نوشته مارگارت مارک و کارول اس. پیرسون، انتشاریافته از سوی انتشارات بازاریابی) که پیشتر افتخار ترجمه و واکاوی آن را داشتهام، به صراحت تبیین میشود که آرکهتایپ عاصی دقیقاً در بزنگاههایی در روان جمعی بیدار میشود که بقای ارگانیسم در برابر هجوم بیگانگان یا فساد داخلی به خطر افتاده باشد.
هرچند آموزه های اخلاقی علاوه بر مقاومت بیرونی بر مقاومت درونی نیز تاکید دارند تا حتی در این لحظات دشوار، زبان آلوده به توهین، فحاشی و امثال این ها نشود، اما در زمانه بی چارگی، انسان عاصی علیه نهیلیسم تجاوز و خشونت و کشتار، میز بازیهای کثیف بینالمللی را بر هم می زند، ستون پنجم دروغ را رسوا می کند و با درهمشکستن تابوهای تشریفاتی، حقیقتی عریان و خونچکان را به نمایش می گذارد. در این کارزار، سلاح او زبانی از جنس عصیان علیه متجاوز است. اینجاست که درک پدیده «فحش» و واژگان ملتهب، نه به مثابه یک انحطاط اخلاقی، بلکه به عنوان یک واژهدرمانی رادیکال در خط مقدم دفاع و مبارزه ضرورت مییابد.
ما در حال تماشای فروپاشی یک دروغ بزرگ تاریخی هستیم؛ دروغی که قرنها پشت ماسک متانت دیپلماتیک و در زرورق مصلحتاندیشی قدرتها پنهان شده بود. جامعه ایرانی امروز، در کوران یک جنگ ترکیبی و تحمیلی مدرن که همزمان اقتصاد، روان و مرزهای هویتیاش را نشانه رفته، با یک رسوبزدایی تاریخی شگرف، «دیکتاتوری واژگان اتوکشیدهی متجاوزان» را قی میکند. برای درک این طوفان زبانی که بنیادهای اخلاق پلاستیکی را به لرزه درآورده، باید از منظر عصبشناسی، روانکاوی کهنالگوها و تبارشناسی زبان، به کالبدشکافی این «برهنگی شرافتمندانه» پرداخت.
بهترین لنز برای این جراحی مفاهیم، اثر ویرانگر، جسورانه و ساختارشکن «لعنت مقدس: تاریخ مختصر ناسزا[i]» نوشته ملیسا مُهر است (نشر دانشگاه آکسفورد). این کتاب صرفاً یک لغتنامه تاریخی برای کلمات ممنوعه نیست؛ بلکه یک تبارشناسی ژرف از مفاهیم قدرت، انقیاد، شرم و تقدس است. مُهر با قلمی زایا و موشکافانه اثبات میکند که آنچه امروز با برچسب «بیادبی» بایکوت میشود، در حقیقت یکی از اصیلترین واکنشهای ارگانیک انسانی و آینهای تمامقد از روانرنجوریها و فوبیاهای هر عصر است.
معماری و فهرست این کتاب، خود یک سفرنامه تحلیلی بینظیر برای فهم تاریخ روانشناختی بشر است که در شش فصل استخواندار بنا شده است و نشان میدهد چگونه دوگانه «امر مقدس» و «امر کثیف/بدنی» در طول تاریخ جابهجا شدهاند:
فصل اول (روم باستان و کلمات برهنه): کتاب ما را به رم باستان میبرد؛ جایی که ناسزاها با مفاهیم سلطه و دفاع از حریم گره خورده بودند و فحش دادن نوعی ابراز قدرت اجتماعی و سلحشوری در برابر خصم بود.
فصل دوم (کتاب مقدس و انحصار کلمات): به سراغ عهد عتیق و خاورمیانه میرود تا نشان دهد چگونه «نام خداوند» و «سوگندها» به ابزار اصلی کنترل تبدیل شدند. در اینجا، کفرگویی و قسم دروغ، بالاترین تابو بود.
فصل سوم (قرون وسطی و تکهپاره کردن خدا): دورانی را میکاود که در کمال تعجب، نام بردن از اندامهای جنسی یا دفعی اصلاً بیادبی محسوب نمیشد. در عوض، تابوی اصلی و شنیعترین فحشها، قسم خوردن به خون، استخوان یا چشم خداوند بود که مردم گمان میکردند با این کلمات، پیکر مسیح در آسمان دچار شکنجه میشود.
فصل چهارم (رنسانس و زایش شرم): پیدایش مفهوم مدرن «حریم خصوصی» را نشان میدهد؛ جایی که با تغییر معماری خانهها و ایجاد اتاقها و اندرونی های مجزا، شرم از عملکردهای طبیعی بدن آغاز شد و تاریخ ناسزا، به تاریخ جابهجایی مرزهای شرم تبدیل گشت.
فصل پنجم (عصر ویکتوریایی و سلطه حسنتعبیر): شاهبیت کتاب برای فهم شرایط امروز ما. این فصل نشان میدهد چگونه کلمات پاستوریزه و «حسن تعبیر[iv]» به یک «تکنولوژی جداسازی طبقاتی» بدل شدند. اشراف با ابداع زبانی استریل، دیواری نامرئی میان خود و طبقات عامه کشیدند و کثیفترین غارتها را در قالب کلماتی فاخر بستهبندی کردند.
فصل ششم (قرن بیستم و مقدسات نوین): به دوران مدرن میپردازد؛ جایی که کلمات رکیک جنسی قدرت شوکهکنندگی خود را از دست میدهند و تابوها به سمت مفاهیمی چون «نژادپرستی»، «تبعیض» و حقوق انسان کوچ میکنند.
ادب به مثابه تکنولوژی جداسازی طبقاتی
ملیسا مهر در این کتاب پرده از یک راز کثیف تاریخی نزد صاحبان زر و زور و تزویر برمیدارد: در میان مردم، ادب هرگز یک فضیلت ذاتی و آسمانی نبوده است، بلکه یک تکنولوژی جداسازی طبقاتی است. طبقات فرادست، اشراف و صاحبان ایدئولوژی، با ابداع یک زبان استریل و استبداد پاستوریزه، در هر عصر، دیواری نامرئی دور خود کشیدند. آن ها کثیفترین جنایات، غارتها و استثمارها را در قالب کلماتی فاخر، مبادی آداب و قانونمند بستهبندی میکنند و در مقابل، فریاد از سر درد فرودستان را توحش و بیادبی مینامند تا خشم آنان را نامشروع جلوه دهند.
این کتاب به درد چه کسانی میخورد؟ بیشک این کتاب برای روانکاوان، جامعهشناسان عصیانگر و تمام انسانهایی است که میخواهند مکانیسمهای پنهان معماری انقیاد را در پشت کلمات درک کنند. و قطعاً به درد چه کسانی نمیخورد؟مصلحان قلابی، کاسبان بحران و تحریم، شارلاتانهای ایدئولوژیک و حاملان تقدس نمایی؛ برای این قبیله که از بوی تند و گس واقعیت میهراسند، این کتاب معجونی مهلک است.

عصبشناسی رنج در سنگر؛ آدرنالین در برابر انجماد
نوآوری تکاندهنده کتاب در گره زدن زبانشناسی به عصبشناسی است. مهر توضیح میدهد که ناسزا، زبانی متفاوت از زبان روزمره است. وقتی ما فحش میدهیم، بخش منطقی مغز (نئوکورتکس) کاملا دور زده میشود و کلمات یکراست از بخش احساسات خام و بدوی مغز (سیستم لیمبیک) شلیک میشوند؛ همان چیزی که آقای تیم اش در کتاب «رازگشایی از مغر بدوی»، منتشر شده توسط انتشارات بازاریابی، به بیانی دیگر میگوید. پس وقتی ما در برابر متجاوز یا خائن فحش میدهیم، کلمات یکراست از بخش احساسات خام و بدوی مغز (سیستم لیمبیک) پرتاب میشوند. فحش، زبان منطق نیست؛ فریاد لخت و عور مغز است.
حال این یافته را با آزمایش معروف محققان دانشگاه کیل انگلستان پیوند بزنیم. علم عصبشناسی در آزمایش فرو بردن دست در آب یخ ثابت کرد انسانهایی که در مواجهه با درد جانکاه اجازه دارند از کلمات رکیک استفاده کنند، بسیار بیشتر از کسانی که کلمات خنثی بر زبان میآورند، تابآوری نشان میدهند. ناسزا، آمیگدال را در مغز فعال میکند، واکنش جنگ یا گریز را بیدار کرده و با ترشح آدرنالین، به انسان قدرت بقا میدهد.
این آزمایش، استعارهای درخشان برای فهم عصبشناسی رنج در جامعه یا نزد مردمان یک کشور تحت تجاوز و حمله است. روان جمعی جامعه ای که، سالهاست تحت انواع فشارهای خردکننده ، دردهای استخوانسوز ناشی از تبعیض و ...،گوشت و پوست او را به مرز انجماد کشانده ، در چنین سرمای کشندهای، تقاضای ادب و خویشتنداری از ارگانیسمی که در حال تکهتکه شدن است، نمی کند.
در اینجاست تولید کلمات رکیک در فضای عمومی، نشانه سقوط اخلاقی نیست؛ بلکه بدل به یک مکانیزم بقای جمعی و نوعی واژهدرمانی رادیکال میشود. رنجواژگان در سیستم عصبی جامعه خلق میشوند تا مغز، فریاد ارگانیک خود را از حنجرهها بیرون بکشد. این لیمبیکگرایی جمعی، ضربان قلب یک جامعه زنده است که از شدت درد به خود میپیچد اما تحت هیچ شرایطی حاضر نیست تسلیم مرگ و انجماد شود. فحش، ترشح آدرنالین در زمستان فضای بسته است.
برند ملی ایران امروز، در مواجهه با تهدیدات وجودی، کهنالگوی «عاصی میهنپرست» را برگزیده است. رسالت او در هم شکستن توهمات دشمن و رسوا کردن کسانی است که جادهصافکن شدهاند. جوان امروز ایرانی با ادبیات بیتکلف خود فریاد میزند که فریب زبان استریل نهادهای بینالمللی را نخواهد خورد.
رسالت آرکهتایپ عاصی، شخم زدن و در هم شکستن ساختارهایی است که در زمانه جنگ و بحران، دیگر کارآیی ندارند. او استاد بلامنازع طغیان، عبور از خطوط قرمز پوشالی و «ویرانگری زایا» است. عاصی عمیقاً میداند که برای ساختن یک سد مستحکم در برابر هجوم بیگانگان و خائنان داخلی، باید دروغهای قدیمی را با خشونتی مقدس تخریب کرد.
در مسیر این تطور و دگردیسی حماسی، جامعه به بلوغی شگرف و دردناک دست یافته و از تابوهای دِمُده عبور کرده است. همانطور که ملیسا مُهر در کتابش به زیبایی ترسیم میکند، تاریخ ناسزا، تاریخ جابهجایی مرزهای شرم است و تابوها هرگز ایستا نبودهاند. کلماتی که در دهههای گذشته لرزه بر اندام محافظهکاران میانداختند، امروز به ابزار طنز تلخ خیابانی در میانه آژیرهای خطر بدل شدهاند. در الاهیات رکیک جامعه امروز، بزرگترین فحش و شنیعترین واژه، مفاهیمی نظیر تبعیض، رانتخواری، و فراتر از همه خیانت به وطن است.
در این پارادایم جدید، فردی که با لباس فرم و کلمات فصیح دستانش به غارت آلوده است، یا خائنی که برای کسب قدرت به تمامیت ارضی کشورش چوب حراج میزند، و دعوت از متجاوز آمریکایی می کند، تجسم مطلق وقاحت است؛ حتی اگر با اتوکشیدهترین کلمات سخن بگوید. در مقابل، حنجرهای که در مواجهه با ستم، به رکیکترین کلمات پناه میبرد، در دادگاه اخلاق نوین، موجودی پاک، صادق و قابل احترام است، زیرا کلمات او واکنشی ارگانیک به یک عفونت سیستماتیک است.
وقاحت با کروات یا شرافت با ناسزا؟
بگذارید این کالبدشکافی بیرحمانه، ذهنهای شرطیشده و محافظهکار را شوکه کند و پیشفرضهای کلیشهای درباره اخلاق را در هم بشکند. در جهانی که ستمکاران با کروات و متانت حقوقی، خون میمکند، پناه بردن به واژگان ملتهب یک عمل شرافتمندانه است. ناسزاهای امروز، مرثیهای بر زوال اخلاق نیستند، بلکه سمفونی بیداری ملتهایی هستند که در قالب کهنالگوی عاصی، تصمیم گرفتهاند دیگر هرگز فریب متانت دروغین را نخورند.
ما در دوران گذار به شدت دردناک، اما بینهایت شکوهمندی نفس میکشیم؛ عصر خطیری که در آن، اخلاق بردهداری، مصلحتاندیشی بزدلانه و ادب فرمایشی در حال فروپاشی مطلق است و اخلاق آزادگان میهنپرست در برابر هرگونه تجاوز خارجی از میان خاکسترها متولد میشود. هر ناسزایی که از گلوی یک انسان تحت فشار، در دفاع از کیان خود و سرزمینش خارج میشود، پتک گرانی است که بر سر تجاوز جهانی و جامعه بسته پاستوریزه فرود میآید.
پس بگذارید این سیلاب گداخته از رنجواژگان روان شود؛ بگذارید این آتشفشان لیمبیک فوران کند؛ چرا که این طوفان زبانی در کوران این جنگ تحمیلی، خود آغازگر بزرگترین درمان تاریخی ما و ضامن بقای مام میهن است. مژده باد بر مرگ کلمات عقیم مصلحتاندیشان، و تولد انسانی که سرانجام جرأت کرد در برابر خصم برون با همه آگاهی نسبت به ضعف درون، با مغزی عریان و بدون لکنت، حقیقت را همچون یک گلوله فریاد بکشد.
پانوشت ها:
[i] Holy Sh*t: A Brief History of Swearing
[ii] The Holy
[iii] The Shit
[iv] Euphemism
۲۱۶۲۱۶




نظر شما