خبرآنلاین- در کارزار پر پیچ و خم سیاست داخلی جمهوری اسلامی ایران، کمتر نامی به اندازه علی لاریجانی حکایتگر بقا، تغییر تحول است. او که ریشه در سنتیترین لایههای جریان راست داشت و سوابق مدیریتی او در عالیترین نهادها، از سپاه تا صداوسیما و مجلس و دوبار حضور در امنیتی ترین شورای عالی کشور ثبت شد، در طی سالیان متمادی مسیری را پیمود که او را از یک محافظهکار ایدئولوژیک به محور جریان میانهرو در داخل نظام بدل کرد.
این دگردیسی، لاریجانی را به سیبل هجمههای بیامان تندروها تبدیل کرد، تا جایی که دو بار رد صلاحیت او برای عالیترین مقام اجرایی کشور، نقطهی اوج این تقابل بود. اما داستان لاریجانی به همینجا ختم نمیشود؛ او پس از این طرد سیاسی در حوزه انتخابات ریاست جمهوری ، بار دیگر در یکی از حساسترین مناصب انتصابی یعنی دبیری شورای عالی امنیت ملی، مورد وثوق قرار گرفت.
این پازل در ظاهر متناقض، نه تنها او را به نمادی از پیچیدگیهای ساختار قدرت در ایران تبدیل کرد، نه تنها نشان داد که در داخل ساختار نظام تغییر ناگزیر بود بلکه باعث شد تا امروز عمیقتر میراث سیاسی و فکری لاریجانی مورد ارزیابی باشد.

میراث لاریجانی اما از دریچه مفاهیمی که در تمامی زندگی اش با آنچه اخت و عجیب بود نیز یک محور روشن دارد؛ چگونه علی لاریجانی – فیلسوفی که اندیشهورزی عمیق را با عملگرایی سیاسی در هم آمیخت – از اقتدارگرایی سیاسی به احترام به تکثرگرایی رسید و در این مسیر راهی برای بقا و تأثیرگذاری جست.
علی لاریجانی، از خاندان لاریجانی، با تحصیلات عمیق در فلسفه و علوم حوزوی، فعالیت سیاسی خود را در دهههای آغازین انقلاب اسلامی آغاز کرد. برادران او نیز هر یک در مناصب عالی حکومتی حضور داشتهاند، که این خود به او جایگاه ویژهای در ساختار قدرت بخشیده است. او که سابقه فرماندهی سپاه پاسداران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ریاست سازمان صداوسیما و دبیری شورای عالی امنیت ملی را در کارنامه دارد، برای ۱۲ سال نیز ریاست مجلس شورای اسلامی را برعهده داشت. این سوابق متنوع، نشاندهنده دسترسی او به حلقههای درونی قدرت و اعتماد نظام به قابلیتهای مدیریتی و تحلیلی او بود. با این حال، مسیری که او در دهه اخیر پیموده، به خصوص گرایش تدریجیاش به سمت مواضعی پراگماتیکتر و میانهروتر، او را به سیبل حملات جناح تندرو تبدیل کرد.
ریشههای تغییر یک محافظهکار
در دهه ۷۰ لاریجانی به عنوان یک چهره اصولگرا و نزدیک به جریان راست سنتی شناخته میشد. سوابق او در سپاه و صداوسیما، گواهی بر این گرایش اولیه بود. اما به مرور زمان، به ویژه پس از دوران دبیری شورای عالی امنیت ملی و به خصوص در طول ریاست ۱۲ ساله مجلس شورای اسلامی، مواضع و رویکرد او دستخوش تحول شد. او در قامت ریاست مجلس، به جای آنکه صرفاً مجری خطوط فکری یک جناح باشد، تلاش کرد تا نقش یک متعادلکننده را ایفا کند. نحوه رفتار او با دولتهای مختلف، از دولت محمود احمدینژاد تا دولت حسن روحانی، نشاندهنده ظرفیت او برای حرکت در میدانهای سیاسی متناقض و حفظ نوعی استقلال عمل بود.

لاریجانی در دوران ریاست مجلس، بارها در تقابل با دولت احمدینژاد قرار گرفت و از طریق ابزارهای قانونی مجلس، مانع از برخی اقدامات افراطی و غیرقانونی آن دولت شد. این مواضع، اگرچه در ابتدا برای برخی از اصولگرایان سنتی قابل قبول بود، اما رفتهرفته او را در معرض اتهاماتی نظیر "همراهی با اصلاحطلبان" یا "فاصله گرفتن از خط انقلاب" قرار داد. نقطه اوج این تحول، حمایتهای او از دولت حسن روحانی، به ویژه در پرونده برجام بود. لاریجانی با استفاده از نفوذ خود در مجلس، مسیر تصویب برجام را هموار کرد و در مقابل انتقادات تندروها از دولت، به نوعی سپر دفاعی تبدیل شد. اینجاست که او نه تنها به یک محافظهکار عملگرا، بلکه به یک چهره کلیدی در جریان میانهرو تبدیل شد که با تکیه بر عقلانیت و مصلحتاندیشی، به دنبال حفظ ثبات و منافع ملی بود.
میراث پارلمانی
نقش علی لاریجانی به عنوان محور جریان میانهرو را میتوان در سه حوزه اصلی تحلیل کرد: حفظ تعادل بین قوا، تلاش برای عقلانیتبخشی به سیاستورزی و تبدیل شدن به مرجعی برای گروههایی که نه کاملاً اصلاحطلب بودند و نه کاملاً اصولگرا.
در حوزه اول، لاریجانی در دوران ریاست مجلس، تلاش کرد تا نقش نظارتی و قانونگذاری مجلس را به گونه ای ایفا کند تا به میراث پارلمانی او تبدیل شو و از تبدیل آن به ابزاری در دست قوه مجریه یا سایر نهادها جلوگیری کند. او با درایت و هوشمندی، مرزهای قانونی را رعایت میکرد و در عین حال، با توجه به مقتضیات سیاسی، به دنبال ایجاد فضایی برای همکاری سازنده بین مجلس و دولت بود. این تلاش برای حفظ استقلال نسبی مجلس و جلوگیری از یکجانبهگرایی، او را در میان طیف وسیعی از نخبگان و حتی مردم، به عنوان یک چهره معتدل و مستقل مطرح کرد.
در حوزه دوم، لاریجانی همواره بر لزوم عقلانیت، منطق و دوری از افراط و تفریط در سیاستورزی سخن می گفت. بیان او، چه در نطقهای عمومی و چه در گفتگوهای خصوصی، سرشار از استدلال برای چیزی بود که در ادبیاتش از آن به عنوان «فربه کردن دموکراسی» یاد می کرد.

هر چه از اردوگاه جریان راست فاصله گرفت، در مواجهه با چالشهای داخلی و بینالمللی، به جای رویکردهای هیجانی و شعاری، بر تحلیلهای واقعگرایانه و راهکارهای عملی تأکید میکرد. این رویکرد، در فضای پر تب و تاب سیاست ایران، او را به شخصیتی تبدیل کرد که میتوانست صدای جریان سوم باشد.
در نهایت، لاریجانی به مرجعی برای گروههایی تبدیل شد که در میانه طیف سیاسی قرار داشتند. او با توجه به سوابق انقلابی و اصولگراییاش، نمیتوانست از سوی تندروها به طور کامل انکار شود (حداقل در دورههایی)، و از سوی دیگر، به دلیل مواضع تغییر کرده اش و حمایت از دولت روحانی، مورد توجه اصلاحطلبان و اعتدالیون نیز قرار گرفت. این موقعیت منحصربهفرد، به او امکان داد تا نقش یک "پل ارتباطی" را ایفا کند و فضایی برای گفتگو و همگرایی در میان جناحهای مختلف ایجاد کند. او توانست با مهارت، از شکافهای عمیق ایدئولوژیک عبور کرده و در برهه هایی از زمان نوعی اجماع را بر سر مسائل مهم ملی رقم بزند.
پارادوکس ردصلاحیت: چالشهای یک میانهرو زیر تیغ نظارت استصوابی
با اوج گرفتن نقش لاریجانی به عنوان چهرهای میانهرو و محافظهکار پراگماتیست، او به طور فزایندهای هدف حملات تندروها قرار گرفت. این حملات، عمدتاً به دلیل مواضع او در قبال دولت روحانی، حمایت از برجام، و آنچه "فاصله گرفتن از آرمانهای انقلاب" تلقی میشد، صورت میگرفت. تندروها، لاریجانی را به عنوان یک "ناخالص" در بدنه اصولگرایی میدیدند که با "انحراف" از خطوط اصلی، به دنبال تضعیف جبهه انقلاب است. این هجمهها در مقاطع مختلف و به اشکال گوناگون، از انتقادات رسانهای و تریبونی گرفته تا اعتراضات سازمانیافته، نمود پیدا کرد. از بازی های عجیب روزگار این که دو دهه بعد از روزگاری که تندروها در حضرت حضرت معصومه به او مهر پرتاب کردند، پیکر ترور شده اش در همان مکان تشییع شد.
نقطه اوج این تقابل، در جریان انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۰ و سپس ۱۴۰۳ رخ داد. لاریجانی که یکی از نامزدهای مطرح و جدی بود، از سوی شورای نگهبان "رد صلاحیت" شد. این رد صلاحیت شوک بزرگی به فضای سیاسی ایران وارد کرد گویی که این اقدام، نه تنها علیه شخص لاریجانی، بلکه علیه کلیت جریان میانهرو و هرگونه گرایش به اعتدالگرایی در ساختار قدرت بود. این دومین باری بود که لاریجانی به دلیل همین منطق رد صلاحیت میشد، که نشاندهنده یک رویکرد سیستماتیک برای حذف چهرههای مستقل و میانهرو از گردونه رقابتهای انتخاباتی بود.

پارادوکس اصلی در اینجا نهفته است: لاریجانی، که سالها در بالاترین سطوح مدیریتی نظام فعالیت کرده، مورد اعتماد رهبری و نهادهای عالی بوده و حتی مسئولیتهای بسیار حساسی نظیر ریاست مجلس و دبیری شورای عالی امنیت ملی را برعهده داشته، چگونه میتواند برای ریاست جمهوری "فاقد صلاحیت" تلقی شود؟ این تناقض، عمق شکاف بین "نظارت استصوابی" و "اعتماد عمومی نظام" را نشان داد. رد صلاحیت او، به نوعی برچسب "ناخودی" بودن را بر پیشانی یک "خودی" تمامعیار زد و این پرسش را مطرح کرد که معیارها و دلایل پشت پرده این تصمیمات چیست. میراث این رد صلاحیت، تضعیف اعتماد عمومی به فرآیندهای انتخاباتی و تنگتر شدن فضای رقابت برای چهرههای غیرهمسو با جریان تندرو بود. به خصوص که وقتی لاریجانی با حکم رهبری فقید به عنوان مشاور آیت الله خامنه ای در رخدادهای مهم منطقه ای در پاییز و زمستان ۱۴۰۳ نقش آفرینی کرد، حساب وزن سیاسی مخالفان لاریجانی در ورای نگهبان و وزن سیاسی او نیز روشن شد.
مقام دبیری شعام؛ اعتماد عالی نظام پس از رد صلاحیت
در یکی از مهمترین و در عین حال پیچیدهترین نقاط عطف در کارنامه سیاسی علی لاریجانی، پس از دو بار رد صلاحیت برای احراز پست ریاستجمهوری، او همچنان مورد اعتماد عالیترین سطوح نظام قرار گرفت و به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی منصوب شد. این انتصاب، خود گواهی بر ابعاد متناقض و لایهلایه ساختار قدرت در ایران است. چگونه ممکن است فردی که از سوی شورای نگهبان، نهادی که وظیفه نظارت بر صلاحیت نامزدها را دارد، برای تصدی پست ریاست جمهوری "فاقد صلاحیت" شناخته شود، اما همزمان برای یکی از حساسترین و کلیدیترین مناصب امنیتی و سیاستگذاری کشور (که مستقیماً زیر نظر رهبری اداره میشود) منصوب گردد؟
این رویداد برای نخستین باز نشان داد که در نظام جمهوری اسلامی، حوزههای انتخاباتی (که تحت تأثیر نظارت استصوابی و رقابتهای جناحی است) و حوزههای انتصابی (که بیشتر بر مبنای صلاحدید و اعتماد رهبری عمل میکند) میتوانند مسیرهای متفاوتی را طی کنند. یک فرد ممکن است در حوزه اول رد شود، اما در حوزه دوم مورد وثوق قرار گیرد.

علاوه بر این انتصاب لاریجانی به دبیری شورای عالی امنیت ملی، نشاندهنده نیاز نظام به وجود چهرههای عملگرا، باتجربه و متخصص در مناصب کلیدی استراتژیک است که بتوانند با درایت و هوشمندی، بحرانها را مدیریت کرده و مسیر سیاستهای کلان کشور را در عرصههای داخلی و خارجی راهبری کنند. لاریجانی با سابقه دبیری همین شورا در گذشته، و همچنین تجربیات طولانی خود در مجلس و سایر نهادها، دارای این ویژگیهاست.
به عبارت دیگر، در حالی که جناح تندرو و بخشهایی از ساختار نظارتی، لاریجانی را به دلیل مواضع و رویکردهای میانهرویش طرد میکنند، رأس نظام برای مدیریت چالشهای حیاتی، همچنان به او تکیه کرد. این میراث، نه تنها بر پیچیدگیهای داخلی نظام تأکید دارد، بلکه نقش لاریجانی را به عنوان یک "سربازی که در صفحه شطرنج می تواند هر ان به وزیر تبدیل شود" برای نظام برجسته ساخت.
میراث و پیامدهای آینده: پازل ناتمام سیاست داخلی ایران
میراث علی لاریجانی برای سیاست داخلی ایران، یک پازل ناتمام است که ابعاد گوناگونی دارد. او نمادی از ظرفیتهای درونی نظام برای تولید چهرههای میانهرو و در عین حال، چالشهای بیشماری است که این چهرهها با آن مواجهاند.
اولین و مهمترین میراث لاریجانی تثبیت ایده "میانهروی" یا "محافظهکاری پراگماتیک" به عنوان یک جریان فکری و عملی قابل احترام در درون جمهوری اسلامی است. او نشان داد که می خواهد هم به اصول و آرمانهای انقلاب پایبند باشد هم با رویکردی مصلحتاندیشانه تغییر را در دستورکار قرار دهد. این مسیر، در مقابل افراطگرایی و جزماندیشی، یک راهبرد پایدارتر برای بقا و توسعه کشور ارائه میدهد.

دومین میراث، به چالش کشیدن حدود و ثغور مرز عدم انتقاد به «نظارت استصوابی» از خارج از دایره اصلاح طلبی بود. رد صلاحیتهای او- به عنوان چهره ای که سال ها در اصلی ترین مناصب حکومتی بود- پرسشهای جدی را در مورد کارکرد این نهاد و تأثیر آن بر دموکراسی و مشارکت سیاسی در داخل خود حاکمیت مطرح کرد. این تجربه، درسی برای آینده بود؛ چگونه تنگتر شدن دایره نخبگان سیاسی میتواند به کاهش مشروعیت و اعتماد عمومی منجر شود. با این حال، انتصاب بعدی او به دبیری شورای عالی امنیت ملی، نشان داد که نظام، در نهایت، به سمت استفاده از نخبگان باتجربه و کاردان، فارغ از برچسبهای انتخاباتی، حرکت میکند نه کارشناس های وارداتی صداوسیما یا چهره های نوظهور صادراتی از نهادهای پیدا و پنهان سیاسی کار.
سومین میراث، نقش لاریجانی به عنوان یک "پل ارتباطی" یا "دریچه تنفس" در فضای دوقطبی و پر تنش سیاسی بود. او با ارتباطات گسترده خود در میان اصلاحطلبان، اصولگرایان و نهادهای بالادستی سعی کرد نقش یک تسهیلگر و میانجی را ایفا کند. در غیاب چنین چهرههایی، شکافها عمیقتر و امکان گفتگو کمتر خواهد شد.
چهارمین میراث، تأکید بر اهمیت عمق فکری و فلسفی در سیاستورزی است. لاریجانی با تکیه بر دانش خود، نشان داد که سیاست صرفاً بازی قدرت نیست، بلکه نیازمند اندیشهورزی، تحلیل عقلانی و دوراندیشی است. این بُعد از میراث او، میتواند الهامبخش نسلهای آینده اصولگرایانی باشد که نمی خواهند مسیر تکراری طی کنند.

لاریجانی در طول دهههای متمادی، از یک چهره محافظهکار ریشهدار به محور جریان میانهرو در داخل جمهوری اسلامی تبدیل شد. او با اتکا به پیشینه فلسفی و هوشمندی سیاسی خود، تلاش کرد تا در محیطی پرتلاطم و جناحزده، صدای عقلانیت باشد. میراث او، نه تنها به دلیل تصدی مناصب عالی و مدیریتهای کلان است، بلکه به واسطه مواجهه متمایزش با تندروها، نحوه اعتراض در رد صلاحیتها، و در عین حال، حفظ اعتماد عالیترین سطوح نظام برای ایفای نقشهای حیاتی، اهمیت مضاعفی پیدا میکند.
او نمادی است از پیچیدگیهای سیاست داخلی جمهوری اسلامی؛ جایی که خطوط بین "خودی" و "ناخودی" سیال است و بقا در عرصه قدرت ، نیازمند ترکیبی از ایدئولوژی و اعتماد شخصی است. لاریجانی با تمامی تناقضات و پیچیدگیهایش، تصویری ماندگار از تلاش برای حفظ توازن و اعتدال در قلب یک نظام انقلابی را به یادگار گذاشت.





نظر شما