محمد محمدی|خبرآنلاین: روز ۳۰ آوریل ۱۹۷۵ [۱۰ اردیبهشت ۱۳۵۴]، هلیکوپترها آخرین نیروهای نظامی و دیپلماتهای آمریکایی را از بام سفارت آمریکا در شهر سایگون در جنوب ویتنام خارج کردند. ملت ویتنام پس از مبارزات دلیرانه و مقاومت قهرمانانه در برابر ابرقدرت سرمست و مغرور از پیروزی در جنگ جهانی دوم، به پیروزی دست یافت و نمادینترین صحنه از شکست سیاسی، نظامی و اخلاقی یک ابرقدرت اتمی در قرن بیستم خلق شد.
شکست آمریکا در جنگ ویتنام هنوز عمیقترین زخم روانی-سیاسی تاریخ معاصر آمریکا به شمار میرود. برخلاف روایتهای رایج در غرب مبنی بر «شکستی شرافتمندانه» یا یک «اشتباه محاسباتی»، واقعیت تاریخی حاکی از یک فروپاشی کامل راهبردی است. ابرقدرتی که بودجه نظامی آن از مجموع بودجه ویتنام بیشتر بود، از کشوری کشاورزی و تازه به استقلال رسیده شکست خورد.
پژوهشگران ویتنامی و غربی علت این شکست را در تقابل دو منطق متضاد پیدا کردهاند؛ منطق «پیروزی از طریق زور مطلق- بمباران و ایجاد وحشت» در برابر منطق «ایستادگی یکپارچه ملی برای وطن».
زمانی که رئیسجمهور آمریکا تصمیم گرفت آن کشور را وارد جنگ با ویتنام کند، تحت تاثیر یک «توهم معرفتشناختی» و ادعای یک ماموریت ایدئولوژیک برای جهان بود، که حس پیروزی این ابرقدرت تازه به دوران رسیده در جنگ جهانی دوم، آن توهمات بیمارگونه را تشدید میکرد. تحلیلگران پنتاگون و سیاستمداران کاخ سفید معتقد بودند میتوانند بهسرعت ویتنام را به زانو درآورند با تکیه بر برتری هوایی مطلق و بمباران گسترده: «غول آهنین» در برابر «نیزار».

سیاستمداران کاخ سفید تصور میکردند با «قدرت هوایی استراتژیک» میتوانند اراده رهبران ویتنام را درهم بشکنند. در عملیاتی با نام «رولینگ تاندِر» (گردباد چرخان) نیروی هوایی و نیروی دریایی آمریکا بیش از ۳۵۰.۰۰۰ سورتی پرواز انجام دادند و بیش از۱۵۰هزار تن بمب بر سر مردم ویتنام ریختند. با این حال، این استراتژی وحشیانه با شکست راهبردی مواجه شد.
اوریانا فالاچی، خبرنگار نامدار ایتالیایی، در کتاب مشهوری که حاصل مصاحبههای عمیق او با مردم عادی ویتنام و نظامیان بود، این حقیقت تلخ را روایت کرده و و نوشته است که آمریکاییها تصور میکردند «با کشتن یک انسان، ده انسان دیگر را خواهند ترساند»، اما در ویتنام «مردم از مرگ نمیترسند». فالاچی بهصراحت نشان داد که بمبارانها نهتنها مقاومت را نشکست، بلکه نفرت و اراده برای ایستادگی را شعلهورتر کرد.
ژنرال ویلیام وستمورلند، فرمانده نیروهای آمریکا در ویتنام، استراتژی «جستوجو و نابودی» را پیاده کرد. جستوجوی اهداف نظامی و مردمی که از کشور دفاع میکردند و حمله به آنها. هیچ رحمی در کار نبود. ناگهان اهداف ایدئولوژیک مبتنی بر اخلاق، رنگ باختند. هدف تبدیل جنگ به یک صحنه کشتار و مسابقه برای گرفتن تلفات بیشتر شد: آمریکا میخواست آنقدر از نیروهای مردمی و نظامی ویتنامی را بکشد تا آنها قدرت ادامه جنگ را نداشته باشند.
اما این محاسبه نیز اشتباه بود. تصاویر بیرحمی و شقاوت سربازان آمریکایی حتی متحدین آمریکا و حامیان جنگ را منزجر کرد. این چه جهان آزادی بود که آنها داشتند برای توسعه چنین فجایعی به بار میآوردند. از سوی دیگر سربازان آمریکایی هم کشته میشدند و هر سرباز آمریکایی که کشته میشد، خشم افکار عمومی جهان و داخل آمریکا را برمیانگیخت، در حالی که برای مردم ویتنام، جنگ یک «پدیده و دفاع طبیعی و لازم» تلقی میشد. همانطور که یک مقام ارشد ویتنامی به فالاچی گفت: «شما میتوانید ۱۰ نفر از ما را بکشید، ما یک نفر دیگر را به میدان میفرستیم. ما ۷۰ میلیون ویتنامی در حال جنگ هستیم.»
شکست آمریکا صرفاً به دلیل ناتوانی در میدان نبرد نبود، بلکه ریشه در عدم شناخت از مردم ویتنام و اتخاذ سیاستهای نادرست دیگر هم داشت، آمریکا تحت تاثیر یک گروه مزدور داخلی ویتنامی قرار گرفته بود که اطلاعات نادرست به آمریکا میدادند، و یک دولت را در ویتنام جنوبی تاسیس کردند. اما آن گروه چنان ناتوان و ضعیف بود که به آن «دولت اسباببازی» سایگون گفته میشد. تحلیلگران مستقل و حتی مقامات پنتاگون، معتقدند یکی از دلایل شکست، حمایت آمریکا از افراد و گروههای فاسدی بود که هیچ ریشهای در میان مردم نداشتند. فالاچی در گزارشهای خود از سایگون، این افتضاح را برملا کرد که چگونه مزدوران ویتنامی در حال کسب ثروت بودند و هدف شان منافع شخصی بود.
محققین فرسایش روحیه و بحران اعتماد در داخل آمریکا را عامل دیگر در این شکست میدانند.
جنگ ویتنام «اولین جنگ تلویزیونی» بود. تصاویر جنایات جنگی آمریکا و مزدوران آن، ازجمله در عید سال نوی ویتنامی در سال (۱۹۶۸) افکار عمومی آمریکا و جهان را بهشدت علیه دولت آمریکا و این جنگ تجاوزکارانه برانگیخت.
در مقابل تجهیزات و فنآوریهای نظامی آمریکا، ویتنام (شمال) راهبردی مبتنی بر «سادگی هدف» و «پیچیدگی تاکتیکها» داشت. ژنرال وو نوین جیاپ، مغز متفکر نظامی ویتنام، در خاطرات خود نوشته است: «حتی اگر آمریکا جرأت کند نیروهایش را دوباره وارد جنگ کند، ما باز هم پیروز خواهیم شد زیرا شرایط لازم برای پیروزی نهایی را داریم.»
ماکس هاستینگز، مورخ غربی در تحلیل خود به نقل از منابع ویتنامی مینویسد: «آنها جنگ را بردند نه به این دلیل که قدرتمندتر بودند، بلکه به این دلیل که آنها ارتش واقعی ویتنام بودند در حالی که گروه مزدور برای حقوق میجنگید و از خانواده خود جدا بود، سرباز ویتنام شمالی در کنار خانوادهاش و برای آزادی خاکش میجنگید.»
۳۰ آوریل ۱۹۷۵ تنها یک شکست نظامی برای آمریکا نبود؛ بلکه آغاز یک دوره «شک به خود» در هویت آمریکایی بود. عواقب این شکست بسیار فراتر از تلفات ۵۸.۰۰۰ کشته و ۱۵۰ میلیارد دلار هزینه بود. برای اولین بار، یک جنبش آزادیبخش کوچک، ارتش تا بن دندان مسلح ابرقدرت مغرور را شکست داده بود. این واقعه طنین عظیمی در سراسر جهان سوم (از آنگولا تا افغانستان) داشت.
علاوه بر این، شکست مذکور باعث ایجاد بحران اعتماد در ارتش شد. گفته میشود که پس از آن ارتش آمریکا وارد یک «دهه تاریک» شد. پدیده «فرماندهی بیاعتماد» رواج یافت و تا سالها، ژنرالهای آمریکایی از جنگیدن در جنگهای خارجی وحشت داشتند. این همان «سندرم ویتنام» بود که تنها با بمباران عراق در سال ۱۹۹۱ موقتاً به خواب رفت.
پس از شکست فاجعهبار برای آمریکا در جنگ دروغهای بزرگ مقامات آمریکا افشا شد. اسناد پنتاگون (۱۹۷۱) نشان داد که دولتهای جانسون و نیکسون بارها در مورد وضعیت جنگ به مردم دروغ گفتهاند. به گفته تحلیلگران این شکاف اعتماد یکی از ریشههای اصلی بدبینی سیاسی در آمریکای امروز است.
جنگ ویتنام یک «تصادف» تاریخی نبود، بلکه یک برخورد تمدنی میان یک قدرت ماشینیِ صنعتی بیرحم و بیاخلاق با یک روحیه ملی مبتنی بر دفاع برای بقا بود. آمریکا ثابت کرد که درک درستی از مرزهای قدرت خود ندارد و بسیاری تصور کردند که در نتیجه جنگ، آمریکا فهمیده است که نمیتواند با بمب، ایمان و آزادیطلبی را نابود کند.
یک محقق غربی گفته است که سقوط سایگون این حقیقت ویتگنشتاینی را آموخت: «مرزهای تصورات آمریکا از ویتنام، به همان اندازه که خیالی و جعلی بود، مرزهای شکست آن را نیز رقم زد.»
۲۵۹




نظر شما