چگونه رسانه‌های اروپایی از یک قاتل معمولی، یک «اسطوره تروریستی» ساختند؟

بمب‌های «راواشول» در سال ۱۸۹۲ کسی را نکشتند. با این حال، روزنامه‌ها در سراسر اروپا، «فرانسوا کونیگ‌اشتاین»، آنارشیست، را به یک مغز متفکر تروریستی تبدیل کردند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در ۱۱ مارس ۱۸۹۲ [۲۱ اسفند ۱۲۷۰] فرانسوا کونیگ‌اشتاین - یک مجرم بیکار که به آنارشیستی خودخوانده تبدیل شده بود و با نام «راواشول» شناخته می‌شد - در حالی که کلت‌هایی در جیب و یک بمب دست‌ساز (IED) در دست داشت، وارد یک ساختمان مسکونی در بلوار سن-ژرمن پاریس شد. سلاحی که راواشول با زحمت از پله‌ها به طبقه دوم ساختمان برد، ساده اما ویرانگر بود. این وسیله شامل یک قابلمه آهنی پر از دینامیت و قطعات ضایعات فلزی بود که با روشن شدن فتیله و انفجار، ترکش‌ها را به همه جهات پرتاب می‌کرد.

راواشول این وسیله را با هدف ارتکاب یک قتل هدفمند ساخته بود. به طور مشخص، او قصد داشت قاضی‌ای را به قتل برساند که به‌تازگی هم‌قطاران آنارشیست او را به دلیل مشارکت در راهپیمایی اعتراضی که به درگیری خشونت‌آمیز با پلیس منجر شده بود، به زندان محکوم کرده بود. از نظر راواشول، این قاضی نماد نظام قضایی فاسد فرانسه بود؛ بنابراین، او تنها هدفی برای انتقام نبود، بلکه نمادی محسوب می‌شد که مرگش می‌توانست پلیس، قوه قضاییه و بورژوازی متکبری را که تصور می‌کردند می‌توانند عقاید راستین آنارشیست‌ها را با میله‌های زندان و گیوتین پایان دهند، مرعوب کند.

راواشول که از ناکامی‌اش دلسرد نشده بود، ده روز بعد دستگاه دیگری ساخت که این بار با دو برابر دینامیت بیشتر پر شده بود. هدف او در این نوبت، دادستانی بود که قاضی را متقاعد کرده بود آنارشیست‌های معترض را محکوم کند. درست همانند حمله نخست، راواشول بمب را با موفقیت در راه‌پله یک اقامتگاه مجلل در «خیابان کلیشی» منفجر کرد. با این حال، باز هم در کشتن هدف خود ناکام ماند، چراکه دادستان هنگام وقوع انفجار در خانه حضور نداشت. در عوض، هفت نفر از همسایگان دادستان بر اثر اصابت ترکش مجروح شدند یا به خاطر توده‌های دود سیاهی که از پنجره‌های شکسته ساختمان به بیرون زبانه می‌کشید، دچار تنگی نفس شدند. در بهترین حالت، این افراد «خسارات جانبی» و تسلایی برای راواشول بودند؛ که عطشش برای انتقام همچنان بی‌جواب مانده بود.

چگونه رسانه‌های اروپایی از یک قاتل معمولی، یک «اسطوره تروریستی» ساختند؟
راواشول

بمب‌گذاری‌های راواشول به عنوان «قتل‌های هدفمند»، شکستی تمام‌عیار بودند. اما به عنوان «اعمال تروریستی»، به موفقیتی حیرت‌انگیز بدل شدند. راواشول در حالی که با عجله از «خیابان کلیشی» دور می‌شد و در میان جمعیت وحشت‌زده‌ای که اطراف ساختمان بمب‌گذاری‌شده گرد آمده بودند، پنهان می‌شد، نمی‌دانست که چرخه‌ای از جنجال‌آفرینی رسانه‌ای، پارانویا و خشونت تروریستی را به راه انداخته است که سال‌ها فرانسه را در چنگ خود خواهد گرفت. علاوه بر این، این چرخه‌ای بود که از این قاتلِ ناکام، یک افسانه می‌ساخت و ترس از نام او را نه‌تنها در فرانسه، بلکه در بخش بزرگی از جهان می‌پراکند.

مسیرِ تروریسم

در روزهای پس از دومین بمب‌گذاری، خیابان «کلیشی» توسط پلیس محاصره و تحت گشت‌زنی‌های بیشتر قرار گرفت؛ نیروهایی که برای محافظت از دادستان در برابر سوءقصدهای احتمالی آینده گمارده شده بودند. در همین حال، روزنامه‌ها ضمن گمانه‌زنی درباره وحشت‌های تازه‌ای که قرار بود در خیابان‌های پاریس رخ دهد، اطلاعات قطره‌چکانی درباره هویت مردی منتشر می‌کردند که صلح و نظمِ مطلوبِ شهر را تهدید کرده بود.

کونیگ‌اشتاین جوان که در سال ۱۸۵۹ در حومه سن-اتین، مرکز استخراج زغال‌سنگ در منطقه لوآر به دنیا آمد، دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشت. زمانی که هنوز کودک بود، پدرش خانواده را ترک کرد و «راواشول» (که بعدها به نشانه انزجار از اقدامات پدرش، نام خانوادگی مادرش را برای خود برگزید) را به عنوان نان‌آور اصلی مادر و دو خواهر و برادرش تنها گذاشت. او در اوایل بیست‌سالگی، به‌ طور مرتب از کارهای یدی مختلف اخراج می‌شد یا خودش آن‌ها را رها می‌کرد؛ در همان حال، نفرت عمیقی نسبت به سیستم‌های استثماری که بر بازار کار فرانسه حاکم بود، در وجودش شکل می‌گرفت. دلایل زیادی برای پرورش این خشم وجود داشت. راواشول در اروپایی بزرگ شده بود که از «رکود طولانی» دهه ۱۸۷۰ رنج می‌برد؛ یک فروپاشی مالی جهانی که پیامدهای آن در فرانسه با سقوط بورس پاریس در سال ۱۸۸۲ تشدید شده بود.

راواشول یکی از هزاران کارگری بود که بار اصلی این رکود اقتصادی را به دوش می‌کشید و به زندگی بخور و نمیری با شغل‌های ناپایدار، دستمزد ناچیز، شرایط کاری وحشتناک و چشم‌اندازهای اندک تن داده بود. او پس از گذراندن دوره‌هایی به عنوان پینه‌دوز، چاپچی و کارگر کارخانه، در اواخر دهه ۱۸۸۰ برای تأمین معاش به جنایت روی آورد و به دزدی‌های خرد، نبش قبر و سرقت دست زد. در سال ۱۸۹۱، او دست به قتل نیز زد؛ زمانی که یک زاهد پیر را که در تپه‌های اطراف سن-اتین زندگی می‌کرد و راواشول به اشتباه تصور می‌کرد گنجینه‌ای از پول را زیر تختش پنهان کرده است، خفه کرد.

چگونه رسانه‌های اروپایی از یک قاتل معمولی، یک «اسطوره تروریستی» ساختند؟
بمب‌گذاری در خیابان کلیشی. موزه کارناواله، تاریخ پاریس. مالکیت عمومی.

در بحبوحه این سقوط به ورطه جنایت، راواشول مسیری را در پیش گرفت که بسیاری دیگر از مردان جوان و خشمگینِ نسلِ دورانِ «رکود طولانی» طی کرده بودند؛ مسیرِ خودرادیکال‌سازی. او با اشتیاق، مجلات رادیکالی همچون لا رِوولت (La Révolte)، لیدرا آنارشیست (L’Hydra Anarchiste)  و لان-دِهور (L’En-Dehors)  را مطالعه می‌کرد؛ نشریاتی که بخشی از فضای گسترده اروپاییِ انتشارات انقلابی بودند؛ فضایی که شامل نشریه بریتانیایی لیبرتی (Liberty) و روزنامه آتش‌افروزِ آلمانی‌زبانِ فرایهایت (Freiheit)  نیز می‌شد.

گرگ‌های تنها

اگرچه این نشریات گاهی توسط دولت‌هایی که از سیاست‌های چپ‌گرایانه هراس داشتند سرکوب می‌شدند، اما در طول دهه‌های ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ در بسیاری از نقاط اروپا در باشگاه‌های کارگری، اتاق‌های گردهمایی آنارشیست‌ها و کافه‌ها و بارهای حامی سوسیالیسم یافت می‌شدند. با توجه به ناآرامی‌های اواخر قرن نوزدهم (Fin de siècle)، افکارِ مندرج در این نشریات مانند کبریتی بر انبار باروت بود. نویسندگان رادیکال از طریق مقالاتی که دینامیت را می‌ستودند و مالکان زمین را نفرین می‌کردند، ذهن خوانندگانِ شیفته خود را تسخیر می‌کردند؛ آن‌ها خواستار انقلاب بودند، فروپاشی قریب‌الوقوع سرمایه‌داری را پیش‌بینی می‌کردند و در مواردی، به تهیه سلاح کمری، ترکیب سموم و ساخت بمب تشویق می‌کردند. بی‌دلیل نبود که یوهان موست، سردبیر نشریه فرایهایت (Freiheit)، در سال ۱۸۸۱ در بریتانیا زندانی شد؛ او به اتهام تحریک به خشونت تروریستی علیه پادشاهان، توسط نیویورک تایمز «شاه‌کُش» نامیده شد.

پس از دوره‌ای خودرادیکال‌سازی از طریق این مجلات بود که راواشول، آن مجرم بی‌انگیزه، خود را به عنوان پیرو آنارشیسم بازتعریف کرد. این مرام انقلابی برای نخستین بار در اواسط قرن نوزدهم توسط فیلسوفانی نظیر پی‌یر-ژوزف پرودون و میخائیل باکونین رواج یافت تا با فراخوان برای لغو مالکیت، پلیس و سیستم‌های طبقاتی، مفهوم دولت را به چالش بکشد. تا دهه ۱۸۸۰، این ایدئولوژی توسط شمار زیادی از افراد در موقعیت متزلزل راواشول پذیرفته شده بود؛ کسانی که تنها به اندیشیدن در باب مفهوم آرمان‌شهر آنارشیستی بسنده نمی‌کردند، بلکه برای تحقق جهانی عاری از ستم، دست به اقدامات خشونت‌آمیز می‌زدند.

بیشتر اوقات، این آنارشیست‌های تروریست به تنهایی عمل می‌کردند. نمونه بارز این سربازان پیاده انقلابیِ خودرادیکال‌شده، امیل فلوریان بود؛ یک بافنده پنبه بیکار که به آنارشیست تبدیل شده بود و در سال ۱۸۸۱، کلت کمری‌ای را از بازار سیاه تهیه کرد و به پزشکی در مرکز پاریس شلیک کرد. استدلال فلوریان این بود که هدفِ بورژوایِ خوش‌لباس و متمولش، دشمن انقلاب است و بنابراین باید بمیرد. یک سال بعد، یک آنارشیست که از کارخانه اخراج شده بود، یک بمب دینامیتی ساخت و آن را به درون سالن موسیقی مملو از جمعیتی در لیون پرتاب کرد تا مشتریان عیاش آن‌جا را به قتل برساند و به وحشت اندازد. در سال ۱۸۸۶، جوانی ۲۰ ساله به نام شارل گالو، که در دوران محکومیتش به جرم جعل اسناد رادیکال شده بود، در حالی که هفت‌تیر و شیشه‌ای حاوی اسید هیدروژن سیانید در دست داشت، به زور وارد بورس پاریس شد. او با صدای بلند خود را مأمور انقلاب آنارشیستی معرفی کرد و سه گلوله به سقف شلیک کرد و سپس اسید را به سمت کارگزارانِ وحشت‌زده پرتاب کرد. اسید به اهداف گالو نرسید و تنها گودال نسبتاً بی‌خطری را روی کف زمین ایجاد کرد.

چگونه رسانه‌های اروپایی از یک قاتل معمولی، یک «اسطوره تروریستی» ساختند؟
عنوان

تروریسمِ آنارشیستی نه منحصر به این «گرگ‌های تنها» بود و نه فقط به سرخوردگان فرانسه محدود می‌شد. در اوایل دهه ۱۸۸۰، دسته‌های کوچکی از آنارشیست‌ها در اسپانیا - که مقامات به طور دسته‌جمعی آن‌ها را «لا مانو نگرا» (دست سیاه) می‌نامیدند - در حومه‌های اندلس مرتکب قتل و آتش‌سوزی‌های عمدی شدند. گروه‌های آنارشیست دیگر برای رساندن پیام انقلابی خود به دینامیت متوسل شدند. در سال ۱۸۸۳، پنج آنارشیست آلمانی توطئه‌ای چیدند تا مراسم افتتاحیه مجسمه عظیم «گرمانیا» در نیدروالد را بمب‌گذاری کنند؛ مراسمی که قرار بود قیصر ویلهلم و چندین تن از ژنرال‌ها و وزرای او در آن حضور داشته باشند. نقشه آن‌ها زمانی نقش بر آب شد که عضو مسئولِ ساخت بمب، به امید صرفه‌جویی در هزینه‌ها، یک فیتیله‌ غیرضدآب خرید؛ آن هم در حالی که برای زمان انفجار، پیش‌بینی بارندگی شده بود. جای تعجب نداشت که فیتیله‌ نم‌کشیده روشن نشد و قیصر، همراهانش و آن مجسمه باابهت ۴۰ متری، همگی سالم ماندند.

«راواشول» هنگام طراحی حملات خود، از همین مدلِ تیمی پیروی کرد. او در اوایل دهه ۱۸۹۰، در حالی که در سخنرانی‌های تئوری آنارشیستی و جلسات بحث و مناظره در کلوپ‌های رادیکال پاریس شرکت می‌کرد، گروهی متشکل از چهار هم‌فکر را گرد خود آورد و به همراه آن‌ها در فوریه ۱۸۹۲، محموله‌ای از دینامیت را از یک معدن سنگ ربود. گروه راواشول با استفاده از این دینامیت‌ها و دانش بمب‌سازی - که احتمالاً از طریق مجلات رادیکالی که می‌خواند یا تروریست‌هایی که با آن‌ها هم‌کلام می‌شد به دست آورده بود - بمب کوچکی را در منطقه مرفه «محله هفتم» پاریس منفجر کردند. خسارات جانی و مالی ناشی از این انفجار ناچیز بود، اما با این حال، این حمله اولین پیش‌درآمد از نقشه‌های راواشول را به مطبوعات چشاند. سه هفته بعد، پس از آن‌که بمب حاوی ترکش او در بلوار سن ژرمن منفجر شد، روزنامه‌نگاران تشنه‌ جنجال، او را «مرکز اصلی آنارشیسم در پاریس» نامیدند؛ در حالی که برخی نویسندگان، باند کوچک سارقان دینامیت او را شاخه فرانسویِ یک «توطئه عظیم آنارشیستی» توصیف کردند که با دیگر تروریست‌ها در بریتانیا و اسپانیا در ارتباط است. بدین ترتیب، سنگ بنای اسطوره‌ی راواشول بنا شد؛ اسطوره‌ای که او را به عنوان برجسته‌ترین تروریست عصر خود و آنارشیستی شجاع معرفی می‌کرد که اعمالش شایسته‌ تقلید بود.

چگونه رسانه‌های اروپایی از یک قاتل معمولی، یک «اسطوره تروریستی» ساختند؟
«اعدام [اعضای] لا مانو نگرا (دست سیاه) با صندلی الکتریکی (گاروت)، نشریه لو پروگره ایلوستره، ۲۱ فوریه ۱۸۹۲.
کتابخانه شهرداری لیون. مالکیت عمومی.»

تبِ راواشول

هنگامی که اخبار مربوط به پیشینه و انگیزه‌های راواشول - که توسط یکی از اعضای گروهش برای فرار از گیوتین لو رفته بود - در بهار ۱۸۹۲ در سراسر پاریس پخش شد، واکنش‌ها بسیار غلوآمیز بود. روزنامه «لو مَتَن» (Le Matin) با نادیده گرفتن این واقعیت که او در دو مورد به اهدافش نرسیده بود، گزارش داد که «راواشول سه یا چهار ترور به نام خود ثبت کرده است»؛ در حالی که سایر روزنامه‌های کثیرالانتشار ادعا کردند که سرقت از معدن، دینامیت کافی برای «منفجر کردن محل سکونت تک‌تک مقامات پاریس» را در اختیار گروه راواشول قرار داده است.گزارش روزنامه «لو فیگارو» (Le Figaro) ترسناک‌تر بود؛ این روزنامه نوشت که پیامِ «این ساختمان به‌زودی منفجر خواهد شد» روی درِ آپارتمانی که چندین پلیس در آن زندگی می‌کردند، حک شده است. این مسئله به عنوان مدرکی تعبیر شد که نشان می‌داد راواشول الهام‌بخش دیگر آنارشیست‌ها شده تا به مراجع قدرت حمله کنند. نکته قابل توجه این بود که مطبوعات چپ‌گرا نیز به این بزرگ‌نمایی درباره راواشول، گروهش و قدرت آن‌ها دامن زدند. روزنامه جمهوری‌خواه «لا لانترن» (La Lanterne) شایعاتی مبنی بر پیدا شدن کارتریج‌های دینامیت در حومه‌های بیرونی پاریس و نصب پوسترهای آنارشیستی با اشاره به راواشول و بمب‌هایش در ورودی پادگان‌های پلیس منتشر کرد.

همزمان با بالا گرفتن «تب راواشول» در شهر، ستایش‌گران و فرصت‌طلبان نیز به این هیاهو پیوستند و وحشت را دوچندان کردند. دفاتر روزنامه Le Temps و مقر پلیس پاریس، صدها نامه تهدیدآمیز از سوی افراد روان‌پریش یا شیاد دریافت کردند که ادعا می‌کردند از طرف «گروه پیشرو راواشول» یا «بین‌الملل آنارشیست» نوشته شده‌اند؛ نامه‌هایی که وعده‌ی انفجارهای قریب‌الوقوع در مراکز خرید و بلوارها و قتل‌های هدفمند در خانه‌های قدرتمندان را می‌دادند. در پاتوق‌های آنارشیست‌ها، آوازهایی در ستایش راواشول با اشعاری نظیر «بیایید بورژوازی را منفجر کنیم» و «زنده باد صدای انفجار» خوانده می‌شد. همان‌طور که یکی از روزنامه‌نگاران متفکر و تیزبین «لو کوریه دو سوآر» (Le Courrier du Soir) بیان کرد، مطبوعات یک «هاله شوم» بر گرد سر راواشول ترسیم کرده بودند. این امر باعث شده بود که یک «تبهکار معمولی به قهرمانی افسانه‌ای و رمانتیک تبدیل شود.»

این تصویرسازی از راواشول به عنوان یک «فریبنده‌ تروریست»، توجهات بین‌المللی را نیز به خود جلب کرد. روزنامه «لس‌آنجلس هرالد» شایعات کذبی را بازنشر کرد مبنی بر این‌که محفل فرضی راواشول یک رئیس‌پلیس را کشته و در فاضلاب‌های زیر مناطق مرفه پایتخت دینامیت کار گذاشته است. روزنامه «سان‌فرانسیسکو مورنینگ کال» او را «رهبر اهریمنان فرانسوی» نامید و در جایی به دوریِ استرالیا، روزنامه «ادوکیت» (The Advocate) داستانی را منتشر کرد که مدعی بود راواشول دست‌کم مرتکب دو قتل شده، در چندین بمب‌گذاری دیگر دست داشته و به عنوان یک شیمی‌دان آموزش‌دیده و بسیار ماهر، نوع جدید و مخرب‌تری از دینامیت را اختراع کرده است.

زمانی که راواشول در ۳۰ مارس ۱۸۹۲ [۱۱ فروردین ۱۲۷۱] دستگیر شد - یعنی وقتی پیشخدمتِ «کافه وری» (Café Very) گزارش داد که او در حال داد و فریاد درباره ریختن خون بورژوازی بوده است - این قاتلِ ناکام توسط مطبوعات و افکار عمومی تا حدِ «مغز متفکر تروریست‌ها» ارتقا یافته بود. این شهرت بر دادگاهی که در پی داشت تأثیر گذاشت. بازدیدِ عموم به‌شدت کنترل می‌شد و نیروهای پلیسِ اضافی در اطراف دادگاه مستقر شده بودند. اگرچه اعضای گروه راواشول یا مخفی شده یا خود دستگیر شده بودند، اما همچنان این ترس وجود داشت که یک جوخه آنارشیست با دینامیت و کلت در دست، برای نجات او به دادگاه حمله کند. روزنامه «لو فیگارو» از این می‌نوشت که چگونه «دوستان راواشول» قصد دارند جلادِ رهبرشان را بربایند؛ خبری که منجر به اختصاص اسکورت پلیس برای آن جلاد شد. با این حال، تمام این شایعات به هیچ ختم شد و در ۱۱ ژوئیه ۱۸۹۲ [۲۱ تیر ۱۲۷۱]، در زندان مونبریزون، سر راواشول از بدنش جدا شد و دوران وحشتِ او به پایان رسید.

اما درواقع این‌طور نبود، زیرا حتی پایانِ به‌شدت بی‌رحمانه و ساده‌ زندگی راواشول هم نیازمندِ شاخ و برگ دادن بود. مجله‌ رادیکال «پِر پِینار» (Pére Peinard) داستانی را منتشر کرد که طبق آن، پس از پایین آمدن تیغه‌ گیوتین، نگهبانان زندان از ترسِ این‌که سرِ بریده‌شده‌ او به سمت‌شان غلتیده است، پا به فرار گذاشتند. آن‌ها می‌ترسیدند که او دهانش را به دینامیت مجهز کرده باشد تا آخرین تله را برای ستمگرانش پهن کند. این اسطوره‌سازی با مقاله‌ای در نشریه‌ آنارشیستی «لان-دُور» (L’En-Dehors) به اوج رسید؛ مقاله‌ای که در آن راواشول، که در ۳۳ سالگی در راهِ آرمانی برحق شهید شده بود، به عنوان «مسیحی خشن» ستایش می‌شد.

نوابغِ شرور

در عصرِ قاتلانِ «گرگِ تنها»، انفجارهای دینامیتی و گروه‌های آنارشیستی که برای دنیایی بی‌رحم، تلافی‌های خشونت‌آمیز طراحی می‌کردند، هیچ نکته‌ خارق‌العاده‌ای در مورد راواشول وجود نداشت - به‌ویژه با در نظر گرفتن این‌که بمب‌گذاری‌های او هیچ کشته‌ای بر جای نگذاشت. پس چرا او توسط مطبوعاتِ جریان اصلی و برخی نویسندگان رادیکال، به عنوان «عروسک‌گردانِ مرموزِ» قاتلانِ رادیکال‌زده تصویر می‌شد؟

زمان‌بندی، یک عامل تعیین‌کننده بود. راواشول، مجرمی لاابالی با نامی گیرا، درست در اوجِ دوره‌ای از شایعه‌سازی‌های مداوم توسط مطبوعاتِ اروپا پا به عرصه‌ خبر گذاشت؛ مطبوعاتی که فارغ از گرایش چپ یا راست، تمایل داشتند خشونت‌های آنارشیستی را گسترده‌تر از آن‌چه بود و سازمان‌یافته‌تر از آن‌چه به نظر می‌رسید، جلوه دهند. این باور که یک توطئه‌ انقلابی در حال تدارک و هدایت تروریست‌هاست، مدت‌ها پیش از ظهورِ راواشول، در ضمیر ناخودآگاهِ نویسندگان و خوانندگان سراسر اروپا ریشه دوانده بود. از زمان شکست نهایی ناپلئون بناپارت در سال ۱۸۱۵، پلیس‌ها و جاسوسان در سراسر قاره بر این باور بودند که اتحادی از جمهوری‌خواهانِ ستیزه‌جو، ملی‌گرایان و سوسیالیست‌ها در حال تدارک برای تکرارِ «انقلاب فرانسه» هستند. در دهه ۱۸۵۰، جاسوس ارشد پروسی، «ویلهلم استیبر» - که یک تئوری‌پردازِ توطئه‌ تمام‌عیار با تنفری بیمارگونه از طبقه کارگر بود - داستان‌های جعلی درباره توطئه‌های کمونیستی در مطبوعات آلمان کاشت و به همکاران خود در دستگاه‌های انتظامی فرانسه، بریتانیا و روسیه التماس کرد که نظریه‌ او را بپذیرند؛ نظریه‌ای که می‌گفت یک توطئه‌ انقلابی بین‌المللی برای ترور امپراتورها و نخست‌وزیران اروپا در حال برنامه‌ریزی است. پس از ظهور و سقوط «کمون پاریس» در سال ۱۸۷۱ - گروهی از کمونیست‌ها، ژاکوبن‌ها، آنارشیست‌ها و جمهوری‌خواهان که در پی جنگ فرانسه و پروس کنترل پاریس را به دست گرفتند - شایعاتِ قیام دوم در یکی دیگر از شهرهای بزرگ اروپا در طول دهه ۱۸۷۰ همچنان باقی ماند. این امر منجر به آن شد که نویسندگانِ مرتجع، داستان‌هایی خیالی خلق کنند که در آن، «کومونار»های شکست‌خورده، با تأمین مواد منفجره توسط افرادی از نیهیلیست‌های روسی گرفته تا فنینی‌های ایرلندی، در موجی از خشونت‌های تروریستیِ انتقام‌جویانه دست به حمله بزنند.

عکس

پنج سال پیش از آن‌که اولین بمب راواشول در بلوار سن ژرمن منفجر شود، «هنری جیمزِ» نویسنده، در کتاب «پرنسس کاساماسیما» ایده توطئه تروریستی را بررسی کرده بود. اگرچه این رمان داستانی پوچ‌گرایانه (ابزورد) بود، اما تصویرسازی آن از یک «دنیای زیرزمینیِ عظیم که مملو از هزاران شکل از فداکاری‌های انقلابی است»، بر پیش‌فرض‌های دیرینه‌ای صحه می‌گذاشت که براساس آن‌ها، تروریست‌ها تحت هدایت یک شورای رهبری فعالیت می‌کنند که اعضایش در فنون بمب‌سازی و جنگ‌های نامتقارن استاد هستند. این تصویر از «نوابغ شروری» که رشته‌های تروریست‌ها را در سراسر جهان می‌کشند، به‌وضوح - و شاید نه تصادفی - اندکی پیش از اعدام راواشول ترسیم شد. کتاب ادوارد داگلاس فاوست با عنوان «هارتمن: آنارشیست، یا سرنوشت شوم شهر بزرگ»، رهبر تروریست‌ها به نام هارتمن را به تصویر می‌کشید که یک محفل بین‌المللی از آنارشیست‌ها را از پایگاهی مخفی در کوه‌های آلپ سوئیس فرماندهی می‌کرد. هارتمن و پیروانش با به دست آوردن یک کشتی هوایی (ایرشیپ)، از آن برای فرو ریختن بمب‌های میخی، رگبار مسلسل گاتلینگ، بمب‌های دینامیتی با فیوز ضربه‌ای و «آتش یونانی» (نوعی ناپالم اولیه) بر سر بورژوازیِ لندن، برلین و پاریس استفاده می‌کردند. همان‌طور که این داستان‌های منتشر شده توسط مطبوعات و نویسندگان علمی‌تخیلی نشان می‌دهند، تا دهه ۱۸۹۰ اشتیاق، و یا شاید انتظاری، برای ظهور یک «شرِ بزرگ» تروریستی وجود داشت که پشتِ سیل اخیر تیراندازی‌ها و بمب‌گذاری‌ها پنهان شده باشد.

اتفاقات بدتر در راه است

به همان اندازه که راواشول به این تقاضا پاسخ داد، کلید دیگر بدنامی او این بود که داستان‌های مربوط به ترساندن دشمنانش از دنیای پس از مرگ، صرفاً اراجیف و مهملات نبودند. چند روز پس از دستگیری دراماتیک او در «کافه وری» توسط پلیس مسلح، آنارشیست‌هایی که از الگوی راواشول الهام گرفته بودند، یک بمب دینامیتی را زیر همان میزی گذاشتند که او هنگام دستگیری پشت آن نشسته بود. آن انفجار بیشتر کافه را ویران کرد و دو نفر را کشت. اتفاقات بدتری هم در راه بود. در نوامبر ۱۸۹۲، آنارشیستی به نام «امیل هنری» بمبی دینامیتی را در دفاتر شرکت معدن کارمو کار گذاشت؛ این بمب تنها به این دلیل که برای بازرسی به ایستگاه پلیس منتقل شده بود، در همان‌جا منفجر شد و پنج نفر را به کام مرگ فرستاد. «هنری» این بمب‌گذاری را با حمله دومی در فوریه ۱۸۹۴ ادامه داد که در آن یک بمب دینامیتی را به داخل «کافه ترمینوس» در ایستگاه قطار سن‌لازار پرتاب کرد. این اتفاق دو ماه پس از آن رخ داد که آنارشیست خودسرِ دیگری به نام «اگوست وایان» - که شرح دلاوری‌های راواشول را خوانده بود و کینه دولت فرانسه را در دل داشت - یک بمب میخیِ شارژشده با دینامیت را از جایگاه تماشاگران به داخل مجلس نمایندگان (در حالی که جلسه برقرار بود) پرتاب کرد. دستگیری و اعدام متعاقبِ وایان، همراه با نیاز مداوم به تقلید از راواشولِ «شهید»، در ژوئن ۱۸۹۴ منجر به آن شد که یک آنارشیست ایتالیایی، رئیس‌جمهور فرانسه «ماری فرانسوا سادی کارنو» را با ضربات چاقو به قتل برساند.

تأثیر سوء

با توجه به این‌که رادیکالیزه شدنِ خودسرانه چقدر رایج شده بود، این احتمال وجود دارد که این حملات حتی بدون اسطوره راواشول که دستِ مهاجمان را هدایت می‌کرد، رخ می‌دادند. با این حال، سایه او به‌وضوح بر این چرخه خشونت سنگینی می‌کرد. وایان از این سخن گفت که حمله او به مجلس نمایندگان، اقدامی تلافی‌جویانه در برابر رفتار دولت فرانسه با راواشول و گروهش و همچنین دیگر «برادران» آنارشیست بوده است. «امیل هنری» - که خودش را از هر جهت همان مغز متفکر تروریستی می‌پنداشت که تصور می‌شد راواشول هست - در ابتدا از این بمب‌گذار بدنام انتقاد کرد و او را یک گردن‌کلفت معمولی خواند. با این حال، هنری در دادگاه خود با اشاره مستقیم به راواشول و وایان، دادگاه را به خاطر «گیوتین کردن ما در مونبریزون و پاریس» محکوم کرد. او در ادامه این وعده شوم را داد که:

«شما هرگز نخواهید توانست آنارشیسم را نابود کنید. ریشه‌های آن بسیار عمیق است. آنارشیسم در قلب جامعه‌ای متولد می‌شود که در حال پوسیدن و فروپاشی است. این یک واکنش خشونت‌آمیز علیه نظم مستقر است. آنارشیسم همه‌جا هست و همین باعث می‌شود مهار آن غیرممکن باشد. این جریان درنهایت با کشتن شما به پایان خواهد رسید

هنری با پیوند دادن حملات راواشول و وایان به بمب‌گذاری خود در کافه ترمینوس، ظاهراً بر این ترس صحه گذاشت که تروریسمِ آنارشیستی مجموعه‌ای از جنایات تصادفی نیست، بلکه یک مبارزه انقلابی هماهنگ است که در آن هر کسی، از قضات و پلیس گرفته تا مردمی که صرفاً در یک کافه مشغول صرف شام هستند، هدفی مشروع محسوب می‌شوند. راواشول که توسط مطبوعات به عنوان «فرمانده کل» (Generalissimo) این کارزار معرفی شده بود، برای همیشه به عنوان قهرمانی در میان خشن‌ترین اعضای جامعه آنارشیست تثبیت شد؛ حتی پس از آن‌که متفکران افسانه‌ای آنارشیست مانند پیتر کروپوتکین و اریکو مالاتستا، روش‌های او را وحشیانه و برای آرمان انقلاب آسیب‌زا خواندند. نه این انتقاداتِ بزرگان آنارشیسم و نه این واقعیت که راواشول چیزی فراتر از رهبر یک گروه کوچک از جنایتکاران خشن نبود، هیچ‌کدام واقعاً اهمیتی نداشتند. هم برای مرتجعانی که از او بیزار بودند و هم برای انقلابیونی که او را تشویق می‌کردند، اسطوره راواشول یک «توتم» ساده‌انگارانه در دوران آشوب فراهم کرد - مغز متفکری تروریست که می‌شد به یک اندازه از او ترسید و یا از او الگوبرداری کرد.

منبع: www.historytoday.com

ترجمه: امیرمهدی نادری

۲۵۹

کد مطلب 2224084

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین