توافقنامهای امضا شده است؛ سندی که قرار است معنای پایان تخاصم و آغاز مذاکره باشد. فینفسه، پایان جنگ و انتقال مطالبات به میدان دیپلماسی، اتفاقی بسیار حائز اهمیت است. اما از آن مهمتر، بندهای این توافقنامه است. چه مذاکرات پسینی با توفیق همراه شود و چه نشود، این بندها که به امضای دو رئیسجمهور رسیده، نشان از پیشتازی نیروهای ایرانی هم در میدان و هم در دیپلماسی دارد.
از سوی دیگر، عصبانیت مفرط رژیم صهیونیستی و تلاشهایش برای مخدوش کردن این توافق—که حتی به واکنش دموکراتها و کشورهای اروپایی منجر شده—بسیار جالب توجه است. خلاصه اینکه علیرغم وجود فردی غیرقابلاعتماد در راس ساختار سیاسی آمریکا و ماهیت منفعتجویانه سایر قدرتها، جنگ ایران با دو استعمارگر جهانی تا بدینجا به نقطه خوبی رسیده است.
با این حال، جدای از مخالفتهای داخلی یا نگرانیهای مطرحشده در پیامهای مسئولین، شاید میبایست حس بهتری میداشتیم. شاید اگر چند سال پیش در نقطهای که امروز ایستادهایم بودیم، این موقعیت حس خوشایندتری برایمان به ارمغان میآورد.
میدانم اینروزها بیش از گذشته به ایرانمان افتخار میکنیم. میدانم که نمیشود مفتخر به عملکرد نیروی نظامی کشور نبود؛ وقتی میشنوی چطور با جانشان معامله کردند و برای این خاک پیروزی آفریدند. اما با تمام اینها، حسِ امروز غریبتر از همیشه است.
کاش به روزِ جنگ نمیرسیدیم...
شاید این غربت از آنجایی میآید که فکر میکنی ای کاش اصلاً به روز جنگ نمیرسیدیم. کاش دختران و پسران مدرسه میناب، امروز پشت نیمکتهایشان بودند و درس میخواندند. کاش اساتید مبرز دانشگاهی ما، امروز در کلاسهای درس حاضر بودند.
کاش اینهمه بمب بر خانه و سرپناه مردمان این سرزمین فرود نمیآمد، پلی تخریب نمیشد و دستاوردهای چند دهه اخیرمان در صنایع پتروشیمی و فولاد آسیب نمیدید. میدانم که همه ساختنیها را دوباره میسازیم، اما امان از جانهایی که پر کشیدند...
وقتی کمی عقبتر میروم و سوگهای انباشته همین یک سال را مرور میکنم، حجم سنگینیاش آشکار میشود. چه جانسخت بودهایم از خرداد ۱۴۰۴ تا خرداد ۱۴۰۵؛ چه چیزها که در این میان ندیدیم و نشنیدیم.میتوانستم خوشحالتر باشم اگر شهدای جنگ، امروز در آغوش خانوادههای خود بودند.
میتوانستم خوشحالتر باشم اگر آن چند هزار نفر، در آن دو شب هولناک دیماه جان نمیباختند. میتوانستم خوشحالتر باشم اگر تمام مردم سرزمینم، وطنگرایانه این لحظه را پاس میداشتند و دلخوریها و نرسیدنها، باعث نمیشد جایی جز در کنار هموطنان خویش بایستند؛ تا جایی که حتی دشمن هم صدایش دربیاید که شما چگونه مردمانی هستید که میخواهید بر سر کشور خودتان بمب بریزد؟
میتوانستم خوشحالتر باشم اگر مردم سرزمینم—با تمام تنوع قومی، دینی، اعتقادی و فکریشان—میتوانستند آزادانه و با حقوق شهروندی یکسان در کنار هم زندگی کنند. خیابان متعلق به همه آنها میبود، رسانهها آینه تمامنمای حضورشان میشد و فضای عمومی به یکسان در اختیارشان قرار میگرفت؛ تا رنگ به رنگ، زیر یک پرچم و به نام یک وطن دور هم گرد آیند.
کاش آنها که با بهانه و بیبهانه ترک وطن گفته بودند، امروز در تردد آزاد بودند و داشتههای معنوی و مادیشان را برای اعتلای نام ایران به کار میگرفتند. میشد خوشحالتر باشیم اگر باور داشتیم شایستهترینها بر مسند کارند، جز شایستگی و تخصص ملاکی نیست و هر قدمی که برمیداریم، گامی به سوی شکوفایی بیشتر کشور است.
میدانم که روزگار جدیدی را آغاز کردهایم؛ روزگاری که با صلابت بیشتری کلید خورده و بسیاری از باورهای بخشی یا همه جمعیت را دستخوش تغییر کرده است. روزگاری که قرار است احترام به تفاوتها در آن بیشتر شود. اما آیا به واقع میتوان چنین امید اجتماعی پایداری داشت؟
تفاهمنامه (ولو موقت) امضا شد و چندبار خواستم دربارهاش بنویسم، اما فکر کردم چه باید نوشت؟ آیا میتوان جز آرزوی روزهای بهتر برای ایران، چیز دیگری خواست؟ میدانم بسیاری برای رسیدن به این نقطه، در میدان نظامی، در عرصه دیپلماسی و حتی در کف خیابان تلاش کردهاند. اما کاش بسیاری دیگر نیز امروز در کنار ما و دوش به دوش ما بودند تا با هم نظارهگر امروز میبودیم.
منبع: کانال نویسنده
سمیه توحیدلو: عضو هیات علمی دانشگاه
۲۱۶۲۱۶







نظر شما