۰ نفر
۲۷ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۵۰

سالن انتظار درمانگاه شلوغ بود و همراه هر بیماری هم طبق معمول چهار پنج نفر آمده بودند.

سرو صدا زیاد بود و تمرکز من را در معاینه بیماران به هم میزد. در باز شد. خانم مسنی با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباسهای وصله دار با یک دختر بچه نه ساله وارد شد و یک پوشه پر از آزمایش و برگه های مختلف گزارش رادیولوژی را روی میزگذاشت، نگاهی به دختر بچه همراهش انداختم با کمال تعجب دیدم موهای دختر بچه کاملا آرایش شده است حتی صورت بچه آرایش شده بود که احتمالا به خاطر ورود به یک مکان عمومی با عجله و ناشیانه پاک شده بود.

از اینکه چرا باید دراین سن و سال کودکی تا این حد آرایش کندتعجب کردم اما با توجه به جایگاه یک پزشک لزومی نداشت تذکری بدهم. پیرزن معجونی از بیماریها بود و کلی طول کشید تا پرونده بیماریش را بررسی کنم اما با توجه به قدیمی بودن تاریخ آزمایشات و ضرورت تکرار آنها توضیح دادم که باید بعضی از آنها تکرار شود. با ناراحتی گفت که اصلا نمیتواند هزینه آزمایش را بپردازد و اشاره کرد "آقای دکتر همین پولی که بابت ویزیت شما پرداختیم از این و آن قرض کردیم". ویزیت من مبلغی نبود اما بر خلاف همیشه هرکاری کردم نتوانستم پولش را برگردانم. احساس کردم او کسی است که توانایی پرداخت هزینه آرایشگاه دخترکوچکش را دارد  و با کلام سردی که مخصوص من نبود گفتم: "پس طبق روال گذشته داروهایتان را مصرف کنید و هر وقت توانستید آزمایشهای جدیدتان را بیاورید ببینم". به همراه دختر بچه از اتاق خارج شدند.

مدتها بعد که باز هم شیفت کاری من بود در مطب باز شد و همان پیرزن با دختر بچه وارد شدند. این بار موهای دختر بچه فرم دیگری آرایش شده بود و کاملا رنگ شده بود. چهره دختر بچه ملتهب بود. پلک هایش باد کرده و صورتش ورم داشت و چشمهای معصوم کودکانه اش سرخ شده بود. با چند سوال ساده مشخص شد که به مواد آرایشی حساسیت نشان داده است ضمن اینکه مشغول نوشتن نسخه بودم با عصبانیت رو به مادر کردم و گفتم: چرا باید این بچه با این سن کم اینقدر از لوازم آرایشی استفاده کند؟ یعنی چه که هر روز موهایش را به فرم جدید در می آورد؟ خانم شما مادر هستید. گذشته از خیلی مسایل،کودک باید کودکی کند و ادای خانم بزرگ ها رادرنیاورد، این هم یک نمونه ای از عوارض این مواد آرایشی که میبینید.

پیرزن گفت: آقای دکتراین بچه نوه ام است. یتیم است. پدرومادر ندارد و من بزرگش میکنم. زندگی سختی داریم. در همسایگی ما آموزشگاه آرایشگری هست که هر روز نوه ام را میبرند آنجا و بعنوان مدل روی صورت و موهایش کار میکنند در عوض از باقیمانده نهارشان و مقداری میوه و خوراکی به او میدهند میاورد خانه، بخدا خودش دوست ندارد اما چیکار کنیم مجبوریم آقا، درست می فرمایید من را ببخشید.

بخاطر ذهنیت بد و ظالمانه خودم نسبت به یک کودک معصوم از خودم بدم آمده بود و از اینکه یک کودک به خاطر یک لقمه نان مجبور است در چنین شرایطی قرار بگیرد متاثر شده بودم. بعد از رفتنشان گفتم دیگر مریض نفرستند. از روی صندلی ام بلند شدم رفتم جلوی پنجره اتاق، آبدارچی درمانگاه برایم چایی اورده بود. صدایم کرد و هنگامی که برگشتم تا تشکر کنم چهره ام را که دید نگران شد و گفت: "آقای دکتر اتفاقی افتاده؟ پدر، مادر، خانواده تان، کسی چیزیش شده؟ آخه چشماتون ... " گفتم نه چیزی نیست. اما صدایی در درونم میگفت یکی از کودکان زیبای این سرزمین، گرسنه است.

کد خبر 308940

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 4 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 32
  • نظرات در صف انتشار: 1
  • نظرات غیرقابل انتشار: 1
  • محمد IR ۱۲:۰۶ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    14
    امیدوارم از این مقالات صنفی بیشتر ببینم ! شاید کسی تکون خورد !
  • بی نام A1 ۱۲:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    12
    و درود بر شرف کسانی که هم طبابت جسم می کنند و هم طبابت جان. یا علی مدد
  • بی نام A1 ۱۲:۰۹ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    9
    باعث وبانیش یه دکتر دیگه است دکتر!!!
  • سيد محمد US ۱۲:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    7
    خدا به ما رحم کند که درهمسايگي ما کودک يتيمي گرسنه ميخوابد
  • بی نام IR ۱۲:۱۷ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    1
    آقای دکتر خوب میتونستید به هر نحوی که در توانتان هست کمکشون کنید ، چرا وقتی فهمیدید جریان از چه قراره اقدامی نکردید ؟ گفتن یک جمله شاعرانه چه دردی از دردهای اون طفل معصوم و اون زن بیمار کم خواهد کرد ؟ نمیدونم شاید هم در پی حل مشکلشون هستید که اگه اینطور باشد لزومی بر نگرانی شما و سایر انسانهای با وجدانی که خواننده این مطلب هستن باقی نخواهد ماند ان شااله که اینطور باشد .
  • لیلا A1 ۱۲:۲۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    4
    اون روز یکی از این تازه به دوران رسیده ها به یکی از این پسربچه هایی که سرچهارراه آدامس میفروخت گفته بود اگه کاپوت ماشینمو ببوسی یه آدامس ازت میخرم و اون بچه (یا به ذوق دست زدن به یک بی ام دبلیو و یا با نفرت از صاحب ماشین) اونو بوسید... داریم به کدوم سمت میریم؟؟؟
  • بی نام A1 ۱۲:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    6
    بسيار تلخ بود. واقعاً جاي دارد همه مسئولين کشور به اين اوضاع احوال نگاهي بياندازند و چشمانشان پر شود از اشک و البته احساس شرمندگي که بايد چنين باشد!
  • مهدی IR ۱۲:۴۶ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    5
    از خواندن چنین مطالبی بارها بارها ازرده خاطر شدیم نه من که تمام کسانی که هنوز گوش وجدانشان سنگین نشده این سوال مطرح است که آیا مابا چنین شرایطی مسلمانیم آیا همین نماز و روزه است شریعت ما پس دستگیری از فقرا و مسکینان این چنینی کجای شریعت ماست که ما از عمل به بی تفاوتیم چنین کودکانی محصول خودخواهی ما هستند یا دولت مردان ما قضاوت با شما
  • بی نام IN ۱۲:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    4
    تلخ بود ...
  • بی نام IR ۱۲:۵۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    6
    کاش یکی گرسنه بود
  • شمیم IR ۱۳:۱۰ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    3
    خب اون خانم باید از اون آموزشگاه شکایت کنه. اون آدم های پست فطرت حق چنین کاری رو نداشتن. من نمیدونم پس این سازمانهای مربوطه مثل فنی حرفه ای و بهداشت و بهزیستی. ا ینجور مواقع کجان؟یعنی نمیشد بدون اینکه سلامت اون بچه رو به خطر بندازن کمی از غذاشونو بهش بدن؟
  • بی نام A1 ۱۴:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    3
    اي كاش همه اطبا حداقل اينطور فكر مي كردند .. نه فقط به فكر جيب خودشان بودند !
  • دانشجو IR ۱۴:۳۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    7
    واقعا متاثرشدم اقای دکتر من هم ابتدای نوشته مثل شما قضاوت کردم وای بر مسلمانی ما
  • بی نام IR ۱۵:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    2
    مشکلات را باید بیان کرد تا شنیده شود نباید مشکلات نادیده گرفته شود حتی اگر مشکل خاصی به شمار نیاید. ممنون.
  • حسن A1 ۱۶:۲۳ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    5
    هزاران آفرین ودرودبراحساس پاک ووجدان بیدارتان.من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زردکرد
  • سید IR ۱۶:۵۸ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    4
    کودکان آبرو طلب هموطنمان گرسنه اما وجدان ما و مسئولین سیر سیر که جائی برای هیچ نهیب و تلنگری ندارد .
  • پرنیان IR ۱۸:۴۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۷
    9
    بسیار غم انگیز بود
  • ‫عبدالرضا‬‎ A1 ۰۳:۴۶ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۸
    8
    عالی بود ونشان دهنده گوشه ای ازفجایع اقتصادی درجامعه ثروتمندما.
  • بی نام IR ۰۵:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۸
    3
    آخی دلم پر غم شد با خوندن این مطلب. بله آقای دکتر خیلی زیادن این جور افراد. من موندم که به اصطلاح مسئولین این مرز و بوم چه جوری شب سرشونو با خیال راحت رو بالش میذارن در صورتی که باید جوابگوی همه این شکم های گرسنه باشن؟!
  • یک هم وطن IR ۰۶:۴۳ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۸
    3
    ما در کشورمان اینگونه فقر نداریم خوشبختانه به برکت زحمات دولت ها همه از نعمات برخوردارند
  • بی نام A1 ۱۲:۲۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۸
    5
    شرمندگی برای ماها هموطن!
  • ترنم بارون IR ۰۸:۲۷ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۹
    1
    ماجرا غم انگیز و بسیار تلخ بود. به قول دوستان از این قبیل مشکلات در جامعه ما زیاد وجود داره، فقرائی هستند که با سیلی صورت خودشون سرخ نگه می دارند. اما چیزی که از همه غم انگیزتر اینه که اکثر ما آدما به خودمون حق می دیم قاضی بشیم و ناعادلانه به ظاهر دیگران قضاوت کنیم کاش بتونیم این ذهنیت رو اصلاح کنیم.
  • يك هم مهين A1 ۲۱:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۹
    0
    حقيقت تلخه برادر ،خيلي غم انگيز بود ولي بسيار سپاسگذارم از اينكه به اشتراكش گذاشتيد اين رسم زندگيست بزرگ و بزرگتر يا هر چه بزرگترو سپس هرچه گرگتر هرجا كه رد پاي شما هست ميروم فكري بكن به حال من از دست ميروم ....
  • بهرام A1 ۲۱:۱۸ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۹
    3
    خيلي غم انگيز بود ولي سپاس گذارم از اينكه به اشتراكش گذاشتين خيلي دردناك بود هرجا که رد پای شما هست می روم فکری بکن به حال من از دست می روم قلبم شکسته است و هی سرد می شوم بگذار بشکند عوضش مرد می شوم دستان خسته ام به شقایق نمی رسد فریاد من به گوش خلایق نمی رسد این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست یا مثل چشم های شما با کلاس نیست این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
  • بی نام A1 ۲۱:۴۹ - ۱۳۹۲/۰۵/۳۱
    3
    من هم قضاوت كردم. واي بر ما
  • مسیب IR ۰۷:۴۴ - ۱۳۹۲/۱۱/۰۳
    0
    زنده بودن" حرکتی افقی است از گهواره تا گور! ولی "زندگی کردن" حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان! همیشه شاد ، سرشار و ماندگار باشید.
  • یک همکار A1 ۰۶:۳۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۰
    2
    بارها و بارها است که این متن رو خوندم . ولی نمی دونم چرا هر بار با خوندنش بی اختیار اشک میریزم.بسیار غم انگیزه
  • کیوان سرلکفر DE ۱۴:۳۲ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۸
    1
    از خواندن این مطلب چشمانم پر از اشک شد
  • نعیمه باایمانی A1 ۰۷:۳۱ - ۱۳۹۳/۰۵/۲۹
    3
    از فقر مینویسم ، با دستهای خالی سفره پراست امشب از شامی خیالی. معتاد زجر بودیم ، باید که می کشیدیم خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم. دلهای همسایه ها ، برای ما کباب بود سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود.
    • خاقانی A1 ۲۰:۳۳ - ۱۳۹۳/۰۶/۰۲
      0
      شعر زیبایتان کاملا متناسب با متن خاطره بود متشکرم
  • taghy A1 ۰۶:۰۴ - ۱۳۹۳/۰۷/۰۵
    1
    باسلام بسیارعالی وبسیارغم انگیز بوداز لطف شمامتشکرم واقعیتوگفتی فردای قیامت جگونه میخوایم جواب بدهیم در محله ماچنین افرادی باشند دستشونونگیریم
  • مائده رزم فر A1 ۰۹:۳۳ - ۱۳۹۳/۰۷/۰۵
    0
    ﺻﺪﺍ .. ﺭﻓﺖ ... . . . ﺗﺼﻮﯾﺮ .. ﺭﻓﺖ ... . . . ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ .. ﻣﻮﻧﺪ ﻭ ﻧﺮﻓﺖ ... خیلی ناراحت شدم از این داستان شرمنده ام بخاطر دخترک