خبر جنوب نوشت:

فرنگیس شنتیا: درد می کشد، به خود می پیچد و از ته دل ضجه می زند، آن قدر که بالشِ کوچکِ زیر سرش از قطرات درشت اشک خیس می شود. آن قدر که این اتاق
چند در چند به ناگاه از همهمه های کودکانه خالی می شود و همه نگاه ها به یک جفت چشم سیاه خیس پشت نرده های تخت دوخته می شود. فریادهای بی قرار، هوای کودکانه را از سر همه آن ها پرانده است، فریادهایی که می خواهد همه درها، دیوارها و سقف شیرخوارگاه را بشکافد و بی کسی اش را برسر تمام شهر آوار کند. اسمش تیناست؛ دختری با موهای وز وزی، پوست تیره و چشم های درشتِ سیاه که آرام نمی گیرد و ناله هایش اتاق کودکان زیر شش ماه شیرخوارگاه حضرت ولی عصر (عج) را بر هم ریخته است. بچه هایی که روی موکت کف اتاق با توپ های کوچک رنگی بازی می کنند گیج و سردرگم او را نگاه می کنند و کوچکترهایی که همگی یک تا 2 ماهه به نظر می رسند در تخت های خود از وحشتِ جیغ های ممتد تینا از خواب پریده اند. درد تینا بزرگ تر از محصور شدن در میان نرده هایی است که کودکی کردن را از او گرفته است؛ می نالد اما نه فقط از درد بی نصیب ماندن از آغوش گرم مادرانه و سایه امن یک پدر. ضجه می زند و دو کیسه پر از ادراری که با هر تکان او به این طرف و آن طرف کشیده می شود همه سهم او از کودکی است. یک جفت سوراخ در دو گوشه پهلوی او به چشم می خورد، سوراخ هایی که یک رشته لوله از آن رد شده است. یک سر این لوله ها به کلیه های او وصل است و سمت دیگرش به کیسه های ادراری که به جای عروسک و اسباب بازی به همه لحظه های بی کسی و تنهایی او چسبیده اند.
او قربانی طرد شده یک اشتباه است، مثل بیشتر کسانی که در اتاق زیر شش ماهه های این شیرخوارگاه به سر می برند و به گفته ناهید ستوده مدیر این مرکز روز به روز هم زیاد و زیاد تر می شوند.

شیرخوارگاه شیراز
«نه جانم، نه مادرم، بیا بغلم چه کسی تو را اذیت کرده است؟...کلید هایت را ببین چقدر قشنگ است...نگفته بودم اگر همه این کلید ها را باز کنی از این زندان آزاد می شوی؟...ببین همه کلید ها را زیر تختت انداخته ای...فقط دو کلید دیگر مانده است، این را هم که باز کنی به امید خدا از اینجا خواهی رفت...برای همیشه...برای همیشه»، پرستار است که با گفتن این جمله ها تینا را با هر دو کیسه ادراری که به او آویزان است بلند می کند و در آغوش می کشد و برای آرام کردن او کلیدهای پلاستیکی رنگارنگی را که زیر تخت انداخته جمع می کند و به دستش می دهد؛ «بیا مادر بیا این ها را بگیر و گریه نکن».
مادر؟! چه واژه دور دست و نا مأنوسی! گریزان، نامرئی و شاید نا مهربان! آنقدر مبهم و بی شکل که نمی شود تصویر او را برای تک تکِ کودکان تنهای این مرکز نقاشی کرد و گفت این مادر است.
پرستار می گوید «تینا از مشکل آناتومی کلیه رنج می برد، هر دو کلیه اش از کار افتاده است و منتظریم که وضعیتش بهتر شود تا او را در لیست پیوند کلیه قرار دهیم». آن گونه که پرستار می گوید پدر تینا شناسایی شده است اما هر بار که با او تماسی می گیرند و می خواهند کمکی به دخترش کند ، می گوید در توانم نیست، بگذارید همین جا بمیرد!
در تخت رو به روی تینا پسری سه ماهه خوابیده است که مورچه ها گردن او را خورده اند. او را یک رهگذر در کوه های فیروز آباد پیدا کرده و به یکی از بیمارستان های همان شهر رسانده است؛ اسمش را حمید گذاشته اند، کودکی که از سندروم داون رنج می برد و ظاهر امر نشان می دهد که وقتی متوجه عقب ماندگی او شده اند در کوه ها رهایش کرده اند.
حمید از حمله جانوران درنده جان سالم به در برده است اما سراسر گردنش مثل گوشتی که تکه تکه با ناخن کنده باشند خورده شده است. او را برای بهبود زخم هایش سه ماه در بیمارستان نمازی بستری می کنند و بعد هم به شیرخوارگاه حضرت ولی عصر (عج) می فرستند تا یکی از ده ها کودکی باشد که هر روز غم بی کسی خود را در این چهار دیواری ها فرو می خورد و قد می کشد بی آن که دنیایش شبیه هیچ کدام از کودکان آن بیرون باشد. دور تا دور گردن نحیف او حلقه ای از زخم است که جای آن هرگز پاک نخواهد شد. فردا که حمید بزرگ شد و خود را در آینه تماشا کرد جای گوشت های خورده شده او را به یاد کدام نا مهربانی خواهد انداخت؟ به یاد کدامین روز که زن و مردی او را در غربت کوهستان تک و تنها رها کردند؟
رامتین کودک دو ساله ای است که با موزیک کودکانه ای که از تلویزیون پخش می شود یک دم آرام و قرار ندارد و یک نفس بالا و پایین می پرد. او یک دست ندارد و معلول مادرزادی است که او را نخواسته اند و سر راه گذاشته اند. یک ضایعه گوشتی کوچک به جای انگشت در انتهای بازوی او جا خوش کرده است اما او از شکل عجیب دست خود چیزی نمی داند، می دود، می خندد و شاد است؛ آن قدرشاد که حتی متوجه نیست به خاطر معلولیتش هیچ کس او را به فرزندی نمی پذیرد. آن قدر شاد که پرستار مهربان مرکز را مادر خودش می داند و حتی نمی داند 17 سال بعد که قرار است برای همیشه به دنیای آن بیرون فرستاده شود، چه سرنوشتی برایش رقم خواهد خورد. مدیر شیرخوارگاه می گوید «درست است که کسی رامتین را به فرزندی نمی پذیرد اما حامی زیاد دارد»، می گویم خدا را شکر پس این یکی دفترچه پس اندازی دارد که برای فردایی که بیرون فرستاده شد، پشتوانه اش باشد اما جواب هایی که می شنوم آن قدر مبهم و سربالاست که فقط یک جمله از ته آن در می آید «این ها چون کودکند حسابی به نام خودشان ندارند و کمک های مردمی هم خرج نگهداری همه آن ها می شود».
در تخت وسط اتاق کودکی بدون دست و پا زار می زند که به جای انگشت، توده های گوشتی در هم و آویزان بر بازو و پاهای او روییده اند، دو ساله است و عارف نام دارد؛ کلافه و بی قرار اشک می ریزد و ناله سر می دهد. کارشناس بهزیستی همراه ما او را در آغوش می کشد و بناگاه لبخندی سریع جای اشک های
او را می گیرد و آرام می شود، چنان آرام که انگار سر انگشتانی مادرانه لب های پر خنده ای را بر صورت محزون یک عروسک کوک زده باشد.
آن سوتر یک سر بزرگ و پوسته پوسته شده و پر از زخم از میان میله های تخت کنار پنجره نمایان است. این تخت خانه روز و شب نوزادی است که اسمش هاناست و بیشتر از سه ماه ندارد؛ پلک نمی زند و یک هاله آبکی و سفید رنگ چشم او را پر کرده است، از بیماری پوستی نادری رنج می برد.
این بیماری چنان در او ریشه دوانده است که توان هر تکان دست و پایی یا حتی پلک زدنی را از او گرفته است، همین است که اکثر بازدید کنندگان مرکز در نگاه اول او را با عروسکی که در گهواره گذاشته اند، اشتباه می گیرند. حال وخیمی دارد و انگار از او دست شسته اند اما با این حال لباس های زیبا و تمیزی بر تنش کرده اند. گهواره کوچک و مرتبی دارد. با این حال فقط خدا می داند که امروز قرار است با این قفس چوبی خداحافظی کند یا فردا. او هم یک کودک سر راهی است با این تفاوت که به خاطر بیماری پوستی نادرش هیچ کس او را نخواهد خواست و آن گونه که پیداست عمرش کوتاه تر از آن خواهد بود که روزی بتواند به تصویر نا معلوم پدر و مادری فکر کند که او را در گوشه و کنار این شهر رها کرده اند.
شهنام نوزاد دیگری است که او را پشت در حرم مطهر شاهچراغ (ع) رها کرده اند. او مبتلا به بیماری پوستی " EB " است و سراسر بدنش پر از تاول های خونی بد خیمی است که به محض تماس به جایی با پوست کنده می شود.
رئیس مرکز می گوید «درد تاول های شهنام به اندازه سوختگی درجه دو است و هر ماه 2 میلیون تومان هزینه بانداژهایش می شود». ستوده می گوید «مجبوریم او را فقط با سر بلند کنیم»، حال او به حدی وخیم است که اگر دستش به کالسکه اش هم بخورد تاول می زند و بعد پوستش از گوشت کنده می شود. آن گونه که ستوده می گوید روز شهادت حضرت زهرا (س) شهردار بازدیدی از این مرکز داشته و حال و روز
شهنام را که دیده کمک هزینه درمان او در تهران را تامین کرده است. اشک در چشمان این زنی که برای همه کودکان شیرخوارگاه حضرت ولی عصر (عج) مادری می کند، حلقه می بندد، بغضش را فرو می خورد و ادامه می دهد: «یکی از کارهایم این است که روزانه با آب ولرم بدن شهنام را شست و شو دهم و تاول هایش را باز کنم، دلم برای این طفل معصوم ریش ریش می شود ولی کار بیشتری از دستمبر نمی آید».
هر جا را که نگاه می کنی پر از بچه است، بچه های زیبا، بچه های معلول، بچه های باهوش، کند ذهن، سالم، مریض و ... همه با هم زیر یک سقف کودکی که نه، صبر می کنند؛ صبر برای رسیدن روزی که یکی آن ها را به فرزندی بپذیرد اما خوش شانس ترین آن ها همیشه قشنگ ترین و سالم ترین آن هاست مثل میوه ای که دستچین شود یا گلی که از باغچه ای چیده شود و اینجاست که مفهوم انسانیت از یک طرف و پر شدن خلاء های عاطفی یک زن و شوهر از سوی دیگر ذهن آدم را وارد فاز پیچیده ای می کند.
اهورا با چشم های درشت و موهای قهوه ای روشن یکی از خوش شانس های این مرکز است. کودک بد سرپرستی که به خاطر داشتن پدر و مادری معتاد به شیرخوارگاه فرستاده شده است و به قول پرستاران هواخواه زیاد دارد اما مادربزرگش رضایت نمی دهد سرپرستی او را به کس دیگری بدهند. او یکی از بچه های سر زنده و بازیگوش مرکز است، مثل بقیه تنها نیست، معلول نیست، مریض نیست و شاید خودش هم فهمیده است که در هر ملاقات اولین نگاه خریدارانه به او می افتد...درست مثل یک شی ء قیمتی! آن هایی که دست و پا ندارند یا آن هایی که مریض اند شانس رفتنشان از این شیرخوارگاه درحد صفر است.
مهناز جلالی کارشناس شبه خانواده می گوید: «این که زن و شوهری صرفاً از نظر انسانی بخواهند کودکی را به فرزندی بپذیرند خیلی نادر است به همین خاطر بچه های معلول طرفداری ندارند و کمتر کسی است که برای رضای خدا بیاید و متقاضی فرزند خوانده باشد. بیشتر می خواهند بچه ها را گلچین کنند و اینجاست که می بینیم رفع نیازهای عاطفی حرف اول را می زند».
این کارشناس شبه خانواده ادامه می دهد: «برای جلوگیری از گلچین شدن این بچه ها کمیته فرزند خواندگی شرایطی را تعریف کرده است مثلاً این که متقاضی می تواند تنها سن و جنسیت کودک را انتخاب کند اما حق ندارد تعیین کند که بچه باید چه شکل و قیافه ای داشته باشد». ستوده مدیر شیرخوارگاه در تکمیل گفته های این کارشناس می گوید: «عده ای از زنان هستند که به صورت پرستار موقت و برای رضای خدا در طول هفته می آیند و به این بچه ها خدمت می کنند، آن ها را حمام می برند، لباس هایشان را می شویند. این زن ها همه دارای کارت شناسایی هستند و بهزیستی صلاحیت آن ها را مورد تایید قرار می دهد اما متاسفانه گاهی عده ای به همین بهانه وارد مرکز می شوند ، بچه ای را برای فرزند خواندگی زیر نظر می گیرند و بعد هم تقاضای فرزند خواندگی می کنند و می گویند ما فقط همین یکی را می خواهیم ولی ما نمی گذاریم؛ کسی حق گلچین کردن این بچه ها را ندارد».

شیرخوارگاه شیراز
حرف هایی که شنیده می شود تلخ است، این تلخی وقتی با تنهایی، انزوا و گریه های کودکان شیرخوارگاه در آمیخته می شود آغوش مادرانه هر زنی را به آتش می کشد، آنقدر که دلت می خواهد دست همه آن ها را بگیری و از اینجا ببری! فرقی نمی کند کدامشان باشد چه عارف با آن انگشت های از شکل افتاده آویزان، چه رامتین با آن دستی که ندارد، چه شهنام با آن همه تاول درشت خونی و چه هانا که سرش روز به روز با همه زخم ها و پوسته های روی آن بزرگ و بزرگتر می شود و چه آن کودکان سالمی که پا به پای بقیه زندگی می کنند و نفس می کشند. از کارشناس شبه خانواده می پرسم با توجه به قوانین سخت گیرانه فرزند خواندگی چرا این کودکان در اختیار خانواده های «امین موقت» قرار نمی گیرند؟ جلالی می گوید: «طرح امین موقت شرایط خاص خودش را دارد. اول این که شامل بچه های 5 تا 12 ساله می شود و بعد هم مساله اینجاست که بهزیستی از این طرح جواب خوبی نگرفته است. در شبه خانواده
این بچه ها همیشه به چشم میهمان دیده می شوند که امروز و فردا باید بروند، نه ارثی به این بچه ها تعلق می گیرد و نه شناسنامه ای، به خصوص اگر فرزند دیگری در خانواده باشد که دردسرها زیاد تر هم می شود».
«نخور مامان...نخور... اخه...ببین چه عرقی کرده ای...عزیزم فقط یک هفته دیگر میهمان اینجایی»، صدای ستوده است که به سمت تخت شایان می دود، پسری که در یکی از شهرستان ها او را به فرزند خواندگی گرفته اند و او یکی از خوشبخت های اینجاست. زیبا، خندان با یک جفت چشم درشت سیاه!
تکلیف بقیه چه می شود؟ ستوده می گوید «معلول ها را در نهایت به مؤسسه خیریه نرجس می فرستیم و سالم ها به مرکزی که در شهر صدراست فرستاده می شوند همانجا بزرگ می شوند. به مدرسه می روند و برای اینکه آینده ای داشته باشند آنها را به کارگاه های مهارت آموزی می فرستیم».
بعد چه می شود؟
-«18ساله که شدند باید اینجا را ترک کنند. دختر باشند یا پسر فرقی نمی کند».
کجا می روند ؟
-«به جامعه. بالاخره باید بتوانند آن بیرون گلیم خود را از آب بکشند».
با کدام پشتوانه ؟
-«بهزیستی4 میلیون ...نه 7 میلیون پول به آنها می دهد».
بعد چه می شوند؟ کدام سرنوشت؟ کدام کار؟ کدام خانواده؟
-«باید یاد بگیرند که زندگی کنند».
تکلیف کودکان معلولی مثل رامتین که دست ندارد چه می شود؟ یا آن یکی که پاهایش به شکمش چسبیده است؟ یا آن دیگری که تا آخر عمر مجبور است بر تاول های
بد خیمش بانداژهای 2 میلیونی بزند؟
-«خدا بزرگ است».
آخرین جمله او لرزه بر تنم می اندازد «خدا بزرگ است»، همان خدایی که نگذاشت حمید در غربت کوهستان توسط جانوران وحشی دریده شود، همان خدایی که تا حالا پول بانداژها و کرم های گران قیمت شهنام را جور کرده است و همان خدایی که در سینه زنان این مرکز قلبی گذاشته تا به جبران همه نداشته های این کودکان برایشان مادری کنند.
خدایی که می توان لبخند حضورش را جایی در همین نزدیکی از پشت شمعدانی های شیرخوارگاه خیابان احمدی شیراز حس کرد

4545

برای دسترسی سریع به تازه‌ترین اخبار و تحلیل‌ رویدادهای ایران و جهان اپلیکیشن خبرآنلاین را نصب کنید.
کد خبر 356879

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 1 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بانوی ایرانی... IR ۱۲:۳۴ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۴
    2 1
    کاش شاعر شعری رو که تیترش کردین،مینوشتین...قیصر امین پور"دستی به کرم به شانه ی ما نزدی... بالی به هوای خا نه ی ما نزدی...دیریست دلم چشم به راهت دارد...ای عشق سری به خانه ی ما نزدی"
  • maryam IR ۱۴:۴۴ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۴
    1 2
    زنده باد انسانیت..................